تاريخ شفاهي تاسيس حماس به روايت«شيخ احمد ياسين»
ارسال شده: سهشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۷, ۱۱:۴۲ ب.ظ
تاريخ شفاهي تاسيس حماس به روايت«شيخ احمد ياسين»
فارس: هنگامي كه ارتش كشورهاي عربي به منطقه آمدند ما خلع سلاح شديم. بعد از اينكه ارتشها از منطقه عقب نشيني كردند اين ما بوديم كه در معرض تمام حملات واقع شديم.
به گزارش خبرگزاري فارس ، پيروزي جنبش مقاومت اسلامي فلسطين(حماس)در «جنگ22روزه» نقطه عطفي در تاريخ حيات اين سازمان آزادي بخش به شمار مي رود.متاسفانه بنيانگزار اين جنبش ، امروز در ميان امت اسلام حاضر نيست تا ثمره مجاهدات شبانه روزي خود را براي تاسيس و تثبيت اين تشكل مشاهده نمايد.اين جنبش كه امروز پس از حزب الله لبنان، دومين قدرت غير دولتي در خاورميانه به شمار مي رود ،توسط شهيد «شيخ احمد ياسين» پايه گزاري شد و او آن قدر زنده ماند تا شاهد ضربات هولناك فرزندان معنوي اش بر پيكره رژيم صهيونيستي باشد و سر انجام در22 مارس سال 2004پس از اقامه نماز صبح و بر روي ويلچرش توسط بالگرد هاي رژيم صهيونيستي مورد هدف قرار گرفته و به شهادت رسيد.
خبرگزاري فارس افتخار دارد به مناسبت فتح المبين جنبش حماس در «جنگ 22 روزه غزه» خاطرات شفاهي «شيخ احمد ياسين» را از مبارزاتش و روند تاريخي تاسيس «جنبش حماس» براي نخستين بار در ايران منتشر نمايد.اين مصاحبه مفصل توسط «احمد منصور» و حدود دو سال پيش از شهادت شيخ انجام گرفته است.
*احمدمنصور: السلام عليكم و رحمه الله و بركاته مهمان "شيخ احمدياسين" بنيانگذار و رهبر جنبش مقاومت اسلامي فلسطين حماس، هستيم. به شيخ خوشآمد ميگوييم.
*احمدياسين : ممنون
*احمدمنصور:ابتدا شناختي اجمالي از شيخ داشته باشيم. شيخ احمد ياسين در يكي از روستاهاي نوار غزه در سال 1938 به دنيا آمد. او در عنفوان جواني در حادثهاي به صورت كامل فلج شد. اما با اين وضعيت تحصيلاتش را كامل كرده و بعد از گرفتن مدرك دبيرستان به عنوان مدرس زبان عربي مشغول به تدريس شد. او همچنين تلاش كرد كه تحصيلات دانشگاهي خود را نيز در دانشگاه عينالشمس كامل كند. وي به علت شرايط فراواني كه برايش پيش آمد موفق به اين كار نشد.
احمدياسين به عنوان رئيسمجمع اسلامي در غزه فعاليت خود را ادامه داد. او در سال 1982 به اتهام حمل سلاح وتشكيل سازمان نظامي دستگير شد. دادگاه اسرائيل او را به 13 سال زندان متهم كرد، اما وي در سال 1985 در جريان تبادل اسرا ميان مقامات رژيم اشغالگر قدس و فرماندهان جبهه آزاديبخش فلسطين آزاد شد. او در هنگام آزادي 11 ماه را در زندان گذرانده بود.
شيخ احمد ياسين به همراه تعدادي از فعالان اسلامگرا همزمان با شعلهور شدن انتقاضه فلسطين در سال 1987 ، جنبش مقاومت اسلامي فلسطين را تاسيس كرد. نظاميان اشغالگر اسرائيلي در آگوست سال 1989 به خانه وي يورش بردند و آنجا را بازرسي كردند. سپس در شب هجدهم ماه مي سال 1989 وي را دستگير كردند. دادگاه نظامي اسرائيل در اكتبر سال 1991 وي را به حبس ابد به علاوه 15 سال ديگر زندان محكوم كرد. اين مدت زندان به علت اتهامات عديدهاي از جمله ربودن سربازان اسرائيلي و قتل آنها و تاسيس جنبش حماس به همراه دو شاخه نظامي و سياسي آن براي او صادر شده بود.
حماس سعي كرد از طريق مجموعه تلاشهايي شامل ربودن نظاميان اسرائيلي احمد ياسين را آزاد كند. احمد ياسين بار ديگر در روز چهارشنبه اول اكتبر سال 1997 به موجب توافقنامهاي ميان اردن و اسرائيل در عمليات تبادل وي با دو مزدور موساد آزاد شد. اين دو مزدور موساد در جريان تلاش براي ترور "خالد مشعل"، رئيس دفتر سياسي حماس در اردن، دستيگر شد بودند. شيخ احمد ياسين در آن زمان آزاد شد و بار ديگر فعاليتهاي سياسي خود را از سر گرفت.
جناب شيخ! دوست دارم با شما در ابتدا از روستاي الجوره يعني همانجايي كه به دنيا آمده و رشدكردهاي سخن بگويم. تولد و بزرگ شدنت چگونه بود؟ محيطي كه در آن رشد كردي چگونه بود؟
*احمدياسين: به حمد خدا آغاز زندگي و ولادت من با سال 1936 همزمان شد. 1936 سالي بود كه "سال اعتصاب "نام گرفت . اعتصابي كه شش ماه طول كشيد. مادرم -خدا او را بيامرزد- ميگفت كه هنگامي كه مرا حامله بوده است در خواب هاتفي را ميبيند كه به وي ميگويد: تو حامله هستي اگر وضع حمل كردي اسم فرزند را احمد بگذار. مادرم اين رويا را با خود نگه داشته بود و زماني كه من به دنيا آمدم اسم مرا احمد گذاشت؟ هووها و بستگان عصباني شده بودند و ميگفتند كه چرا اسم من را احمد گذاشته است.
*احمد منصور: سخن شيخ را قطع كرد وگفت: چرا؟
*احمدياسين: يكي از نزديكان ما در خانواده بود كه اسمش احمد بود، او بسيار بداخلاق بود. آنها به همين علت نميخواستند اسم من را احمد بگذارند. اما مادرم به خاطر هاتفي كه در خواب ديده بود با اصرار اسم من را احمد گذاشت. تولد من در تابستان سال 1936 بود. البته آن را به ياد ندارم اما به نظرم در ششمين ماه سال 1936 بود.
*احمد منصور: يعني در ماه ژوئن.
*احمد ياسين: بله به حمد الهي من رشد خود را در خانوادهآي خوب و آرام آغاز كردم. ميداني كه ساكنان الجوره، كشاورز هستند يا در دريا كاري ميكنند...
*احمدمنصور: روستا هم همينطور؟
*احمد ياسين: آنها هم در دريا كار ميكنند.
*احمد منصور: اسم روستايي كه در آن متولد شده و رشد كردي چيست؟
*احمد ياسين: من در روستاي الجوره عسقلان به دنيا آمدم اين روستا در منطقه عسقلان است. عسقلان شهر قديمي و تاريخي است كه قدمت بسياري در تاريخ فلسطين دارد. من زندگي و دوران كودكيام را دراين منطقه آغاز كردم و مادرم زن مومن و پاكي بود. پدرم را خوب نميشناختم، چون او پيش از اينكه من به شناخت كافي در بارهاش برسم مرده بود.
*احمد منصور : در آن زمان چند ساله بودي؟
*احمدياسين: شايد در زمان مرگ پدرم چهار يا پنج ساله بودم من آن زمان را به خاطر ندارم. در آن زمان تربيت كودكان با مادر بود به همين علت ما از كودكي زندگي خوبي را آغاز كرديم. آن موقع دوران جنگ جهاني دوم بود، زندگي من با ارتش انگليس كه به فلسطين آمده بودند، همزمان شده بود، آنها در ساحل دريا مستقر شده و در آنجا به استراحت مشغول بودند. من در آن زمان با آنها به دريا ميرفتم، من تنها بچه روستا بودم كه جرات داشتم به انگليسي ها نزديك شوم.
*احمد منصور: اين نزديكي چگونه بود؟
*احمدياسين: نميدانم. من به پادگان ارتش ميرفتم.مرا به پادگان راه مي دادند اما بچه هاي ديگر را راه نمي دادند. من وارد اردوگاه ميشدم و هر طور كه ميخواستم بازي ميكردم. هنگامي كه آنها قصد شنا در دريا را داشتند مرا با خود ميبردند. يادم ميآيد كه يك بار چند ثانيه قبل از آنها وارد آب شدم. اما نزديك بودم غرق شوم و داشتم آب ميخوردم كه فرمانده پادگان به آب پريد و مرا نجات داد. وقتي به آب نگاه كردم ديدم آب تا كمر آن افسر است.
*احمد منصور: به ياد داري كه در آن زمان چند ساله بودي.
*احمد ياسين: اين موضوع در پنج سالگي يا شش سالگيام بود. در همان زمان ساكنان الجوره مرا "عبدالله بلبل اللاميم" ميخواندند. اين اسمي بود كه انگليسيها بر من گذاشته بودند. چون خانه ما در مسير راه آسفالتهاي بود كه به دريا ختم ميشد. ميان ما و دريا حدود 200 الي 300 متر مسافت بود. به همين خاطر به راحتي ميتوانستم به دريا بروم و آن ها را تماشا كنم.
*احمد منصور: معني اسمي كه انگليسيها برايت انتخاب كرده بودند، چيست؟
*احمد ياسين: بسياري از مردم منطقه ما تاريخ را مي شناختند. بزرگان آن نيز با تاريخ آشنا بودند. طبعا من وارد پادگان (انگليسيها) مي شدم. وارد رستوران مي شوم و براي مردم روستا از غذاي آن ميآوردم و از روي ريل آهن به آنها ميدادم. همچنين قوطي هاي "بلوييف" هم ميآوردم اما نميدانستم كه قوطي هاي چه چيزي هستند.
غير از من هيچ كس از مردم روستا جرات نداشت وارد پادگان بشود. به فضل الهي من در آن زمان كمي انگليسي ياد گرفتم و توانستم خوب انگليسي صحبت كنم. ورود به مدرسه در آن زمان در هفت سالگي بود و كمتر از اين سن را ثبت نام نميكردند. هنگامي كه در مصر به مدرسه رفتم همه دانشآموزان به استاد ميگفتند كه اين پسر انگليسي بلد است. استاد هم با من انگليسي صحبت ميكرد و من در مواردي كه بلد بودم به او جواب ميدادم. الحمدالله در آن سالها وارد مدرسه شديم و درس خوانديم.
احمدمنصور: قبل از اينكه به مدرسه بروي. و هنگامي كه به پادگان ويژه انگليسي ها رفتي چه حسي نسبت به آنها داشتي آيا احساس ميكردي كه آنها اشغالگر هستند و بخشي از سرزمين تو را غصب كردهاند.
احمدياسين: در آن زمان من تشخيصي از اشغالگر وغيراشغالگر نداشتم. من طفل كوچكي بودم كه دوست داشتم به دريا بردم و در آنجا بازي كنم. من در آن زمان دركي از موضوع اشغالگري نداشتم .
احمدمنصور: در مدرسه چه كرديد؟
احمدياسين: واردمدرسه شديم و دوران تعليم را در آنجا آغاز كردم.در اين مرحله تا سال چهارم را در مدرسه ابتدايي الجوره درس خواندم اين مدرسه تا كلاس ششم ابتدايي را داشت اما در كلاس پنجم هنگامي كه كتاب گرفتيم ماه اول تحصيل را آغاز كرديم دوران نكبت شروع شد و مجبور شديم از الجوره به غزه مهاجرت كنيم.
احمدمنصور: اين همان جنگ سال 48 و «نكبت اول»(1) بود.
احمد ياسين: بله
احمدمنصور: در «نكبت اول» شما پنجم ابتدايي بوديد؟
احمدياسين: من آن موقع تازه به پنجم ابتدايي رفته بودم. الجوره با حملههاي هوايي هواپيماهاي اسرائيلي مواجه شده بود و كشتار و ويراني زيادي در آن ايجاد مي شد. البته نميدانم منظور اسرائيليها حمله به الجوره بود يا ميخواستند المجدل را هدف قرار دهند چون آتش بار توپخانهاي مصر در آنجا واقع شده بود.
جنگندهها در مسير حركت به سمت المجدل ،هنگامي كه از سنگيني (تجهيزات) جسته مي شدند آن را بر سر الجوره خالي ميكردند. دقيقا نميدانم كه اين كار برنامهريزي شده بود يا نه؟ اما الجوره خيلي آسيب ديد. مردم از شهر به باغها و دشتهاي اطراف پناه بردند تا از حملههاي هواپيماها در امان باشند. ما نيز منزلمان راترك كرديم و به عسقلان رفتيم. عسقلان كمي مرتفع بود. طبعا من از اين مكان خاطرات زيادي در ذهن دارم. در آن زمان ارتش اسرائيل در منطقه "ديوسينت" راه را بر ارتش مصر بسته بود به همين علت ارتش مصر انتقالات خود را از طريق دريا و از الجوره انجام ميداد. چون كشتيها مال ما بود،سربازاني كه مجوز ميگرفتند و افسراني كه بااين كشتيها از الجوره به مصر مي رفتند نيز مال ما بودند.
احمدمنصور: يعني روستاي شما مركز نقل و انتقالات و سرمايهگذاري شده بود؟
احمدياسين: بله. ارتش مصر كه از "ديرنسيت" تا بيست حانون و منطقه "الدود" محاصره شده بود از اين منطقه تامين ميشد. از نكتهاي جالبي كه يادم است اين است كه يك كشتي مصري سوخت و وسايل امدادي با خود آورده بود وميخواست افسران و سربازان را با خود به مصر ببرد. سه كشتي اسرائيلي آمدند و آن را در دريا محاصره كردند. ناخداي كشتي نيز كه شرايط را اينگونه ديد دستور داد تخليه بار را متوقف كنند. آنها بشكههاي نفت را به دريا ريختند و مشغول جنگ با كشتيهاي اسرائيلي شدند.
احمدمنصور: به تنهايي؟
احمدياسين: به تنهايي و در آن شرايط سخت. اين كشتي ضربات سختي به سه كشتي اسرائيلي زد تا اينكه آنها فرار كردند و راه بازگشت باز شد. منظره بسيار زيبايي بود.
احمدمنصور: تو خودت اين منظره را ديدي؟
احمدياسين: با چشمان خودم ديدم. همچنين يك درگيري ديگر را نيز ديدم. روزي در قله كوه عسقلان نشسته بودم يك بز كوچك داشتم كه آن را ميچراندم همچنين نشسته بودم و تماشا ميكردم. ناگهان يك كشتي مصري رااز روبرود ديدم. من روي تپه نشسته بودم و كشتي نيز روبرويم بود. ناگهان يك جنگنده مصري آمد و به كشتي حمله كرد. جنگنده ابتدا در پشت كوهي مخفي بود و ناگهان به كشتي حمله كرد.اما حقيقتا ناخداي كشتي بسيار خبره بود. او حركات دقيقي انجام ميداد به طوريكه تمام راكتها جنگنده اسرائيلي در دريا سقوط ميكرد و به كشتي نميخورد.
احمدمنصور: با اينكه كشتي حركت كندي داشت؟
احمدياسين: بله. كشتي به صورت دايره وار دور خود ميچرخيد كشتي عقب يا جلو نميرفت بلكه به گونهاي ميچرخيد كه راكتهاي هواپيما به دريا فرود ميآمد. مدتي به اين صورت بود تا اينكه بنزين هواپيما احتمالا تمام شد يا نزديك به تمام شدن بود. به همين علت كشتي را رها كرده و رفت. اين هم منظره جالبي بود جالب است كه انسان يك درگيري هوايي دريايي را از نزديك نگاه كند. البته به حمد الهي ما در آن زمان هنوز آگاهي كافي را درباره مسائل اطراف خود به دست نياورده بوديم.
احمد منصور: شما در آن زمان انسان داراي تشخيصي بودي. هنگامي كه اين درگيريها را مي ديديد چه احساسي داشتي؟
احمد ياسين: حتما مي داني كه هم ما و هم ارتش مصر در آماده باش بوديم. ما با برادرانمان را در ارتش مصر كه در آن زمان مي جنگيدند دوست بوديم .آنها در اين درگيريها هزينه هاي زياد و شهداي فراواني متحمل شدند اما مشكل ما خيانت در مرزها بود. چطور ممكن است كه گروهي به صورت كامل به «كوبري» مسلط شوند اما آن را تسليم كنند و عقب نشيني نمايند. عجيب اينجاست كه ارتش مصر از منطقه الدور نيز از طريق نوار سالحي در دريا عقب نشيني كرد. به صورت زميني نيز عقب نشيني خود را از منطقه هر؟ در نزديك غزه آغاز كرد يعني ارتش مصر از الدور به نوار غزه عقب نشيني كرد. البته اين عقب نشيني از طريق مسير اصلي نبود بلكه در ساحل درياي به وسيله سيمها مسيري ايجاد كرد و با آن تانكها و ماشين آلات و ارتش خود را از منطقه بيرون كشيد اين در حالي است كه آنها به راحتي مي تواند خط را بكشنند خط يعني چه؟ ما در كنار آنها مي توانستيم خط را بشكنيم ما تانك و هواپيما و نيروهاي مبارز در اختيار داشتيم ارتش مصر هواپيما در اختيار داشت و تمام شهرك هاي اشغال شد. را تحت تصرف گرفته بود و بر آنها مسلط بود. بنابراين شكستن خط نبرد روبرو سخت نبود، اما هر چه بود خواست خدا بود.
بعد از اين ماجرا طبعا ما از ترس و تهديد اسرائيليها از الجوره خارج شديم. قبل از آن هنگامي كه ارتشهاي عربي وارد منطقه شد. بودند اينگونه برنامه ريزي شده بود كه سلاحها را از مردم بگيرند.
گويا نيروي ديگري بود اين موضوع توان ذاتي و اعتماد به نفس ما را گرفت چون هنگامي كه ارتش كشورهاي عربي از منطقه عقب نشيني كرد طبعا ما ديگر امكانات دفاعي و سلاحي در اختيار نداشتيم كه به دشمن حمله كنيم.
احمد منصور : بله.
احمد ياسين: قبل از اين مرحله ما اعتماد به نفس داشتيم ، ما سلاح و تفنگ داشتيم. و با يهوديان درگير مي شديم حتي به آنها در شهركهاي اشغالي حمله كرديم، اما طبعا هنگامي كه ارتش كشورهاي عربي به منطقه آمد ما خلع سلاح شديم. سپس بعد از اينكه ارتشها از منطقه عقب نشيني كردند اين ما بوديم كه در معرض تمام حملات واقع شديم.
مشكل اصلي ما اين بود. ملت فلسطين و روستاهاي جنوب مورد حمله واقع شد و كشتار بسياري از زنان كودكان و پير مردان در آن راه افتاد. اين كشتار مردم روستا و مناطق اطراف آن را نيز به وحشت انداخت و آنها نيز در مقابل حمله اسرائيل عقب نشيني كردند. حتي اسرائيل با اين اوصاف توانست به صورت غير منتظرهاي بر اين منطقه تسلط يابد. البته اگر ما سلاحهاي خود را در اختيار داشتيم اين اتفاقها نمي افتاد و زمينهايمان را واگذار نمي كرديم و از وطنمان خارج نمي شديم. البته اينها خواست و تقدير خداوند بود ما در آن موقع هيچ امكانات و قدرت تسليحاتي نداشتيم اگر كشورهاي عربي در آن موقع يا تسليح و تجهيز ما به حمايت از ما بر مي خواستند صحنه درگيريها كاملا دگرگون مي شد چون ملت فلسطين با مناطق كشور خود آشنا تر بودند. پيش از ورود كشورهاي عربي به به يهوديان حمله مي كرديم و گاهي در درگيريها پيروزي مي شديم. گاهي هم آنها ما را شكست مي دادند. ما از آن برخي چيزها گرفتيم و آنها نيز برخي امتيازات از ما گرفتند. اما بعد از اينكه كشورهاي عربي آمدند ما به طور كامل سلاح و توانايي خود را از دست داديم ما به اين ارتشها تكيه كرديم و هنگامي كه آنها عقب نشيني كردند ما در معرض خطر قرار گرفتيم و مجبور به عقب نشيني شديم.
احمد منصور: شما به عنوان يك شاهد از حوادث آن زمان چه ارزيابي داريد و اين جنگ چرا در سال 1948 اتفاق افتاد شما با جزئي از اين جنگ زندگي كرده ايد درست است كه تنها در آن زمان يك كودك 12 ساله بوديد. ارزيابي شما از اين جنگ و حوادث بعد از اين دوره طولاني چه بود؟
احمد ياسين: من بايد بگويم كه از اين جريان ناراحت بودم چون امت عربي معادله غير طبيعي و نامتوازني را در آن زمان ايجاد كرد اسرائيل در آن زمان اعلام كرد كه كشوري كوچك و ضعيف و بيچاره است كه هفت كشور عربي در آن حمله كرده اند. به همين علت هياهوي در كشورهاي غربي ايجاد شد كه هفت كشور عربي به اين انسانهاي ضعيف حمله كرده است. به همين علت به آنها نيرو و كمك و آذوقه دادند و بعد از آن نيز كشورهاي بزرگ دائما درباره هر مصوبه اي كه به نفع ملت فلسطين يا امت عربي باشد از حق وتو استفاده كردند.
اما هنگامي كه اسرائيل از جنگ خسته شد آنها استفده از حق وتو را آغاز كردند و مصوبات شوراي امنيت توقف فوري جنگ و درگيرها را خواستار شدند هر گاه كه منافع اسرائيل در ادامه جنگ باشد. هيچ خبري از نشست شوراي امنيت و مصوبات آن در توقف جنگ نيست.
اگر ما مانند قبل توان مقابله و مبارزه داشتيم به نشستهاي شوراي امنيت و قطعنامه هاي آن اهميتي نمي داديم درست است كه همه كشورها بايد تسليم اين قطعنامه ها در توقف جنگ باشند اما در صورتي كه منافع اعراب ايجاب كند. هيچ قطعنامهاي به امضا نخواهد رسيد ولي اگر منافع يهوديان ايجاب كند ظرف مدت چند ساعت قطعنامه نوري براي توقف درگيريها تصويب مي رساند واقعيت اين است كه برادران ما در ارتش مصر تلاش زيادي در اين باره انجام دادند و هزينه هاي زيادي پرداخت كردند. اگر خيانت مقامات مصري و سلاحهاي فاسدي كه به ارتش رسيده نبود آنها نقش بزرگ و خوبي مي توانستند در اين درگيريها داشته باشند. من حوادث آن موقع را خوب به ياد دارم ارتش مصر مبارزان متجري از اخوان المسلمين فلسطين داشت يادم هست كه ارتش مصر تپه 81 در شرق غزه را در اثر هجوم فريبكارانه اسرائيل از دست داده نتوانست آنها باز پس بگيرد. اما مجاهدين مبارزه موفق شدند به سمت آنجا پيشروي كنند و بار ديگر آنها را تسخير نمايند.
اين تپه موقعيت استراتژي داشت و بر تمام خط نبرد مسلط بود همچنين ارتش مصر وارد راه آسفالت عمومي شد اما مستعمرهاي اسرائيلي را در خط اين راه آسفالت كه بايد رها نمي شد را رها كردند آنها نبايد راه را راه مي كردند چون قبلا اين راه را اسرائيل بر آنها بسته بود.
مثلا منطقه كفار دروب كه در نزديكي دير البلح واقع شده است بعد از نماز جمعه به وسيله نيروهاي شيخ محمد فرغلي در حمد الله فتح شد همچنين مبارزان مصري نيز كه در جنگ كار كشته بودند به نيروهاي فلسطيني در اين منطقه اضافه شدند و نقش مهمي در آنجا ايفا كردند. من در كتاب اخوان المسلمين و جنگ فلسطين نوشته كمال شريف مطالعه كرده ام كه نوشته است: فرمانده اخوان در آن زمان پيش از سرتيپ فؤاد صادق رفت و به او گفت: چرا عقب نشيني مي كني؟ او گفت به اين علت كه راه بر ما بسته است، فرمانده اخوان گفت: خب من آماده ام كه راه را براي شما باز كنم. اگر يك شب به من مهلت بدهي راه را باز مي كنم تو فقط عقب نشيني را متوقف كن...
فؤاد صادق گفت: اشكالي ندارد او نيروها و مبارزاتش را جمع كرد و به سوي بيت حانون و دير؟ رهسپار شد و راه را باز كرد. اما باز هم ديد كه عقب نشيني ادامه دارد. به صادق گفت: مگر ما توافق نكرده بوديم كه عقب نشيني را متوقف كني؟ صادق گفت اين دستور است.
دستور هاي فرماندهان بر عقب نشيني بود چون انگليس درگيريها را اينگونه مي خواست. تصور كن كه فرمانده اين درگيريها يعني فرمانده كشورهاي عربي گلوب ملك عبد الله باشد او فرمانده ارتش اردن نيز بود معناي فرماندهي او اين است كه نيروها در اختيار انگليس است در درگيري ما با يهوديان و اسرائيليها اين معادله دوستي نبود. به همين علت ما جنگ را باختيم و اين از موضوعات دردناك براي من بود كه به علت آن خدا را شكر مي كنيم.
اين واقعيت ما بود من در زماني كه بچه بودم با ارتش مصر در غزه زندگي كردم گرسنگي و فقر در آن زمان بيداد مي كرد.
ما نيزد ارتش مي رفتيم و تكه هاي نان يا كه از آن اصافه مي آمد مي گرفتيم و ميخورديم مردم در آن زمان تا اين حد نيازمند بودند. اين براي آنها معامله بسيار خوبي بود چيزهايي كه از ارتش زياد مي آمد را بين مردم توزيع مي كردند و مردم نيز آنها را مي گرفتند. ما در اين مراحل با تمام سختي و مراودات هاي آن زندگي كرده ايم. بعد از آن من فكر كردم كه به مدرسه باز گردم به همين علت ابتدا در غزه ساكن شديم.
احمد منصور: در حاليكه سخن احمد ياسين را قطع كرد گفت: يعني بعد از نكبت از روستا به غزه منتقل شدي؟
احمد ياسين: در ابتدا به علت هواپيماهاي اسرائيلي از روستا به منطقه عقلان رفتيم در مرحله بعد به باغ هاي منطقه جنوب رفتيم سپس از منطقه باغهاي انگور كه در جنوب الجورة يا نزديك به منطقه الجبليه بود مهاجرت كرد و مستقيما به غزه رفتيم در آنجا در جنگلي كه در منطقه الفرنيره بود و الان به نام العنه يا منطقه سياهانه خوانده مي شود. ساكن شديم. مدتي در آنجا مانديم سپس به منطقه او مدين در نزديكي دشت غزه رفتيم شرايط زندگي در آنجا سخت و دشوار بود و ما سختيهاي زيادي در آنجا متحمل شديم. با وجود سرماه و زمستان خانه اي از كاه بنا كرديم و در آنجا اقامت نموديم. به اين صورت بود كه خداوند ما را محافظت كرد.
احمد منصور: يا خانواده تنها به تنهايي اين مهاجرت را انجام داديد يا خانواده هاي ديگري نيز در اين مهاجرت همراه شما بودند؟
احمد ياسين :متوجه نشدم ؟
احمد منصور: آيا به صورت دسته جمعي مهاجرت كرديد يا تنها با خانواده تان رفتيد؟
احمد ياسين: اين مهاجرت دسته جمعي بود تمام ساكنان منطقه الجودة از طريق دريا مهاجرت كردند آنها، اسباب اثاثيه خود را در كشتي ها گذاشتند و آنها را به غزه بردند بار ديگر بر گشتند و بقيه لوازم خود را نيز بردند. ما نيز مانند ساير مردم از دريا براي انتقال وسائل و مهاجرت به غزه استفاده كرديم ما در سال 49 و اوائل در غزه ساكن شديم ؟ مي كنم كه در اين سالها بود كه من به مدرسه رفتم.
احمد منصور: در اين زمان پدرتان مرحوم شد.
احمد ياسين: پدرم پيش از اين مرده بود.
احمد منصور: و مادرتان از شما مراقبت مي كرد.
احمد ياسين: نه... البته مادرم به طبع همراه ما بود.
احمد منصور: درباره برادرانت صحبت نكردي؟
احمد ياسين: برادر بزرگم سرپرستي خانواده را بر عهده داشت ، بعد از اينكه او خسته شد برادر دوم نيز با او در كاري كه در دريا انجام مي داد همراهي كرد. اوضاع در آن زمان بد بود چون دريا ممنوع الصيد بود هر كسي نبايد به آن نزديك مي شد. اين به خاطر ترس از درگيريهاي با يهوديان و يا حمل اسلحه بود ما به صورت پنهاني در نزديكي ساحل به دريا مي رفتيم يا چند قطعه ماهي بگيريم و مقدار كمي ماهي صيد كنيم و با فروش آنها در ساحل زندگي خود را بگذارنيم.
*احمد منصور: در بين برادرانتان چندمين پسر بوديد؟
*احمد ياسين: من از پدر و مادرم دو برادر ديگر نيز دارم يعني ما سه پسر بوديم و من كوچكترين آنها بودم يك خواهر از پدر و مادر خودم داشتيم يعني ما سه پسر و يك دختر بوديم. همچنين من دو برادر ناتني از زن ديگر پدرم نيز دارم كه آنها الان زنده هستند. علاوه بر اين يك خواهر از همسر سابق پدرم كه متوفي شده است دارم اينها تقريبا تعداد افراد خانواده اي است كه من در آن زندگي كرده ام.
*احمد منصور: در اين زمان با ماهيگيري زندگي مي كرديد؟
*احمد ياسين: من خودم در دوران ماهيگيري نبودم من در دوران كودكي فقط در مدرسه بودم البته صيد مي كردم يعني صيد را دوست دارم من دوست داشتم كه پرندگان و گنجشكان و حيواناتي از اين قبيل را شكار كنم. اين كار در آن زمان در الجورة تفريحي بود. ما از صبح تا عصر به دنبال ... مي رفتيم و با تله گنجشكهايي كه به لانه شان مي رفتند را صيد مي كرديم.
*احمد منصور: در زمان كودكي...
*احمد ياسين: بسيار لذت بخش بود كه به دنبال پرندگان بروي و آنها را شكار كني و كدام از ما روز خود را اينگونه سپري مي كردم و دانست چه بر سرش خواهد آمد.
بار ديگر راهي مدرسه شدم در آنجا مدرسه انصراط رفتم درس خواندن در انصراط به اين علت بود كه نزديكترين مناطق به ما و غزه بود اما در آنجا تقريبا يك ماه درس خواندم سپس مدرسه را ترك كردم و بار ديگر به غزه بازگشتيم اوضاع اقتصادي در آن زمان بسيار مشكل بود و اصلا نمي شد زندگي كرد در غزه من كار در يك رستوران را شروع كردم. من در رستوران ؟ در بندر مشغول به كار شدم در آن زمان و در يك سالي كه در اين رستوران كار مي كردم دوران خوشي داشتم نا يك سال آنجا كار كرد. اواخر سال 49 و اوايل 50 بار ديگر به مدرسه رفتم در آنجا تمام بچههاي محله خود را ديدم كه به كلاش چهارم مي رفتند.
خيلي سعي كردم كه به كلاس پنجم بروم نمي خواستم با آنها بار ديگر در كلاس چهارم درس بخوانم بعد از مدتي دوري از درس بار ديگر به كلاس چهارم رفتم دو سه سالي بود كه درس را كنار گذاشته بودم اين تاخير براي عمر من بسيار زياد بود.
*احمد منصور: بچه هايي كه با تو درس مي خواندند هم سن و سال تو بودند
*احمد ياسين: بعضي از آنها هم سن من بودند و بعضي ديگر كوچكتر يا بزرگتر از من بودند. مهاجرت ما را با اين شكل در آورده بود. من كلاس چهارم و پنجم را در تابستان سال 52 19به پايان رساندم. در آن زمان روزي به دريا رفتم . به همراه برخي از دوستان به دريا مي رفتم و با آنها بازي مي كردم. ناگهان روي زمين غلت خوردم بعد از آن گردم پيچ خورد و شكست. بدون امكان هيچگونه حركتي به روي زمين افتادم. گمان مي كنم اين حادثه در تاريخ 15/7/52 روي داد. اول به بيمارستان منتقل شدم .بعد از آن به خانه رفتم و سپس به بيمارستان بازگشتم .اقدامات پزشكي متفاوتي را انجام دادند. گچ بر روي گردن 45 روز طول كشيد در ابتدا اصل نمي توانستم حركت كنم بعدها كم كم حركتهايم آغاز شد و توانستم كم كم به وي پاهايم بايستم كم كم توانستم راه بروم البته راه رفتن ضعيف بود بطوريه كه اگر شني زير پايم مي ماند به زمين مي افتادم.
الحمد الله بعد از 45 روز از بيمارستان مرخص شدم و گچ را از گردنم باز كردم و در سال 52 بار ديگر به مدرسه بازگشتم و در كلاس ششم به تحصيل پرداختم. البته خيلي ضعيف بودم و اگر مي خواستم قلم در دست بگيرم نمي توانستم. همچنين با ضعف شديدي راه مي رفتم.
تحصيلات ابتدايي و راهنمايي به اين ترتيب به پايان رسيد. سپس براي ادامه تحصيلات دبيرستان ابتدا به مدرسه امام شاغل و بعد به مدرسه الكرمل رفتم.
*احمد منصور: مي توانستيد در اين مرحله راه برويد و تحرك داشته باشيد؟
*احمد ياسين: بله راه مي رفتم.
*احمد منصور: به همان صورت ضعيفي كه به آن اشاره كرديد؟
*احمد ياسين: در آن زمان با پاي پياده به مدرسه مي رفتم و پياده هم باز مي گشتم آن موقع امكانات حمل و نقل نبود پياده به مدرسه امام شافعي مي رفتم و بر مي گشتم، بعد از آن هم كه به مدرسه الرمال كه امروزه الكرمل خوانده مي شود رفتم. مقطع دبيرستان را در دبيرستان فلسطين به پايان رساندم گزينههاي بعد از آن طبعا در كار يا ادامه تحصيل خلاصه مي شد. من در قاهر قبول شدم اما امكانات مادي براي اينكه به درس خواندن بپردازدم نبود. به همين علت كار را انتخاب كردم. البته آن كار مرا اندكي خسته مي كرد. چون من به محض خستگي و احساس نياز به زمين مي افتادم .
*احمد منصور: اين كارها بعد از دبيرستان بود؟
*احمد ياسين: نه الحمد الله در دبيرستان وضعيتم خوب بود. در نوار غزه فارغ التحصيل هاي زيادي بودند كه بي كار هم بودند. عده اي فارغ التحصيل بازرگاني و عده اي فارغ التحصيل كشاورزي بودند. عده اي هم فارغ التحصيل آكادمي تربيت معلم بودند.همه مردم تلاش مي كردند كه روزي شان را تامين بكنند اما اين حكومت بود كه ميتوانست به افراد شغل بدهد يا آن ها را محروم كند. به همين خاطر در آزموني كه با حضور 1500نفر برگزار شد شركت كردم و بحمد الله يكي از نفرات برتر شدم و به همين علت بايد مرا براي كار انتخاب مي كردند.
محمود الشابي در آن زمان مشاور حاكم محلي بود به من گفت تو انتخاب نمي شوي. گفتم چرا؟ گفت براي اينكه تو به درد تدريس نمي خوري .گفتم خوب مي تواني مرا به عنوان دفتردار انتخاب كني. گفت نه! اين آزمون تدريس بود اگر مي خواهي دفتردار شوي بايد در آزمون دفترداري شركت كني. او صراحتا گفت كه ما از تو براي كاري استفاده نمي كنيم و من گفتم هر طور دوست داري .
*احمد منصور: وضعيت سياسي اجتماعي و زندگي مردم غزه در آن زمان چگونه بود؟
*احمد ياسين: وضعيت آنان مانند يك ملت آواره بود. غزه مانند يك زندگان بزرگ بود كه مردم در آنجا از طريق كمك هايي كه از مصر مي رسيد و كارهايي كه دولت مصر براي آنها ايجاد مي كرد به زندگي خود ادامه مي دادند. غير از اينها چيزي ديگري نبود مردم آنجا محاصره بودند و هيچ امكانات مادي نبود. به همين علت به اين فكر افتادم كه از آنجائيكه هيچ كاري در غزه نبود به مصر بروم در همين وقت الشابي كسي را پيش من فرستاد و گفت كه فردا مي خواهم تو را ببينم در اين موقع كه اين فرد را فرستاد به او گفتم كه من مي خواهم كار كنم. به هر حال در مدرسه پيش او رفتم او از من استقبال كرد و در كنارم نشست و گفت: پسرم مبارك باشد تو انتخاب شدي به او گفتم متشكرم.
*احمد منصور: چه سالي بود به ياد داريد؟
*احمد ياسين: سال 58 بود تابستان 58 بود من به او گفتم متشكرم. او گفت: از من تشكر نكن چون من تو را انتخاب نكردم. اگر مي خواهيم از كسي تشكر كني از حاكم تشكر كن چون هنگامي كه پرونده تو را برايش بردم به او گفتم اين مرد مريض است و تدريس برايش مفيد نيست او گفت پس چرا درس خوانده و براي چه در امتحان موفق شده است و ... نه او انتخاب مي شود و براي او آرزوي شفا مي كنيم. به اين شكل بودكه تو را انتخاب كردند.
*احمد منصور: هر چه خدا بخواهد همان مي شود.
*احمد ياسين:من اين داستان را به ظرافت بيان كردم كه چطور حاكمي مي توانست كه دستوري مغاير با قانون صادر كند و كسي را كه در امتحان موفق شده بود را به ميل خودشان از رسيدن به شغلش منع كنند. گرچه آنها مي خواستند از من عبور كنند اما به حمد الهي من كار خودم را 4/10/58 شروع كردم.
*احمد منصور: يعني شما كارتان را به عنوان معلم از 4 اكتبر سال 1958 در نوار غزه آغاز كرديد.
*(1)-در ادبيات عمومي عرب، از اشغال اراضي فلسطيني در جنگ 1948 با عنوان «نكبت» يا « نكبت اول» ياد مي شود و شكست 1967 با نام «نكبت دوم» شناخته مي شود.
[External Link Removed for Guests]
فارس: هنگامي كه ارتش كشورهاي عربي به منطقه آمدند ما خلع سلاح شديم. بعد از اينكه ارتشها از منطقه عقب نشيني كردند اين ما بوديم كه در معرض تمام حملات واقع شديم.
به گزارش خبرگزاري فارس ، پيروزي جنبش مقاومت اسلامي فلسطين(حماس)در «جنگ22روزه» نقطه عطفي در تاريخ حيات اين سازمان آزادي بخش به شمار مي رود.متاسفانه بنيانگزار اين جنبش ، امروز در ميان امت اسلام حاضر نيست تا ثمره مجاهدات شبانه روزي خود را براي تاسيس و تثبيت اين تشكل مشاهده نمايد.اين جنبش كه امروز پس از حزب الله لبنان، دومين قدرت غير دولتي در خاورميانه به شمار مي رود ،توسط شهيد «شيخ احمد ياسين» پايه گزاري شد و او آن قدر زنده ماند تا شاهد ضربات هولناك فرزندان معنوي اش بر پيكره رژيم صهيونيستي باشد و سر انجام در22 مارس سال 2004پس از اقامه نماز صبح و بر روي ويلچرش توسط بالگرد هاي رژيم صهيونيستي مورد هدف قرار گرفته و به شهادت رسيد.
خبرگزاري فارس افتخار دارد به مناسبت فتح المبين جنبش حماس در «جنگ 22 روزه غزه» خاطرات شفاهي «شيخ احمد ياسين» را از مبارزاتش و روند تاريخي تاسيس «جنبش حماس» براي نخستين بار در ايران منتشر نمايد.اين مصاحبه مفصل توسط «احمد منصور» و حدود دو سال پيش از شهادت شيخ انجام گرفته است.
*احمدمنصور: السلام عليكم و رحمه الله و بركاته مهمان "شيخ احمدياسين" بنيانگذار و رهبر جنبش مقاومت اسلامي فلسطين حماس، هستيم. به شيخ خوشآمد ميگوييم.
*احمدياسين : ممنون
*احمدمنصور:ابتدا شناختي اجمالي از شيخ داشته باشيم. شيخ احمد ياسين در يكي از روستاهاي نوار غزه در سال 1938 به دنيا آمد. او در عنفوان جواني در حادثهاي به صورت كامل فلج شد. اما با اين وضعيت تحصيلاتش را كامل كرده و بعد از گرفتن مدرك دبيرستان به عنوان مدرس زبان عربي مشغول به تدريس شد. او همچنين تلاش كرد كه تحصيلات دانشگاهي خود را نيز در دانشگاه عينالشمس كامل كند. وي به علت شرايط فراواني كه برايش پيش آمد موفق به اين كار نشد.
احمدياسين به عنوان رئيسمجمع اسلامي در غزه فعاليت خود را ادامه داد. او در سال 1982 به اتهام حمل سلاح وتشكيل سازمان نظامي دستگير شد. دادگاه اسرائيل او را به 13 سال زندان متهم كرد، اما وي در سال 1985 در جريان تبادل اسرا ميان مقامات رژيم اشغالگر قدس و فرماندهان جبهه آزاديبخش فلسطين آزاد شد. او در هنگام آزادي 11 ماه را در زندان گذرانده بود.
شيخ احمد ياسين به همراه تعدادي از فعالان اسلامگرا همزمان با شعلهور شدن انتقاضه فلسطين در سال 1987 ، جنبش مقاومت اسلامي فلسطين را تاسيس كرد. نظاميان اشغالگر اسرائيلي در آگوست سال 1989 به خانه وي يورش بردند و آنجا را بازرسي كردند. سپس در شب هجدهم ماه مي سال 1989 وي را دستگير كردند. دادگاه نظامي اسرائيل در اكتبر سال 1991 وي را به حبس ابد به علاوه 15 سال ديگر زندان محكوم كرد. اين مدت زندان به علت اتهامات عديدهاي از جمله ربودن سربازان اسرائيلي و قتل آنها و تاسيس جنبش حماس به همراه دو شاخه نظامي و سياسي آن براي او صادر شده بود.
حماس سعي كرد از طريق مجموعه تلاشهايي شامل ربودن نظاميان اسرائيلي احمد ياسين را آزاد كند. احمد ياسين بار ديگر در روز چهارشنبه اول اكتبر سال 1997 به موجب توافقنامهاي ميان اردن و اسرائيل در عمليات تبادل وي با دو مزدور موساد آزاد شد. اين دو مزدور موساد در جريان تلاش براي ترور "خالد مشعل"، رئيس دفتر سياسي حماس در اردن، دستيگر شد بودند. شيخ احمد ياسين در آن زمان آزاد شد و بار ديگر فعاليتهاي سياسي خود را از سر گرفت.
جناب شيخ! دوست دارم با شما در ابتدا از روستاي الجوره يعني همانجايي كه به دنيا آمده و رشدكردهاي سخن بگويم. تولد و بزرگ شدنت چگونه بود؟ محيطي كه در آن رشد كردي چگونه بود؟
*احمدياسين: به حمد خدا آغاز زندگي و ولادت من با سال 1936 همزمان شد. 1936 سالي بود كه "سال اعتصاب "نام گرفت . اعتصابي كه شش ماه طول كشيد. مادرم -خدا او را بيامرزد- ميگفت كه هنگامي كه مرا حامله بوده است در خواب هاتفي را ميبيند كه به وي ميگويد: تو حامله هستي اگر وضع حمل كردي اسم فرزند را احمد بگذار. مادرم اين رويا را با خود نگه داشته بود و زماني كه من به دنيا آمدم اسم مرا احمد گذاشت؟ هووها و بستگان عصباني شده بودند و ميگفتند كه چرا اسم من را احمد گذاشته است.
*احمد منصور: سخن شيخ را قطع كرد وگفت: چرا؟
*احمدياسين: يكي از نزديكان ما در خانواده بود كه اسمش احمد بود، او بسيار بداخلاق بود. آنها به همين علت نميخواستند اسم من را احمد بگذارند. اما مادرم به خاطر هاتفي كه در خواب ديده بود با اصرار اسم من را احمد گذاشت. تولد من در تابستان سال 1936 بود. البته آن را به ياد ندارم اما به نظرم در ششمين ماه سال 1936 بود.
*احمد منصور: يعني در ماه ژوئن.
*احمد ياسين: بله به حمد الهي من رشد خود را در خانوادهآي خوب و آرام آغاز كردم. ميداني كه ساكنان الجوره، كشاورز هستند يا در دريا كاري ميكنند...
*احمدمنصور: روستا هم همينطور؟
*احمد ياسين: آنها هم در دريا كار ميكنند.
*احمد منصور: اسم روستايي كه در آن متولد شده و رشد كردي چيست؟
*احمد ياسين: من در روستاي الجوره عسقلان به دنيا آمدم اين روستا در منطقه عسقلان است. عسقلان شهر قديمي و تاريخي است كه قدمت بسياري در تاريخ فلسطين دارد. من زندگي و دوران كودكيام را دراين منطقه آغاز كردم و مادرم زن مومن و پاكي بود. پدرم را خوب نميشناختم، چون او پيش از اينكه من به شناخت كافي در بارهاش برسم مرده بود.
*احمد منصور : در آن زمان چند ساله بودي؟
*احمدياسين: شايد در زمان مرگ پدرم چهار يا پنج ساله بودم من آن زمان را به خاطر ندارم. در آن زمان تربيت كودكان با مادر بود به همين علت ما از كودكي زندگي خوبي را آغاز كرديم. آن موقع دوران جنگ جهاني دوم بود، زندگي من با ارتش انگليس كه به فلسطين آمده بودند، همزمان شده بود، آنها در ساحل دريا مستقر شده و در آنجا به استراحت مشغول بودند. من در آن زمان با آنها به دريا ميرفتم، من تنها بچه روستا بودم كه جرات داشتم به انگليسي ها نزديك شوم.
*احمد منصور: اين نزديكي چگونه بود؟
*احمدياسين: نميدانم. من به پادگان ارتش ميرفتم.مرا به پادگان راه مي دادند اما بچه هاي ديگر را راه نمي دادند. من وارد اردوگاه ميشدم و هر طور كه ميخواستم بازي ميكردم. هنگامي كه آنها قصد شنا در دريا را داشتند مرا با خود ميبردند. يادم ميآيد كه يك بار چند ثانيه قبل از آنها وارد آب شدم. اما نزديك بودم غرق شوم و داشتم آب ميخوردم كه فرمانده پادگان به آب پريد و مرا نجات داد. وقتي به آب نگاه كردم ديدم آب تا كمر آن افسر است.
*احمد منصور: به ياد داري كه در آن زمان چند ساله بودي.
*احمد ياسين: اين موضوع در پنج سالگي يا شش سالگيام بود. در همان زمان ساكنان الجوره مرا "عبدالله بلبل اللاميم" ميخواندند. اين اسمي بود كه انگليسيها بر من گذاشته بودند. چون خانه ما در مسير راه آسفالتهاي بود كه به دريا ختم ميشد. ميان ما و دريا حدود 200 الي 300 متر مسافت بود. به همين خاطر به راحتي ميتوانستم به دريا بروم و آن ها را تماشا كنم.
*احمد منصور: معني اسمي كه انگليسيها برايت انتخاب كرده بودند، چيست؟
*احمد ياسين: بسياري از مردم منطقه ما تاريخ را مي شناختند. بزرگان آن نيز با تاريخ آشنا بودند. طبعا من وارد پادگان (انگليسيها) مي شدم. وارد رستوران مي شوم و براي مردم روستا از غذاي آن ميآوردم و از روي ريل آهن به آنها ميدادم. همچنين قوطي هاي "بلوييف" هم ميآوردم اما نميدانستم كه قوطي هاي چه چيزي هستند.
غير از من هيچ كس از مردم روستا جرات نداشت وارد پادگان بشود. به فضل الهي من در آن زمان كمي انگليسي ياد گرفتم و توانستم خوب انگليسي صحبت كنم. ورود به مدرسه در آن زمان در هفت سالگي بود و كمتر از اين سن را ثبت نام نميكردند. هنگامي كه در مصر به مدرسه رفتم همه دانشآموزان به استاد ميگفتند كه اين پسر انگليسي بلد است. استاد هم با من انگليسي صحبت ميكرد و من در مواردي كه بلد بودم به او جواب ميدادم. الحمدالله در آن سالها وارد مدرسه شديم و درس خوانديم.
احمدمنصور: قبل از اينكه به مدرسه بروي. و هنگامي كه به پادگان ويژه انگليسي ها رفتي چه حسي نسبت به آنها داشتي آيا احساس ميكردي كه آنها اشغالگر هستند و بخشي از سرزمين تو را غصب كردهاند.
احمدياسين: در آن زمان من تشخيصي از اشغالگر وغيراشغالگر نداشتم. من طفل كوچكي بودم كه دوست داشتم به دريا بردم و در آنجا بازي كنم. من در آن زمان دركي از موضوع اشغالگري نداشتم .
احمدمنصور: در مدرسه چه كرديد؟
احمدياسين: واردمدرسه شديم و دوران تعليم را در آنجا آغاز كردم.در اين مرحله تا سال چهارم را در مدرسه ابتدايي الجوره درس خواندم اين مدرسه تا كلاس ششم ابتدايي را داشت اما در كلاس پنجم هنگامي كه كتاب گرفتيم ماه اول تحصيل را آغاز كرديم دوران نكبت شروع شد و مجبور شديم از الجوره به غزه مهاجرت كنيم.
احمدمنصور: اين همان جنگ سال 48 و «نكبت اول»(1) بود.
احمد ياسين: بله
احمدمنصور: در «نكبت اول» شما پنجم ابتدايي بوديد؟
احمدياسين: من آن موقع تازه به پنجم ابتدايي رفته بودم. الجوره با حملههاي هوايي هواپيماهاي اسرائيلي مواجه شده بود و كشتار و ويراني زيادي در آن ايجاد مي شد. البته نميدانم منظور اسرائيليها حمله به الجوره بود يا ميخواستند المجدل را هدف قرار دهند چون آتش بار توپخانهاي مصر در آنجا واقع شده بود.
جنگندهها در مسير حركت به سمت المجدل ،هنگامي كه از سنگيني (تجهيزات) جسته مي شدند آن را بر سر الجوره خالي ميكردند. دقيقا نميدانم كه اين كار برنامهريزي شده بود يا نه؟ اما الجوره خيلي آسيب ديد. مردم از شهر به باغها و دشتهاي اطراف پناه بردند تا از حملههاي هواپيماها در امان باشند. ما نيز منزلمان راترك كرديم و به عسقلان رفتيم. عسقلان كمي مرتفع بود. طبعا من از اين مكان خاطرات زيادي در ذهن دارم. در آن زمان ارتش اسرائيل در منطقه "ديوسينت" راه را بر ارتش مصر بسته بود به همين علت ارتش مصر انتقالات خود را از طريق دريا و از الجوره انجام ميداد. چون كشتيها مال ما بود،سربازاني كه مجوز ميگرفتند و افسراني كه بااين كشتيها از الجوره به مصر مي رفتند نيز مال ما بودند.
احمدمنصور: يعني روستاي شما مركز نقل و انتقالات و سرمايهگذاري شده بود؟
احمدياسين: بله. ارتش مصر كه از "ديرنسيت" تا بيست حانون و منطقه "الدود" محاصره شده بود از اين منطقه تامين ميشد. از نكتهاي جالبي كه يادم است اين است كه يك كشتي مصري سوخت و وسايل امدادي با خود آورده بود وميخواست افسران و سربازان را با خود به مصر ببرد. سه كشتي اسرائيلي آمدند و آن را در دريا محاصره كردند. ناخداي كشتي نيز كه شرايط را اينگونه ديد دستور داد تخليه بار را متوقف كنند. آنها بشكههاي نفت را به دريا ريختند و مشغول جنگ با كشتيهاي اسرائيلي شدند.
احمدمنصور: به تنهايي؟
احمدياسين: به تنهايي و در آن شرايط سخت. اين كشتي ضربات سختي به سه كشتي اسرائيلي زد تا اينكه آنها فرار كردند و راه بازگشت باز شد. منظره بسيار زيبايي بود.
احمدمنصور: تو خودت اين منظره را ديدي؟
احمدياسين: با چشمان خودم ديدم. همچنين يك درگيري ديگر را نيز ديدم. روزي در قله كوه عسقلان نشسته بودم يك بز كوچك داشتم كه آن را ميچراندم همچنين نشسته بودم و تماشا ميكردم. ناگهان يك كشتي مصري رااز روبرود ديدم. من روي تپه نشسته بودم و كشتي نيز روبرويم بود. ناگهان يك جنگنده مصري آمد و به كشتي حمله كرد. جنگنده ابتدا در پشت كوهي مخفي بود و ناگهان به كشتي حمله كرد.اما حقيقتا ناخداي كشتي بسيار خبره بود. او حركات دقيقي انجام ميداد به طوريكه تمام راكتها جنگنده اسرائيلي در دريا سقوط ميكرد و به كشتي نميخورد.
احمدمنصور: با اينكه كشتي حركت كندي داشت؟
احمدياسين: بله. كشتي به صورت دايره وار دور خود ميچرخيد كشتي عقب يا جلو نميرفت بلكه به گونهاي ميچرخيد كه راكتهاي هواپيما به دريا فرود ميآمد. مدتي به اين صورت بود تا اينكه بنزين هواپيما احتمالا تمام شد يا نزديك به تمام شدن بود. به همين علت كشتي را رها كرده و رفت. اين هم منظره جالبي بود جالب است كه انسان يك درگيري هوايي دريايي را از نزديك نگاه كند. البته به حمد الهي ما در آن زمان هنوز آگاهي كافي را درباره مسائل اطراف خود به دست نياورده بوديم.
احمد منصور: شما در آن زمان انسان داراي تشخيصي بودي. هنگامي كه اين درگيريها را مي ديديد چه احساسي داشتي؟
احمد ياسين: حتما مي داني كه هم ما و هم ارتش مصر در آماده باش بوديم. ما با برادرانمان را در ارتش مصر كه در آن زمان مي جنگيدند دوست بوديم .آنها در اين درگيريها هزينه هاي زياد و شهداي فراواني متحمل شدند اما مشكل ما خيانت در مرزها بود. چطور ممكن است كه گروهي به صورت كامل به «كوبري» مسلط شوند اما آن را تسليم كنند و عقب نشيني نمايند. عجيب اينجاست كه ارتش مصر از منطقه الدور نيز از طريق نوار سالحي در دريا عقب نشيني كرد. به صورت زميني نيز عقب نشيني خود را از منطقه هر؟ در نزديك غزه آغاز كرد يعني ارتش مصر از الدور به نوار غزه عقب نشيني كرد. البته اين عقب نشيني از طريق مسير اصلي نبود بلكه در ساحل درياي به وسيله سيمها مسيري ايجاد كرد و با آن تانكها و ماشين آلات و ارتش خود را از منطقه بيرون كشيد اين در حالي است كه آنها به راحتي مي تواند خط را بكشنند خط يعني چه؟ ما در كنار آنها مي توانستيم خط را بشكنيم ما تانك و هواپيما و نيروهاي مبارز در اختيار داشتيم ارتش مصر هواپيما در اختيار داشت و تمام شهرك هاي اشغال شد. را تحت تصرف گرفته بود و بر آنها مسلط بود. بنابراين شكستن خط نبرد روبرو سخت نبود، اما هر چه بود خواست خدا بود.
بعد از اين ماجرا طبعا ما از ترس و تهديد اسرائيليها از الجوره خارج شديم. قبل از آن هنگامي كه ارتشهاي عربي وارد منطقه شد. بودند اينگونه برنامه ريزي شده بود كه سلاحها را از مردم بگيرند.
گويا نيروي ديگري بود اين موضوع توان ذاتي و اعتماد به نفس ما را گرفت چون هنگامي كه ارتش كشورهاي عربي از منطقه عقب نشيني كرد طبعا ما ديگر امكانات دفاعي و سلاحي در اختيار نداشتيم كه به دشمن حمله كنيم.
احمد منصور : بله.
احمد ياسين: قبل از اين مرحله ما اعتماد به نفس داشتيم ، ما سلاح و تفنگ داشتيم. و با يهوديان درگير مي شديم حتي به آنها در شهركهاي اشغالي حمله كرديم، اما طبعا هنگامي كه ارتش كشورهاي عربي به منطقه آمد ما خلع سلاح شديم. سپس بعد از اينكه ارتشها از منطقه عقب نشيني كردند اين ما بوديم كه در معرض تمام حملات واقع شديم.
مشكل اصلي ما اين بود. ملت فلسطين و روستاهاي جنوب مورد حمله واقع شد و كشتار بسياري از زنان كودكان و پير مردان در آن راه افتاد. اين كشتار مردم روستا و مناطق اطراف آن را نيز به وحشت انداخت و آنها نيز در مقابل حمله اسرائيل عقب نشيني كردند. حتي اسرائيل با اين اوصاف توانست به صورت غير منتظرهاي بر اين منطقه تسلط يابد. البته اگر ما سلاحهاي خود را در اختيار داشتيم اين اتفاقها نمي افتاد و زمينهايمان را واگذار نمي كرديم و از وطنمان خارج نمي شديم. البته اينها خواست و تقدير خداوند بود ما در آن موقع هيچ امكانات و قدرت تسليحاتي نداشتيم اگر كشورهاي عربي در آن موقع يا تسليح و تجهيز ما به حمايت از ما بر مي خواستند صحنه درگيريها كاملا دگرگون مي شد چون ملت فلسطين با مناطق كشور خود آشنا تر بودند. پيش از ورود كشورهاي عربي به به يهوديان حمله مي كرديم و گاهي در درگيريها پيروزي مي شديم. گاهي هم آنها ما را شكست مي دادند. ما از آن برخي چيزها گرفتيم و آنها نيز برخي امتيازات از ما گرفتند. اما بعد از اينكه كشورهاي عربي آمدند ما به طور كامل سلاح و توانايي خود را از دست داديم ما به اين ارتشها تكيه كرديم و هنگامي كه آنها عقب نشيني كردند ما در معرض خطر قرار گرفتيم و مجبور به عقب نشيني شديم.
احمد منصور: شما به عنوان يك شاهد از حوادث آن زمان چه ارزيابي داريد و اين جنگ چرا در سال 1948 اتفاق افتاد شما با جزئي از اين جنگ زندگي كرده ايد درست است كه تنها در آن زمان يك كودك 12 ساله بوديد. ارزيابي شما از اين جنگ و حوادث بعد از اين دوره طولاني چه بود؟
احمد ياسين: من بايد بگويم كه از اين جريان ناراحت بودم چون امت عربي معادله غير طبيعي و نامتوازني را در آن زمان ايجاد كرد اسرائيل در آن زمان اعلام كرد كه كشوري كوچك و ضعيف و بيچاره است كه هفت كشور عربي در آن حمله كرده اند. به همين علت هياهوي در كشورهاي غربي ايجاد شد كه هفت كشور عربي به اين انسانهاي ضعيف حمله كرده است. به همين علت به آنها نيرو و كمك و آذوقه دادند و بعد از آن نيز كشورهاي بزرگ دائما درباره هر مصوبه اي كه به نفع ملت فلسطين يا امت عربي باشد از حق وتو استفاده كردند.
اما هنگامي كه اسرائيل از جنگ خسته شد آنها استفده از حق وتو را آغاز كردند و مصوبات شوراي امنيت توقف فوري جنگ و درگيرها را خواستار شدند هر گاه كه منافع اسرائيل در ادامه جنگ باشد. هيچ خبري از نشست شوراي امنيت و مصوبات آن در توقف جنگ نيست.
اگر ما مانند قبل توان مقابله و مبارزه داشتيم به نشستهاي شوراي امنيت و قطعنامه هاي آن اهميتي نمي داديم درست است كه همه كشورها بايد تسليم اين قطعنامه ها در توقف جنگ باشند اما در صورتي كه منافع اعراب ايجاب كند. هيچ قطعنامهاي به امضا نخواهد رسيد ولي اگر منافع يهوديان ايجاب كند ظرف مدت چند ساعت قطعنامه نوري براي توقف درگيريها تصويب مي رساند واقعيت اين است كه برادران ما در ارتش مصر تلاش زيادي در اين باره انجام دادند و هزينه هاي زيادي پرداخت كردند. اگر خيانت مقامات مصري و سلاحهاي فاسدي كه به ارتش رسيده نبود آنها نقش بزرگ و خوبي مي توانستند در اين درگيريها داشته باشند. من حوادث آن موقع را خوب به ياد دارم ارتش مصر مبارزان متجري از اخوان المسلمين فلسطين داشت يادم هست كه ارتش مصر تپه 81 در شرق غزه را در اثر هجوم فريبكارانه اسرائيل از دست داده نتوانست آنها باز پس بگيرد. اما مجاهدين مبارزه موفق شدند به سمت آنجا پيشروي كنند و بار ديگر آنها را تسخير نمايند.
اين تپه موقعيت استراتژي داشت و بر تمام خط نبرد مسلط بود همچنين ارتش مصر وارد راه آسفالت عمومي شد اما مستعمرهاي اسرائيلي را در خط اين راه آسفالت كه بايد رها نمي شد را رها كردند آنها نبايد راه را راه مي كردند چون قبلا اين راه را اسرائيل بر آنها بسته بود.
مثلا منطقه كفار دروب كه در نزديكي دير البلح واقع شده است بعد از نماز جمعه به وسيله نيروهاي شيخ محمد فرغلي در حمد الله فتح شد همچنين مبارزان مصري نيز كه در جنگ كار كشته بودند به نيروهاي فلسطيني در اين منطقه اضافه شدند و نقش مهمي در آنجا ايفا كردند. من در كتاب اخوان المسلمين و جنگ فلسطين نوشته كمال شريف مطالعه كرده ام كه نوشته است: فرمانده اخوان در آن زمان پيش از سرتيپ فؤاد صادق رفت و به او گفت: چرا عقب نشيني مي كني؟ او گفت به اين علت كه راه بر ما بسته است، فرمانده اخوان گفت: خب من آماده ام كه راه را براي شما باز كنم. اگر يك شب به من مهلت بدهي راه را باز مي كنم تو فقط عقب نشيني را متوقف كن...
فؤاد صادق گفت: اشكالي ندارد او نيروها و مبارزاتش را جمع كرد و به سوي بيت حانون و دير؟ رهسپار شد و راه را باز كرد. اما باز هم ديد كه عقب نشيني ادامه دارد. به صادق گفت: مگر ما توافق نكرده بوديم كه عقب نشيني را متوقف كني؟ صادق گفت اين دستور است.
دستور هاي فرماندهان بر عقب نشيني بود چون انگليس درگيريها را اينگونه مي خواست. تصور كن كه فرمانده اين درگيريها يعني فرمانده كشورهاي عربي گلوب ملك عبد الله باشد او فرمانده ارتش اردن نيز بود معناي فرماندهي او اين است كه نيروها در اختيار انگليس است در درگيري ما با يهوديان و اسرائيليها اين معادله دوستي نبود. به همين علت ما جنگ را باختيم و اين از موضوعات دردناك براي من بود كه به علت آن خدا را شكر مي كنيم.
اين واقعيت ما بود من در زماني كه بچه بودم با ارتش مصر در غزه زندگي كردم گرسنگي و فقر در آن زمان بيداد مي كرد.
ما نيزد ارتش مي رفتيم و تكه هاي نان يا كه از آن اصافه مي آمد مي گرفتيم و ميخورديم مردم در آن زمان تا اين حد نيازمند بودند. اين براي آنها معامله بسيار خوبي بود چيزهايي كه از ارتش زياد مي آمد را بين مردم توزيع مي كردند و مردم نيز آنها را مي گرفتند. ما در اين مراحل با تمام سختي و مراودات هاي آن زندگي كرده ايم. بعد از آن من فكر كردم كه به مدرسه باز گردم به همين علت ابتدا در غزه ساكن شديم.
احمد منصور: در حاليكه سخن احمد ياسين را قطع كرد گفت: يعني بعد از نكبت از روستا به غزه منتقل شدي؟
احمد ياسين: در ابتدا به علت هواپيماهاي اسرائيلي از روستا به منطقه عقلان رفتيم در مرحله بعد به باغ هاي منطقه جنوب رفتيم سپس از منطقه باغهاي انگور كه در جنوب الجورة يا نزديك به منطقه الجبليه بود مهاجرت كرد و مستقيما به غزه رفتيم در آنجا در جنگلي كه در منطقه الفرنيره بود و الان به نام العنه يا منطقه سياهانه خوانده مي شود. ساكن شديم. مدتي در آنجا مانديم سپس به منطقه او مدين در نزديكي دشت غزه رفتيم شرايط زندگي در آنجا سخت و دشوار بود و ما سختيهاي زيادي در آنجا متحمل شديم. با وجود سرماه و زمستان خانه اي از كاه بنا كرديم و در آنجا اقامت نموديم. به اين صورت بود كه خداوند ما را محافظت كرد.
احمد منصور: يا خانواده تنها به تنهايي اين مهاجرت را انجام داديد يا خانواده هاي ديگري نيز در اين مهاجرت همراه شما بودند؟
احمد ياسين :متوجه نشدم ؟
احمد منصور: آيا به صورت دسته جمعي مهاجرت كرديد يا تنها با خانواده تان رفتيد؟
احمد ياسين: اين مهاجرت دسته جمعي بود تمام ساكنان منطقه الجودة از طريق دريا مهاجرت كردند آنها، اسباب اثاثيه خود را در كشتي ها گذاشتند و آنها را به غزه بردند بار ديگر بر گشتند و بقيه لوازم خود را نيز بردند. ما نيز مانند ساير مردم از دريا براي انتقال وسائل و مهاجرت به غزه استفاده كرديم ما در سال 49 و اوائل در غزه ساكن شديم ؟ مي كنم كه در اين سالها بود كه من به مدرسه رفتم.
احمد منصور: در اين زمان پدرتان مرحوم شد.
احمد ياسين: پدرم پيش از اين مرده بود.
احمد منصور: و مادرتان از شما مراقبت مي كرد.
احمد ياسين: نه... البته مادرم به طبع همراه ما بود.
احمد منصور: درباره برادرانت صحبت نكردي؟
احمد ياسين: برادر بزرگم سرپرستي خانواده را بر عهده داشت ، بعد از اينكه او خسته شد برادر دوم نيز با او در كاري كه در دريا انجام مي داد همراهي كرد. اوضاع در آن زمان بد بود چون دريا ممنوع الصيد بود هر كسي نبايد به آن نزديك مي شد. اين به خاطر ترس از درگيريهاي با يهوديان و يا حمل اسلحه بود ما به صورت پنهاني در نزديكي ساحل به دريا مي رفتيم يا چند قطعه ماهي بگيريم و مقدار كمي ماهي صيد كنيم و با فروش آنها در ساحل زندگي خود را بگذارنيم.
*احمد منصور: در بين برادرانتان چندمين پسر بوديد؟
*احمد ياسين: من از پدر و مادرم دو برادر ديگر نيز دارم يعني ما سه پسر بوديم و من كوچكترين آنها بودم يك خواهر از پدر و مادر خودم داشتيم يعني ما سه پسر و يك دختر بوديم. همچنين من دو برادر ناتني از زن ديگر پدرم نيز دارم كه آنها الان زنده هستند. علاوه بر اين يك خواهر از همسر سابق پدرم كه متوفي شده است دارم اينها تقريبا تعداد افراد خانواده اي است كه من در آن زندگي كرده ام.
*احمد منصور: در اين زمان با ماهيگيري زندگي مي كرديد؟
*احمد ياسين: من خودم در دوران ماهيگيري نبودم من در دوران كودكي فقط در مدرسه بودم البته صيد مي كردم يعني صيد را دوست دارم من دوست داشتم كه پرندگان و گنجشكان و حيواناتي از اين قبيل را شكار كنم. اين كار در آن زمان در الجورة تفريحي بود. ما از صبح تا عصر به دنبال ... مي رفتيم و با تله گنجشكهايي كه به لانه شان مي رفتند را صيد مي كرديم.
*احمد منصور: در زمان كودكي...
*احمد ياسين: بسيار لذت بخش بود كه به دنبال پرندگان بروي و آنها را شكار كني و كدام از ما روز خود را اينگونه سپري مي كردم و دانست چه بر سرش خواهد آمد.
بار ديگر راهي مدرسه شدم در آنجا مدرسه انصراط رفتم درس خواندن در انصراط به اين علت بود كه نزديكترين مناطق به ما و غزه بود اما در آنجا تقريبا يك ماه درس خواندم سپس مدرسه را ترك كردم و بار ديگر به غزه بازگشتيم اوضاع اقتصادي در آن زمان بسيار مشكل بود و اصلا نمي شد زندگي كرد در غزه من كار در يك رستوران را شروع كردم. من در رستوران ؟ در بندر مشغول به كار شدم در آن زمان و در يك سالي كه در اين رستوران كار مي كردم دوران خوشي داشتم نا يك سال آنجا كار كرد. اواخر سال 49 و اوايل 50 بار ديگر به مدرسه رفتم در آنجا تمام بچههاي محله خود را ديدم كه به كلاش چهارم مي رفتند.
خيلي سعي كردم كه به كلاس پنجم بروم نمي خواستم با آنها بار ديگر در كلاس چهارم درس بخوانم بعد از مدتي دوري از درس بار ديگر به كلاس چهارم رفتم دو سه سالي بود كه درس را كنار گذاشته بودم اين تاخير براي عمر من بسيار زياد بود.
*احمد منصور: بچه هايي كه با تو درس مي خواندند هم سن و سال تو بودند
*احمد ياسين: بعضي از آنها هم سن من بودند و بعضي ديگر كوچكتر يا بزرگتر از من بودند. مهاجرت ما را با اين شكل در آورده بود. من كلاس چهارم و پنجم را در تابستان سال 52 19به پايان رساندم. در آن زمان روزي به دريا رفتم . به همراه برخي از دوستان به دريا مي رفتم و با آنها بازي مي كردم. ناگهان روي زمين غلت خوردم بعد از آن گردم پيچ خورد و شكست. بدون امكان هيچگونه حركتي به روي زمين افتادم. گمان مي كنم اين حادثه در تاريخ 15/7/52 روي داد. اول به بيمارستان منتقل شدم .بعد از آن به خانه رفتم و سپس به بيمارستان بازگشتم .اقدامات پزشكي متفاوتي را انجام دادند. گچ بر روي گردن 45 روز طول كشيد در ابتدا اصل نمي توانستم حركت كنم بعدها كم كم حركتهايم آغاز شد و توانستم كم كم به وي پاهايم بايستم كم كم توانستم راه بروم البته راه رفتن ضعيف بود بطوريه كه اگر شني زير پايم مي ماند به زمين مي افتادم.
الحمد الله بعد از 45 روز از بيمارستان مرخص شدم و گچ را از گردنم باز كردم و در سال 52 بار ديگر به مدرسه بازگشتم و در كلاس ششم به تحصيل پرداختم. البته خيلي ضعيف بودم و اگر مي خواستم قلم در دست بگيرم نمي توانستم. همچنين با ضعف شديدي راه مي رفتم.
تحصيلات ابتدايي و راهنمايي به اين ترتيب به پايان رسيد. سپس براي ادامه تحصيلات دبيرستان ابتدا به مدرسه امام شاغل و بعد به مدرسه الكرمل رفتم.
*احمد منصور: مي توانستيد در اين مرحله راه برويد و تحرك داشته باشيد؟
*احمد ياسين: بله راه مي رفتم.
*احمد منصور: به همان صورت ضعيفي كه به آن اشاره كرديد؟
*احمد ياسين: در آن زمان با پاي پياده به مدرسه مي رفتم و پياده هم باز مي گشتم آن موقع امكانات حمل و نقل نبود پياده به مدرسه امام شافعي مي رفتم و بر مي گشتم، بعد از آن هم كه به مدرسه الرمال كه امروزه الكرمل خوانده مي شود رفتم. مقطع دبيرستان را در دبيرستان فلسطين به پايان رساندم گزينههاي بعد از آن طبعا در كار يا ادامه تحصيل خلاصه مي شد. من در قاهر قبول شدم اما امكانات مادي براي اينكه به درس خواندن بپردازدم نبود. به همين علت كار را انتخاب كردم. البته آن كار مرا اندكي خسته مي كرد. چون من به محض خستگي و احساس نياز به زمين مي افتادم .
*احمد منصور: اين كارها بعد از دبيرستان بود؟
*احمد ياسين: نه الحمد الله در دبيرستان وضعيتم خوب بود. در نوار غزه فارغ التحصيل هاي زيادي بودند كه بي كار هم بودند. عده اي فارغ التحصيل بازرگاني و عده اي فارغ التحصيل كشاورزي بودند. عده اي هم فارغ التحصيل آكادمي تربيت معلم بودند.همه مردم تلاش مي كردند كه روزي شان را تامين بكنند اما اين حكومت بود كه ميتوانست به افراد شغل بدهد يا آن ها را محروم كند. به همين خاطر در آزموني كه با حضور 1500نفر برگزار شد شركت كردم و بحمد الله يكي از نفرات برتر شدم و به همين علت بايد مرا براي كار انتخاب مي كردند.
محمود الشابي در آن زمان مشاور حاكم محلي بود به من گفت تو انتخاب نمي شوي. گفتم چرا؟ گفت براي اينكه تو به درد تدريس نمي خوري .گفتم خوب مي تواني مرا به عنوان دفتردار انتخاب كني. گفت نه! اين آزمون تدريس بود اگر مي خواهي دفتردار شوي بايد در آزمون دفترداري شركت كني. او صراحتا گفت كه ما از تو براي كاري استفاده نمي كنيم و من گفتم هر طور دوست داري .
*احمد منصور: وضعيت سياسي اجتماعي و زندگي مردم غزه در آن زمان چگونه بود؟
*احمد ياسين: وضعيت آنان مانند يك ملت آواره بود. غزه مانند يك زندگان بزرگ بود كه مردم در آنجا از طريق كمك هايي كه از مصر مي رسيد و كارهايي كه دولت مصر براي آنها ايجاد مي كرد به زندگي خود ادامه مي دادند. غير از اينها چيزي ديگري نبود مردم آنجا محاصره بودند و هيچ امكانات مادي نبود. به همين علت به اين فكر افتادم كه از آنجائيكه هيچ كاري در غزه نبود به مصر بروم در همين وقت الشابي كسي را پيش من فرستاد و گفت كه فردا مي خواهم تو را ببينم در اين موقع كه اين فرد را فرستاد به او گفتم كه من مي خواهم كار كنم. به هر حال در مدرسه پيش او رفتم او از من استقبال كرد و در كنارم نشست و گفت: پسرم مبارك باشد تو انتخاب شدي به او گفتم متشكرم.
*احمد منصور: چه سالي بود به ياد داريد؟
*احمد ياسين: سال 58 بود تابستان 58 بود من به او گفتم متشكرم. او گفت: از من تشكر نكن چون من تو را انتخاب نكردم. اگر مي خواهيم از كسي تشكر كني از حاكم تشكر كن چون هنگامي كه پرونده تو را برايش بردم به او گفتم اين مرد مريض است و تدريس برايش مفيد نيست او گفت پس چرا درس خوانده و براي چه در امتحان موفق شده است و ... نه او انتخاب مي شود و براي او آرزوي شفا مي كنيم. به اين شكل بودكه تو را انتخاب كردند.
*احمد منصور: هر چه خدا بخواهد همان مي شود.
*احمد ياسين:من اين داستان را به ظرافت بيان كردم كه چطور حاكمي مي توانست كه دستوري مغاير با قانون صادر كند و كسي را كه در امتحان موفق شده بود را به ميل خودشان از رسيدن به شغلش منع كنند. گرچه آنها مي خواستند از من عبور كنند اما به حمد الهي من كار خودم را 4/10/58 شروع كردم.
*احمد منصور: يعني شما كارتان را به عنوان معلم از 4 اكتبر سال 1958 در نوار غزه آغاز كرديد.
*(1)-در ادبيات عمومي عرب، از اشغال اراضي فلسطيني در جنگ 1948 با عنوان «نكبت» يا « نكبت اول» ياد مي شود و شكست 1967 با نام «نكبت دوم» شناخته مي شود.
[External Link Removed for Guests]