همه تقصیَر من است اين که خودم مي دانم
ارسال شده: یکشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۷, ۸:۳۲ ق.ظ
طي شد اين عمر تو داني به چه سان ؟!
پوچ و بس تند چنان باد دمان
همه تقصیَر من است اين که خودم مي دانم
که نکردم فکري
که تامل ننمودم روزي
ساعتي يا آني
که چه سان مي گذرد عمر گران !!!
کودکي رفت به بازي به فراغت به نشاط
فارغ از نيک و بد و مرگ و حيات
همه گفتند کنون تا بچه است
بگذاريد تا بخندد شادان
که پس از اين دگرس فرصت خنديدن نيست
بايدش ناليدن
من نپرسيدم هيچ
که پس از اين ز چه رو نتوان خنديدن
هيچ کسي نيز نگفت زندگي يعني چه
چرا مي آييم ؟!
بعد از اين چند صباح به کجا بايد رفت ؟
با کدامين توشه به سفر بايد رفت ؟
من نپرسيدم هيچ
هيچ کسي نيز نگفت !!!
نوجواني سپري گشت به بازي به فراغت به نشاط ، فارغ از نيک و بد و مرگ و حيات
بعد از آن باز نفهميدم من
که چه سان عمر گذشت؟!
ليک گفتند همه
که جوان هست هنوز
بگذاريد جواني بکند
بهره از عمر بَرد، کامروايي بکند
بگذاريد که خوش باشد و مست
بعد از اين باز ورا عمري هست!
يک نفر بانگ برآورد که او
از هم اکنون بايد فکر آينده کند
ديگري آوا داد
که چو فردا بشود فکر فردا بکند
سومي گفت
همان گونه که ديروزش رفت
بگذرد امروزش همچنين فردايش
با همه اين احوال
من نپرسيدم هيچ که چه سان دي بگذشت ؟
آن همه قدرت و نيروي عظيم
به چه ره مصرف گشت
نه تفکر نه تعمق و نه انديشه دمي
عمر بگذشت به بي حاصلي و بي خبري
چه تواني که ز کف دادم و مفت
من نفهميدم و کس نيز مرا هيچ نگفت
قدرت عهد شباب
مي توانست مرا تا به خدا پيش برد
ليک بيهوده تلف گشت جواني
هيهات!!!
آن کساني که نمي دانستند
زندگي يعني چه ،راهنمايم بودند
عمرشان طي شده بيهوده و بي ارزش و خام
و مرا گفتند که چو آنها باشم
که چو آنها دائم
فکر خوردن باشم فکر گشتن باشم
فکر تامين معاش
فکر ثروت باشم
فکر همسر باشم
کس مرا هيچ نگفت
زندگي ثروت نيست
زندگي داشتن همسر نيست
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
پوچ و بس تند چنان باد دمان
همه تقصیَر من است اين که خودم مي دانم
که نکردم فکري
که تامل ننمودم روزي
ساعتي يا آني
که چه سان مي گذرد عمر گران !!!
کودکي رفت به بازي به فراغت به نشاط
فارغ از نيک و بد و مرگ و حيات
همه گفتند کنون تا بچه است
بگذاريد تا بخندد شادان
که پس از اين دگرس فرصت خنديدن نيست
بايدش ناليدن
من نپرسيدم هيچ
که پس از اين ز چه رو نتوان خنديدن
هيچ کسي نيز نگفت زندگي يعني چه
چرا مي آييم ؟!
بعد از اين چند صباح به کجا بايد رفت ؟
با کدامين توشه به سفر بايد رفت ؟
من نپرسيدم هيچ
هيچ کسي نيز نگفت !!!
نوجواني سپري گشت به بازي به فراغت به نشاط ، فارغ از نيک و بد و مرگ و حيات
بعد از آن باز نفهميدم من
که چه سان عمر گذشت؟!
ليک گفتند همه
که جوان هست هنوز
بگذاريد جواني بکند
بهره از عمر بَرد، کامروايي بکند
بگذاريد که خوش باشد و مست
بعد از اين باز ورا عمري هست!
يک نفر بانگ برآورد که او
از هم اکنون بايد فکر آينده کند
ديگري آوا داد
که چو فردا بشود فکر فردا بکند
سومي گفت
همان گونه که ديروزش رفت
بگذرد امروزش همچنين فردايش
با همه اين احوال
من نپرسيدم هيچ که چه سان دي بگذشت ؟
آن همه قدرت و نيروي عظيم
به چه ره مصرف گشت
نه تفکر نه تعمق و نه انديشه دمي
عمر بگذشت به بي حاصلي و بي خبري
چه تواني که ز کف دادم و مفت
من نفهميدم و کس نيز مرا هيچ نگفت
قدرت عهد شباب
مي توانست مرا تا به خدا پيش برد
ليک بيهوده تلف گشت جواني
هيهات!!!
آن کساني که نمي دانستند
زندگي يعني چه ،راهنمايم بودند
عمرشان طي شده بيهوده و بي ارزش و خام
و مرا گفتند که چو آنها باشم
که چو آنها دائم
فکر خوردن باشم فکر گشتن باشم
فکر تامين معاش
فکر ثروت باشم
فکر همسر باشم
کس مرا هيچ نگفت
زندگي ثروت نيست
زندگي داشتن همسر نيست
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]