صفحه 1 از 1

نشکن؛ نمی گویم!

ارسال شده: جمعه ۹ مرداد ۱۳۸۸, ۱۱:۳۸ ب.ظ
توسط كيارش
یکی از علما می گفت:

در مشهد مقدس به تحصیل علوم دینی اشتغال داشتم.

یکی از طلبه ها که از دوستان من بود، بیمار شد و بیماری اش به قدری شدید شد که به حالت مرگ افتاد.

در این هنگام ما او را تلقین می کردیم و به او می گفتیم: بگو «لا اله الا الله»، «الله اکبر» و ... ؛ اما او در پاسخ می

گفت: نشکن، نمی گویم!

ما تعجب کردیم؛ زیرا او طلبه خوبی بود.

راز این ماجرا چه بود که پاسخ ما را نمی داد و به جای آن، سخن بی ربطی بر زبان می آورد؟ نمی دانستیم .

تا این که لحظاتی حالش خوب شد.

علت را از او پرسیدیم. گفت: اول آن ساعت مخصوص من را بیاورید تا بشکنم و بعد ماجرا را برای شما تعریف می کنم.

او گفت: من خیلی به این ساعت علاقه دارم؛ هنگام احتضار شنیدم شما به من می گویی «لا اله الا الله» و شیطان در

برابرم ایستاده بود و همین ساعت مرا در دست داشت و در دست دیگرش چکشی بود و آن را بالای ساعت من نگه

داشته بود، می خواستم جواب شما را بدهم؛ اما شیطان به من می گفت: اگر «لا اله الا الله» بگویی، ساعت تو را می

شکنم.

من هم چون آن ساعت را خیلی دوست داشتم، به او می گفتم: نشکن، نمی گویم!




[External Link Removed for Guests]

منبع : <!--webbot bot="Include" U-Include="source.htm" TAG="BODY" startspan -->
   تصویر   هزار و یک حکایت اخلاقی

نویسنده : محمد حسین محمدی
ناشر : انتشارات چاف - قم
تلفن : 77831041
چاپ اول / 1386