صفحه 1 از 1

دوستي!!!!!!!!!!!!!

ارسال شده: شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۸, ۱:۱۰ ب.ظ
توسط azeRilA
با سلام خدمت همه ي دوستان تصویر

داستان زير قشنگ ترين داستاني بود كه من خوانده بودم تصویر :

يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر ازميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.
روزاول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعدكه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعدادميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كهآسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوارسخت بكوبد
بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصبانيشدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهادكرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طولمدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد
روزها گذشتتا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديواردرآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر رويآن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد
پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستتدرد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجودآورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود
پسرموقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دلطرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري،مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كاررا كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزكيبه همان بدي يك زخم شفاهي است.

 تصویر تصویر 

Re: دوستي!!!!!!!!!!!!!

ارسال شده: شنبه ۷ شهریور ۱۳۸۸, ۸:۴۵ ب.ظ
توسط azeRilA
وقتيسارا دخترك هشت ساله اي بود , شنيد كه پدر و مادرش درباره برادر كوچكترشصحبت ميكنند. فهميد كه برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي اوندارند . پدر به تازگي كارش را از دست داده بود و نميتوانست هزينه جراحيپرخرج برادر را بپردازد . سارا شنيد كه پرد آهسته به مادر گفت : فقط معجزهمي تواند پسرمان را نجات دهد .
سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و اززير تخت قلك كوچكش را درآورد. قلك را شكست , سكه ها را روي تخت ريخت وآنها را شمرد . فقط 5 دلار . بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چندكوچه بالاتر به داروخانه رفت . جلوي پيشخوان انتظار كشيد تا داروساز به اوتوجه كند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود كه متوجه بچه اي هشت ساله شود.

دخترك پاهايش را به هم زد و سرفه ميكرد , ولي داروساز توجهينميكرد . بالاخره حوصله سارا سر رفت و سكه ها را محكم روي شيشه پيشخوانريخت .

داروساز جا خورد , رو به دخترك كرد و گفت : چه ميخواهي ؟دخترك جواب داد : برادرم مريض است , ميخواهم معجزه بخرم . داروساز با تعجبپرسيد : ببخشيد !؟ دخترك توضيح داد : برادر كوچك من , داخل سرش چيزي رفتهو بابايم ميگويد كه فقط معجزه ميتواند او را نجات دهد , من هم ميخواهممعجزه بخرم , قيمتش چند است ؟ داروساز گفت : متاْسفم دختر جان , ولي مااينجا معجزه نميفروشيم .

چشمان دخترك پر از اشك شد و گفت : شما رابه خدا , او خيلي مريض است , بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمامپول من است . من كجا ميتوانم معجزه بخرم ؟ مردي كه گوشه ايستاده بود ولباس تميز و مرتبي داشت , از دخترك پرسيد : چقدر پول داري ؟

دختركپول ها را كف دستش ريخت و به مرد نشان داد . مرد لبخندي زد و گفت : آه چهجالب , فكر ميكنم اين پول براي خريد معجزه برادرت كافي باشد ! بعد بهآرامي دست او را گرفت و گفت : ميخواهم برادر و والدينت را ببينم , فكرميكنم معجزه برادرت پيش من باشد .

آن مرد , دكتر آرمسترانگ فوقتخصص مغز و اعصاب در شيكاگو بود .فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرك باموفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت . پس از جراحي , پدر نزد دكتر رفتو گفت : از شما متشكرم , نجات جان پسرم يك معجزه واقعي بود , ميخواهمبدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت كنم ؟دكتر لبخندي زد و گفت :فقط 5 سنت !
تصویر تصویر تصویر تصویر

Re: دوستي!!!!!!!!!!!!!

ارسال شده: شنبه ۷ شهریور ۱۳۸۸, ۹:۰۷ ب.ظ
توسط hasan_21
آقا دمت گرم داستان دومی رو خیلی وقت بود دنبالش می گشتم .
یا علی :razz:

Re: دوستي!!!!!!!!!!!!!

ارسال شده: شنبه ۷ شهریور ۱۳۸۸, ۹:۲۷ ب.ظ
توسط Mahdi1944
  ,
ممنون از شما ، اما قبلا در تاپيکي به نام داستانهاي کوتاه ارسال شده