داستانی بس اموزنده
ارسال شده: سهشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸, ۵:۰۰ ب.ظ
مدتها پيش كشاورز فقيري براي پيدا كردن غذا يا شكاري به دل جنگل رفت. هنوز مسير زيادي را طي نكرده بود كه صداي فرياد كمكي به گوشش رسيد. او صدا را دنبال كرد تا به منبع آن رسيد و ديد كه پسربچه اي در باتلاق افتاده و آهسته و آرام به سمت پايين مي رود.
آن پسربچه به شدت وحشت زده بود و با چشمانش به كشاورز التماس مي كرد تا جانش را نجات دهد. كشاورز با هزار بدبختي و با به خطر انداختن جانش بالاخره موفق شد پسرك را از مرگ حتمي و تدريجي نجات دهد و او را از باتلاق نجات دهد.
فرداي آن روز وقتي كشاورز روي زمينش مشغول كار بود ، كالسكه سلطنتي مجللي در كنار نرده هاي ورودي زمين كشاورزي ايستاد و دو سرباز از آن پياده شدند و در را براي آقاي قد بلندي كه لباسهاي اشرافي بر تن داشت ، باز كردند.
زماني كه آن مرد پايين آمد ، خود را پدر آن پسر معرفي كرد. او به كشاورز گفت كه مي خواهد اين محبتش را جبران كند و حاضر است در عوض كار بزرگي كه او انجام داده است ، هر چه بخواهد به او بدهد.
كشاورز با مناعت طبعي كه داشت به مرد ثروتمند گفت كه او اين كار را براي رضاي خدا و به خاطر انسانيت انجام داده و هيچ چشمداشتي در مقابل آن ندارد.
در همين موقع پسر مرد كشاورز از ساختمان وسط زمين بيرون آمد. مرد ثروتمند كه متوجه شد كه كشاورز پسري هم سن و سال پسر خودش دارد ، به پيرمرد گفت كه مي خواهد معامله اي با او بكند و هزينه تحصيل پسرش را در بهترين مدارس و دانشگاهها بپردازد.
كشاورز موافقت كرد و پسرش بعد از چند سال از دانشگاه علوم پزشكي لندن
فارغ التحصيل شد و به خاطر كشف يكي از بزرگترين و مهم ترين داروهاي نجات بخش جهان كه پني سيلين بود ، به عنوان يك دانشمند مشهور شناخته شد. آن پسر كسي نبود جز "الكساندر فليمينگ".
چند سال گذشت. دست بر قضا پسر مرد ثروتمند سخت بيمار شد و اين بار الكساندر با داروي جديدش بار ديگر جان آن پسر را نجات داد.
جالب است كه بدانيد آن مرد ثروتمند و نجيب زاده ، كسي نبود جز "لرد راندلف چرچيل" و پسرش هم كسي نبود جز " وينستون چرچيل ".
بزرگي مي گفت : " بر اساس نيتي كه براي انجام كار داري ، پاداش مي گيري."
پس با نيتي كه در قلبت هست ، كاري را انجام بده ، نه براي اجر مادي. عشق بورز با علم به اينكه شكست مي خوري و بخوان به خاطر خودت ، گويي ديگران صدايت را نمي شنوند. فكر كن بهشت همين جاست. روي زمين.

آن پسربچه به شدت وحشت زده بود و با چشمانش به كشاورز التماس مي كرد تا جانش را نجات دهد. كشاورز با هزار بدبختي و با به خطر انداختن جانش بالاخره موفق شد پسرك را از مرگ حتمي و تدريجي نجات دهد و او را از باتلاق نجات دهد.
فرداي آن روز وقتي كشاورز روي زمينش مشغول كار بود ، كالسكه سلطنتي مجللي در كنار نرده هاي ورودي زمين كشاورزي ايستاد و دو سرباز از آن پياده شدند و در را براي آقاي قد بلندي كه لباسهاي اشرافي بر تن داشت ، باز كردند.
زماني كه آن مرد پايين آمد ، خود را پدر آن پسر معرفي كرد. او به كشاورز گفت كه مي خواهد اين محبتش را جبران كند و حاضر است در عوض كار بزرگي كه او انجام داده است ، هر چه بخواهد به او بدهد.
كشاورز با مناعت طبعي كه داشت به مرد ثروتمند گفت كه او اين كار را براي رضاي خدا و به خاطر انسانيت انجام داده و هيچ چشمداشتي در مقابل آن ندارد.
در همين موقع پسر مرد كشاورز از ساختمان وسط زمين بيرون آمد. مرد ثروتمند كه متوجه شد كه كشاورز پسري هم سن و سال پسر خودش دارد ، به پيرمرد گفت كه مي خواهد معامله اي با او بكند و هزينه تحصيل پسرش را در بهترين مدارس و دانشگاهها بپردازد.
كشاورز موافقت كرد و پسرش بعد از چند سال از دانشگاه علوم پزشكي لندن
فارغ التحصيل شد و به خاطر كشف يكي از بزرگترين و مهم ترين داروهاي نجات بخش جهان كه پني سيلين بود ، به عنوان يك دانشمند مشهور شناخته شد. آن پسر كسي نبود جز "الكساندر فليمينگ".
چند سال گذشت. دست بر قضا پسر مرد ثروتمند سخت بيمار شد و اين بار الكساندر با داروي جديدش بار ديگر جان آن پسر را نجات داد.
جالب است كه بدانيد آن مرد ثروتمند و نجيب زاده ، كسي نبود جز "لرد راندلف چرچيل" و پسرش هم كسي نبود جز " وينستون چرچيل ".
بزرگي مي گفت : " بر اساس نيتي كه براي انجام كار داري ، پاداش مي گيري."
پس با نيتي كه در قلبت هست ، كاري را انجام بده ، نه براي اجر مادي. عشق بورز با علم به اينكه شكست مي خوري و بخوان به خاطر خودت ، گويي ديگران صدايت را نمي شنوند. فكر كن بهشت همين جاست. روي زمين.

گرامي
با عرض سلام و ابراز سپاس
از اعضاي بسيار برجسته جريان شيطاني فراموسونري بودن