صفحه 1 از 1

داستانی خواندنی از کرامات امام هشتم(ع)

ارسال شده: شنبه ۹ آبان ۱۳۸۸, ۸:۵۸ ب.ظ
توسط حسن2568
 [url=<A]<A[/url]
[External Link Removed for Guests]

[URL=<A] یکی از خادمان حرم مطهر رضوی نقل می کنند: شبی کشیک حرم داشتم، آماده شده بودم تا به حرم بروم با همان حال و هوا در منزل رو به حرم آقا کردم و گفتم: آقا جان اگه کاری باشه در خدمتیم. 
[/URL]     بعد از انجام کشیک و در حال استراحت امام رضا(ع) به خوابم آمدند و فرمودند به ترمینال برو دو جوان سرگردان آنجا هستند آنها را راهنمایی و پذیرایی کن و در آخر یک پیامی از طرف من به آنها بگو..... 

 خوشحال بودم چون آقا ارادت خالصانه مرا قبول کرده بودند. به ترمینال رفتم و آن دو جوان افسرده و پریشان را پیدا کردم، آنها را به منزل آوردم و برای آنها سنگ تمام گذاشتم. این دو جوان بعد از سه روز می خواستند بروند که به آنها گفتم یک پیام از امام رضا براتون دارم، آقا فرمودند بهتون بگم: امام رضا، امام بی معرفتی نیست. 

 این دو جوان به زمین افتادند و شروع به گریه کردند. واقعیت را از آنها جویا شدم، گفتند آمدیم مشهد هر چه گشتیم جای مناسبی پیدا نکردیم و خسته شده بودیم، در حال برگشت به ترمینال گفتیم امام رضای بی معرفت ما زائرت بودیم ولی به ما جا ندادی... منبع:‍پرچم 
   
 [External Link Removed for Guests]