صفحه 1 از 1

قصه عشق یک مرد جوان !(طنز)

ارسال شده: یک‌شنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۸, ۱۱:۰۵ ب.ظ
توسط nt
  من سرم توی کار خودم بود ...

 تصویر 
  
  
بعد یه روز یه نفر رو دیدم ...

 تصویر 
  
  
اون این شکلی بود !

 تصویر 

 تصویر 
  

ما اوقات خوبی با هم داشتیم ..

 تصویر 
  

من یه کادو مثل این بهش دادم

 تصویر 
  

وقتی اون هدیه من رو پذیرفت ، من اینجوری شدم!

 تصویر 
  

ما تقریبا همه شب ها ، با هم گفت و گو می کردیم ..

 تصویر 

 تصویر 
  

و این وضع من توی اداره بود ..

 تصویر 
  
  
وقتی همکارام من و دوستم رو دیدند، اینجوری نگاه می کردند ..

 تصویر 
   
  
و من اینجوری بهشون جواب می دادم ..

 تصویر 
  

اما روز والنتاین ، اون یک گل رز مثل این داد به یه نفر دیگه..

 تصویر 
  

و من اینجوری بودم ...

 تصویر 
  

بعدش اینجوری شدم ...

 تصویر 

 تصویر 
  

احساس من اینجوری بود ..

 تصویر 
  

بعد اینجوری شدم ...

 تصویر 
  

بله .. آخرش به این حال و روز افتادم ...

 تصویر 
  

پدر عاشقی بسوزه !
 
تصویر 

Re: قصه عشق یک مرد جوان !(طنز)

ارسال شده: دوشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۸, ۱۲:۱۵ ق.ظ
توسط Present
nt, فقط روی بچه ها چنین چیزهایی ندیده بودیم که شما افتتاحش کردید :::P