تسلیت به یک دوست سنترالی
ارسال شده: پنجشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۹, ۱:۳۸ ب.ظ
سلام.
من خودم چند وقت هست از سنترال دور هستم متاسفانه، اما به خاطر یک اطلاع رسانی اینجا حضور پیدا کردم.
مدتی بود پدر یکی از کاربران ناخوش احوال بود، طوری که در سال گذشته نیز قلبش را عمل کرد. متاسفانه دیروز مطلع شدم، ایشان فوت کردند.
ضمن تسلیت به کاربر عزیز morteza_1234m،
در گذشت پدر بزرگواراشان را به ایشان تسلیت عرض نموده، برای آن مرحوم طلب رحمت می نمایم.
امید که شما و خانواده محترم از این روزهای سخت با صبر و شکیبایی عبور کنید.
[HR]
آن تیشه ای که بر خاک تو زد دست عجل
تیشهای بود که شد باعث ویرانی من
یوسفت نام نهادند و به گرگت دادند
مرگ، گرگ تو شد، ای یوسف کنعانی من
مه گردون ادب بودی و در خاک شدی
خاک، زندان تو گشت، ای مه زندانی من
از ندانستن من، دزد قضا آگه بود
چو تو را برد، بخندید به نادانی من
آن که در زیر زمین، داد سر و سامانت
کاش میخورد غم بیسر و سامانی من
بسر خاک تو رفتم، خط پاکش خواندم
آه از این خط که نوشتند به پیشانی من
رفتی و روز مرا تیره تر از شب کردی
بی تو در ظلمتم، ای دیدهی نورانی من
بی تو اشک و غم و حسرت همه مهمان منند
قدمی رنجه کن از مهر، به مهمانی من
صفحهی روی ز انظار، نهان میدارم
تا نخوانند بر این صفحه، پریشانی من
دهر، بسیار چو من سربگریبان دیده است
چه تفاوت کندش، سر به گریبانی من
عضو جمعیت حق گشتی و دیگر نخوری
غم تنهائی و مهجوری و حیرانی من
گل و ریحان کدامین چمنت بنمودند
که شکستی قفس، ای مرغ گلستانی من
من که قدر گهر پاک تو میدانستم
ز چه مفقود شدی، ای گهر کانی من
من که آب تو ز سرچشمهی دل میدادم
آب و رنگت چه شد، ای لالهی نعمانی من
من یکی مرغ غزلخوان تو بودم، چه فتاد
که دگر گوش نداری به نوا خوانی من
گنج خود خواندیم و رفتی و بگذاشتیم
ای عجب، بعد تو با کیست نگهبانی من!
من خودم چند وقت هست از سنترال دور هستم متاسفانه، اما به خاطر یک اطلاع رسانی اینجا حضور پیدا کردم.
مدتی بود پدر یکی از کاربران ناخوش احوال بود، طوری که در سال گذشته نیز قلبش را عمل کرد. متاسفانه دیروز مطلع شدم، ایشان فوت کردند.
ضمن تسلیت به کاربر عزیز morteza_1234m،
در گذشت پدر بزرگواراشان را به ایشان تسلیت عرض نموده، برای آن مرحوم طلب رحمت می نمایم.
امید که شما و خانواده محترم از این روزهای سخت با صبر و شکیبایی عبور کنید.
[HR]
آن تیشه ای که بر خاک تو زد دست عجل
تیشهای بود که شد باعث ویرانی من
یوسفت نام نهادند و به گرگت دادند
مرگ، گرگ تو شد، ای یوسف کنعانی من
مه گردون ادب بودی و در خاک شدی
خاک، زندان تو گشت، ای مه زندانی من
از ندانستن من، دزد قضا آگه بود
چو تو را برد، بخندید به نادانی من
آن که در زیر زمین، داد سر و سامانت
کاش میخورد غم بیسر و سامانی من
بسر خاک تو رفتم، خط پاکش خواندم
آه از این خط که نوشتند به پیشانی من
رفتی و روز مرا تیره تر از شب کردی
بی تو در ظلمتم، ای دیدهی نورانی من
بی تو اشک و غم و حسرت همه مهمان منند
قدمی رنجه کن از مهر، به مهمانی من
صفحهی روی ز انظار، نهان میدارم
تا نخوانند بر این صفحه، پریشانی من
دهر، بسیار چو من سربگریبان دیده است
چه تفاوت کندش، سر به گریبانی من
عضو جمعیت حق گشتی و دیگر نخوری
غم تنهائی و مهجوری و حیرانی من
گل و ریحان کدامین چمنت بنمودند
که شکستی قفس، ای مرغ گلستانی من
من که قدر گهر پاک تو میدانستم
ز چه مفقود شدی، ای گهر کانی من
من که آب تو ز سرچشمهی دل میدادم
آب و رنگت چه شد، ای لالهی نعمانی من
من یکی مرغ غزلخوان تو بودم، چه فتاد
که دگر گوش نداری به نوا خوانی من
گنج خود خواندیم و رفتی و بگذاشتیم
ای عجب، بعد تو با کیست نگهبانی من!


