صفحه 1 از 1
شوخی خرمایی پیامبر(ص) و علی(ع) ...!
ارسال شده: جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۹, ۱۰:۱۵ ق.ظ
توسط oweiys
به نام خداوند بخشاینده مهربان
خرما با هسته!
نشسته بودند دور هم خرما مي خوردند.پیامبر(ص) هسته خرماهايش را يواشکي می گذاشت جلوی علی. بعد از مدتي گفت: «پرخور کسی
است که هسته خرمای بيشتری جلويش باشد.» همه نگاه کردند. جلوي علي(ع) از همه بيشتر بود. علي(ع) گفت: «ولي من فکر مي کنم
پرخور کسي است که خرماهايش را با هسته خورده.» همه نگاه کردند. جلوی پيامبر(ص) هسته خرمايی نبود. «همه» خنديدند ....!
از کتاب پیامبر(ص)
Re: شوخی خرمایی پیامبر(ص) و علی(ع) ...!
ارسال شده: جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۹, ۷:۱۷ ب.ظ
توسط Mil@d
یکدونه دیگه حاضر جوابی های امام علی
البته منبعش را یادم نیست
یک روز ابوبکر و عمر و حضرت علی در مدینه مشغول راه رفتن بودند...حضرت علی قد کوتاهی داشت و در بین ابوبکر و عمر قرار گرفته بود...عمر میاد حضرت علی را دست بیاندازد میگه علی تو شبیه حف
«ن» وسط کلمه
«لنا» شدی!
حضرت علی میگه اگر من نبودم که شما
«لا» و نیست می شدید!!!
Re: شوخی خرمایی پیامبر(ص) و علی(ع) ...!
ارسال شده: شنبه ۱ خرداد ۱۳۸۹, ۱۱:۴۲ ق.ظ
توسط HORLIKAN
مرا به هشت گردو فروختند
روزي پيامبر، به همراه بلال، از کوچه اي مي گذشتند. بچه ها مشغول بازي بودند. بچه ها تا پيامبر را ديدند، دور او حلقه زدند و دامنش را گرفتند و گفتند: همان طور که حسن و حسين را بر شانه ي تان سوار مي کنيد، ما را هم بر شانه ي خود سوار کنيد.
بچه ها هر يک گوشه اي از دامن پيامبر را گرفته بودند و با شور و اشتياق، همين جمله را تکرار مي کردند. پيامبر با ديدن اين همه شور و شوق، به بلال فرمودند: «اي بلال! به منزل برو و هر چه پيدا کردي، بياور تا خود را از اين بچه ها بخرم».
بلال، با عجله رفت و با هشت گردو برگشت. پيامبر، هشت گردو را بين بچه ها تقسيم کرد و بدين ترتيب، خود را از دست بچه ها رها کردند و به همراه بلال، به راهشان ادامه دادند. در راه، پيامبر رو به بلال کردند و به مزاح گفتند: «خدا برادرم، يوسف صديق را رحمت کند. او را به مقداري پول بي ارزش فروختند و مرا نيز به هشت گردو معامله کردند».
Re: شوخی خرمایی پیامبر(ص) و علی(ع) ...!
ارسال شده: پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۱, ۶:۲۲ ب.ظ
توسط oweiys
روزی یکی از یاران پیامبر در حالی که مادر پیرش بر دوشش بود در حال عبور از جایی بودند که در راه پیامبر را دیدند پیامبر از احوال
پیر زن پرسید. پیر زن هم شروع به نالیدن از اینجا و از آنجا کردن و درد و دل کردن . پیامبر خواست با پیر زن شوخی کند به او
گفت : مشکلات شما حل نمی شود مگر اینکه شوهر کنی ! پسر پیر زن که متوجه شوخی حضرت نشده بود با تعجب
گفت : یا رسول ا... آخه مادر من پیره شوهر به چه کارش می آید ؟
پیر زن هم که سخن پیامبر را به جدی گرفته بود با تندی خطاب به پسرش داد زد : تو بهتر می دانی یا پیامبر خدا !؟
[External Link Removed for Guests]