صفحه 1 از 1

مي تواني او را مادر صدا کني ...

ارسال شده: چهارشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۸۹, ۴:۵۱ ب.ظ
توسط DTN
  [COLOR=#36424a]مي تواني او را مادر صدا کني ... (داستاني زيبا در آستانه رسيدن روز مادر)
 

  

 تصویر  

 
کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسيد: “ مي‌گويند فردا شما مرا به زمين مي‌فرستيد اما من به اين کوچکي و بدون هيچ کمکي چگونه مي‌توانم براي زندگي به آنجا بروم؟” ...
 


[COLOR=#0b1842]   پاسخ داد: “ از ميان تعداد بسياري از فرشتگان، من يکي را براي تو در نظر گرفته‌ام او از تو نگهداري خواهد کرد.  
   کودک هنوز مطمئن نبود که مي‌خواهد برود يا نه: “ اما اينجا در بهشت، من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من کافي هستند.”  
   لبخند زد: “ فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود.”  
   ادامه داد:‌“ من چطور مي‌توانم بفهمم مردم چه مي‌گويند وقتي زبان آنها را نمي‌دانم.  
  ” خداوند او را نوازش کرد و گفت: “ فرشته تو زيباترين و شيرين‌ترين واژه‌هايي را که ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني.  
  ” کودک با ناراحتي گفت: “ وقتي مي‌خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟”  
   خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت: “ فرشته‌ات دستهايت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد خواهد داد که چگونه دعا کني.  
  ” کودک سرش را برگرداند و پرسيد: “ شنيده‌ام که در زمين انسان‌هاي بدي هم زندگي مي‌کنند چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟”  
   فرشته‌ات از تو محافظت خواهد کرد. حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.  
   با نگراني ادامه داد: “ اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي‌توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود.”  
   لبخند زد و گفت: “ فرشته‌ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت. گرچه من هميشه در کنار تو خواهم بود.”  
   آن هنگام بهشت آرام بود اما صدايي از زمين شنيده مي‌شد. کودک مي‌دانست که بايد به زودي سفرش را آغاز کند. او به آرامي يک سوال ديگر از خدا پرسيد: “ خدايا اگر من بايد همين حالا بروم لطفاً نام فرشته‌ام را به من بگو.”  
   شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: “ نام فرشته‌ات اهميتي ندارد. به راحتي مي‌تواني او را مادر صدا کني.”  
 

Re: مي تواني او را مادر صدا کني ...

ارسال شده: چهارشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۱۰ ب.ظ
توسط RAHVAR
دوستان ببخشید که اینجا مطرح می کنم
این عکس رو من تویه جایی دیدم ازش عکس انداختم ولی کیفیتش خوب نبود کسی میتونه از این عکس کیفیت خوبشو واطلاعاتی در مورد این عکس به من بده
ممنون

این عکس منو خیلی تحت تاثیر قرارداد
[COLOR=#c3d69b]کاش من جای اون ستون بودم کاش
 

[External Link Removed for Guests]

Re: مي تواني او را مادر صدا کني ...

ارسال شده: پنج‌شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۹, ۱۲:۳۰ ب.ظ
توسط ستاره شب تار
 همه می شناسیمش؛ همو که با شکوه مهرش عشق را معنایی دیگر می بخشد و قلبش وسعت بی انتهای صبر و مهربانی است و شانه های پرصلابتش مأمن مهر و صفا، و چشم های پرفروغش سرچشمه احساس و گذشت است. مادر، مهر کیشی است که با شمع وجودش به محفلمان روشنی می بخشد و با گلخند محبت اش رنگ غم را از چهره مان می زداید و تبسمی از شادمانی بر دل هایمان می نشاند و با دستان پر سخاوتش، چتری سایه گستر ساخته است تا هیچ سختی را حس نکنیم. او تندیس همه خوبی هاست


  تصویر  تصویر 

Re: مي تواني او را مادر صدا کني ...

ارسال شده: پنج‌شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۹, ۱۲:۵۴ ب.ظ
توسط Mil@d
من زیاد عادت به کپی کاری از جایی ندارم! معمولا حرفای خودمو تو سی سی میزنم و خودم می نویسم! ایندفعه هم که حکایت روز مادر و اهمیتش بیشتر!

2 هفته پیش مادرم وارد پنجاهمین سال زندگی اش شد!مونده بودم چی کادو بگیرم که ارزش بیش از دو دهه زحمتی که برام کشیده داشته باشه! به دنیا آمدن پرماجرا زیر بمباران های صدام حسین التکریتی! و بی برقی بیمارستان!
یرقانی که در 2 سالگی گرفتم و تا آستانه مرگ رفتم ولی دعای مادر مرا در این دنیا نگه داشت! زندگی سخت پس از قطعنامه در شهر نیمه ویران! بدون آب و برق و... و دل نگرانی مادر از اینکه نرم سراغ خمپاره های عمل نکرده و جنگ بازی کنم!
نوجوانی و جوانی مادر همیشه غمخوار من بود!مثل پدر! شاید اگر پدر خوبی برای فرزندم باشم بتونم بهتر درک کنم پدر و مادر چه کشیدند برای من...

«داد معشوقه به عاشق پیغام// که کند مادر تو با من جنگ// مادر سنگ‌دلت تا زنده‌است// شهد در کام من و توست شرنگ// عاشق بی‌خرد ناهنجار// نه بل آن فاسق بی‌عصمت و ننگ// حرمت مادری از یاد ببرد// خیره از باده و دیوانه ز بنگ// رفت و مادر را افکند به خاک// سینه بدرید و دل آورد به چنگ// دید کز آن دل آغشته به خون// آید آهسته برون این آهنگ// آه دست پسرم یافت خراش// آخ پای پسرم خورد به سنگ»