صفحه 1 از 1

* تاپیک ویژه خاطرات زیبای دوران کودکی*

ارسال شده: شنبه ۲۶ تیر ۱۳۸۹, ۷:۰۸ ب.ظ
توسط oweiys
به نام خداوند بخشاینده مهربان


دوستان بیایید در این تاپیک خاطرات زیبای دوران کودکی و مدرسه و دبستان و ... را قرار دهید

- - - - -- - - - - - -

اولین خاطره از بنده:


  به لبویی جلو دبستان ...! 

جلوی دبستان ما یه لبو فروشی بود که اکثرا بعد از تعطیل شدن دبستان ما میومد و لبو و لواشک محلی و ... می فروخت؛ یه روز

خانوم بهداشتمون (همان معلم بهداشت!) سر صف فکر کنم زنگ سوم بود که اومد و از بهداشت گله کرد که اگه این نکات رو رعایت نکنید ،

به سلامتی خودتو ضرر می رسونید و از این حرفا و از بهداشت لبو فروشی جلو مدرسه انتقاد کرد .

تصویر

زنگ آخر که خورد مثل همیشه اومدیم بیرون بعضی از بچه ها با توجه به این که حرفای معلم بهداشت رو شنیده بودند و از طرفی پولی تو

جیبشون نبود زورشون گرفته بود به لبویی حمله کردند ! و معرکه ای شده بود که نگو و نپرس ، لبویی جلو مدرسه هم با آب داغ

لبوها از بچه ها پذیرایی می کرد!

بچه ها هم شعار می دادند : لبویی میکروب ! مرگ بر لبویی! و بعضی شعارها که الان یادم نیست. آخر سر ناظم مدرسه اومد

از بچه هارو پذیرایی کرد و قائله به خیر گذشت و از اون به بعد لبویی ما تا اون جایی که یادمه دیگه اکثرا جای لبو باقالی پخته می فروخت!

- - - - - - - - - -

یه روز در دبستان کلاس دوم یا سوم بودم که معلممون چند نفر از جمله منو مامور صحیح کردن دیکته چندتا از بچه ها کرده بود ؛ تو دیکته

یکی از بچه ها که دوست خودمم بود حدود 30 40 تا غلط پیدا کرده بودم و نمی دونستم باید نمره چند بدم!

Re: * تاپیک ویژه خطرات زیبای دوران کودکی*

ارسال شده: شنبه ۲۶ تیر ۱۳۸۹, ۷:۳۲ ب.ظ
توسط mohammad1365
با سلام
من خطرات زيادي را در كودكي تجربه كردم كه يكي از آنها برق گرفتن من بود .
يادمه يك راديو داشتيم كه پدرم هميشه با آن اخبار گوش مي كرد .ماجرا از اين قرار است كه يك روز من انبري را كه براي خرد كردن قند بود را برداشتم و سيم برق راديو كه به پريز وصل بود را از وسط قطع كردم و چشمتون روز بد نبينه كه يهو ديدم پرت شدم وسط اتاق تصویر
از همون جا بود كه به مسايل فني علاقه مند شدم . هميشه ( الان هم همينطورم ) دوست دارم ببينم توي وسايل برقي چه چيزي هست و خلاصه چه جوري كار ميكنند. تصویر اين رو حقيقت ميگم كه تا حالا بالغ بر 5 بار من رو برق گرفته اما خدا هميشه به من رحم كرده ومن در طي اين دوران تا كنون وسايل برقي زيادي رو تعمير كردم و چيزهاي زيادي را آموختم .

Re: * تاپیک ویژه خطرات زیبای دوران کودکی*

ارسال شده: شنبه ۲۶ تیر ۱۳۸۹, ۷:۴۸ ب.ظ
توسط Ruozbeh
یادش بخیر... من هنوز هم عاشق دوران کودکیم هستم...
حدود 4-5 سالم بود که یک تلویزیون کوچک سیاه و سفید داشتیم ( وضع اقتصادی بنا به دلایلی اصلا خوب نبود) من هم که بچه بودم و خشن یک روز که پدرم در حال نماز بود من هم کنارش نشسته بودم که به سرم زد با مهر روی زمین بازی کنم مهر رو برداشتم یکم بازی کردم و در یک حرکت غافلگیرانه و پس از یک مانور سنگین در ارتفاع پست!! مهر را به سمت صفحه ی تلویزیون محترم شلیک کردم! ومهر هم با شکافتن شیشه ی آن به قلب دشمن وارد شد! و ما ماندیم و یک تلویزیون خراب و نگاهی همراه با خنده ی و تا حدی عصبانی!! :grin: :grin: :grin:
البته خطر که نمیشه گفت ولی یک جورایی نزدیک به خطر کردن بود! :o

Re: * تاپیک ویژه خاطرات زیبای دوران کودکی*

ارسال شده: دوشنبه ۲۸ تیر ۱۳۸۹, ۱:۰۰ ب.ظ
توسط oweiys
 به نام خداوند بخشاینده مهربان


   به روزی که بگندد نَمَچ ...!
 
 
 

کلاس چهارم ؛ مدرسه شهدای خرمشهر یهو دیدیم که سر و صدای آقای قدرتی معلممون از توی کلاس میاد ، آقای قدرتی خطاب به

مبسر کلاس:


تو خجالت نمی کشی؟!

آخه من با این همه خودکارای رنگ و وارنگ نمره می زارم؟

عقلت کار نکرد این همه بیست توی دفتر کلاس واسه خودت نزاری؟!


بعد معلممون با لهجه زیبای آذری گفت:

وای به روزی که بگندد نمچ...!

Re: * تاپیک ویژه خاطرات زیبای دوران کودکی*

ارسال شده: پنج‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۹, ۱:۴۱ ق.ظ
توسط oweiys
دوران راهنمایی ، امتحان المپیاد دانش آموزی مدرسه ، کل سوال ها زیر 100 تا بود ؛ اما پاسخ نامه بالای صدتا جای جواب 4 گزینه ای داشت .

یکی از بچه ها که پاسخ نامه رو تحویل داد دیدیم مراقبا دارن می خندن ! نگو کلی سوال اضافه جواب داده بود ...!

Re: * تاپیک ویژه خاطرات زیبای دوران کودکی*

ارسال شده: سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳۹۰, ۴:۰۷ ب.ظ
توسط oweiys
یادم هست ، دوران دبستان ردیف های آخر کلاس می نشستم ؛ یکی از بچه ها رفت به معلم کلاس از دست دوستم که بچه خوب اما

بازیگوشی بود شکایت برد ، دوستم که اسمش داوود بود در حالی که آدامس تو دهنش بود با قیافه شاکی و حق به جانب (که الان هم که یادم

میاد خندم میگیره!) گفت خانوم اجازه ..... خالی میبندن!

Re: * تاپیک ویژه خاطرات زیبای دوران کودکی*

ارسال شده: سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳۹۰, ۵:۰۷ ب.ظ
توسط Cloor Master
یادمه بچه گیام مامانم دعوام کرد و یک کتک حسابی برامون رزرو کرد من هم که تازه سواد پیدا کرده بودم رفتم تو اتاق بنا کردم یک نامه اتمام حجت نوشتن که من دیگه از این خونه میرم دنبالم نگردید و می تونم به زندگی خودم ادامه بدم من همتون را دوست دارم و.... خوب بچه بودیم یک حرفی می زدیم اخرش هم که نرفتم جاش نامه را تو سرسرای خونه قایم کردم اما تقریبا پارسال با پسر خالم تو سرسرا داشتیم وسایل را جابجا می کردیم یک هو یک دفتر پیدا شد و توش اون نامه پسر خالم خوندش از خنده نزدیک بود از پله ها بیفتد
یک بارهم یک قضیه پیش اومد که حالا که حالاست با رفیقام تو دوره دبستان ازش حرف می زنیم و اون این است که یک بار دور به مدرسه رفتم تا وارد مدرسه شدم مدیرمان سر صف بود گفت محمد پس کیفت کو :o
یک بارهم تو راهنمایی تیم ظهر بودیم من اشتباهی صبح رفتم چون دور هم رفته بودم برا اینکه مدیر نفهمد به طور کماندوهی رفتم سر کلاس ولی کاش هیچ وقت نمی رفتم
یک بار هم یک کره خر بهم جفتک زد