صفحه 1 از 1

هنوز نمیدانم کجا هستم!

ارسال شده: چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۹, ۸:۲۱ ب.ظ
توسط AGeNiS1
روزهای خاطره انگیز و خیلی خوبیه روزگارجوانی.

روزهایی که به خواست، انتخاب وسلیقه ی خودت از میون اطرافیان هم سنو سال، حالا یا چند سالی بزرگتر یا چند ماهی کوچیکتر، (فرقی ندارد) با یک فرد از همه بیشتر ارطبات برقرار میکنی و دوست مینامیش.

در آن ایام سعی میکنی به دیگران بفهمانی که دوستت را دوست داری، دوستت را ارج مینهی چرا که سلیقه و تشخیص خودت هست این دوست، و سعی برآن داری تا به همبازی، هم بغض، هم درد و همراه جدیدت ثابت کنی که خاطرش را میخواهی.

با گذشت ایام دوستیها ساده تر و بی ریا میشوند و حفظ رابطه سختتر از دیروز. حرفهایی را که تا دیروز به آن نمیزدی، امروز بی پروا و بی سانسور برایش باز گو میکنی، به خلوت خود راهش میدهی، با او خاطره میسازی و حتی از او دلگیر میشوی.

دلگیر؟؟!!!

چگونه میتوان تمام خوبیها، لحظات شاد، دقیقه های خنده و همدلی را یک شبه از یاد برد، کشت و سوزاند؟

چگونه میتوان خوبیها را ندید و بر سلیقه و انتخاب خود چشم بر هم نهاد؟

چگونه میتوان یک حرف، یک جمله و یا یک نگاه را به جای آن همه سادگی گذاشت؟

تا به حال کجای دوستی بودی؟ کدام بهانه پا به ماه حادثه ی جدایی بود؟ چی کلام تلخی غلیظتر از شیرینیه باهم بودن هست؟

فکر میکنی برای پیدا کردن و نام گذاریه یک شخص به عنوان دوست تا چه حد موفق بودی؟

انتخاب خوبی داشتی؟ آن که دوست میداری، دوستت دارد؟ جاده ی رفاقتتان دو طرفست یا تنها یک سمت دارد آنهم به سوی او؟

کجای دوست داشتن و مهرورزی ایستاده ای ؟ کجای اعتمادو اطمینان قدم مینهی؟

اگر از من یپرسی بی معطلی جواب میدهم،

هنوز نمیدانم، هنوز نمیدانم کجا هستم!