سال نو می شود اما نه برای کودکان حاجی فیروز
ارسال شده: پنجشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۸۹, ۴:۵۱ ب.ظ
يلدا هر چه تلاش ميکرد و بيشتر روي نوک پاهايش ميايستاد باز هم دستش به جعبه چوبي ته سطل آشغال نميرسيد. خوب ميدانست اينگونه آشغال خشکها ارزششان بيشتر از زبالههاي ديگر است براي همين مصمم شده بود که هر طور شده جعبه را از کف سطل آشغال شهرداري بيرون بياورد. آنقدر در سطل دولا شده بود که وقتي براي نفس تازه کردن سرش را بلند کرد تمام رگهاي صورتش متورم شده بود و رنگش به کبودي ميزد.
مستاصل نگاهي به اطرافش انداخت تا شايد بتواند با وسيلهاي جعبه را بيرون بکشد اما چيزي نيافت. اين بار به مهديار، برادر کوچکترش اشاره کرد که پاهايش را از پشت نگه دارد تا بيشتر بتواند در سطل زباله خم شود.
رهگذران با تعجب به دختري که تا کمر در زبالهها خم شده بود نگاه ميکردند اما يلدا و خواهر و برادرانش به اين نگاهها عادت داشتند و به آن اهميت نميدادند. بالاخره دستش به جعبه چوبي رسيد و آن را با خرواري مگس از سطل بيرون کشيد و در گوني که تقريبا لب به لب پر شده بود انداخت.
نگاهي به آسمان انداخت و سپهر و سما، خواهر و برادر دوقلويش که هر کدام بيش از ۷ سال سن بيشتر نداشتند و در اطراف مشغول پيدا کردن زباله خشک بودند، را صدا کرد. گوني زبالهها را بر دوش انداخت و به بچهها اشاره کرد که از پشت آن را نگه دارند تا کمتر سنگيني گوني بر دوش ۱۱ سالهاش فشار آورد.
خانهشان چند کوچه بالاتر در گوشهاي از يک ساختمان نيمهساخته بود. در زمستان ديوارهاي خانهشان را با نايلونهاي ضخيم ميپوشاندند تا سرما کمتر به داخل نفوذ کند و در تابستان خانهشان تقريبا شکل اپن به خود ميگرفت تا هوا بتواند به راحتي عبور کند. از نظر يلدا و ديگر بچهها زمستانها خيلي سختتر و طولانيتر به نظر ميرسيد چون آنها مجبور بودند با لباسهاي اندکشان از صبح تا شب در خيابانها به دنبال جمع آوري آشغال باشند و يا اينکه در
” وقتي وانت قدرتخان به راه افتاد تمام کودکان سرشان را بر روي زانوانشان قرار دادند تا سرما کمتر آنها اذيت کند. مادر سرش را به آسمان گرفت و ابرهاي تيره که سوز و برف را با خود داشتند، نگاه کرد. اشک در چشمانش حلقه زد و به ياد کودکان يتيمش از ديدگانش فرو ريخت “
سر چهارراهها شيشه پاک کنند.
با اينکه تابستانها هم گرماي هوا نفسشان را تنگ ميکرد و صورتشان را ميسوزاند اما در هر حال تحملش از سوز سرماي زمستان راحتتر بود.
وقتي چهار خواهر و برادر به خانه رسيدند مادرشان با نگراني جلوي ساختمان نيمهکاره ايستاده بود. چشمش که به بچهها افتاد در ظاهر به آنها چشمغره رفت اما از ديدن صورتهايي که سيلي سرما آنها را کبود کرده بود و گوني پري که کمرشان را خم، دلش ريش شد.
کودکان را به داخل آلونک برد. غذاي مختصري که شامل يک سوپ آبکي بدون گوشت ميشد به آنها داد و سعي کرد با اندک پتويي که داشت آنها را گرم کند. تا تاريک شدن هوا بيشتر از يک ساعت وقت نداشت و در اين يک ساعت بايد کودکانش را ميخواباند تا توان داشته باشند تا پاسي از شب در خيابانها بچرخند. شبهايي که کودکانش را براي گلفروشي و شيشهپاککني به خيابانها ميفرستاد تا اين حد دلش براي آنها کباب نميشد که شبهاي عيد آن چهار طفل را روانه مراکز خريد ميکرد تا کاسبي کنند.
خواب کودکانش که سنگين شد ظرف واکس را آورد و شروع به سياه کردن چهره کودکانش کرد. بچهها آنقدر خسته بودند که به جز يلدا هيچ کدام از خواب برنخواستند. وقتي يلدا با تماس دستهاي زبر مادر بر صورتش از خواب برخاست و متوجه سياه شدن چهرهاش شد، بغض گلويش را فشرد. حاضر بود تمام روز را در سطل آشغالها دولا شود و زباله جمع کند و نگاههاي تحقيرآميز مردم را به جان بخرد ولي شبها مجبور نشود نقش حاجي فيروز را بازي کند و مردم را شاد کند تا پولي کف دستش بگذارند. اصلا براي همين بود که از زماني که به ياد ميآورد از هر چه عيد نوروز بود بيزار بود. عيدي که براي ساير مردم لباس و کفش نو و ديد و بازديد به همراه داشت براي او جز زحمت مضاعف و حسرت معني ديگري نداشت.
خواست به مادرش اعتراض کند و بگويد ديگر نميخواهد حاجي فيروز شود اما وقتي لبخند محزون مادرش و سخن تکراري او که براي تسلاي خاطر يلدا ميگفت را شنيد لب فروبست و چيزي نگفت. «صورتت مثل اسمت قشنگ شده يلدا جان! »
يلدا ميدانست اگر پدرشان زنده بود وچند سال پيش بر اثر سقوط از داربست جان خود را از دست نميداد شايد زندگيشان کمي بهتر از اين بود اما ميدانست با اين افکار پدرش باز نميگردد و به جاي او يکي از دوستان پدرش که مثلا ميخواست به آنها لطف کند تا دقايقي ديگر ميآمد و يلدا و ۳ کودک ديگر را برميداشت تا در سر چهارراهها در نقش حاجي فيروزبرقصند و گدايي کنند.
مادر، مهديار و سپهر و سما را از خواب بيدار کرد و بر روي لباسي که تنها تنپوش گرمشان بود پيراهني قرمز پوشاند و کلاهي که خودش با مقوا درست کرده بود و قرمزش کرده بود بر سرشان گذاشت و مانند هر شب به آنها توصيه کرد که هر کاري که عمو قدرت ميگويد گوش کنند و او را عصباني نکنند. وقتي صداي بوق وانت به گوششان رسيد هر ۴ کودک تقريبا آماده بودند. مادر بوسهاي بر گونه هر يک از کودکانش زد و مانند هر شب آنها را به يلدا که بزرگترشان بود سپرد و روانه خيابانشان کرد. خودش تا دم در با آنها رفت تا سماي کوچکش را که نميتوانست از پشت وانت بالا رود بلند کند و در گوشه امن وانت قرار دهد. پشت وانت ۷-۸ کودک سياه شده ديگر هم بودند که مانند بچههاي او مجبور به خيابانگردي بودند.
يلدا به مادرش گفته بود که هر شب قدرتخان آنها را دو به دو در سر چهارراهها توزيع ميکند و در آخر شب بعد از اينکه تمام درآمدشان را ازآنها گرفت دوباره سوار وانتشان ميکند و به خانههايشان باز ميگرداند. هميشه يلدا و سما با هم و سپهر و مهديار هم با يکديگر در سر چهارراهها کار ميکردند. يلدا هيچ وقت به خود اين اجازه را نداده بود که در لباس حاجي فيروز برقصد براي همين هميشه تنبکي در دست ميگرفت و ناشيانه به آن ضربه ميزد تا سما دست و سرش را تکان دهد و به اصطلاح برقصد!
مادر يلدا هم ميدانست از آنچه که کودکانش شبها کاسبي ميکنند تنها مقدار ناچيزي به خود آنها ميرسد چون او و کودکانش آخرين حلقه يک باند بودند که کودکان را مجبور به کار در سر چهارراهها ميکرد.
او خوب ميدانست که قدرت هم براي کس ديگري کار ميکند و حتي وانت زير پايش هم اجارهاي است و هر قدر که بتواند کودکان بيشتري را وارد اين باند کند پورسانت بيشتري نصيبش ميشود. اين اواخر هم قدرتخان به بهانه حضور ماموران شهرداري و کساد کاسبي، پول کمتري به آنها ميداد و مادر يلدا نميدانست آنچه او ميگويد حقيقت دارد و يا اينکه پول زحمت کودکان يتيمش را بالا ميکشد. ولي در هر حال آنها فرد ديگري را نداشتند که بتواند آشغالهاي خشک آنها را آب کند و براي آنها چهارراه اختيار کند تا کس ديگري در سر آن چهارراه کاسبي نکند!
وقتي وانت قدرتخان به راه افتاد تمام کودکان سرشان را بر روي زانوانشان قرار دادند تا سرما کمتر آنها اذيت کند. مادر سرش را به آسمان گرفت و ابرهاي تيره که سوز و برف را با خود داشتند، نگاه کرد. اشک در چشمانش حلقه زد و به ياد کودکان يتيمش از ديدگانش فرو ريخت و براي هزارمين بار با خود فکر کرد که: «چه ميشد اگر او و چهار فرزندش سرنوشت ديگري داشتند؟»
***
«بچههاي خيابان» تعبيري ملموس و عيني براي همه شهرونداني است که هر روز در خيابانهاي شلوغ پررفت و آمد کلانشهرهايي نظير تهران تردد ميکنند و اکنون در رفت و آمدهاي روزمره، چشم شهروندان به ديدن بچههاي کار و خيابان با صورتهايي کبود از سرما که بالاجبار دست کمک و نياز به سوي آنها دراز ميکنند عادت کرده است و از سوي ديگر زبان دستاندرکاران به بيان وعدههايي براي ساماندهي اين کودکان...!!
حضور کودکان خياباني در چهارراهها و معابر اکنون به امري عادي مبدل شده و باعث شده است که با نزديک شدن عيد نوروز شاهد موج جديدي از حضور اين کودکان در معابر شهر و اشتغال به کارهاي کاذبي همچون فروش گل، آدامس، فال و تکديگري در قالب حاجي فيروز در خيابانهاي مختلف و پرترافيک شهرها باشيم. اين در حالي است که هر چند وقت يک بار انجام طرحهايي در قالب فروش روزنامه، جمعآوري کالاهاي بازيافت در دکهها و.... براي حل مشکل کودکان خياباني در دستور کار قرار ميگيرد اما به دليل مشکلات قانوني و عدم اجراي صحيح اين طرحها و نيز تفاسير گوناگون متوليان ساماندهي کودکان از قانون جمعآوري و ساماندهي کودکان؛ باز شاهد گسترش اين پديده در معابر شهري هستيم. در اين ميان آنچه که مسلم است راهکارهاي ارائه شده در مدت محدود از سوي مسئولان تنها به صورت مقطعي، گذرا و يا بهتر بگوييم مسکّني زماندار در مقابله با اين پديده اجتماعي بوده است.
براساس مصوبه هيئت دولت؛ نيروي انتظامي، قوه قضائيه، شهرداري، وزارت کار، وزارت بهداشت، سازمان بيمه خدمات درماني، سازمان تأمين اجتماعي، صدا و سيما، جمعيت هلال احمر، وزارت آموزش و پرورش و کميته امداد امام خميني از جمله سازمانها و نهادهاي همکار در سازماندهي کودکان خياباني هستند که موظف به اجراي طرحهايي در زمينه ساماندهي کودکان کار شدند. با اين همه هر ساله مسئولان مصوبه دولت را درباره ساماندهي کودکان فراموش ميکنند تا جايي که هر دستگاه به تنهايي طرحهايي را در جهت شناسايي و حمايت خود را مطرح ميکنند و اميد ميدهند که امسال به طور جدي معضل کودکان خياباني را حل ميکنند اما با پايان سال همه موضوعات درباره بچههاي کار از ياد ميرود و پرونده ساماندهي کودکان خياباني براي بار چندم بايگاني ميشود...!
در همين راستا عضو كميته هماهنگي شبكه ياري ايران با انتقاد از عملكرد نيروي انتظامي و شهرداري براي جمعآوري كودكان كار و خيابان گفت: جمعآوري كودكان كار با هزينه سرسامآوري كه دارد بينتيجه بوده و چارهكار نيست.
فاطمه قاسمزاده، در مورد اقدامات گسترده و مقطعي شهرداري و نيروي انتظامي براي جمعآوري كودكان كار و خياباني تاكيد كرد: شهرداري بعد از جمعآوري كودكان كار، آنها را چند روز نگهداري و يا كودكان كار شهرستانها را به محل سكونتشان انتقال ميدهد و بعد از مدتي مطابق با آنچه كه از زبان اين كودكان شنيده ميشود، رها شده و به چرخه كار بازميگردند.
عضو كميته هماهنگي شبكه ياري كودكان ايران ادامه داد: كودكان كار ميگويند كه وقتي خانوادههايشان در جريان اقدامات مربوط به جمعآوري كودكان كار قرار ميگيرند، جلوي كار كودكان را براي يك مقطع كوتاه ميگيرند و ميگويند بعد از اينكه آبها از آسياب افتاد دوباره به خيابان برويد.
او با اشاره به هزينههاي سرسامآور مربوط به جمعآوري اين كودكان تاكيد كرد: نيروي انتظامي و شهرداري هر از چندگاهي چنين اقدامي را آغاز ميكنند و وعدههايي ميدهند وهر بار هزينههاي زيادي را براي جمعآوري صرف ميكنند كه اگر اين هزينه در جاي ديگري براي كودكان صرف شود، كمك بهتري به حساب ميآيد.
به گفته قاسمزاده چرخه جمعآوري كودكان با وجود آنكه كار بيفايدهاي است، ناقص بوده به طوري كه اين ماموران به سراغ كارگاههاي زيرزميني و كورهپزخانههايي كه از شمول قانون كار خارج است نميروند و كودكان را به طور ظاهري جمع كرده و قصدشان اين است كه چهره شهر از وجود چنين كودكاني پاك شود.
او با بيان اينكه سازمانهاي غيردولتي هرگز قصد ندارند كه اين كودكان را از چرخه كار خارج كنند، يادآور شد: علت پرداختن اين كودكان به كار، فقر در خانوادهها بوده به طوريكه تا وقتي فقر از بين نرود، معضل كودكان كار هم از بين نميرود. بهتر است مسئولاني كه به فكر جمعآوري اين كودكان هستند، به جاي آجر كردن نان پرزحمت آنها، كودكان را آموزش داده و حمايت كنند.
وي با اشاره به نقش سازمانهاي حمايتي و مؤسسات خيريه در حمايت از کودکان خياباني افزود: بسياري از کودکان خياباني از خانوادههاي اقشار آسيبپذير جامعه هستند که در صورت حمايت از سوي ارگان و نهادهاي خيريه ميتوان با برگشت دادن آنها به خانواده ديگر شاهد حضور اين کودکان در معابر و خيابانهاي اصلي شهر نباشيم.
منبع:هفته نامه یالثارات
مستاصل نگاهي به اطرافش انداخت تا شايد بتواند با وسيلهاي جعبه را بيرون بکشد اما چيزي نيافت. اين بار به مهديار، برادر کوچکترش اشاره کرد که پاهايش را از پشت نگه دارد تا بيشتر بتواند در سطل زباله خم شود.
رهگذران با تعجب به دختري که تا کمر در زبالهها خم شده بود نگاه ميکردند اما يلدا و خواهر و برادرانش به اين نگاهها عادت داشتند و به آن اهميت نميدادند. بالاخره دستش به جعبه چوبي رسيد و آن را با خرواري مگس از سطل بيرون کشيد و در گوني که تقريبا لب به لب پر شده بود انداخت.
نگاهي به آسمان انداخت و سپهر و سما، خواهر و برادر دوقلويش که هر کدام بيش از ۷ سال سن بيشتر نداشتند و در اطراف مشغول پيدا کردن زباله خشک بودند، را صدا کرد. گوني زبالهها را بر دوش انداخت و به بچهها اشاره کرد که از پشت آن را نگه دارند تا کمتر سنگيني گوني بر دوش ۱۱ سالهاش فشار آورد.
خانهشان چند کوچه بالاتر در گوشهاي از يک ساختمان نيمهساخته بود. در زمستان ديوارهاي خانهشان را با نايلونهاي ضخيم ميپوشاندند تا سرما کمتر به داخل نفوذ کند و در تابستان خانهشان تقريبا شکل اپن به خود ميگرفت تا هوا بتواند به راحتي عبور کند. از نظر يلدا و ديگر بچهها زمستانها خيلي سختتر و طولانيتر به نظر ميرسيد چون آنها مجبور بودند با لباسهاي اندکشان از صبح تا شب در خيابانها به دنبال جمع آوري آشغال باشند و يا اينکه در
” وقتي وانت قدرتخان به راه افتاد تمام کودکان سرشان را بر روي زانوانشان قرار دادند تا سرما کمتر آنها اذيت کند. مادر سرش را به آسمان گرفت و ابرهاي تيره که سوز و برف را با خود داشتند، نگاه کرد. اشک در چشمانش حلقه زد و به ياد کودکان يتيمش از ديدگانش فرو ريخت “
سر چهارراهها شيشه پاک کنند.
با اينکه تابستانها هم گرماي هوا نفسشان را تنگ ميکرد و صورتشان را ميسوزاند اما در هر حال تحملش از سوز سرماي زمستان راحتتر بود.
وقتي چهار خواهر و برادر به خانه رسيدند مادرشان با نگراني جلوي ساختمان نيمهکاره ايستاده بود. چشمش که به بچهها افتاد در ظاهر به آنها چشمغره رفت اما از ديدن صورتهايي که سيلي سرما آنها را کبود کرده بود و گوني پري که کمرشان را خم، دلش ريش شد.
کودکان را به داخل آلونک برد. غذاي مختصري که شامل يک سوپ آبکي بدون گوشت ميشد به آنها داد و سعي کرد با اندک پتويي که داشت آنها را گرم کند. تا تاريک شدن هوا بيشتر از يک ساعت وقت نداشت و در اين يک ساعت بايد کودکانش را ميخواباند تا توان داشته باشند تا پاسي از شب در خيابانها بچرخند. شبهايي که کودکانش را براي گلفروشي و شيشهپاککني به خيابانها ميفرستاد تا اين حد دلش براي آنها کباب نميشد که شبهاي عيد آن چهار طفل را روانه مراکز خريد ميکرد تا کاسبي کنند.
خواب کودکانش که سنگين شد ظرف واکس را آورد و شروع به سياه کردن چهره کودکانش کرد. بچهها آنقدر خسته بودند که به جز يلدا هيچ کدام از خواب برنخواستند. وقتي يلدا با تماس دستهاي زبر مادر بر صورتش از خواب برخاست و متوجه سياه شدن چهرهاش شد، بغض گلويش را فشرد. حاضر بود تمام روز را در سطل آشغالها دولا شود و زباله جمع کند و نگاههاي تحقيرآميز مردم را به جان بخرد ولي شبها مجبور نشود نقش حاجي فيروز را بازي کند و مردم را شاد کند تا پولي کف دستش بگذارند. اصلا براي همين بود که از زماني که به ياد ميآورد از هر چه عيد نوروز بود بيزار بود. عيدي که براي ساير مردم لباس و کفش نو و ديد و بازديد به همراه داشت براي او جز زحمت مضاعف و حسرت معني ديگري نداشت.
خواست به مادرش اعتراض کند و بگويد ديگر نميخواهد حاجي فيروز شود اما وقتي لبخند محزون مادرش و سخن تکراري او که براي تسلاي خاطر يلدا ميگفت را شنيد لب فروبست و چيزي نگفت. «صورتت مثل اسمت قشنگ شده يلدا جان! »
يلدا ميدانست اگر پدرشان زنده بود وچند سال پيش بر اثر سقوط از داربست جان خود را از دست نميداد شايد زندگيشان کمي بهتر از اين بود اما ميدانست با اين افکار پدرش باز نميگردد و به جاي او يکي از دوستان پدرش که مثلا ميخواست به آنها لطف کند تا دقايقي ديگر ميآمد و يلدا و ۳ کودک ديگر را برميداشت تا در سر چهارراهها در نقش حاجي فيروزبرقصند و گدايي کنند.
مادر، مهديار و سپهر و سما را از خواب بيدار کرد و بر روي لباسي که تنها تنپوش گرمشان بود پيراهني قرمز پوشاند و کلاهي که خودش با مقوا درست کرده بود و قرمزش کرده بود بر سرشان گذاشت و مانند هر شب به آنها توصيه کرد که هر کاري که عمو قدرت ميگويد گوش کنند و او را عصباني نکنند. وقتي صداي بوق وانت به گوششان رسيد هر ۴ کودک تقريبا آماده بودند. مادر بوسهاي بر گونه هر يک از کودکانش زد و مانند هر شب آنها را به يلدا که بزرگترشان بود سپرد و روانه خيابانشان کرد. خودش تا دم در با آنها رفت تا سماي کوچکش را که نميتوانست از پشت وانت بالا رود بلند کند و در گوشه امن وانت قرار دهد. پشت وانت ۷-۸ کودک سياه شده ديگر هم بودند که مانند بچههاي او مجبور به خيابانگردي بودند.
يلدا به مادرش گفته بود که هر شب قدرتخان آنها را دو به دو در سر چهارراهها توزيع ميکند و در آخر شب بعد از اينکه تمام درآمدشان را ازآنها گرفت دوباره سوار وانتشان ميکند و به خانههايشان باز ميگرداند. هميشه يلدا و سما با هم و سپهر و مهديار هم با يکديگر در سر چهارراهها کار ميکردند. يلدا هيچ وقت به خود اين اجازه را نداده بود که در لباس حاجي فيروز برقصد براي همين هميشه تنبکي در دست ميگرفت و ناشيانه به آن ضربه ميزد تا سما دست و سرش را تکان دهد و به اصطلاح برقصد!
مادر يلدا هم ميدانست از آنچه که کودکانش شبها کاسبي ميکنند تنها مقدار ناچيزي به خود آنها ميرسد چون او و کودکانش آخرين حلقه يک باند بودند که کودکان را مجبور به کار در سر چهارراهها ميکرد.
او خوب ميدانست که قدرت هم براي کس ديگري کار ميکند و حتي وانت زير پايش هم اجارهاي است و هر قدر که بتواند کودکان بيشتري را وارد اين باند کند پورسانت بيشتري نصيبش ميشود. اين اواخر هم قدرتخان به بهانه حضور ماموران شهرداري و کساد کاسبي، پول کمتري به آنها ميداد و مادر يلدا نميدانست آنچه او ميگويد حقيقت دارد و يا اينکه پول زحمت کودکان يتيمش را بالا ميکشد. ولي در هر حال آنها فرد ديگري را نداشتند که بتواند آشغالهاي خشک آنها را آب کند و براي آنها چهارراه اختيار کند تا کس ديگري در سر آن چهارراه کاسبي نکند!
وقتي وانت قدرتخان به راه افتاد تمام کودکان سرشان را بر روي زانوانشان قرار دادند تا سرما کمتر آنها اذيت کند. مادر سرش را به آسمان گرفت و ابرهاي تيره که سوز و برف را با خود داشتند، نگاه کرد. اشک در چشمانش حلقه زد و به ياد کودکان يتيمش از ديدگانش فرو ريخت و براي هزارمين بار با خود فکر کرد که: «چه ميشد اگر او و چهار فرزندش سرنوشت ديگري داشتند؟»
***
«بچههاي خيابان» تعبيري ملموس و عيني براي همه شهرونداني است که هر روز در خيابانهاي شلوغ پررفت و آمد کلانشهرهايي نظير تهران تردد ميکنند و اکنون در رفت و آمدهاي روزمره، چشم شهروندان به ديدن بچههاي کار و خيابان با صورتهايي کبود از سرما که بالاجبار دست کمک و نياز به سوي آنها دراز ميکنند عادت کرده است و از سوي ديگر زبان دستاندرکاران به بيان وعدههايي براي ساماندهي اين کودکان...!!
حضور کودکان خياباني در چهارراهها و معابر اکنون به امري عادي مبدل شده و باعث شده است که با نزديک شدن عيد نوروز شاهد موج جديدي از حضور اين کودکان در معابر شهر و اشتغال به کارهاي کاذبي همچون فروش گل، آدامس، فال و تکديگري در قالب حاجي فيروز در خيابانهاي مختلف و پرترافيک شهرها باشيم. اين در حالي است که هر چند وقت يک بار انجام طرحهايي در قالب فروش روزنامه، جمعآوري کالاهاي بازيافت در دکهها و.... براي حل مشکل کودکان خياباني در دستور کار قرار ميگيرد اما به دليل مشکلات قانوني و عدم اجراي صحيح اين طرحها و نيز تفاسير گوناگون متوليان ساماندهي کودکان از قانون جمعآوري و ساماندهي کودکان؛ باز شاهد گسترش اين پديده در معابر شهري هستيم. در اين ميان آنچه که مسلم است راهکارهاي ارائه شده در مدت محدود از سوي مسئولان تنها به صورت مقطعي، گذرا و يا بهتر بگوييم مسکّني زماندار در مقابله با اين پديده اجتماعي بوده است.
براساس مصوبه هيئت دولت؛ نيروي انتظامي، قوه قضائيه، شهرداري، وزارت کار، وزارت بهداشت، سازمان بيمه خدمات درماني، سازمان تأمين اجتماعي، صدا و سيما، جمعيت هلال احمر، وزارت آموزش و پرورش و کميته امداد امام خميني از جمله سازمانها و نهادهاي همکار در سازماندهي کودکان خياباني هستند که موظف به اجراي طرحهايي در زمينه ساماندهي کودکان کار شدند. با اين همه هر ساله مسئولان مصوبه دولت را درباره ساماندهي کودکان فراموش ميکنند تا جايي که هر دستگاه به تنهايي طرحهايي را در جهت شناسايي و حمايت خود را مطرح ميکنند و اميد ميدهند که امسال به طور جدي معضل کودکان خياباني را حل ميکنند اما با پايان سال همه موضوعات درباره بچههاي کار از ياد ميرود و پرونده ساماندهي کودکان خياباني براي بار چندم بايگاني ميشود...!
در همين راستا عضو كميته هماهنگي شبكه ياري ايران با انتقاد از عملكرد نيروي انتظامي و شهرداري براي جمعآوري كودكان كار و خيابان گفت: جمعآوري كودكان كار با هزينه سرسامآوري كه دارد بينتيجه بوده و چارهكار نيست.
فاطمه قاسمزاده، در مورد اقدامات گسترده و مقطعي شهرداري و نيروي انتظامي براي جمعآوري كودكان كار و خياباني تاكيد كرد: شهرداري بعد از جمعآوري كودكان كار، آنها را چند روز نگهداري و يا كودكان كار شهرستانها را به محل سكونتشان انتقال ميدهد و بعد از مدتي مطابق با آنچه كه از زبان اين كودكان شنيده ميشود، رها شده و به چرخه كار بازميگردند.
عضو كميته هماهنگي شبكه ياري كودكان ايران ادامه داد: كودكان كار ميگويند كه وقتي خانوادههايشان در جريان اقدامات مربوط به جمعآوري كودكان كار قرار ميگيرند، جلوي كار كودكان را براي يك مقطع كوتاه ميگيرند و ميگويند بعد از اينكه آبها از آسياب افتاد دوباره به خيابان برويد.
او با اشاره به هزينههاي سرسامآور مربوط به جمعآوري اين كودكان تاكيد كرد: نيروي انتظامي و شهرداري هر از چندگاهي چنين اقدامي را آغاز ميكنند و وعدههايي ميدهند وهر بار هزينههاي زيادي را براي جمعآوري صرف ميكنند كه اگر اين هزينه در جاي ديگري براي كودكان صرف شود، كمك بهتري به حساب ميآيد.
به گفته قاسمزاده چرخه جمعآوري كودكان با وجود آنكه كار بيفايدهاي است، ناقص بوده به طوري كه اين ماموران به سراغ كارگاههاي زيرزميني و كورهپزخانههايي كه از شمول قانون كار خارج است نميروند و كودكان را به طور ظاهري جمع كرده و قصدشان اين است كه چهره شهر از وجود چنين كودكاني پاك شود.
او با بيان اينكه سازمانهاي غيردولتي هرگز قصد ندارند كه اين كودكان را از چرخه كار خارج كنند، يادآور شد: علت پرداختن اين كودكان به كار، فقر در خانوادهها بوده به طوريكه تا وقتي فقر از بين نرود، معضل كودكان كار هم از بين نميرود. بهتر است مسئولاني كه به فكر جمعآوري اين كودكان هستند، به جاي آجر كردن نان پرزحمت آنها، كودكان را آموزش داده و حمايت كنند.
وي با اشاره به نقش سازمانهاي حمايتي و مؤسسات خيريه در حمايت از کودکان خياباني افزود: بسياري از کودکان خياباني از خانوادههاي اقشار آسيبپذير جامعه هستند که در صورت حمايت از سوي ارگان و نهادهاي خيريه ميتوان با برگشت دادن آنها به خانواده ديگر شاهد حضور اين کودکان در معابر و خيابانهاي اصلي شهر نباشيم.
منبع:هفته نامه یالثارات