خون نوشته!
ارسال شده: یکشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۰, ۷:۲۵ ب.ظ
خون نوشته ای از شهید جهان آرا
بار پروردگارا! ای رب العالمین و ای غیاث المستغیثین ، تو را شکر که شربت شهادت ،این یگانه راه رسیدن انسان به خودت را به من گناهکار ارزانی داشتی.
من برای کسی وصیتی ندارم ولی یک مشت درد و رنج دارم که بر این صفحه کاذ میخواهم همچون تیری بر قلب سیاه دلانی که این آزادی را حس نکرده اند و بر سر اموال این دنیا ملتی را، اتی و جهانی را به نیستی و نابودی می کشانند فرو می اورم.
خداوندا!تو خود شاهدی که من تعهد این آزادی را با گذراندن تمام هستی خویش ارج نهادم ، با تمام رنجهایی که بعد از انقلاب بر جانم وارد شد صبر کردم، ولی این را میدانم که این تازه به دوران رسیده ها ، نعمت آزادی را درک نکرده اند، چون در بند نبوده اند یا در گوشه های تریاهای پاریس ، لندن و هامبورگ بوده اند و یا در ... .
و تو ای امامم! ای که به اندازه تمام قرن ها، سختی و رنج کشیدی از دست این نابخردان خٌرد لحظه لحظه ی این زندگی بر تو همچون نوح ، موسی، عیسی و محمد گذشت؛ بدان که با حرکتت آزادی مستضعفان جهان را تضمین کردی. ولی کیست که این رنج ها و دردهای تو را درک کند؟ کیست که در یابدلحظه ای،کوتاهی از این حرکت به هر عنوان خیانتیبه تاریخ انسانیت و کلیه ی انسانهای حاضر و آینده تاریخ میباشد؟
ای امام!رنج تو را می دانم چه کسی با جان می خرد. جوان با ایمانی که زندگی تازه خویش را در راه هدف فدا می کند. بله! ای امام درد تو را جوانان درک می کنندو جان خود را برای هدفت که اسلام است فدا می کنند.
ای امام! تا لحظه ای که خون در رگ ما وجود دارد نمی گذاریم که خط پیامبر گونه تو که به خط انبیا وصل است به انحراف کشیده شود.
من به عنوان کسی که شاید کربلای حسینی را در کربلای خرمشهر دیده ام سخنی با تو دارم که از اعماق جانم و از پرپر شدن خون جوانان خرمشهری بر می خیزد و آن این است : از روزی که جنگ آغاز شد تا لحظه ای که خرمشهر سقوط کرد من یک ماه به طور مداوم کربلا را می دیدم. هر روز که حمله دشمن بر برادران سخت می شد و فریاد آنها بی سیم را از کار می انداخت و هیچ راه نجاتی نبود به اتاق می رفتم گریه می کردم و فریاد می زدم، ای رب العالمین! بر ما مپسند ذلت و خواری را.
بار پروردگارا! ای رب العالمین و ای غیاث المستغیثین ، تو را شکر که شربت شهادت ،این یگانه راه رسیدن انسان به خودت را به من گناهکار ارزانی داشتی.
من برای کسی وصیتی ندارم ولی یک مشت درد و رنج دارم که بر این صفحه کاذ میخواهم همچون تیری بر قلب سیاه دلانی که این آزادی را حس نکرده اند و بر سر اموال این دنیا ملتی را، اتی و جهانی را به نیستی و نابودی می کشانند فرو می اورم.
خداوندا!تو خود شاهدی که من تعهد این آزادی را با گذراندن تمام هستی خویش ارج نهادم ، با تمام رنجهایی که بعد از انقلاب بر جانم وارد شد صبر کردم، ولی این را میدانم که این تازه به دوران رسیده ها ، نعمت آزادی را درک نکرده اند، چون در بند نبوده اند یا در گوشه های تریاهای پاریس ، لندن و هامبورگ بوده اند و یا در ... .
و تو ای امامم! ای که به اندازه تمام قرن ها، سختی و رنج کشیدی از دست این نابخردان خٌرد لحظه لحظه ی این زندگی بر تو همچون نوح ، موسی، عیسی و محمد گذشت؛ بدان که با حرکتت آزادی مستضعفان جهان را تضمین کردی. ولی کیست که این رنج ها و دردهای تو را درک کند؟ کیست که در یابدلحظه ای،کوتاهی از این حرکت به هر عنوان خیانتیبه تاریخ انسانیت و کلیه ی انسانهای حاضر و آینده تاریخ میباشد؟
ای امام!رنج تو را می دانم چه کسی با جان می خرد. جوان با ایمانی که زندگی تازه خویش را در راه هدف فدا می کند. بله! ای امام درد تو را جوانان درک می کنندو جان خود را برای هدفت که اسلام است فدا می کنند.
ای امام! تا لحظه ای که خون در رگ ما وجود دارد نمی گذاریم که خط پیامبر گونه تو که به خط انبیا وصل است به انحراف کشیده شود.
من به عنوان کسی که شاید کربلای حسینی را در کربلای خرمشهر دیده ام سخنی با تو دارم که از اعماق جانم و از پرپر شدن خون جوانان خرمشهری بر می خیزد و آن این است : از روزی که جنگ آغاز شد تا لحظه ای که خرمشهر سقوط کرد من یک ماه به طور مداوم کربلا را می دیدم. هر روز که حمله دشمن بر برادران سخت می شد و فریاد آنها بی سیم را از کار می انداخت و هیچ راه نجاتی نبود به اتاق می رفتم گریه می کردم و فریاد می زدم، ای رب العالمین! بر ما مپسند ذلت و خواری را.
