پطروس فداکار حقیقت داشت؟
ارسال شده: چهارشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۰, ۸:۱۹ ق.ظ
[HIGHLIGHT=#NaNNaNNaN][FONT=lucida grande,tahoma,verdana,arial,sans-serif][FONT=lucida grande,tahoma,verdana,arial,sans-serif][FONT=lucida grande,tahoma,verdana,arial,sans-serif][FONT=lucida grande,tahoma,verdana,arial,sans-serif]پسر خوبی بود.ماه بود.گل بود.تپل بود.شب بود .کسی آن اطراف نبود.اسمش پطروس بود.هلندی بود.وقتی انگشتش را فرو کرد در سوراخ سد تازه معلوم شد فداکار بود.
[FONT=lucida grande,tahoma,verdana,arial,sans-serif][FONT=lucida grande,tahoma,verdana,arial,sans-serif]کتاب کلاس چهارم بود.ما بودیم و پطروس بود و قهرمانی که با خاطرش بزرگ شدیم.ماجرای خاطرخواهی بود.نوستالژی بود.قهرمان ما بود.تازه آن صفحه کتاب عکس پطروس را هم نداشت.هرکداممان یک جوری تصویرش کردیم...که خسته بود.رنگ پریده بود.انگشتش کرخ شده بود...یک کمی پایین تر کلمات و ترکیب های تازه بود.کرخت یعنی سست،بیحس...بیحس آن روزها هنوز سرهم بود.
[FONT=lucida grande,tahoma,verdana,arial,sans-serif][FONT=lucida grande,tahoma,verdana,arial,sans-serif]گذشت تا من اینجا پطروس را دیدم...
[FONT=lucida grande,tahoma,verdana,arial,sans-serif][FONT=lucida grande,tahoma,verdana,arial,sans-serif]
[FONT=lucida grande,tahoma,verdana,arial,sans-serif][FONT=lucida grande,tahoma,verdana,arial,sans-serif]مجسمه اش در هلند بود.همین جوری داشت جلوی سوراخ سد را می گرفت.دیدم اصلا اسمش پطروس نبود.هانس بود.هانس یک شخصیت تخیلی بود یک نویسنده امریکایی به نام مری میپ داچ نوشته بود.مری خودش هم هیچ وقت به هلند سفر نکرده بود.بعدها هلند از این قهرمان خیالی یک مجسمه ساخته بود.رفتم تازه سراغ یک پروفسور ادبیات هلند.پروفسور اد هانسن که از قضا رایزن فرهنگی هلندی ها هم بود.خبر نداشت ما نسل در نسل با خاطره و خیال پطروس بزرگ شدیم.خبر نداشت ما ناراحت می شویم اگر بفهمیم پطروسی در کار نبود.تخیلی بود.اسمش هم تازه این نبود.
[FONT=lucida grande,tahoma,verdana,arial,sans-serif][FONT=lucida grande,tahoma,verdana,arial,sans-serif]کتاب کلاس چهارم بود.ما بودیم و پطروس بود و قهرمانی که با خاطرش بزرگ شدیم.ماجرای خاطرخواهی بود.نوستالژی بود.قهرمان ما بود.تازه آن صفحه کتاب عکس پطروس را هم نداشت.هرکداممان یک جوری تصویرش کردیم...که خسته بود.رنگ پریده بود.انگشتش کرخ شده بود...یک کمی پایین تر کلمات و ترکیب های تازه بود.کرخت یعنی سست،بیحس...بیحس آن روزها هنوز سرهم بود.
[FONT=lucida grande,tahoma,verdana,arial,sans-serif][FONT=lucida grande,tahoma,verdana,arial,sans-serif]گذشت تا من اینجا پطروس را دیدم...
[FONT=lucida grande,tahoma,verdana,arial,sans-serif][FONT=lucida grande,tahoma,verdana,arial,sans-serif]
[FONT=lucida grande,tahoma,verdana,arial,sans-serif][FONT=lucida grande,tahoma,verdana,arial,sans-serif]مجسمه اش در هلند بود.همین جوری داشت جلوی سوراخ سد را می گرفت.دیدم اصلا اسمش پطروس نبود.هانس بود.هانس یک شخصیت تخیلی بود یک نویسنده امریکایی به نام مری میپ داچ نوشته بود.مری خودش هم هیچ وقت به هلند سفر نکرده بود.بعدها هلند از این قهرمان خیالی یک مجسمه ساخته بود.رفتم تازه سراغ یک پروفسور ادبیات هلند.پروفسور اد هانسن که از قضا رایزن فرهنگی هلندی ها هم بود.خبر نداشت ما نسل در نسل با خاطره و خیال پطروس بزرگ شدیم.خبر نداشت ما ناراحت می شویم اگر بفهمیم پطروسی در کار نبود.تخیلی بود.اسمش هم تازه این نبود.