صفحه 1 از 1

من رفتنی ام!

ارسال شده: چهارشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۰, ۱:۰۹ ق.ظ
توسط آزیتا
[External Link Removed for Guests]


اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه

گفت: پدر يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه

گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم

گفت: من رفتني ام!

گفتم: يعني چي؟

گفت: دارم ميميرم

گفتم: دکتر ديگه اي رفتی، خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد.

گفتم: خدا کريمه، انشاله که بهت سلامتي ميده

با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم یعنی خدا کريم نيست؟

فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه گل ماليد سرش

گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟


[External Link Removed for Guests]


گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون نميومدم

کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن

تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ باشم

خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم

اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کسي نداشت

خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نميکرد

با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن

آخه من رفتني ام و اونا انگار موندنی

سرتونو درد نيارم من کار ميکردم اما حرص نداشتم

بين مردم بودم اما بهشون ظلم نميکردم و دوستشون داشتم

ماشين عروس که ميديم از ته دل شاد ميشدم و دعا ميکردم

گدا که ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و بدون اينکه حساب کتاب کنم کمک ميکردم

مثل پير مردا برای همه جوونا آرزوي خوشبختي ميکردم

الغرض اينکه اين ماجرا منو آدم خوبي کرد و مهربون شدم

حالا سوالم اينه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آيا خدا اين خوب شدن منو قبول ميکنه؟


گفتم: بله، اونجور که میدونم و به نظرم ميرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزيزه

آرام آرام خدا حافظي کرد و تشکر، وقتی داشت ميرفت گفتم: راستي نگفتي چقدر وقت داري؟


گفت: معلوم نيست بين يک روز تا چند هزار روز!!!


يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بيماريت چيه؟

گفت: بيمار نيستم!

گفتم: پس چي؟

گفت: فهميدم مردنيم، رفتم دکتر گفتم ميتونيد کاري کنيد که نميرم گفتن نه. پرسیدم خارج چي؟ و باز جواب دادند نه!

خلاصه پدر ما رفتني هستيم وقتش فرقي داره مگه؟

باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد....


[External Link Removed for Guests]

دوستان من هم رفتنی ام مرا ببخشید از صمیم قلب ...

Re: من رفتنی ام!

ارسال شده: چهارشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۰, ۲:۱۳ ق.ظ
توسط airplane
از همه دوستانی که تو پست خصوصی نگران ازیتا خانم شدند تشکر میکنم.البته ازخودشون خم میپرسیدین جوابتون رو میداد.

منظور ایشون این بود که همه ما رفتنی هستیم.

و باید بگم که حال ایشون خوبه.چون سید بود مشغول عیده نمیتونه بیاد.بالاخره مادر بزرگ سایت بودن :) :grin: :-) این درد سر هارو هم داره.

انشالله هر چه زودتر خودش بیاد و یه عیدی خوشگل به هممون بده.

Re: من رفتنی ام!

ارسال شده: چهارشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۰, ۲:۲۱ ق.ظ
توسط nasir irani
خداوند ما را از عذاب دوزخ و جهنم حفظ کند....و ما را بیامرزد.....

Re: من رفتنی ام!

ارسال شده: چهارشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۰, ۹:۳۸ ق.ظ
توسط آزیتا
به نام خداوند بود و نبود

مرگ حقه!

اما چندین بار دوستان خوبم پست رو بخونید تا منظور من رو از ارسال این پست متوجه بشید.

من از همه ی شما جوون ها بیشتر به زندگی امیدوارم و دوستش دارم.

چون زندگی با تموم بدیهایی که گاه گداری نشونمون میده و (این هم بخاطر اینه که قدر لحظه لحظه ی زیبایی هاش رو بدونیم )

شیرینه.

{آزیتا(دریا)}

Re: من رفتنی ام!

ارسال شده: چهارشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۰, ۱۰:۵۹ ق.ظ
توسط GHAZALAK88
انشالله 1000سال عمر کنید