صفحه 1 از 2
درد و دلی با دوستان خانه دومم
ارسال شده: دوشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۰, ۱۰:۰۵ ب.ظ
توسط Ph.Sepehr
درود بر شما دوستان گرامی
با اجازه درد و دلی با شما داشتم
همونطور که میدونید من یه جوونم که تو سن بلوغم.چند روزیه بدجوری دلم گرفته.تو خونه ای که فقط تو اتاقم احساس راحتی میکردم حالا دیگه از هیچ جاش خوشم نمیاد و هیچ جاش احساس راحتی ندارم.(تو این سه روز)این روزها مثل حضور تو جهنم بهم گذشته.دلم میخواد گریه کنم ولی گریه ام نمیاد.دلیل خاصی بر این حالتم نمیبینم.تا حالا چند بار اینجوری شدم اما اینبار خیلی خیلی خیلی شدید تره.واقعا نمیدونم چیکار کنم.دلم انگار میخواد پر بکشه.نمیدونم .شاید مرگم نزدیک باشه.شاید.خدایا اگه اینجوریه زودتر ببر منو راحت شم.واقعا تحمل ندارم.دمار از روزگارم داره درمیاد.سه روز گذشت ولی به اندازه سه قرن بهم گذشت.حتی مدرسه رفتن هم برام مسکن نیست.دلم میخواد با پدر و مادرم درد و دل کنم ولی اونا...
. خواهشا یه کمکی به من کنید.اولین باریه که عاجزانه از کسی درخواست میکنم و حالا عاجزانه از شما درخواست میکنم کمکم کنید.خواهشا فقط خواننده ی این پست نباشید و هرچی به ذهنتون میرسه بنویسید،تشکر هم نزنید.خواهشا تشکر نزنید.قبلا با تشکرهاتون شارژ میشدم اما الان با پستتون باید شارژ شم. مخصوصا از آزیتا خانم که جای مادر بنده هستن و اشکان جان که جای برادر منه،برادری که هیچوقت نداشتم(حتی دوستان مدرسه هم فقط بلدن آدمو مسخره کنن.البته من محلشون نمیذارم ولی واقعا نمیشه اسمشون رو دوست گذاشت.هر وقت با آدم کار دارن زنگ میزنن یا حرف میزنن،اگه کاری نداشته باشن 10 سال یکبار هم زنگ نمیزنن.به خاطر این میگم اشکان جان جای برادر بزرگمه.)
پیشاپیش سپاس فراوان از پاسخ هاتون.
Re: درد و دلی با دوستان خانه دومم
ارسال شده: دوشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۰, ۱۰:۲۳ ب.ظ
توسط FREE MAN
سلام دوست خوبم .
قبل از این این سه روز مگه اتفاق خاصی برات افتاده ؟ در حال حاضر مشغول به چه کاری هستی؟ در حال تحصیلی یا نه ؟ اول یه خورده از خودت بگو تا دوستان بهتر بتونن کمکت کنن .
Re: درد و دلی با دوستان خانه دومم
ارسال شده: دوشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۰, ۱۰:۲۷ ب.ظ
توسط Present
اگر اشتباه نکنم شما اسمتون سپهر است ، درسته ؟ به هر حال شما آیا جدیدن محل سکونتتون رو تغییر دادید؟ آیا شما در خانه مشاجره لفظی و ... داشتید ؟ چند رفیق فابریک داری اونم از نوع پایه ؟ به غیر از خونه و مدرسه جای دیگه ای هم می ری ؟ به ورزش علاقه داری ؟
Re: درد و دلی با دوستان خانه دومم
ارسال شده: دوشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۰, ۱۰:۳۱ ب.ظ
توسط airplane
و ایا تا دچار شکست عشقی شدی؟
Re: درد و دلی با دوستان خانه دومم
ارسال شده: دوشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۰, ۱۰:۴۱ ب.ظ
توسط ASHKAN95
سلام حاجی مهران خودمون
الان اومدم یه پست نوشتم، در این مدت 3 تا پست ارسال شد. ببین تو برای کسایی که نمیشناسنت مهمی، پس سعی کن وقتی میشناسنت پشیمون نشن. به نظرم فرصتی برای بچه بازی نیست. باید زود ادم بزرگ بشی اقا مهران
ای بابا...سخت نگیر پسر. این چه حرفاییه که میزنی؟ زندگی بالا پایین زیاد داره. من و تو هنوز اولش هم نیستیم که اینجوری داری ایه یاس میخونی
فردا بخوای دخترتو شوهر بدی چیکار میکنی؟
-بابا؟ من یخچال ساید بای ساید، از یه برند امریکن میخوام.

(گرچه فقط پول مانتوش برابر یه یخچال خواهد بود

)
حالا اینجا جای این صحبتا نیست، بهتر بود Ppm میدادی، ولی حالا که تاپیک زدی و همه رو مشترک کردی، منم همینجا میگم
همه گاهی به پوچی میرسن، ولی تو سن نوجوونی تا تقی به توقی میخوره ادم حس خیلی بدی بهش دست میده.
درکت میکنم داداش گلم
تو این سن با والدین درگیر هستی...
مدرسه مشکلاتی داری با دوستان...
یه سری مشکلات عاطفی و روحی که مختص این سنه...
فشار درس...
همشو درک میکنم. ولی همیشه یادت باشه این نیز بگذرد. زندگی منتظر من و تو نمیمونه. اگه بخوای حسرت بخوری، تا آخرش باید از این و اون بخوری. همیشه جوری رفتار کن بعدها دلت نخواد یه خاطره یا یه بخش از گذشتتو حذف کنی
یه راهنمایی هم میکنم، جدی بگیرش. خیلی جدی بگیرش:
توی مدرسه که نمونه ی کوچکی از جامعه امروز ما هستش، نباید وا بدی. مرد باش داداشم. به کسی رو نده. مشکلت مسخره کردنه؟ اگر کسی کوچک ترین بی احترامی بهت کرد بزن تو دهنش. به قول یکی از استادان، مرد بودن به ریش و سبیل و ... نیست. مردی اونه که هیچوقت کاری نکنی که مجبور بشی بعدش سرتو خم کنی.
اگر کسی از لباست خوشش نمیاد و اذیتت میکنه، خیلی راحت، محکم برخورد کن. هرکسی که حق نداره راجع به ادم نظر بده. محکم باش پســــر. عقیده تو مهمه، دیگران حاشیه داستانن.
انشاالله که تا 2-3 روز دیگه خوب میشی، نگران نباش
موفق باشی حاج اقا مهران سپهر

Re: درد و دلی با دوستان خانه دومم
ارسال شده: دوشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۰, ۱۱:۰۰ ب.ظ
توسط airplane
ای ناقلاها شما دوتا یه چیزایی بینتون هستا مثل من و...(پیدا کنید پرتغال فروش را)
اقا مهران یادت باشه که از همین الان باید جنگیدن تو زندگی رو تمرین کنی.اوایل شکست زیاد توش هست اما وقتی که توش ورزیده شدی دیگه مشکلات پیشت سر خم میکنن.این جور مشکلات رو اکثر ما پسرها داشتیم یه خورده از فاکتور زمان کمک بگیر و خودت هم سعیت رو بکن.
پیشنهاد میکنم یه روز بشینی و تمام نا هنجاری هایی که آزارت میده و تماما اونهایی که خوشحالت میکنه رو بنویسی.بعدش هم تمام تلاشت تو از جنگیدن با اولی و تقویت دومی باشه.پیشنهاد میکنم اول بیشتر سعی و تلاشت تو جنگیدن با اولی باشه چون با درست شدن اونها خیلی چیزهای دیگه درست میشه.اون موضوع رو هم تو پست خصوصی بهت میگم.

Re: درد و دلی با دوستان خانه دومم
ارسال شده: دوشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۰, ۱۱:۰۹ ب.ظ
توسط Cloor Master
از طرف دوست هات برات اتفاقی افتاده این را از این لحاظ می گم چون خودم بهش خیلی حساسم اگه یکی از دوستام کاری کند بد جور عصبانی میشم دلیلش به چند وقت پیش بر می گردد روزی که جشن تولد مثلا دوستم بود که بهتره بگم همکلاسی قرار بود زنگ بزند بهمون بگد ساعت چند بریم هرچی منتظر شدم خبری نشد ما گفتیم شاید امروز نیست اصلا گذشت فردا شد تو مدرسه بهش گفتم مثلا قرار بود زنگ بزنی اونم که دیگه نمی تونست کاری که کرده را جلوش را بگیرد گفت شرمنده دیگه نشد

زنگ زدم تو را یادم رفت بعد همین چهار نفر هم که اومدند وسط کار تازه یادشون افتاد تو نیومده ای خلاصه دیگه نشد من ساده لوح هم به عنوان اینکه حرف یک (دوسته

)باور کردم بعد چند روز این بقل دستیم در حین بلوتوث فرستادن به یکیشون نمی دونم چه جوری فیلم های جشن تولد را از موبایل یکی از بچه ها انتقال داد به گوشیش ولی ای کاش نمی داد تو فیلم به جای چهار نفر ده الی پانزده نفر حتی کسی هم بود که من نمی شناختمش تو فیلم هم بود ولی اینهم جدی نگرفتم اما وسط های فیلم خود این بابا که جشن تولدش بود با اکثر هم کلاسی ها می گفتند خوب ....... رازاتس (من)سوخت هم خوبه که بهش زنگ نزدی و.... من را میگی تا یک هفته تو خونه سگ بودم حالا هم بعد یک ماه فکرم مشغوله یک جورایی دارم ترکش می کنم خلاصه سرت را در نیارم نمی خواهم هم که باهات درد دل کنم ولی اگر مثل من شده ای یا شبیه به این از طرف من که تجربه چنین چیزی را دارم بشنو که بیخیالش شو چون اگه نشی مثل من از زندگی میفتی انتظار یک دوست فابریک هم نداشته باش که این دور زمونه دیگه چیزی به نام دوست نیست
Re: درد و دلی با دوستان خانه دومم
ارسال شده: دوشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۰, ۱۱:۱۱ ب.ظ
توسط Ph.Sepehr
درود
اول از همه مرسی بابت پست هاتون
قبل از این این سه روز مگه اتفاق خاصی برات افتاده ؟ در حال حاضر مشغول به چه کاری هستی؟ در حال تحصیلی یا نه ؟ اول یه خورده از خودت بگو تا دوستان بهتر بتونن کمکت کنن .
خیر اتفاق خاصی نیفتاده.عصر شنبه یه دفعه دلم گرفت.اتفاق خاصی نبود...اگر منظور همین الانه دارم مسئله ریاضی حل میکنم و آهنگ گوش میکنم شاید یه کم بهتر بشم که میدونم نمیشم. کلی بخوام بگم،بله در حال تحصیل هستم.از خودم چیزی ندارم بگم.یه جوون احساساتی که خیلی زود تحت تأثیر احساساتش قرار میگیره.احساسات کنترلش میکنه نه منطق.تو زندگی شکست های زیادی خورده.خیلی زیاد.سعی کرده از شکست هاش درس بگیره.تا حدودی هم گرفته.اما اینبار که اینطوری شده فرق میکنه.شده یه مرده متحرک.دلش میخواد از خونه بزنه بیرون ولی نمیتونه.جون وقتی میزنه بیرون دلش میخواد دوباره بیاد تو خونه.انگار یه چیزی تو جسمش هست. که میخواد بزنه بیرون.ولی هیچ جوره نمیتونه.
اگر اشتباه نکنم شما اسمتون سپهر است ، درسته ؟ به هر حال شما آیا جدیدن محل سکونتتون رو تغییر دادید؟ آیا شما در خانه مشاجره لفظی و ... داشتید ؟ چند رفیق فابریک داری اونم از نوع پایه ؟ به غیر از خونه و مدرسه جای دیگه ای هم می ری ؟ به ورزش علاقه داری ؟
خیر دوست گرامی،نام کوچک بنده مهرانه.خیر.از سال پیش اینجا هستیم.مشاجره ی لفظی در خونه کم نداشتم،ولی به جاهای باریک نکشیده.از نوع پایه یکی دارم بیرون از نت.به غیر از خونه و مدرسه هم گاهی اوقات تدریس میرم.به ورزش هم علاقه دارم.ولی انقدر مشغله ی درسی دارم که 3 جلسه در هفته رو مجبورم یه بار برم.چون اونی هم که بهش درس میدم،داخل خونه ی خودمونه.و ایا تا دچار شکست عشقی شدی؟
خیر.الحمدلله تا حالا نشده.
سلام حاجی مهران خودمون
سلام داش اشکان.الان اومدم یه پست نوشتم، در این مدت 3 تا پست ارسال شد. ببین تو برای کسایی که نمیشناسنت مهمی، پس سعی کن وقتی میشناسنت پشیمون نشن. به نظرم فرصتی برای بچه بازی نیست. باید زود ادم بزرگ بشی اقا مهران
میدونم مهمم.اونا هم برام مهمن.اگه مهم نبودن من که نمیومدم اینجا پست بزنم.
امیدوارم که پشیمون نشن.بچه بازی نیست داداش.درد و دله
ای بابا...سخت نگیر پسر. این چه حرفاییه که میزنی؟ زندگی بالا پایین زیاد داره. من و تو هنوز اولش هم نیستیم که اینجوری داری ایه یاس میخونی
فردا بخوای دخترتو شوهر بدی چیکار میکنی؟
حالا کی خواست دختر داشته باشه؟شاید پسر شد!!!!میدونم زندگی بالا پایین داره.منو تو هم اولش نیستیم،پشت باندیم.خیلی های دیگه اول و وسطشن.خودمم اینو میدونم
-بابا؟ من یخچال ساید بای ساید، از یه برند امریکن میخوام. (گرچه فقط پول مانتوش برابر یه یخچال خواهد بود )

بابا من عهد کرده بودم امشب نخندم.برم تو خودم ببینم چرا اینجوریم.چرا منو خندوندی؟ حالا اینجا جای این صحبتا نیست، بهتر بود Ppm میدادی، ولی حالا که تاپیک زدی و همه رو مشترک کردی، منم همینجا میگم
مرسی داداش.لطف کردی.از همه ی عزیزان هم ممنونم.در ضمن Ppm نه،Pm
همه گاهی به پوچی میرسن، ولی تو سن نوجوونی تا تقی به توقی میخوره ادم حس خیلی بدی بهش دست میده.
دقیقا.منم همینجوریم.منتهی بیش از اندازش.
درکت میکنم داداش گلم
به خاطر همین اختصاصی از شما و آزیتا خانم کمک خواستم.تو این سن با والدین درگیر هستی...
مدرسه مشکلاتی داری با دوستان...
یه سری مشکلات عاطفی و روحی که مختص این سنه...
فشار درس...
فشار یه چیز دیگه هم هست،همونی که بهت گفتم.
همشو درک میکنم. ولی همیشه یادت باشه این نیز بگذرد. زندگی منتظر من و تو نمیمونه. اگه بخوای حسرت بخوری، تا آخرش باید از این و اون بخوری. همیشه جوری رفتار کن بعدها دلت نخواد یه خاطره یا یه بخش از گذشتتو حذف کنی
این نیز بگذرد.جمله ی قشنگیه.ولی شعاره.بگذرد ولی به سختی.فعلا هم که من منتظر زندگی موندم.هرچی میدوئم بهش نمیرسم.فعلا هم که دارم سعی میکنم افکار تو ذهنم رو حذف(هذف)کنمتوی مدرسه که نمونه ی کوچکی از جامعه امروز ما هستش، نباید وا بدی. مرد باش داداشم. به کسی رو نده. مشکلت مسخره کردنه؟ اگر کسی کوچک ترین بی احترامی بهت کرد بزن تو دهنش. به قول یکی از استادان، مرد بودن به ریش و سبیل و ... نیست. مردی اونه که هیچوقت کاری نکنی که مجبور بشی بعدش سرتو خم کنی.
دارم براشون از فردا.اگر جواب نمیدادم چون(ببخشید این حرف رو میزنم،شرمنده)سگ هرچی ... میکنه برای خودشه.7 8 تا هم بیشتر نیستن.
اگر کسی از لباست خوشش نمیاد و اذیتت میکنه، خیلی راحت، محکم برخورد کن. هرکسی که حق نداره راجع به ادم نظر بده. محکم باش پســــر. عقیده تو مهمه، دیگران حاشیه داستانن.
نه مسئله لباس نیست.کلا اینا آزار دارن.بیمار روانی هستن.انشاالله که تا 2-3 روز دیگه خوب میشی، نگران نباش
موفق باشی حاج اقا مهران سپهر
تنکیووو وری ی ی ی ی ی ماچ آقای اشکان السمیعی.انشالله.راستی تو نمیخواد ریاضی بخونی،برو روانشناسی یه کمکی به مثلث ثلاثت الاثلث بکن
ای ناقلاها شما دوتا یه چیزایی بینتون هستا مثل من و...(پیدا کنید پرتغال فروش را)



پرتغال فروش خودمم،زحمت نکشید.
اقا مهران یادت باشه که از همین الان باید جنگیدن تو زندگی رو تمرین کنی.اوایل شکست زیاد توش هست اما وقتی که توش ورزیده شدی دیگه مشکلات پیشت سر خم میکنن.این جور مشکلات رو اکثر ما پسرها داشتیم یه خورده از فاکتور زمان کمک بگیر و خودت هم سعیت رو بکن
سعیم رو میکنم.ولی بعضی وقتا دیگه انگیزه ها هم کمکم نمیکنن.پس مجبورم خودم ب خودم کمک کنم که اونم خیلی سخته.پیشنهاد میکنم یه روز بشینی و تمام نا هنجاری هایی که آزارت میده و تماما اونهایی که خوشحالت میکنه رو بنویسی.بعدش هم تمام تلاشت تو از جنگیدن با اولی و تقویت دومی باشه.پیشنهاد میکنم اول بیشتر سعی و تلاشت تو جنگیدن با اولی باشه چون با درست شدن اونها خیلی چیزهای دیگه درست میشه.اون موضوع رو هم تو پست خصوصی بهت میگم.
امتحان میکنم.انشاالله که بشه.
Re: درد و دلی با دوستان خانه دومم
ارسال شده: دوشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۰, ۱۱:۱۷ ب.ظ
توسط Present
من خودم 3 تا رفیق فابریک دارم که همه جوره پایه هستند ولی قدرت نه گفتن به هم رو هم داریم ولی 5 ساله همه جوره پشت هم هستیم . بستگی داره طرف مرامش چی باشه ؟
ببخشید که این حرف رو می زنم ، مشکل خودم هم هست ولی دارم روش کار می کنم چون داخل به آرامش رسیدن خیلی کمک می کنه .
مشکل اصلی شما عدم پذیرش سختی هاست مشکلی که اکثر ایرانی ها دارند مثل عدم پذیرش مرگ عزیزان و... بهت پیشنهاد میدم که به عنوان اولین کار برای بالا بردن پذیرش سعی کنی تمام توکلت رو به خدا معطوف کنی و این دعا دکتر شریعتی رو هم فراموش نکن :
"خداوندا ! آرامشی اعطا فرما تا بپذیرم هر آنچه را که نمی توانم تغییر دهم و تغییر دهم هر آنچه را که می توانم و دانشی که تفاوت این دو را بدانم "
Re: درد و دلی با دوستان خانه دومم
ارسال شده: دوشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۰, ۱۱:۲۰ ب.ظ
توسط Ph.Sepehr
از طرف دوست هات برات اتفاقی افتاده این را از این لحاظ می گم چون خودم بهش خیلی حساسم اگه یکی از دوستام کاری کند بد جور عصبانی میشم دلیلش به چند وقت پیش بر می گردد روزی که جشن تولد مثلا دوستم بود که بهتره بگم همکلاسی قرار بود زنگ بزند بهمون بگد ساعت چند بریم هرچی منتظر شدم خبری نشد ما گفتیم شاید امروز نیست اصلا گذشت فردا شد تو مدرسه بهش گفتم مثلا قرار بود زنگ بزنی اونم که دیگه نمی تونست کاری که کرده را جلوش را بگیرد گفت شرمنده دیگه نشد زنگ زدم تو را یادم رفت بعد همین چهار نفر هم که اومدند وسط کار تازه یادشون افتاد تو نیومده ای خلاصه دیگه نشد من ساده لوح هم به عنوان اینکه حرف یک (دوسته )باور کردم بعد چند روز این بقل دستیم در حین بلوتوث فرستادن به یکیشون نمی دونم چه جوری فیلم های جشن تولد را از موبایل یکی از بچه ها انتقال داد به گوشیش ولی ای کاش نمی داد تو فیلم به جای چهار نفر ده الی پانزده نفر حتی کسی هم بود که من نمی شناختمش تو فیلم هم بود ولی اینهم جدی نگرفتم اما وسط های فیلم خود این بابا که جشن تولدش بود با اکثر هم کلاسی ها می گفتند خوب ....... رازاتس (من)سوخت هم خوبه که بهش زنگ نزدی و.... من را میگی تا یک هفته تو خونه سگ بودم حالا هم بعد یک ماه فکرم مشغوله یک جورایی دارم ترکش می کنم خلاصه سرت را در نیارم نمی خواهم هم که باهات درد دل کنم ولی اگر مثل من شده ای یا شبیه به این از طرف من که تجربه چنین چیزی را دارم بشنو که بیخیالش شو چون اگه نشی مثل من از زندگی میفتی انتظار یک دوست فابریک هم نداشته باش که این دور زمونه دیگه چیزی به نام دوست نیست
درود.
خیر.فقط همین حرفاشون.اتفاق خاصی نیفتاده.ولی من انتظار دوست فابریک رو بر خلاف توصیه ی شما دارم.چون از هر 100000 نفر بالاخره یکی خوب درمیاد.شاید اون خوبه هم قسمت ما شد که شده(فعلا از رفتاراش اینجور برمیاد)به هر حال خیلی ممنون.بیخیال هستم ولی اگه بحث ناموسی بشه که اینا هم فقط تا کم میارن خواهر و مادر آدم رو میارن جلو چشمش.من تا وقتی اینجوری نشه کاری باهاشون ندارم.ولی اگه از این بیشتر بشه که دیگه باید مراقب خودشون باشن.اگر به اشکان جان هم گفتم که از فردا براشون دارم منظورم این نبود که تا حالا کاری نکردم،منظورم این بود که برای هر حرفی به قول اشکان یک تو دهنی(یک RPG برای هر سرباز آمریکایی)
من خودم 3 تا رفیق فابریک دارم که همه جوره پایه هستند ولی قدرت نه گفتن به هم رو هم داریم ولی 5 ساله همه جوره پشت هم هستیم . بستگی داره طرف مرامش چی باشه ؟
مرامش بد نیست.چیزی تا حالا ازش ندیدم.(کلا میگم)
Re: درد و دلی با دوستان خانه دومم
ارسال شده: دوشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۰, ۱۱:۲۳ ب.ظ
توسط airplane
حالا که همه چی به خیرو خوشی تموم شد یه چیز بگم با هم بخندیم.
پست های این داداش من Mohammad 1985 اصلا با اعصابم بازی میکنه . مثل اینه که بری خواستگاری و یهو جلو خانواده عروس متوجه بشی زیپ شلوارت بازه.

تا اون حد.
اما اینجا واقعا جاش خالیه.اگه بو د حتما بهت میگفت
یا برو سیگار بکش یا اخرین راحت خودکشیه با اعمال شاقه ست
البته ما مخلصتیم داداشی Mohammad 1985
Re: درد و دلی با دوستان خانه دومم
ارسال شده: دوشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۰, ۱۱:۵۰ ب.ظ
توسط آزیتا
به نام خداوند آیینه ها فروزنده ی مهر در سینه ها
ممنون از شما و دوستان گل دیگه که این جور عاشقانه به فکر دوستاشون هستند
کاش میدونستم چه کاری از دستم برای شما بر میاد
اینقدر می دونم که نصیحت کردن دردی رو دوا نمی کنه
اگه ازت بیشتر میدونستم(تو اون موردایی که خودتون تمایل داشته باشید)
شاید راه حلی به نظرم می رسید
اینکه بگم درکت می کنم(که قطعا همینطوره)دردی ازتون دوا می کنه ؟
فقط ازت میخوام وقت بذاری و تموم اون چیزایی که خوشحالت می کنه رو برای خودت بنویسی
(دوست داشتی بیشتراز خودت بگو ؛دعا میکنم بتونم با چند راه پیشنهادی که اگه بتونم بدم؛ کمکت کنم راهی رو که
احساس و عقل و منطق خودت درست می دونه ,انتخاب کنی)
دوستدار تموم آدما و جوونای این دیار (آزیتا)
{آزیتا(دریا)}