اگر می توانستم!!!!!!!!!
ارسال شده: سهشنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۰, ۴:۴۱ ب.ظ
اگر می توانستم یک بار دیگر به دنیا بیایم کمتر حرف می زدم و بیشتر گوش می کردم [FONT=Tahoma _yuid=yui_3_1_1_2_1324422923843400]
دوستانم را برای صرف غذا به خانه دعوت می کردم، حتی اگر فرش خانه ام کثیف و لکه دار بود و یا کاناپه ام ساییده و فرسوده شده ...
در سالن پذیرایی ام ذرت بو داده می جویدم و اگر کسی می خواست که آتش شومینه را روشن کند نگران کثیفی خانه ام نمی شدم ...
پای صحبتهای پدر بزرگم می نشستم تا خاطرات جوانی اش را برایم تعریف کند و در یک شب زیبای تابستانی پنجره های اتاق را
[FONT=Tahoma _yuid=yui_3_1_1_2_1324422923843400]
[FONT=Tahoma _yuid=yui_3_1_1_2_1324422923843400]نمی بستم تا آرایش موهایم به هم نخورد......
[FONT=Tahoma _yuid=yui_3_1_1_2_1324422923843400]
[FONT=Tahoma _yuid=yui_3_1_1_2_1324422923843400]شمع هایی که به شکل گل رز هستند و مدتها بر روی میز جا خوش کرده اند را روشن می کردم و به نور زیبای آنها خیره می شدم ...
با فرزندانم بر روی چمن می نشستم بدون آنکه نگران لکه های سبزی شوم که بر روی لباسم نقش می بندند...
با تماشای تلویزیون کمتر اشک می ریختم و قهقهه خنده سر می دادم و با دیدن زندگی بیشتر می خندیدم...
هر وقت که احساس کسالت می کردم در رختخواب می ماندم و از اینکه آن روز را کار نکردم فکر نمی کردم که دنیا به آخر رسیده
[FONT=Tahoma _yuid=yui_3_1_1_2_1324422923843400]
[FONT=Tahoma _yuid=yui_3_1_1_2_1324422923843400]است ...
هرگز چیزی را نمی خریدم فقط به این خاطر که به آن احتیاج دارم و یا اینکه ضمانت آن بیشتر است ...
به جای آنکه بی صبرانه در انتظار پایان نه ماه بارداری بمانم هر لحظه از این دوران را می بلعیدم؛ چرا که شانس این را داشته ام که
[FONT=Tahoma _yuid=yui_3_1_1_2_1324422923843400]
[FONT=Tahoma _yuid=yui_3_1_1_2_1324422923843400]بهترین موجود جهان را در وجودم پرورش دهم و معجزه خداوند را به نمایش بگذارم ...
وقتی که فرزندانم با شور و حرارت مرا در آغوش می کشیدند هرگز به آنها نمی گفتم: بسه دیگه حالا برو پیش از غذا خوردن دستهایت را
[FONT=Tahoma _yuid=yui_3_1_1_2_1324422923843400]
[FONT=Tahoma _yuid=yui_3_1_1_2_1324422923843400]بشور ، بلکه به آنها می گفتم دوستتان دارم!
اما اگر شانس یک زندگی دوباره به من داده می شد هر دقیقه آن را متوقف می کردم ، آن را به دقت می دیدم ، به آن
حیات می دادم و هرگز آن را پس نمی دادم ...
{آزیتا(دریا)}
دوستانم را برای صرف غذا به خانه دعوت می کردم، حتی اگر فرش خانه ام کثیف و لکه دار بود و یا کاناپه ام ساییده و فرسوده شده ...
در سالن پذیرایی ام ذرت بو داده می جویدم و اگر کسی می خواست که آتش شومینه را روشن کند نگران کثیفی خانه ام نمی شدم ...
پای صحبتهای پدر بزرگم می نشستم تا خاطرات جوانی اش را برایم تعریف کند و در یک شب زیبای تابستانی پنجره های اتاق را
[FONT=Tahoma _yuid=yui_3_1_1_2_1324422923843400]
[FONT=Tahoma _yuid=yui_3_1_1_2_1324422923843400]نمی بستم تا آرایش موهایم به هم نخورد......
[FONT=Tahoma _yuid=yui_3_1_1_2_1324422923843400]
[FONT=Tahoma _yuid=yui_3_1_1_2_1324422923843400]شمع هایی که به شکل گل رز هستند و مدتها بر روی میز جا خوش کرده اند را روشن می کردم و به نور زیبای آنها خیره می شدم ...
با فرزندانم بر روی چمن می نشستم بدون آنکه نگران لکه های سبزی شوم که بر روی لباسم نقش می بندند...
با تماشای تلویزیون کمتر اشک می ریختم و قهقهه خنده سر می دادم و با دیدن زندگی بیشتر می خندیدم...
هر وقت که احساس کسالت می کردم در رختخواب می ماندم و از اینکه آن روز را کار نکردم فکر نمی کردم که دنیا به آخر رسیده
[FONT=Tahoma _yuid=yui_3_1_1_2_1324422923843400]
[FONT=Tahoma _yuid=yui_3_1_1_2_1324422923843400]است ...
هرگز چیزی را نمی خریدم فقط به این خاطر که به آن احتیاج دارم و یا اینکه ضمانت آن بیشتر است ...
به جای آنکه بی صبرانه در انتظار پایان نه ماه بارداری بمانم هر لحظه از این دوران را می بلعیدم؛ چرا که شانس این را داشته ام که
[FONT=Tahoma _yuid=yui_3_1_1_2_1324422923843400]
[FONT=Tahoma _yuid=yui_3_1_1_2_1324422923843400]بهترین موجود جهان را در وجودم پرورش دهم و معجزه خداوند را به نمایش بگذارم ...
وقتی که فرزندانم با شور و حرارت مرا در آغوش می کشیدند هرگز به آنها نمی گفتم: بسه دیگه حالا برو پیش از غذا خوردن دستهایت را
[FONT=Tahoma _yuid=yui_3_1_1_2_1324422923843400]
[FONT=Tahoma _yuid=yui_3_1_1_2_1324422923843400]بشور ، بلکه به آنها می گفتم دوستتان دارم!
اما اگر شانس یک زندگی دوباره به من داده می شد هر دقیقه آن را متوقف می کردم ، آن را به دقت می دیدم ، به آن
حیات می دادم و هرگز آن را پس نمی دادم ...
{آزیتا(دریا)}