واقعیت های بیم عربستان از ایران هستهای
ارسال شده: جمعه ۲۶ خرداد ۱۳۹۱, ۴:۲۶ ب.ظ
دنیس راس، مشاور ارشد اوباما در مسائل خاورمیانه، در مصاحبه با روزنامۀ اسرائیلی هاآرتص، بیان کرد که در دیداری که در سال آوریل 2009 از ریاض به عمل آورده بود، پادشاه عربستان صریحاً به وی گفته است که در صورت هستهای شدن ایران، عربستان تلاش خواهد کرد به سرعت به بمب هستهای دست پیدا کند. پیش از آن نیز در فوریۀ 2007 و پس از دیدار ملک عبدالله با ولادیمیر پوتین، گزارشهایی در مورد طرح بحث مشابهی از سوی ملک عبدالله منتشر شد. اگرچه آن گزارشها هیچگاه تأیید نشد اما سخنان راس نشان میدهد عربستان در طرح چنین مباحثی کاملاً جدی است. با اینحال در این زمینه پرسشی منطقی میتواند ذهن پژوهشگر خاورمیانه را به خود مشغول سازد: چرا عربستان از اسرائیل هستهای به اندازۀ ایران هستهای بیمناک نیست؟ روشن است که اسرائیل زمانی به تسلیحات هستهای دست یافت که دشمن نخست کشورهای عربی به شمار میرفت و سه سال پس از آن، در 1967 سرزمینهای قابل توجهی از کشورهای همسایۀ خویش، از جمله دو جزیرۀ سعودیِ صنافیر و تیران، را اشغال کرد با اینحال عربستان هیچگاه نه تهدیدی برای دنبال کردن بمب هستهای و نه تلاشی برای ایجاد موازنه با اسرائیل در سطح هستهای کرد. پس چرا عربستان از ایران هستهای بدین نحو بیمناک است و آیا تهدید ملک عبدالله در مورد به راه افتادن مسابقۀ هستهای در خاورمیانه را باید جدی گرفت؟ ایران را از زاویۀ رقابتهای منطقهای مینگرد و هستهای شدن آن را مسئله ای خطرناک در مناسبات و محاسبات منطقهای خویش میبیند.
چنانچه بخواهیم الگویی از تحرکات و سیاستهای ضد ایرانیِ عربستان ترسیم کنیم، میتوان از «تنش در برابر فشار»گفت. به عبارتی هرگاه عربستان در سطوح داخلی، منطقهای و یا بین المللی با فشارهایی روبرو شده است با تشدید تنش با ج.ا.ایران تلاش کرده است فشارهای یادشده را از محوریت انداخته، چارچوبی برای همکاری با منبعِ فشار (چه داخلی و چه خارجی) در برابر خطرِ مورد ادعای خارجی (ایران) ایجاد کند. نکتۀ دیگر، مبنایِ هویت بخشِ تضاد با ج.ا.ایران برای عربستان است که در ادامه بیشتر مورد توجه قرار میگیرد.
ایران هراسیِ عربستان درست زمانی آغاز شد که پس از 11 سپتامبر ریاض تحت فشار غرب قرار گرفته و تلاش میکرد اتحاد خویش با غرب را حفظ کند. به ویژه از زمان اشغال عراق در سال 2003، با افزایش تنش در روابط ایران – غرب، عربستان نیز به تدریج سطح تنش خود با تهران را بالا برد. در واقع عربستان جدای از رقابت خویش با ایران، در این دوره تلاش کرد با تشدید بحث تهدید ایرانِ هستهای بر صلح و امنیت منطقه و نظام بین الملل در ذهنیت غربی، از محوریت بحث مبارزه با تروریسم و نقش تروریستهای عربستانی در فعالیتهای ضدامریکایی و ضدغربی در رسانه ها و نیز سطوح رسمی بکاهد. عربستان در این دوره، رویارویی با ایران را در سطح رقابت دوجانبه و نیز چندجانبه (در چارچوب شورای همکاری خلیج فارس، اتحادیۀ عرب و نیز سازمان ملل) دنبال کرد. ترور رفیق حریری، که شهروندیِ عربستان را نیز داشت، نقطه عطفی در رویارویی عربستان با ایران بود. در نتیجۀ این ترور فشار بر سوریه – متحد استراتژیک ایران در منطقۀ عربی – به حدی رسید که سرانجام این کشور پس از سه دهه مجبور به خارج کردن نیروهایش از لبنان شد. فشارها بر حماس و حزب الله نیز با تلاشهای عربستان و متحدان منطقه ای آن افزایش یافت. در تمامی این تلاشها، محوریت ایران در ذهنیتِ تهدیدمحورِ سعودی آشکار بود و ریاض در واقع همگام با سیاستِ «ابتدا قطع کردن بالهای منطقهایِ ج.ا.ایران» واشنگتن گام برداشت؛ سیاستی که رویاروییِ نظامی با ایران را پس از تضعیف و درهم شکستنِ متحدان منطقه ایِ آن دنبال میکرد.
نتیجه عربستان در جنگهای 2006 و 9-2008 لبنان و غزه با سکوت به پشتیبانیِ ضمنی از این تحرکات علیه محور مقاومت پرداخت و محوریت تلاشها برای جدا کردن سوریه از ایران را بر عهده گرفت. در این معنا، تلاشهایی صورت گرفت تا با خارج کردنِ دمشق از جایگاه متهم در پروندۀ حریری، سوریه در مسائل منطقه ای از ایران فاصله بگیرد. این سیاست چنان طراحی شده بود که با متهم شدن حزب الله پس از تبرئۀ سوریه، آغاز اختلافات دمشق – تهران را رقم بزند؛ تحولی که با سفر مشترک ملک عبدالله و بشار اسد به لبنان میباید آغاز میشد. اما زیرکی و توان دیپلماتیک سوریه – پس از چیدنِ میوۀ این تحول در نگاه غرب و عربستان - مانع تحقق هدف ایجاد شکاف در دو ستون محور مقاومت شد.
تضاد با ایران از مجرای پروندۀ هستهای، اگرچه از دیرباز مورد توجه ریاض بود، در سال خیزشهای مردمی و رویارویی با موج دموکراسی خواهی در منطقه از اهمیت خاصی برخوردار شده است. موج خیزشها، عربستان را همچون سایر کشورهای عربی تحت فشار قرار داد و مطالباتی را در داخل و پیرامون عربستان برانگیخت. به همین دلیل لزوم کاهش محوریتِ خیزشهای مردمی در ذهنیت مردم منطقه و نیز درنگرش غرب به منطقه یکی از اهداف ریاض از بالا بردن تنش با ایران در این دوره بود به دلیل مصادف شدن با فشارهای غرب بر ایران به دلیل برنامۀ هستهای، از این بحث بهره گرفت. به همین دلیل تهدید ایران در بحرین، که حتی از سوی نزدیکترین متحدان ریاض در شورای همکاری نیز تصدیق نشد، به تحرک ریاض برای سرکوب قیام بحرین زیر چتر سپر جزیره – که برای رویارویی با تهدید خارجی تأسیس شده بود – انجامید. در این میان رسانه های منطقه ای وابسته به عربستان پیوسته از خطر ایران و حتی تحرکات نظامی ایران برای سرنگونی آلخلیفه میگفتند.
از سیاست تشدید تنش با ایران در برابر فشارهای داخلی و خارجی، تنش و رویارویی با ایران برای ریاض مبنایی هویت بخش دارد. در این معنا، ریاض که با مشکلاتی اساسی در ملت سازی مواجه بوده و هویتهای فروملی (قبیله ای) و فراملی (اسلامی و عربی) در این کشورهمواره نیرومندتر از هویت ملی بوده است، در تلاش است از دشمن وحدت بخش خارجی برای تحکیم هویت ملی با محوریت آل سعود بهره بگیرد. گرچه برخی هویت اسلامی را مبنای مشروعیتی برای ریاض میدانند، اما مشروعیت فراملی لزوماً به مبنایی برای تثبیت وضعیت داخلی تبدیل نمیشود. این نکته در دورۀ خیزشها در مورد هویت اسلامی در عربستان کاملاً مشهود بود. مسائل و پرونده های جهان عرب همواره ملت عربستان را به مخالف و موافق تقسیم کرده و مبنای مناسبی برای تقویت روحیۀ ملی مردم عربستان نبوده است. در این میان تبلیغات ضدایرانی و ضدشیعیِ ریاض (به رغم وجود اقلیت قابل توجهی از شیعیان در عربستان) نشان داده است که توان تقویت حس ملی مردم عربستان را دارد. تشدید تضاد با ایران از این جنبه برای ریاض بسیار حائز اهمیت است. از این منظر طرح تهدید ایران علیه بحرین و یا تهدید ایران هستهای علیه کل منطقه، چارچوبی برای تحکیم روند ناقص ملت سازی در عربستان است. به عبارتی، هستهای شدن ایران به معنای نیرومندتر شدن دشمنی است که هویت عربستانی بر مبنای آن شکل گرفته و در نتیجه همگام با آن باید تقویت شود.
پاسخ به اینکه چرا عربستان از بمب هستهای اسرائیل در قیاس با ایران هستهای بیمناک نیست و اینکه چرا به جای تنش با ایران از تضاد با اسرائیل برای تحکیم هویت ملی خویش بهره نمیگیرد دلایل متعددی میتوان مطرح کرد. به طور مختصر، اسرائیل در سیاستهای منطقهای عربستان، هیچگاه به مثابۀ رقیب مطرح نبوده و نیست. دوم آنکه در سطح فکری تنش سلفیتِ سعودی با تشیع بسیار گسترده تر و بنیادین تر از تنش آن با یهود (که حداقل در این مکتب اهل کتاب در نظر گرفته میشوند) است. سوم آنکه بیم اولیه عربستان از اسرائیل هستهای از یک سو مشمول مرور زمان شد و نوعی همزیستیِ تحمیلی به کشورهای عربی از جمله عربستان تحمیل شد و از سوی دیگر به دلیل خروج مسئلۀ فلسطین از کانون مسائل خاورمیانه پس از صلح مصر با اسرائیل، تنش هویتی عربی حول اسرائیل به حداقل رسید، حال آنکه در همان دوره به دلیل وقوع انقلاب اسلامی و وقوع جنگ هشت ساله ایران سوژۀ مناسبتری بود. نکتۀ پایانی و شاید مهمترین در این زمینه آن است که عربستان و اسرائیل هر دو متحد واشنگتن و از همراهان غرب در منطقه به شمار میروند حال آنکه ایران در تقابل با غرب بوده و نفوذ غرب را نمیپذیرد. این امر به سعودیها امکان فشار بر اسرائیل از مجرای غرب را میدهد حال آنکه مجاری نفوذ دیپلماتیک و غیرتنشیِ ریاض بر تهران – اگر وجود داشته باشد – بسیار محدود است. در نتیجه تنش بهترین گزینۀ ریاض برای بهره گیری داخلی و منطقه ای از رابطۀ خویش با ایران است. مسئلۀ عربستان در این زمینه تنها مدیریت تنش با توجه به شرایط زمانی و مکانی است.
و تشدید تنش با ج.ا.ایران زمانی در دستور کار عربستان قرار میگیرد که این کشور تحت فشارهای داخلی و خارجی به این تنش احساس نیاز میکند تا از یک سو تمرکز بر مسائل معتنابه عربستان کاهش یابد و از سوی دیگر با تشدید فشارها بر ایران، در رقابتهای منطقه ای موضع ایران را تضعیف کند. در نتیجه پس از 11 سپتامبر و با افزایش فشارهای غربی و سپس داخلی بر نظام سعودی، تنش با ایران تشدید شد. اشغال عراق و صعود تدریجی نقش ایران در این کشور نیز به بالا بردن سطح تنش با تهران از سوی ریاض منجر شد. در بحرانهای لبنان، غزه و نیز در جریان خیزشهای مردمی نیز عربستان با دنبال کردن تشدید تنش یکجانبه و چندجانبه با ایران، درصدد کاهش فشارهای وارد شده بر خود بوده است. در شرایط فعلی تضاد با ایران از مجرای برنامۀ هستهای آن دنبال میشود. این تضاد نیز افزون بر بُعدِ رقابتیِ آن، بُعدِ مهمترِ هویت بخشی را نیز در خود دارد.
نتیجه تضاد عربستان با ایران هستهای نیز جزئی از تضاد هویت بخشِ آن با ایران و تشیع است. این امر پیشبینیِ آیندۀ کنشِ ضدایرانیِ عربستان را آسانتر میسازد. در شرایط نوین خاورمیانه انتظار میرود فشارهای داخلی و نیز خارجی بر پادشاهیهای محافظه کار عرب که در برابر خیزشهای مردمی قرار گرفتند افزایش یابد. عربستان در محوریت تضاد با تغییرِ دموکراتیک در خاورمیانه قرار داشته و طبعاً تحت فشارهای گسترده تری قرار خواهد گرفت. به ویژه در صورت مرگ پادشاه و قدرتگرفتن جناح محافظه کارِ آلسعود به رهبریِ شاهزاده نایف، ولیعهد این کشور، فشارها در داخل و خارج تشدید خواهد شد. در این شرایط ریاض همچون گذشته از تنش با ایران – در کنار سایر ابزارها – برای فایق آمدن بر فشارها و نیز تحکیم هویت ملیِ عربستان حول محور آل سعود استفاده خواهد کرد.در نتیجه، مسئله اصلی عربستان با برنامۀ هستهای ایران، گریز از فشارهای داخلی و خارجی و نیز هویت بخشی ملی حول محور سعودی است.
*دیپلماسی ایرانی/حسن احمدیان،کارشناس مرکز تحقیقات استراتژیک
چنانچه بخواهیم الگویی از تحرکات و سیاستهای ضد ایرانیِ عربستان ترسیم کنیم، میتوان از «تنش در برابر فشار»گفت. به عبارتی هرگاه عربستان در سطوح داخلی، منطقهای و یا بین المللی با فشارهایی روبرو شده است با تشدید تنش با ج.ا.ایران تلاش کرده است فشارهای یادشده را از محوریت انداخته، چارچوبی برای همکاری با منبعِ فشار (چه داخلی و چه خارجی) در برابر خطرِ مورد ادعای خارجی (ایران) ایجاد کند. نکتۀ دیگر، مبنایِ هویت بخشِ تضاد با ج.ا.ایران برای عربستان است که در ادامه بیشتر مورد توجه قرار میگیرد.
ایران هراسیِ عربستان درست زمانی آغاز شد که پس از 11 سپتامبر ریاض تحت فشار غرب قرار گرفته و تلاش میکرد اتحاد خویش با غرب را حفظ کند. به ویژه از زمان اشغال عراق در سال 2003، با افزایش تنش در روابط ایران – غرب، عربستان نیز به تدریج سطح تنش خود با تهران را بالا برد. در واقع عربستان جدای از رقابت خویش با ایران، در این دوره تلاش کرد با تشدید بحث تهدید ایرانِ هستهای بر صلح و امنیت منطقه و نظام بین الملل در ذهنیت غربی، از محوریت بحث مبارزه با تروریسم و نقش تروریستهای عربستانی در فعالیتهای ضدامریکایی و ضدغربی در رسانه ها و نیز سطوح رسمی بکاهد. عربستان در این دوره، رویارویی با ایران را در سطح رقابت دوجانبه و نیز چندجانبه (در چارچوب شورای همکاری خلیج فارس، اتحادیۀ عرب و نیز سازمان ملل) دنبال کرد. ترور رفیق حریری، که شهروندیِ عربستان را نیز داشت، نقطه عطفی در رویارویی عربستان با ایران بود. در نتیجۀ این ترور فشار بر سوریه – متحد استراتژیک ایران در منطقۀ عربی – به حدی رسید که سرانجام این کشور پس از سه دهه مجبور به خارج کردن نیروهایش از لبنان شد. فشارها بر حماس و حزب الله نیز با تلاشهای عربستان و متحدان منطقه ای آن افزایش یافت. در تمامی این تلاشها، محوریت ایران در ذهنیتِ تهدیدمحورِ سعودی آشکار بود و ریاض در واقع همگام با سیاستِ «ابتدا قطع کردن بالهای منطقهایِ ج.ا.ایران» واشنگتن گام برداشت؛ سیاستی که رویاروییِ نظامی با ایران را پس از تضعیف و درهم شکستنِ متحدان منطقه ایِ آن دنبال میکرد.
نتیجه عربستان در جنگهای 2006 و 9-2008 لبنان و غزه با سکوت به پشتیبانیِ ضمنی از این تحرکات علیه محور مقاومت پرداخت و محوریت تلاشها برای جدا کردن سوریه از ایران را بر عهده گرفت. در این معنا، تلاشهایی صورت گرفت تا با خارج کردنِ دمشق از جایگاه متهم در پروندۀ حریری، سوریه در مسائل منطقه ای از ایران فاصله بگیرد. این سیاست چنان طراحی شده بود که با متهم شدن حزب الله پس از تبرئۀ سوریه، آغاز اختلافات دمشق – تهران را رقم بزند؛ تحولی که با سفر مشترک ملک عبدالله و بشار اسد به لبنان میباید آغاز میشد. اما زیرکی و توان دیپلماتیک سوریه – پس از چیدنِ میوۀ این تحول در نگاه غرب و عربستان - مانع تحقق هدف ایجاد شکاف در دو ستون محور مقاومت شد.
تضاد با ایران از مجرای پروندۀ هستهای، اگرچه از دیرباز مورد توجه ریاض بود، در سال خیزشهای مردمی و رویارویی با موج دموکراسی خواهی در منطقه از اهمیت خاصی برخوردار شده است. موج خیزشها، عربستان را همچون سایر کشورهای عربی تحت فشار قرار داد و مطالباتی را در داخل و پیرامون عربستان برانگیخت. به همین دلیل لزوم کاهش محوریتِ خیزشهای مردمی در ذهنیت مردم منطقه و نیز درنگرش غرب به منطقه یکی از اهداف ریاض از بالا بردن تنش با ایران در این دوره بود به دلیل مصادف شدن با فشارهای غرب بر ایران به دلیل برنامۀ هستهای، از این بحث بهره گرفت. به همین دلیل تهدید ایران در بحرین، که حتی از سوی نزدیکترین متحدان ریاض در شورای همکاری نیز تصدیق نشد، به تحرک ریاض برای سرکوب قیام بحرین زیر چتر سپر جزیره – که برای رویارویی با تهدید خارجی تأسیس شده بود – انجامید. در این میان رسانه های منطقه ای وابسته به عربستان پیوسته از خطر ایران و حتی تحرکات نظامی ایران برای سرنگونی آلخلیفه میگفتند.
از سیاست تشدید تنش با ایران در برابر فشارهای داخلی و خارجی، تنش و رویارویی با ایران برای ریاض مبنایی هویت بخش دارد. در این معنا، ریاض که با مشکلاتی اساسی در ملت سازی مواجه بوده و هویتهای فروملی (قبیله ای) و فراملی (اسلامی و عربی) در این کشورهمواره نیرومندتر از هویت ملی بوده است، در تلاش است از دشمن وحدت بخش خارجی برای تحکیم هویت ملی با محوریت آل سعود بهره بگیرد. گرچه برخی هویت اسلامی را مبنای مشروعیتی برای ریاض میدانند، اما مشروعیت فراملی لزوماً به مبنایی برای تثبیت وضعیت داخلی تبدیل نمیشود. این نکته در دورۀ خیزشها در مورد هویت اسلامی در عربستان کاملاً مشهود بود. مسائل و پرونده های جهان عرب همواره ملت عربستان را به مخالف و موافق تقسیم کرده و مبنای مناسبی برای تقویت روحیۀ ملی مردم عربستان نبوده است. در این میان تبلیغات ضدایرانی و ضدشیعیِ ریاض (به رغم وجود اقلیت قابل توجهی از شیعیان در عربستان) نشان داده است که توان تقویت حس ملی مردم عربستان را دارد. تشدید تضاد با ایران از این جنبه برای ریاض بسیار حائز اهمیت است. از این منظر طرح تهدید ایران علیه بحرین و یا تهدید ایران هستهای علیه کل منطقه، چارچوبی برای تحکیم روند ناقص ملت سازی در عربستان است. به عبارتی، هستهای شدن ایران به معنای نیرومندتر شدن دشمنی است که هویت عربستانی بر مبنای آن شکل گرفته و در نتیجه همگام با آن باید تقویت شود.
پاسخ به اینکه چرا عربستان از بمب هستهای اسرائیل در قیاس با ایران هستهای بیمناک نیست و اینکه چرا به جای تنش با ایران از تضاد با اسرائیل برای تحکیم هویت ملی خویش بهره نمیگیرد دلایل متعددی میتوان مطرح کرد. به طور مختصر، اسرائیل در سیاستهای منطقهای عربستان، هیچگاه به مثابۀ رقیب مطرح نبوده و نیست. دوم آنکه در سطح فکری تنش سلفیتِ سعودی با تشیع بسیار گسترده تر و بنیادین تر از تنش آن با یهود (که حداقل در این مکتب اهل کتاب در نظر گرفته میشوند) است. سوم آنکه بیم اولیه عربستان از اسرائیل هستهای از یک سو مشمول مرور زمان شد و نوعی همزیستیِ تحمیلی به کشورهای عربی از جمله عربستان تحمیل شد و از سوی دیگر به دلیل خروج مسئلۀ فلسطین از کانون مسائل خاورمیانه پس از صلح مصر با اسرائیل، تنش هویتی عربی حول اسرائیل به حداقل رسید، حال آنکه در همان دوره به دلیل وقوع انقلاب اسلامی و وقوع جنگ هشت ساله ایران سوژۀ مناسبتری بود. نکتۀ پایانی و شاید مهمترین در این زمینه آن است که عربستان و اسرائیل هر دو متحد واشنگتن و از همراهان غرب در منطقه به شمار میروند حال آنکه ایران در تقابل با غرب بوده و نفوذ غرب را نمیپذیرد. این امر به سعودیها امکان فشار بر اسرائیل از مجرای غرب را میدهد حال آنکه مجاری نفوذ دیپلماتیک و غیرتنشیِ ریاض بر تهران – اگر وجود داشته باشد – بسیار محدود است. در نتیجه تنش بهترین گزینۀ ریاض برای بهره گیری داخلی و منطقه ای از رابطۀ خویش با ایران است. مسئلۀ عربستان در این زمینه تنها مدیریت تنش با توجه به شرایط زمانی و مکانی است.
و تشدید تنش با ج.ا.ایران زمانی در دستور کار عربستان قرار میگیرد که این کشور تحت فشارهای داخلی و خارجی به این تنش احساس نیاز میکند تا از یک سو تمرکز بر مسائل معتنابه عربستان کاهش یابد و از سوی دیگر با تشدید فشارها بر ایران، در رقابتهای منطقه ای موضع ایران را تضعیف کند. در نتیجه پس از 11 سپتامبر و با افزایش فشارهای غربی و سپس داخلی بر نظام سعودی، تنش با ایران تشدید شد. اشغال عراق و صعود تدریجی نقش ایران در این کشور نیز به بالا بردن سطح تنش با تهران از سوی ریاض منجر شد. در بحرانهای لبنان، غزه و نیز در جریان خیزشهای مردمی نیز عربستان با دنبال کردن تشدید تنش یکجانبه و چندجانبه با ایران، درصدد کاهش فشارهای وارد شده بر خود بوده است. در شرایط فعلی تضاد با ایران از مجرای برنامۀ هستهای آن دنبال میشود. این تضاد نیز افزون بر بُعدِ رقابتیِ آن، بُعدِ مهمترِ هویت بخشی را نیز در خود دارد.
نتیجه تضاد عربستان با ایران هستهای نیز جزئی از تضاد هویت بخشِ آن با ایران و تشیع است. این امر پیشبینیِ آیندۀ کنشِ ضدایرانیِ عربستان را آسانتر میسازد. در شرایط نوین خاورمیانه انتظار میرود فشارهای داخلی و نیز خارجی بر پادشاهیهای محافظه کار عرب که در برابر خیزشهای مردمی قرار گرفتند افزایش یابد. عربستان در محوریت تضاد با تغییرِ دموکراتیک در خاورمیانه قرار داشته و طبعاً تحت فشارهای گسترده تری قرار خواهد گرفت. به ویژه در صورت مرگ پادشاه و قدرتگرفتن جناح محافظه کارِ آلسعود به رهبریِ شاهزاده نایف، ولیعهد این کشور، فشارها در داخل و خارج تشدید خواهد شد. در این شرایط ریاض همچون گذشته از تنش با ایران – در کنار سایر ابزارها – برای فایق آمدن بر فشارها و نیز تحکیم هویت ملیِ عربستان حول محور آل سعود استفاده خواهد کرد.در نتیجه، مسئله اصلی عربستان با برنامۀ هستهای ایران، گریز از فشارهای داخلی و خارجی و نیز هویت بخشی ملی حول محور سعودی است.
*دیپلماسی ایرانی/حسن احمدیان،کارشناس مرکز تحقیقات استراتژیک