در اينجا شعرهاي آلبوم پنهان را مي گذارم
1.داد ز بي داد شاعر:عباس روشن زاده
قلندران رهگذر از اين زمانه داد بي داد
به جرم شعر و شاعري دمي ست رفته ام ز ياد
قصه پر غصه دل زود گذشت و سر رسيد
بي سر و بي پا دل من بس كه به پاي سر دويد
در عطش شعله شدن سوختم و دم نزدم
دودم و خاكستريم شعله بر عالم نزدم
هر چه نوشتم به ورق مرثيه هاي خاك بود
سوي زمين و آسمان زمزمه هاي پاك بود
رخ سياه خانه را هيچ ستاره اي نبست
بغض ترانه هاي من كهنه شدن را نشكست
واژه به واژه خط به خط از شب و اشك گفته ام
شب به ستاره ها رسيد در دل اشك خفته ام
2.كافران شاعر:مولانا
ای عاشقان ای عاشقان من خاک را گوهر کنم
ای مطربان ای مطربان دف شما پر زر کنم
ای تشنگان ای تشنگان امروز سقايي کنم
این خاکدان خشک را جنت کنم کوثر کنم
تو نطفه بودی خون شدی
وانگه چنين موزون شدی
سوی من آی ای آدمي تا ز اينت نيکوتر کنم
من غصه را شادی کنم گمراه را هادی کنم
من گرگ را يوسف کنم من زهر را شکر کنم
ای کافران ای کافران قفل شما را وا کنم
زيرا که مطلق حاکمم مومن کنم کافر کنم
ای کافران ای کافران قفل شما را وا کنم
زيرا که مطلق حاکمم مومن کنم کافر کنم
ای بيکسان ای بيکسان جاء الفرج جاء الفرج
هر خسته ی غم ديده را سلطان کنم سنجر کنم
ای کيميا ای کيميا در من نگر زيرا که من
صد دير را مسجد کنم صد دار را منبر کنم
تو نطفه بودی خون شدی
وانگه چنين موزون شدی
سوی من آی ای آدمي تا ز اينت نيکوتر کنم
من غصه را شادی کنم گمراه را هادی کنم
3.پنهان شاعر:مولانا
اينجا کسی است پنهان
دامان من گرفته
خود را سپس کشيده
پيشان من گرفته
اينجا کسی است پنهان
چون جان خوشتر از جان
باغی به من نموده
ايوان من گرفته
اينجا کسی است پنهان
همچون خيال در دل
اما فروغ رويش ارکان من گرفته
اينجا کسی است پنهان
همچون خيال در دل
اما فروغ رويش ارکان من گرفته
من خسته گرد عالم درمان زكس نديدم
تا درد عشق ديدم درمان من گرفته
بشكن طلسم صورت بگشا چشم سيرت
تا شرق و غرب بيني سلطان من گرفته
اينجا کسی است پنهان
همچون خيال در دل
اما فروغ رويش ارکان من گرفته
ياران دلشکسته ،بر صدر دل نشسته
مستان و می پرستان ميدان من گرفته
اينجا کسی است پنهان ،دامان من گرفته
خود را سپس کشيده ،پيشان من گرفته
اينجا کسی است پنهان ،چون جان خوشتر از جان
باغی به من نموده ،ايوان من گرفته
اينجا کسی است پنهان
همچون خيال در دل
اما فروغ رويش ارکان من گرفته
ياران دلشکسته ،بر صدر دل نشسته
مستان و می پرستان ميدان من گرفته
4.خزان قصه ها شاعر عباس روشن زاده
چرا به سر نمي شود خزان قصه هاي من
چرا نمي رسد به گوش طنين نعره هاي من
رها نمي كند مرا اين تن خشك حقير
رسيده ام به انتها مرا تو از تنم بگير
چه سرنوشت مبهمي نوشته شد براي من
نمي رسد به داد دل گريه هاي هاي من
بيا بيا عطش شكن بيا بيا كه تشنه ام
بيا هنوز ياد آن سينه ريش و دشنه ام
مرا به خلوتي رسان ترانه اي ساز كن
اين شب بي ستاره را تا سحر آغاز كن
مرا بخوان اميد جان كه در سكوت خوانده ام
گوشه نشين غربتم در انتظار مانده ام
كجاي اين دربه دري به شور و حال مي رسم
پرسه زنان و بي اميد من به زوال مي رسم
5.خط آخر شاعر: محمود استاد محمد
متاسفانه پيدا نكردم
6.افسانه شو شاعر:مولانا
حيلت رها کن عاشقا ديوانه شو ديوانه شو
و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو
هم خويش را بيگانه کن هم خانه را ويرانه کن
وآنگه بيا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
بايد که جمله جان شوي تا لايق جانان شوي
گر سوي مستان ميشوي مستانه شو مستانه شو
بايد جمله جان شوي تا لايق جانان شوي
گر سوي مستان ميشوي مستانه شو مستانه شو
چون جان تو شد در هوا ز افسانه شيرين ما
فاني شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو
تو ليله القبري برو تا ليله القدري شوي
چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو
قفلي بود ميل و هوا بنهاده بر دل هاي ما
مفتاح شو، مفتاح را دندانه شو دندانه شو
بنواخت نور مصطفي آن استن حنانه را
کمتر ز چوبي نيستي حنانه شو حنانه شو
حيلت رها کن عاشقا ديوانه شو ديوانه شو
و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو
هم خويش را بيگانه کن هم خانه را ويرانه کن
وآنگه بيا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
بايد که جمله جان شوي تا لايق جانان شوي
گر سوي مستان ميشوي مستانه شو مستانه شو
بايد که جمله جان شوي تا لايق جانان شوي
7.رقص بهار شاعر:عباس روشن زاده
از اين خزان رسيده باد شبانه كوچ مي كنم
به يك اشاره هر چه را كه مانده پوچ مي كنم
بسان عابران مست پر از ترانه مي شوم
حماسه ساز رويش سبز جوانه مي شوم
رقص بهار مي كنم به باغ غنچه هاي شاد
سپرده ام پيكر خود به تازيانه هاي باد
رقص بهار مي كنم به باغ غنچه هاي شاد
سپرده ام پيكر خود به تازيانه هاي باد
اون همه انتظار را گور به گور مي كنم
از دل راه كوره ها ساده عبور مي كنم
نغمه ناشنيده اين شبانه بوده ام
عارف محنت زده گوشه خانه بوده ام
زورق تشنگي من گر چه به جايي نرسيد
در تن من جاي عطش روح صبورانه دميد
رقص بهار مي كنم به باغ غنچه هاي شاد
سپرده ام پيكر خود به تازيانه هاي باد
8.فقل بي نشون:محمود استاد محمد
متاسفانه پيدا نكردم
9.تبار من شاعر:عباس روشن زاده
من از غروب خسته ام من از چراغ مردگي
از اين ستاره كشتن و رواج سرسپردگي
بر آسمان نظاره كن حادثه ايست در كمين
چگونه بركنم من اين غبار از دل غمين
چه ظلمتي گرفته اين شب بهار مرده را
تو بي بهانه مي بري بهار نورسيده را
شب از ستاره ها تهي من به اميد روشني
چه بي صدا نشسته ام به انتظار روزني
صداي خسته اي مرا به اوج مي كشاندم
به چلچراغ روشن ترانه مي نشاندم
من از نژاد نور و از تبار روشناييم
من آخرين مسافر ديار آشناييم
به صبح رفتنم نگر چه شادمانه مي روم
پي ستاره اي شدن چه مومنانه مي روم
من از غروب خسته ام خسته ام خسته ام
10.مولا علي(بي كلام)
آهنگهاي 2و3و4 اين آلبوم حرف ندارد از هر لحاظي زيبا هستند
اميدوارم لذت ببريد.