پوتين نو
[align=left] بسيجي حاج آقا صادقپور
در طول جنگ تحميلي، مدتي مسئوليت پشتيباني و تداركات(مارون1) دزفول را به عهده داشتم. چند باري تيمسار بابايي را در لباس بسيجي در جاهاي مختلف ديده بودم و مي شناختم.
صبح يكي از روزها كه براي اداي فريضه نماز بيدار شدم، متوجه شخصي شدم كه در جلو در آسايشگاه، در حالي كه گوشه اي از پتوي كف آسايشگاه را بر روي خودش كشيده، به خواب رفته است. با خود گفتم اين بنده خدا چرا اينجا خوابيده، بيشتر كه دقت كردم متوجه شدم آن شخص تيمسار بابايي است و چون دير وقت آمده نخواسته ما را بيدار كند.
از آسايشگاه كه بيرون رفتم پوتين هاي تيمسار بابايي توجه من را جلب كرد. پوتين ها با توجه به فرسودگي بيش از حد، مملو از گل و لاي بود و مشخص بود تيمسار شب گذشته براي بازديد مواضع پدافندي رفته است. پوتين ها را از زمين برداشتم و نگاهي به آن انداختم، با كمال تعجب دريافتم كه علاوه بر فرسودگي، كف پوتين ها نيز سوراخ است. با خود انديشيدم، حتماً تيمسار با آن حجب و حيايي كه دارند نخواسته اند تقاضاي پوتين نو كنند، لذا يك جفت پوتين نو از انبار آوردم و به جاي پوتين هاي كهنه گذاشتم. تيمسار پس از بجا آوردن نماز و خوردن مقداري صبحانه قصد رفتن داشتند. از آسايشگاه كه بيرون رفتند براي پيدا كردن پوتين هاي خودشان سرگردان بودند و آن را پيدا نمي كردند. جلو رفتم و به ايشان عرض كردم:
- احتمالاً پوتين هاي شما را اشتباهي برده اند، شما اين پوتين ها را به جاي آنها بپوشيد.
ولي ايشان مصر بودند كه پوتين هاي خودشان را پيدا كنند. وقتي بنده اصرار ايشان را ديدم مجبور شدم پوتين هاي كهنه را برايشان بياورم. تيمسار پس از اين كه پوتين هاي خودشان را پوشيدند با لبخندي گفتند:
- حاجي! با اين پوتين ها احساس راحتي بيشتري مي كنم. از لطف شما ممنونم.
قهرمانان نيروي هوايي
مدیران انجمن: moh-597, شوراي نظارت, مديران هوافضا

- پست: 127
- تاریخ عضویت: چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۵, ۵:۰۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 3114 بار
- سپاسهای دریافتی: 233 بار
من نوكر بسيجي ها هستم
[align=left] كارمند عبدالرضا صالح
در قرارگاه رعد يك سالن جهت استراحت برادران بسيجي اختصاص داده بودند، كه تا قبل از حركت و آماده شدن اتوبوس ها در آن سالن استراحت كنند و پذيرايي مختصري از آنها به عمل بيايد. شهيد بابايي بيشتر وقت ها به منظور هماهنگي براي عمليات هاي برون مرزي به قرارگاه مي آمد و اگر پرواز داشت تا آماده شدن هواپيما بيكار نمي نشست و از بسيجي ها و مجروحين جنگي پذيرايي و يا به مكانيسينهاي هواپيما كمك مي كرد.
يك روز عده اي از برادران بسيجي با دو فروند هواپيماي130 C- به پايگاه آمده و در سالن مشغول استراحت بودند. من به قصد ديدن يكي از اقوامم مي خواستم به داخل سالن بروم كه شهيد بابايي را با لباس بسيجي و يك سيني پر از چاي در دست ديدم. به او سلام كردم و خواستم سيني چاي را از دست ايشان بگيرم؛ ولي او گفت:
- من نوكر بسيجي ها هستم و افتخار مي كنم كه در خدمت آنها باشم. وقتي به داخل سالن رفتم، ديدم بسيجي ها بامسئولين خود گرداگرد هم نشسته اند. شهيد بابايي سيني چاي را در مقابل آنها مي چرخاند و بسيجي ها گمان مي كردند كه او كارگر خدماتي قرارگاه است. استكان هاي چاي كه در سيني بود تمام شد و شهيد بابايي دريافت كه به يكي از برادران چاي تعارف نكرده است؛ به همين خاطر آن شخص كه فراموش شده بود برخاست و در حالي كه خشمگين به نظر مي رسيد با تندي به او اعتراض كرد و گفت:
- چرا جلوي من چاي نگرفتي؟
شهيد بابايي با لحن بسيار مودبانه دستي به سر او كشيد و گفت:
ـ برادر جان! ببخشيد متوجه نشدم. همين الآن مي روم وبرايتان چاي مي آورم.
آن بسيجي كه فرد كم حوصله اي بود، شهيد بابايي را هل داد؛ در نتيجه تعادل ايشان بر هم خورد و چند قدمي به عقب رفت؛ ولي خودش را كنترل كرد وبا عذرخواهي، دوباره به طرف آشپزخانه رفت تا چاي بياورد. مسئولين كه خود تماشاگر صحنه بودند ظاهراً شهيد بابايي را شناختند و بي درنگ آن بسيجي را به بيرون از سالن دعوت كردند و در حالي كه صداي اعتراض آنها به گوش مي رسيد، مي گفتند:
- برادر؛ شما كه به عنوان يك رزمنده و ايثارگر جهت اعزام به منطقه به اينجا آمده اي بايد صبر و حوصله ات بيش از اينها باشد. نبايد به خاطر يك استكان چاي اين گونه معترض شوي. آيا مي داني او چه كسي بود؟ او سرهنگ بابايي معاون عملياتي نيروي هوايي بود.
در همين حين شهيدبابايي با سيني چاي به داخل سالن آمد. به اطراف نگاه كرد و دريافت كه آن بسيجي در داخل سالن نيست. بيرون رفت و وقتي صداي مسئولين را شنيد كه آن بسيجي را سرزنش مي كنند، نزد آنان رفت و گفت:
- چرا او را مؤاخذه مي كنيد؟ اگر او به من توهين كرده هيچ اشكالي ندارد.
سپس خيلي محترمانه و در حالي كه لبخند بر لب داشت چاي را به آن برادر بسيجي تعارف كرد. بسيجي كه از برخورد شهيدبابايي شرمگين به نظر مي رسيد، در حالي كه سرش به پايين بود، عذرخواهي كرد و گفت:
- مرا ببخشيد. شما را نشناختم.
شهيدبابايي دوباره دستي بر سر و روي آن بسيجي كشيد و گفت:
- برادر هيچ عيبي ندارد. من نوكر شما بسيجي ها هستم.
[align=left] كارمند عبدالرضا صالح
در قرارگاه رعد يك سالن جهت استراحت برادران بسيجي اختصاص داده بودند، كه تا قبل از حركت و آماده شدن اتوبوس ها در آن سالن استراحت كنند و پذيرايي مختصري از آنها به عمل بيايد. شهيد بابايي بيشتر وقت ها به منظور هماهنگي براي عمليات هاي برون مرزي به قرارگاه مي آمد و اگر پرواز داشت تا آماده شدن هواپيما بيكار نمي نشست و از بسيجي ها و مجروحين جنگي پذيرايي و يا به مكانيسينهاي هواپيما كمك مي كرد.
يك روز عده اي از برادران بسيجي با دو فروند هواپيماي130 C- به پايگاه آمده و در سالن مشغول استراحت بودند. من به قصد ديدن يكي از اقوامم مي خواستم به داخل سالن بروم كه شهيد بابايي را با لباس بسيجي و يك سيني پر از چاي در دست ديدم. به او سلام كردم و خواستم سيني چاي را از دست ايشان بگيرم؛ ولي او گفت:
- من نوكر بسيجي ها هستم و افتخار مي كنم كه در خدمت آنها باشم. وقتي به داخل سالن رفتم، ديدم بسيجي ها بامسئولين خود گرداگرد هم نشسته اند. شهيد بابايي سيني چاي را در مقابل آنها مي چرخاند و بسيجي ها گمان مي كردند كه او كارگر خدماتي قرارگاه است. استكان هاي چاي كه در سيني بود تمام شد و شهيد بابايي دريافت كه به يكي از برادران چاي تعارف نكرده است؛ به همين خاطر آن شخص كه فراموش شده بود برخاست و در حالي كه خشمگين به نظر مي رسيد با تندي به او اعتراض كرد و گفت:
- چرا جلوي من چاي نگرفتي؟
شهيد بابايي با لحن بسيار مودبانه دستي به سر او كشيد و گفت:
ـ برادر جان! ببخشيد متوجه نشدم. همين الآن مي روم وبرايتان چاي مي آورم.
آن بسيجي كه فرد كم حوصله اي بود، شهيد بابايي را هل داد؛ در نتيجه تعادل ايشان بر هم خورد و چند قدمي به عقب رفت؛ ولي خودش را كنترل كرد وبا عذرخواهي، دوباره به طرف آشپزخانه رفت تا چاي بياورد. مسئولين كه خود تماشاگر صحنه بودند ظاهراً شهيد بابايي را شناختند و بي درنگ آن بسيجي را به بيرون از سالن دعوت كردند و در حالي كه صداي اعتراض آنها به گوش مي رسيد، مي گفتند:
- برادر؛ شما كه به عنوان يك رزمنده و ايثارگر جهت اعزام به منطقه به اينجا آمده اي بايد صبر و حوصله ات بيش از اينها باشد. نبايد به خاطر يك استكان چاي اين گونه معترض شوي. آيا مي داني او چه كسي بود؟ او سرهنگ بابايي معاون عملياتي نيروي هوايي بود.
در همين حين شهيدبابايي با سيني چاي به داخل سالن آمد. به اطراف نگاه كرد و دريافت كه آن بسيجي در داخل سالن نيست. بيرون رفت و وقتي صداي مسئولين را شنيد كه آن بسيجي را سرزنش مي كنند، نزد آنان رفت و گفت:
- چرا او را مؤاخذه مي كنيد؟ اگر او به من توهين كرده هيچ اشكالي ندارد.
سپس خيلي محترمانه و در حالي كه لبخند بر لب داشت چاي را به آن برادر بسيجي تعارف كرد. بسيجي كه از برخورد شهيدبابايي شرمگين به نظر مي رسيد، در حالي كه سرش به پايين بود، عذرخواهي كرد و گفت:
- مرا ببخشيد. شما را نشناختم.
شهيدبابايي دوباره دستي بر سر و روي آن بسيجي كشيد و گفت:
- برادر هيچ عيبي ندارد. من نوكر شما بسيجي ها هستم.

- پست: 127
- تاریخ عضویت: چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۵, ۵:۰۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 3114 بار
- سپاسهای دریافتی: 233 بار
غريبه اي در مسجد
[align=left]شهيد تيمسار خلبان رضا خورشيدي
عباس بيشترين ماموريتها را خود انجام مي داد و به تمام پايگاه ها سركشي مي كرد. او جز در مواقع پرواز، هميشه لباس بسيجي مي پوشيد و چون از تشريفات بيزار بود، چنانچه مي خواست به جايي برود بي خبر مي رفت.
شنيدم كه يك روز وارد يكي از پايگاه ها شده بود. به محض ورود، بدون اينكه كسي متوجه شود به مسجد پايگاه مي رود و پس از اداي نماز تصميم مي گيرد تا در همانجا كمي استراحت كند. يكي از سربازها به افسر نگهبان اطلاع مي دهد كه شخصي وارد مسجد شده و خوابيده است. افسر نگهبان خود را به مسجد مي رساند، بالاي سر عباس مي ايستد و او را صدا مي كند. وقتي كه مي بيند او بيدار نمي شود، با پا ضربه اي به پهلوي او مي زند و مي گويد:
- آهاي عمو! بلند شو ببينم.
عباس برمي خيزد و نگاهي به افسر نگهبان مي كند و مي گويد:
- ببخشيد. خيلي خسته بودم و خوابم برد.
افسر نگهبان مي گويد:
- شما كه هستي و اينجا چه مي كني؟
عباس مي گويد.
- من مهمان شما هستم.
افسر نگهبان مي گويد:
- اگر مهمان ما هستيد چرا اطلاع نداده ايد. در ثاني مسجد كه جاي خوابيدن نيست. پدرجان! اينجا منطقه نظامي است.
عباس معذرت خواهي مي كند و مي گويد حالا كه اين طور است اجازه بدهيد مرخص شوم. افسر نگهبان نگاهي به عباس مي اندازد و مي گويد:
- همين طور سرت را پايين مي اندازي و به داخل پايگاه مي آيي بعد هم مي خوابي؟ حالا هم به همين سادگي مي خواهي بروي؟ نه جانم؛ بايد بفهميم شما از كجا آمده اي و چه كسي هستي؟
عباس سرش را پايين مي اندازد و چيزي نمي گويد. افسر نگهبان به يكي از افراد دستور مي دهد تا قضيه را به گروه ضربت اطلاع دهند. دقايقي بعد چند تن از افراد گروه ضربت وارد مي شوند و تا چشمشان به عباس مي افتد ضمن احوالپرسي با او، به افسر نگهبان مي گويند: - ايشان غريبه نيستند. شما چطور او را نشناخته ايد؟
افسر نگهبان مي پرسد:
- او كيست؟
يكي از حاضرين مي گويد:
- او تيمسار بابايي است.
شخصي كه شاهد ماجرا بود، مي گفت كه در اين لحظه رنگ از رخسار افسر نگهبان پريد و نمي دانست چه بگويد. عباس متوجه وضع و حال او شد، در حالي كه لبخندي بر لب داشت به افسر نگهبان نزديك شد، او را در آغوش گرفت و بوسيد. آنگاه گفت:
- شما نبايد ناراحت باشيد. شما به وظيفه تان عمل كرده ايد.
افسر نگهبان گفت:
- ولي قربان، شما چرا خودتان را معرفي نكرديد؟
عباس نگاهي به اطراف انداخت. دستي روي شانه افسر نگهبان گذاشت و گفت:
- برادر عزيز لزومي نداشت كه من خودم را معرفي مي كردم. مهم اين است كه شما به وظيفه خود عمل كرده ايد.
آن شخص تعريف مي كرد كه افسرنگهبان در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود مات و مبهوت در چهره عباس مي نگريست. پس از چند دقيقه عباس خداحافظي كرد و از آنجا خارج شد.
[align=left]شهيد تيمسار خلبان رضا خورشيدي
عباس بيشترين ماموريتها را خود انجام مي داد و به تمام پايگاه ها سركشي مي كرد. او جز در مواقع پرواز، هميشه لباس بسيجي مي پوشيد و چون از تشريفات بيزار بود، چنانچه مي خواست به جايي برود بي خبر مي رفت.
شنيدم كه يك روز وارد يكي از پايگاه ها شده بود. به محض ورود، بدون اينكه كسي متوجه شود به مسجد پايگاه مي رود و پس از اداي نماز تصميم مي گيرد تا در همانجا كمي استراحت كند. يكي از سربازها به افسر نگهبان اطلاع مي دهد كه شخصي وارد مسجد شده و خوابيده است. افسر نگهبان خود را به مسجد مي رساند، بالاي سر عباس مي ايستد و او را صدا مي كند. وقتي كه مي بيند او بيدار نمي شود، با پا ضربه اي به پهلوي او مي زند و مي گويد:
- آهاي عمو! بلند شو ببينم.
عباس برمي خيزد و نگاهي به افسر نگهبان مي كند و مي گويد:
- ببخشيد. خيلي خسته بودم و خوابم برد.
افسر نگهبان مي گويد:
- شما كه هستي و اينجا چه مي كني؟
عباس مي گويد.
- من مهمان شما هستم.
افسر نگهبان مي گويد:
- اگر مهمان ما هستيد چرا اطلاع نداده ايد. در ثاني مسجد كه جاي خوابيدن نيست. پدرجان! اينجا منطقه نظامي است.
عباس معذرت خواهي مي كند و مي گويد حالا كه اين طور است اجازه بدهيد مرخص شوم. افسر نگهبان نگاهي به عباس مي اندازد و مي گويد:
- همين طور سرت را پايين مي اندازي و به داخل پايگاه مي آيي بعد هم مي خوابي؟ حالا هم به همين سادگي مي خواهي بروي؟ نه جانم؛ بايد بفهميم شما از كجا آمده اي و چه كسي هستي؟
عباس سرش را پايين مي اندازد و چيزي نمي گويد. افسر نگهبان به يكي از افراد دستور مي دهد تا قضيه را به گروه ضربت اطلاع دهند. دقايقي بعد چند تن از افراد گروه ضربت وارد مي شوند و تا چشمشان به عباس مي افتد ضمن احوالپرسي با او، به افسر نگهبان مي گويند: - ايشان غريبه نيستند. شما چطور او را نشناخته ايد؟
افسر نگهبان مي پرسد:
- او كيست؟
يكي از حاضرين مي گويد:
- او تيمسار بابايي است.
شخصي كه شاهد ماجرا بود، مي گفت كه در اين لحظه رنگ از رخسار افسر نگهبان پريد و نمي دانست چه بگويد. عباس متوجه وضع و حال او شد، در حالي كه لبخندي بر لب داشت به افسر نگهبان نزديك شد، او را در آغوش گرفت و بوسيد. آنگاه گفت:
- شما نبايد ناراحت باشيد. شما به وظيفه تان عمل كرده ايد.
افسر نگهبان گفت:
- ولي قربان، شما چرا خودتان را معرفي نكرديد؟
عباس نگاهي به اطراف انداخت. دستي روي شانه افسر نگهبان گذاشت و گفت:
- برادر عزيز لزومي نداشت كه من خودم را معرفي مي كردم. مهم اين است كه شما به وظيفه خود عمل كرده ايد.
آن شخص تعريف مي كرد كه افسرنگهبان در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود مات و مبهوت در چهره عباس مي نگريست. پس از چند دقيقه عباس خداحافظي كرد و از آنجا خارج شد.

- پست: 127
- تاریخ عضویت: چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۵, ۵:۰۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 3114 بار
- سپاسهای دریافتی: 233 بار
از من خواست تا جايي او را معرفي نكنم
[align=left]سرهنگ خليل
روزي به همراه شهيد بابايي جهت انجام كاري به انبار مارون 1 رفتيم. من با سر و وضعي آراسته در لباس فرم بودم و سرهنگ بابايي مثل هميشه، در لباس ساده بسيجي. حاج آقا صادقپور، كه پدر شهيد بود و در لباس بسيجي داوطلبانه در قرارگاه رعد به عنوان انباردار خدمت مي كرد، مرا مي شناخت؛ ولي بابايي را تا آن روز نديده بود.
به بابايي گفت:
- من نوكر هر چي بسيجي هستم.
سپس رو كرد به من و گفت:
- به قيافه اش نگاه كن؛ اصلا نور از چهره اش مي باره!
حاج آقا صادقپور تكيه كلامي داشت كه هر وقت كسي چيزي مي خواست و در انبار موجود نبود به آن شخص مي گفت: برايت مي خرم. به همين خاطر از بابايي پرسيد:
- چيزي مي خواهي برايت بخرم؟
بابايي لبخندي زد و گفت:
- خيلي ممنون. چيزي لازم ندارم.
صادقپور دست كرد در جيبش، چند تا شكلات بيرون آورد و با اصرار به بابايي داد. سپس دستي به سروصورت او كشيد و رو به من كرد و گفت:
- شما ارتشي ها بيائيد اين بسيجي ها را ببينيد و هدايت شويد. از اينها طرز لباس پوشيدن را ياد بگيريد.
من برگشتم و به صادقپور گفتم:
- اتفاقا ايشان ارتشي هستند.
بابايي نگاه معناداري به من كرد و گويا مي خواست بگويد كه مرا معرفي نكن. من هم، ديگر چيزي نگفتم. صادقپور كاري برايش پيش آمد، خداحافظي كرد و رفت. چند روزي از اين ماجرا گذشته بود كه من دوباره صادقپور را ديدم و گفتم:
- هيچ مي داني، كسي كه آن روز با او شوخي مي كردي كه بود؟ او سرهنگ بابايي معاونت عمليات نيروي هوايي و فرمانده قرارگاه رعد بود.
صادقپور با شنيدن حرف من محكم به پيشاني اش زد و گفت:
- والله او در بين شما ارتشي ها از همه متمايزتر است.
بعد از من پرسيد:
ـ آن روز حرف بدي كه به ايشان نزدم؟
به شوخي گفتم:
- به هر حال هر چه بوده گذشته.
بعدها روزي او بابايي را ديده بود و نسبت به برخورد آن روزش عذرخواهي كرده بود. سرهنگ بابايي از اينكه فهميده بود من ايشان را به صادقپور معرفي كرده ام از من دلگير شده بود و به من گفت:
- شما چرا معرفي كردي؟ كاش مي گذاشتي ايشان مرا به عنوان همان بسيجي بشناسد. حالا او با شناختن من، آن سادگي را كه در برخورد با يك بسيجي داشت، ديگر با من ندارد. من دوست داشتم تا مرا به چشم يك بسيجي نگاه كند.
سپس از من خواست تا ديگر جايي او را معرفي نكنم.
[align=left]سرهنگ خليل
روزي به همراه شهيد بابايي جهت انجام كاري به انبار مارون 1 رفتيم. من با سر و وضعي آراسته در لباس فرم بودم و سرهنگ بابايي مثل هميشه، در لباس ساده بسيجي. حاج آقا صادقپور، كه پدر شهيد بود و در لباس بسيجي داوطلبانه در قرارگاه رعد به عنوان انباردار خدمت مي كرد، مرا مي شناخت؛ ولي بابايي را تا آن روز نديده بود.
به بابايي گفت:
- من نوكر هر چي بسيجي هستم.
سپس رو كرد به من و گفت:
- به قيافه اش نگاه كن؛ اصلا نور از چهره اش مي باره!
حاج آقا صادقپور تكيه كلامي داشت كه هر وقت كسي چيزي مي خواست و در انبار موجود نبود به آن شخص مي گفت: برايت مي خرم. به همين خاطر از بابايي پرسيد:
- چيزي مي خواهي برايت بخرم؟
بابايي لبخندي زد و گفت:
- خيلي ممنون. چيزي لازم ندارم.
صادقپور دست كرد در جيبش، چند تا شكلات بيرون آورد و با اصرار به بابايي داد. سپس دستي به سروصورت او كشيد و رو به من كرد و گفت:
- شما ارتشي ها بيائيد اين بسيجي ها را ببينيد و هدايت شويد. از اينها طرز لباس پوشيدن را ياد بگيريد.
من برگشتم و به صادقپور گفتم:
- اتفاقا ايشان ارتشي هستند.
بابايي نگاه معناداري به من كرد و گويا مي خواست بگويد كه مرا معرفي نكن. من هم، ديگر چيزي نگفتم. صادقپور كاري برايش پيش آمد، خداحافظي كرد و رفت. چند روزي از اين ماجرا گذشته بود كه من دوباره صادقپور را ديدم و گفتم:
- هيچ مي داني، كسي كه آن روز با او شوخي مي كردي كه بود؟ او سرهنگ بابايي معاونت عمليات نيروي هوايي و فرمانده قرارگاه رعد بود.
صادقپور با شنيدن حرف من محكم به پيشاني اش زد و گفت:
- والله او در بين شما ارتشي ها از همه متمايزتر است.
بعد از من پرسيد:
ـ آن روز حرف بدي كه به ايشان نزدم؟
به شوخي گفتم:
- به هر حال هر چه بوده گذشته.
بعدها روزي او بابايي را ديده بود و نسبت به برخورد آن روزش عذرخواهي كرده بود. سرهنگ بابايي از اينكه فهميده بود من ايشان را به صادقپور معرفي كرده ام از من دلگير شده بود و به من گفت:
- شما چرا معرفي كردي؟ كاش مي گذاشتي ايشان مرا به عنوان همان بسيجي بشناسد. حالا او با شناختن من، آن سادگي را كه در برخورد با يك بسيجي داشت، ديگر با من ندارد. من دوست داشتم تا مرا به چشم يك بسيجي نگاه كند.
سپس از من خواست تا ديگر جايي او را معرفي نكنم.

- پست: 127
- تاریخ عضویت: چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۵, ۵:۰۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 3114 بار
- سپاسهای دریافتی: 233 بار
خواب خوبي بود
[align=left] تيمسار خلبان روح الدين
من از دوران دانشكده خلباني و تحصيل در آمريكا با عباس بودم و از او خاطرات خوشي به ياد دارم.
يك روز كه در منازل سازماني پايگاه شيراز زندگي مي كردم، هنگام بعدازظهر زنگ خانه به صدا درآمد. در را كه باز كردم، عباس را با چهره اي خسته ديدم. آن روزها عباس عهده دار پست معاونت عمليات نيروي هوايي بود و بعداً معلوم شد كه براي انجام مأموريتي به پايگاه آمده و براي ديداري دوستانه سري هم به ما زده است.
آن روز همسرم به شيراز رفته بود و كسي در خانه نبود؛ به همين خاطر او با خيال راحت لباس پروازي اش را درآورد و در گوشه اي از اتاق كه آفتاب زمستاني آن را پوشانده بود دراز كشيد و به جاي بالش دستش را زير سر گذاشت. خواستم تا بالش و رختخواب بياورم؛ ولي او اصرار داشت كه اگر بياوري نمي خوابم و بلند مي شوم.
او آرام خوابيده بود و من با نگاهي كه به او مي كردم در حال مرور خاطرات گذشته بودم. دريافتم كه صداي ناموزون شوفاژ محيط ساكت اتاق را برهم زده است؛ به همين خاطر خواستم صدا را قطع كنم تا مزاحم خواب او نباشد. به آرامي آچار مخصوص را آوردم و شروع به كار كردم. ناگهان پيچ از جا در رفت و آب داغ لجن مانندي با فشار بيرون زد. به سرعت پارچه اي را برداشتم و در محل خروج آن قرار دادم تا از فشار بيش از حد و پاشيدن آب داغ به بيرون جلوگيري كنم.
از سرو صدايي كه ايجاد شده بود عباس به آرامي پلكهايش را باز كرد و با ديدن اين وضعيت به كمكم آمد.
در حالي كه آب جوش شوفاژ تمام سطح اتاق و در نتيجه فرش را پوشانده بود، به سرعت به خارج از خانه رفتم و فلكه هاي شوفاژ را بستم. در همين حين عباس در حالي كه صورت و لباسش را آب لجن فرا گرفته بود به جلو آمد و با لهجه شيرين قزويني گفت:
- بيا بَبَم جان كه درست شد.
عباس با پيداكردن پيچ گوشتي و بستن پيچ هواگيري توانسته بود راه خروج آب را ببندد؛ ولي تمام اتاق، فرش و ديوارها همه سياه و كثيف شده بود. من از وضعيت پيش آمده شرمنده شدم و از عباس خواستم تا زماني كه خانه را تميز مي كنم او نيز به حمّام برود؛ ولي او گفت:
- نه؛ اين طور فايده ندارد اگر همسرت خانه را با اين وضع ببيند، حتماً ناراحت مي شود.
گفتم:
- پس شما مي گوئيد چه كنم؟
سرانجام به پيشنهاد او فرش را به بالكن برديم و شستيم. سپس ديوارهاي اتاق را تميز كرديم؛ البته بيشتر اين كارها را عباس انجام مي داد. از اينكه او نتوانسته بود استراحت كند عذرخواهي كردم. او نگاهي به ساعتش كرد و گفت:
- بايد به تهران پرواز كنم.
چند دقيقه بعد خداحافظي كرد و هنگام رفتن در حالي كه دستش را روي شانه من گذاشته بود، با خنده گفت:
- خوابي كه براي من ديده بودي خواب خوبي بود.
[align=left] تيمسار خلبان روح الدين
من از دوران دانشكده خلباني و تحصيل در آمريكا با عباس بودم و از او خاطرات خوشي به ياد دارم.
يك روز كه در منازل سازماني پايگاه شيراز زندگي مي كردم، هنگام بعدازظهر زنگ خانه به صدا درآمد. در را كه باز كردم، عباس را با چهره اي خسته ديدم. آن روزها عباس عهده دار پست معاونت عمليات نيروي هوايي بود و بعداً معلوم شد كه براي انجام مأموريتي به پايگاه آمده و براي ديداري دوستانه سري هم به ما زده است.
آن روز همسرم به شيراز رفته بود و كسي در خانه نبود؛ به همين خاطر او با خيال راحت لباس پروازي اش را درآورد و در گوشه اي از اتاق كه آفتاب زمستاني آن را پوشانده بود دراز كشيد و به جاي بالش دستش را زير سر گذاشت. خواستم تا بالش و رختخواب بياورم؛ ولي او اصرار داشت كه اگر بياوري نمي خوابم و بلند مي شوم.
او آرام خوابيده بود و من با نگاهي كه به او مي كردم در حال مرور خاطرات گذشته بودم. دريافتم كه صداي ناموزون شوفاژ محيط ساكت اتاق را برهم زده است؛ به همين خاطر خواستم صدا را قطع كنم تا مزاحم خواب او نباشد. به آرامي آچار مخصوص را آوردم و شروع به كار كردم. ناگهان پيچ از جا در رفت و آب داغ لجن مانندي با فشار بيرون زد. به سرعت پارچه اي را برداشتم و در محل خروج آن قرار دادم تا از فشار بيش از حد و پاشيدن آب داغ به بيرون جلوگيري كنم.
از سرو صدايي كه ايجاد شده بود عباس به آرامي پلكهايش را باز كرد و با ديدن اين وضعيت به كمكم آمد.
در حالي كه آب جوش شوفاژ تمام سطح اتاق و در نتيجه فرش را پوشانده بود، به سرعت به خارج از خانه رفتم و فلكه هاي شوفاژ را بستم. در همين حين عباس در حالي كه صورت و لباسش را آب لجن فرا گرفته بود به جلو آمد و با لهجه شيرين قزويني گفت:
- بيا بَبَم جان كه درست شد.
عباس با پيداكردن پيچ گوشتي و بستن پيچ هواگيري توانسته بود راه خروج آب را ببندد؛ ولي تمام اتاق، فرش و ديوارها همه سياه و كثيف شده بود. من از وضعيت پيش آمده شرمنده شدم و از عباس خواستم تا زماني كه خانه را تميز مي كنم او نيز به حمّام برود؛ ولي او گفت:
- نه؛ اين طور فايده ندارد اگر همسرت خانه را با اين وضع ببيند، حتماً ناراحت مي شود.
گفتم:
- پس شما مي گوئيد چه كنم؟
سرانجام به پيشنهاد او فرش را به بالكن برديم و شستيم. سپس ديوارهاي اتاق را تميز كرديم؛ البته بيشتر اين كارها را عباس انجام مي داد. از اينكه او نتوانسته بود استراحت كند عذرخواهي كردم. او نگاهي به ساعتش كرد و گفت:
- بايد به تهران پرواز كنم.
چند دقيقه بعد خداحافظي كرد و هنگام رفتن در حالي كه دستش را روي شانه من گذاشته بود، با خنده گفت:
- خوابي كه براي من ديده بودي خواب خوبي بود.

- پست: 127
- تاریخ عضویت: چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۵, ۵:۰۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 3114 بار
- سپاسهای دریافتی: 233 بار
عباس در لباس كاپيتاني
[align=left]تيمسار خلبان اكبر صياد
چند روزي بود كه به همراه عباس از پايگاه «لك لند» واقع در شهر «سن آنتونيوتكزاس»فارغ التحصيل شده و براي پرواز با هواپيماي آموزشي«T-41»به پايگاه «ريس»در شمال تكزاس آمده بوديم.سحرگاهان كه هنوز آسمان روشن نشده بود جهت ورزش كردن به محوطه ي زمين چمن مي رفتيم.در ورزش هاي روزانه،مي بايست ابتدا جليقه هايي را با وزن نسبتا زياد به تن مي كرديم و چندين دور با همان جليقه ها به دور محوطه و يا پادگان مي دويديم.اين كار جزء ورزش هاي اجبراي بود كه زير نظر يك درجه دار آمريكايي انجام مي شد.پس از پايان اين مرحله،دانشجويان مي توانستند ورزش دلخواه خودشان را انتخاب كنند و عباس كه واليباليست خوبي بو با تعدادي از بچه هاي ايراني يك تيم واليبال تشكيل داده بودند.آن روزها بيشترين سرگرمي ما بازي واليبال بود.
بايد بگويم كه آمريكاييان در سال هاي ۱۳۴۹(ميلادي۱۹۷۰ )تقريبا با بازي واليبال بيگانه بودند و هنگام بازي مقررات آن را رعايت نمي كردند؛به همين خاطر يك روز هنگامي كه با چند نفر از دانشجويان امريكايي مشغول بازي بوديم،آبشارهاي بي مورد و پاسهاي بي موقع آنها ما را كلافه كرده بود.عباس به يكي از آنها يادآوري كرد كه اگر مي خواهيد واليبال بازي كنيد بايد مقررات آن را رعايت كنيد.يكي از دانشجويان آمريكايي از اين سخن عباس آزرده شد و در حالي كه برخود مي باليد با بي ادبي گفت:
ـتوي شترسوار مي خواهي به ما واليبال ياد بدهي ؟
او به عباس جسارت كرده بود؛به همين خاطر ديگران خواستند نا پاسخ او را بدهند؛ولي عباس مانع شد و رو به آن دانشجوي آمريكايي كرد و با متانت گفت:
ـ من حاضرم با شما مسابقه بدهم.من يك نفر در يك طرف زمين و شما هر چند نفر كه مي خواهيد در طرف مقابل.
دانشجوي آمريكايي كه از پيشنهاد عباس به خشم آمده بود،به ناچار پذيرفت.
دانشجويان آمريكايي مي پنداشتند كه هرچه تعداد نفراتشان بيشتر باشد،بهتر مي توانند توپ را بگيرند؛به همين خاطر در طرف مقابل عباس ده نفر قرار گرفتند.عباس نيز با لبخندي كه هميشه بر لب داشت در طرف ديگر زمين محكم و با صلابت ايستاد.
بازي شروع شد.سرنوشت اين بازي براي تمام بچه هاي ايراني مهم بود؛از اين رو دانشجويان ايراني عباس را تشويق مي كردند و آمريكايي ها هم طرف خودشان را؛ولي عباس با مهارتي كه داشت پي در پي توپ ها را در زمين طرف مقابل مي خواباند.آمريكايي ها درمانده شده بودند و نمي دانستند كه چه بكنند.در حين برگزاري مسابقه،سر و صدايي كه دانشجويان برپا كرده بودند كلنل«باكستر را متوجه بازي كرده بود و در نتيجه او نيز به زمين مسابقه آمد.در طول بازي از نگاه كلنل پيدا بود كه مهارت،خونسردي و تكنيك عباس را زير نظر دارد.
سرانجام در ميان نابوري آمريكايي ها،مسابقه با پيروزي عباس به پايان رسيد.در اين لحظه فرمانده پايگاه،كه گويا از بازي خوب عباس تحت تاثير قرار گرفته بود و شادمان به نظر مي آمد،از عباس خواست تا در فرصتي مناسب به دفتر كارش برود.
چند روز بعد عباس از طرف فرمانده پايگاه به عنوان كاپيتان تيم واليبال پايگاه «ريس» انتخاب شد.با مسابقاتي كه تيم واليبال پايگاه با چند تيم از شهر «لاواك»برگزار كرد،تيم واليبال پايگاه به مقام اول دست يافت و عباس به عنوان يك كاپيتان خوب و شايسته مورد علاقه ي فرادان كلنل «باكستر»قرار گرفته بود و بارها شنيدم كه او عباس را «پسرم» صدا مي كرد.
[align=left]تيمسار خلبان اكبر صياد
چند روزي بود كه به همراه عباس از پايگاه «لك لند» واقع در شهر «سن آنتونيوتكزاس»فارغ التحصيل شده و براي پرواز با هواپيماي آموزشي«T-41»به پايگاه «ريس»در شمال تكزاس آمده بوديم.سحرگاهان كه هنوز آسمان روشن نشده بود جهت ورزش كردن به محوطه ي زمين چمن مي رفتيم.در ورزش هاي روزانه،مي بايست ابتدا جليقه هايي را با وزن نسبتا زياد به تن مي كرديم و چندين دور با همان جليقه ها به دور محوطه و يا پادگان مي دويديم.اين كار جزء ورزش هاي اجبراي بود كه زير نظر يك درجه دار آمريكايي انجام مي شد.پس از پايان اين مرحله،دانشجويان مي توانستند ورزش دلخواه خودشان را انتخاب كنند و عباس كه واليباليست خوبي بو با تعدادي از بچه هاي ايراني يك تيم واليبال تشكيل داده بودند.آن روزها بيشترين سرگرمي ما بازي واليبال بود.
بايد بگويم كه آمريكاييان در سال هاي ۱۳۴۹(ميلادي۱۹۷۰ )تقريبا با بازي واليبال بيگانه بودند و هنگام بازي مقررات آن را رعايت نمي كردند؛به همين خاطر يك روز هنگامي كه با چند نفر از دانشجويان امريكايي مشغول بازي بوديم،آبشارهاي بي مورد و پاسهاي بي موقع آنها ما را كلافه كرده بود.عباس به يكي از آنها يادآوري كرد كه اگر مي خواهيد واليبال بازي كنيد بايد مقررات آن را رعايت كنيد.يكي از دانشجويان آمريكايي از اين سخن عباس آزرده شد و در حالي كه برخود مي باليد با بي ادبي گفت:
ـتوي شترسوار مي خواهي به ما واليبال ياد بدهي ؟
او به عباس جسارت كرده بود؛به همين خاطر ديگران خواستند نا پاسخ او را بدهند؛ولي عباس مانع شد و رو به آن دانشجوي آمريكايي كرد و با متانت گفت:
ـ من حاضرم با شما مسابقه بدهم.من يك نفر در يك طرف زمين و شما هر چند نفر كه مي خواهيد در طرف مقابل.
دانشجوي آمريكايي كه از پيشنهاد عباس به خشم آمده بود،به ناچار پذيرفت.
دانشجويان آمريكايي مي پنداشتند كه هرچه تعداد نفراتشان بيشتر باشد،بهتر مي توانند توپ را بگيرند؛به همين خاطر در طرف مقابل عباس ده نفر قرار گرفتند.عباس نيز با لبخندي كه هميشه بر لب داشت در طرف ديگر زمين محكم و با صلابت ايستاد.
بازي شروع شد.سرنوشت اين بازي براي تمام بچه هاي ايراني مهم بود؛از اين رو دانشجويان ايراني عباس را تشويق مي كردند و آمريكايي ها هم طرف خودشان را؛ولي عباس با مهارتي كه داشت پي در پي توپ ها را در زمين طرف مقابل مي خواباند.آمريكايي ها درمانده شده بودند و نمي دانستند كه چه بكنند.در حين برگزاري مسابقه،سر و صدايي كه دانشجويان برپا كرده بودند كلنل«باكستر را متوجه بازي كرده بود و در نتيجه او نيز به زمين مسابقه آمد.در طول بازي از نگاه كلنل پيدا بود كه مهارت،خونسردي و تكنيك عباس را زير نظر دارد.
سرانجام در ميان نابوري آمريكايي ها،مسابقه با پيروزي عباس به پايان رسيد.در اين لحظه فرمانده پايگاه،كه گويا از بازي خوب عباس تحت تاثير قرار گرفته بود و شادمان به نظر مي آمد،از عباس خواست تا در فرصتي مناسب به دفتر كارش برود.
چند روز بعد عباس از طرف فرمانده پايگاه به عنوان كاپيتان تيم واليبال پايگاه «ريس» انتخاب شد.با مسابقاتي كه تيم واليبال پايگاه با چند تيم از شهر «لاواك»برگزار كرد،تيم واليبال پايگاه به مقام اول دست يافت و عباس به عنوان يك كاپيتان خوب و شايسته مورد علاقه ي فرادان كلنل «باكستر»قرار گرفته بود و بارها شنيدم كه او عباس را «پسرم» صدا مي كرد.


