دانلود چند اهنگ از زنده یاد فروغی
چند شعر بياد ماندني از ايشان
...............................
برای سنگ مزارم
با من از عارفان سخن گویید
از ضمیر زبان سخن گویید
من نه از راه خود خطا رفتم
که فقط راه آشنا رفتم
عشق بود آن چه بود بنیادم
زان چه بر هستی شما دادم
تا برین خاک دیده بگشودم
جفت آیینه و صدا بودم
از درون و برون کلام شدم
رّستم از نام و اصل نام شدم
در درون ام به عشق پیوستم
سبز گشت از اشارت اش دست ام
چون کتاب ام به نام او شد باز
باز شد این دریچه را آغاز
اینک از عشق، پاک پاک ام من
گرچه خاکی، درون خاک ام من
تا مزارم مسیر پرواز است
بال بگشا، که هر دری باز است
دشت ذهن ام ، بهار و بیدار است
این گذر گه نه آخر کار است
بر من از عشق گر دمی باری
در نهایت ز عشق بیداری
بی فریدون فرخ ام زنهار!
دل بنه بر دل ام در این دیدار
٢٤ تیر ماه ١٣٥٩ - تهران
فريدون فرخزاد
من سپيده ي صبح هميشه بيدارم!
تلاش مي کنم و دست بر نمي دارم
اگر چه خسته و دلمرده گشته پندارم
مرا چه غم اگر از خفتگان خبر نرسد
که من سپيده ي صبح هميشه بيدارم
چو خار را به صفاي ثبات ما بستند
گمان مبر که چو خارا، ز تيشه بيزارم
من آن نيم که ز نيمه، ز راه برگردم
چنان روم که غزلخوان شوي به ديدارم
مجيز شيخ نگفتيم و عکس خود نشدم
چرا که از خط تمکين شيخ بيزارم
اگر هزار شويم وهزار پاره شود
حديث ناله ي عشق و نفير بيمارم
سکوت چرخ زمان را به دل نمي گيرم
که ميوه داد سکوت از سکوت پُربارم
به نور خاک فروغ و به تربت حافظ
قسم، که در وطن ام خفته آخر کارم!
مرا به ياد بياور اگر نديدي باز
که من کلام نحيفي ز باغ گفتارم
ولي صلابت ايران تمام عشق من است
و بر صلابت ايران، تنيده گلزارم
اگر ز ديده جدا شد، ز دل جدا نشود
کجا شود وطني کو دل است و دلدارم
خوشا به حال رفيقان که خفته در وطن اند
که خاک تربت شان مي وزد به کردارم
لس انجلس ۹ سپتامبر ۱۹۸۴
..............................
پاییز اندوه خود را دارد
هنگامی که ترک اش می کنیم
اکنون دیگر تندیس های او
زیر آسمانی که ما با آن خود را می آراستیم
دگرگون می شوند
و خطوط دست هایش
در نهایت رسیدن
پوسیده می شوند
پرنده های قرمز روشن
روی رنگ های سایه
سینه می گسترند
یاد جفت های سبز عاشق
زیر برگ های ریخته، خود را پنهان می کنند
دیری نمی گذرد
بر می خیزند
و پرچم ها را تکه تکه می کنند
وآن گاه عطری ناشناخته
بادها را نوازش می کند
انسان در تبعید
بنای یادبودی ندارد
او کرم و گور
یا چیزی
که کسی آن را در قهوه خانه
فراموش کرده است
.........................................
زنان ایرانی
برای بزرگ علوی
شب که می آید
و آوای زنجره ها خود را
در گیسوان زنان آتش می زنند
زنان چشمان زغالرنگ خود را
در منظره ای شاعرانه بازمی نمایند.
زنان با دامهاشان
و عطر نقره ای در برگ
پرندگان گریخته
با سکوت نوازش می شوند.
مناره ها فرومی شکنند
از برق چشمهاشان
بی دلیل
تبدیل به چکاوک می شوند
یا به قاصدک
گوش را مسحور می کنند
و نوازششان را تکرار می کنند
در راهروها.
...........................................
با آبرنگ
از حسرت
خانه ای را می کِشم
از دردِ غربت
باغی را
از صدایِ هق هقِ گریه
پرندگان را
از شبنم
رودها را
از اشک
دریاها را
از ملال
کوچه هایِ تنگ را
از مِه
مکان هایِ باز را
از تشنگی
باران را
از اندوه
ابرها را
از غبارِ شناور در نور
کشتزارهایِ گندم را
از انزوا
چمن زاران را
من
با تمامِ رنگ هایِ جان ام
می کِشم
من سرزمین ام را
می کِشم.
..................................................
تلاش
تلاش می کنم و دست بر نمی دارم
اگر چه خسته و دلمرده گشته پندارم
مرا چه غم اگر از خفتگان خبر نرسد
که من سپیده ی صبح همیشه بیدارم
چو خار را به صفای ثبات ما بستند
گمان مبر که چو خارا، ز تیشه بیزارم
من آن نیم که ز نیمه، ز راه برگردم
چنان روم که غزلخوان شوی به دیدارم
مجیز شیخ نگفتیم و عکس خود نشدم
چرا که از خط تمکین شیخ بیزارم
اگر هزار شویم وهزار پاره شود
حدیث ناله ی عشق و نفیر بیمارم
سکوت چرخ زمان را به دل نمی گیرم
که میوه داد سکوت از سکوت پُربارم
به نور خاک فروغ و به تربت حافظ
قسم، که در وطن ام خفته آخر کارم!
مرا به یاد بیاور اگر ندیدی باز
که من کلام نحیفی ز باغ گفتارم
ولی صلابت ایران تمام عشق من است
و بر صلابت ایران، تنیده گلزارم
اگر ز دیده جدا شد، ز دل جدا نشود
کجا شود وطنی کو دل است و دلدارم
خوشا به حال رفیقان که خفته در وطن اند
که خاک تربت شان می وزد به کردارم
لس آنجلس ۹ سپتامبر ۱۹۸۴
.......................................
برای هانز مایِر
اینسو و آنسو
۱
جمهوری با معیارهایِ پیشین
جمهوری از گذشتهاش
با تازیانه و نوازش
پاسداری میکند.
۲
سیاه
سرخ
زرد
بیچکش و پرگار
یکسره سیاه.
باز میتوان
پیراهنِ سیاه برتن داشت.
۳
سیاه، سرخ، زرد
با چکش و پرگار
یکسره سرخ.
۴
جمهوری ات
جمهوریاش.
۵
باور نکن
که جمهوریات
به از جمهوریاش باشد،
از هر دو گفتهای
تنها یکی را باور بدار.
۶
جمهوری
آرایشِ موهایش
همه جا چون گذشتهها ست:
اینسو
آنسو
با فرقی در وسط.
........................................
غروب
بیهوده است
با صندلی به آسمان برشدن
و در رنگین کمان
رفتن،
روز با انگشتانِ آبی
به دور برده میشود.
آنگاه که نور
در چشم زنان ته مینشیند،
درچشمانداز
خورشید
لبخندش را در دستها مینهاند
آدمی، بی که بداند
خویش را در ژرفای رویاها
فراموش میکند
و به افق و سرخی پیشانیاش
فریفته مینگرد.
.............................
برایِ بزرگ علوی
زنانِ ایرانی
شب که فرا میرسد
و آوایِ زنجرهها
در پرسیاوشانِ مویی
شعلهور میشود
زنان چشمانِ سرمه کشیدهی خود را
با چهرهای دلفریب بازمینمایند
زنان
در عطرِ نقرهای برگهای خزان زده
پرندگانی سبک پا
که با سکوت نوازش میشوند
منارهها
از برقِ نگاه شان فرومیشکنند
زنان بیسبب
به چکاوک مبدل میشوند
گوش را مجذوب میکنند
و در سرسراها پیوسته
مهرشان را نشان میدهند
[External Link Removed for Guests]