زندگي نامه و خاطرات
مدیران انجمن: moh-597, شوراي نظارت, مديران هوافضا

- پست: 2653
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 2612 بار
- سپاسهای دریافتی: 5561 بار
- تماس:
شهید خلبان محمد امین میرمراد زهی (از شهدای اهل سنت)
شهید خلبان "محمدامین میرمرادزهی" در سال 1332 در خانوادهای متدین در روستای "سیب" از توابع شهرستان سراوان دیده به جهان گشود. چون به عنوان اولین فرزند خانواده محسوب میشد که خدا به ایشان عطا کرده بود، باعث شادی و مسرت و امیدواری همه گردید. ادب، مهربانی، خوشبرخوردی و خوشچهره بودنش در زمان کودکی، تحسین همه را برانگیخته بود.
دوران ابتدایی را در روستای سیب و دوران راهنمایی و دبیرستان را در شهرستان سراوان گذراند. در طی این مدت همکلاسیها و دوستان خوبی پیدا نمود. بنا به روایت دوستان زمان دبیرستانش، شهید دارای اخلاق خوب و حسنه و فردی خوشبرخورد و جذاب بود و تأثیر عمیقی بر رفتار و کردار ایشان داشت؛ تا جایی که همه دوستان و معلمان وی از اخلاق خوب و اندیشه و تفکر اسلامی وی متعجب بوده که او این اخلاق خوب و پسندیده را از کجا آورده . با اولین برخورد، همه مجذوب وی شده و دوستی بین ایشان پدید میآورد. خاطرات شیرین و جذاب بسیاری از وی از زبان دوستان و اطرافیانش وجود دارد.
وی دارای بدنی تنومند و قدی بلند بود و علاقه زیادی به انجام کارهای سنگین داشت. عاشق خلبانی بود و پس از مطلع شدن از پذیرش و استخدام هوانیروز، به همراه یکی از هم استانیهای خود به نام "حسین پهلوان"، در دانشکده خلبانی نیروی زمینی ارتش به عنوان دانشجوی خلبانی هلیکوپتر کبری پذیرفته شد. دوران تحصیل را در تهران با موفقیت و به عنوان یکی از بهترین خلبانان و چتربازان به پایان رسانید. پس از آن در گروه رزمی و پشتیبانی هوانیروز اصفهان مشغول به خدمت شد. در آنجا از خلبانان موفق و توانمند و مسئولیتپذیر آنجا به حساب میآمد. در هنگام پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی به همراه دیگر همراهانش نقش ارزندهای در پیشبرد اهداف انقلاب ایفا نمود. از ابتدای شروع درگیری کردستان، در مبارزه و سرکوبی شرارتها نقشآفرینی بسزایی داشت و موفق شد با کمک همسنگرانش منطقه را از شر دشمنان معاند خارجی و فریبخوردگان داخلی پاکسازی کند.
در سال 1360 که تعداد 33 تن از پرسنل نیروهای انتظامی در منطقه گشت (کوه سفید) شهرستان سراوان توسط اشرار به شهادت رسیده بودند و منطقه نیاز به پشتیبانی هوانیروز داشت. وی به همراه همرزمانش با 5 فروند هلیکوپتر به سراوان عازم شده و به سرکوبی اشرار و عوامل دشمن پرداخت و منطقه از شر و شرارت و اشرار مسلح پاکسازی گردید.
با شروع جنگ تحمیلی توسط رژیم بعثی عراق علیه مرز و بوم اسلامیمان، با میل و اشتیاق و افتخار در جبهه حضور یافت و در نبرد حق علیه باطل تلاشها و رشادتهای فراوان از خود بروز داد. همرزمانش شهامت و دلیری و تلاش وافر و علاقه شدید او به دفاع از خاک عزیز کشورمان و رشادتها و از خودگذشتگیهایش را نشانه شخصیت والای او میدانستند. اخلاق و رفتار خوبش زبانزد همگان بود. همیشه می گفت: تا خون در بدن داشته باشم، اجازه نمیدهم یک وجب از خاک میهن اسلامی به دست دشمن پلید بیفتد.
در یکی از سفرها که برای دیدن والدین به محل زادگاهش آمده بود، مادرش به خاطر علاقه و مهربانی که به این فرزند خوب و شایسته داشت، او را توصیه نمود که به وظیفهاش در دفاع از میهن اسلامی ادامه داده و در این راه هیچ کوتاهی نکند؛ اما مواظب خودش باشد که مادر تحمل خبر ناگوار از دست دادن فرزند را ندارد.
اما این شهید عزیز در پاسخ چنین بیان کرد که نه به هیچ قیمت و بهایی نمیتوانم در حالی که کشور در خطر هجوم دشمن قرار دارد، لحظهای از پای نخواهمنشست و درنگ نخواهم کرد. تا آخرین قطره خون از سرزمین و خاک و ناموس دفاع خواهم کرد. خون من از سربازی که روی زمین میجنگد، رنگینتر نیست. از مرگ هراسی ندارم و راضیم به رضای خدا و به شهادت افتخار میکنم، اگر خداوند نصیبم کند.
دومین زمان در آزمون استاد خلبانی، موفق شد؛ ولی با توجه به نیازی که در جبهه و جنگ به نیروهای کارآمد احساس میشد، حضور در جبهه را از تدریس و استاد خلبانی ترجیح داد.
دوستانش وی را فردی بسیار بیباک و نترس و جسور میشناختند. اکثر پروازهای او افتخاری و بدون نوبت و به صورت داوطلبانه بود. در پروازها گاهی برای سرکوبی نیروهای بعثی در خاک دشمن پیش میرفت.
در روز 23 تیرماه 1361 به عنوان داوطلب و بدون این که نوبت پرواز او فرارسیده باشد، به اتفاق چهار فروند هلیکوپتر کبری به خاطر این که خاک کشور را از لوث وجود دشمن نجات دهد و پشتیبانی تعدادی از نیروهای ایرانی که در خطر پاتک دشمن قرار داشتند، به طرف بصره عراق به پرواز درآمد که هلی کوپترش در نزدیکی بصره به وسیله نیروهای ملعون بعثی مورد اصابت موشک قرار گرفت وهمراه کمکخلبان و همپروازش، "ایرج عیوضی" به درجه رفیع شهادت نائل گردید.
شهید خلبان "محمدامین میرمرادزهی" در سال 1332 در خانوادهای متدین در روستای "سیب" از توابع شهرستان سراوان دیده به جهان گشود. چون به عنوان اولین فرزند خانواده محسوب میشد که خدا به ایشان عطا کرده بود، باعث شادی و مسرت و امیدواری همه گردید. ادب، مهربانی، خوشبرخوردی و خوشچهره بودنش در زمان کودکی، تحسین همه را برانگیخته بود.
دوران ابتدایی را در روستای سیب و دوران راهنمایی و دبیرستان را در شهرستان سراوان گذراند. در طی این مدت همکلاسیها و دوستان خوبی پیدا نمود. بنا به روایت دوستان زمان دبیرستانش، شهید دارای اخلاق خوب و حسنه و فردی خوشبرخورد و جذاب بود و تأثیر عمیقی بر رفتار و کردار ایشان داشت؛ تا جایی که همه دوستان و معلمان وی از اخلاق خوب و اندیشه و تفکر اسلامی وی متعجب بوده که او این اخلاق خوب و پسندیده را از کجا آورده . با اولین برخورد، همه مجذوب وی شده و دوستی بین ایشان پدید میآورد. خاطرات شیرین و جذاب بسیاری از وی از زبان دوستان و اطرافیانش وجود دارد.
وی دارای بدنی تنومند و قدی بلند بود و علاقه زیادی به انجام کارهای سنگین داشت. عاشق خلبانی بود و پس از مطلع شدن از پذیرش و استخدام هوانیروز، به همراه یکی از هم استانیهای خود به نام "حسین پهلوان"، در دانشکده خلبانی نیروی زمینی ارتش به عنوان دانشجوی خلبانی هلیکوپتر کبری پذیرفته شد. دوران تحصیل را در تهران با موفقیت و به عنوان یکی از بهترین خلبانان و چتربازان به پایان رسانید. پس از آن در گروه رزمی و پشتیبانی هوانیروز اصفهان مشغول به خدمت شد. در آنجا از خلبانان موفق و توانمند و مسئولیتپذیر آنجا به حساب میآمد. در هنگام پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی به همراه دیگر همراهانش نقش ارزندهای در پیشبرد اهداف انقلاب ایفا نمود. از ابتدای شروع درگیری کردستان، در مبارزه و سرکوبی شرارتها نقشآفرینی بسزایی داشت و موفق شد با کمک همسنگرانش منطقه را از شر دشمنان معاند خارجی و فریبخوردگان داخلی پاکسازی کند.
در سال 1360 که تعداد 33 تن از پرسنل نیروهای انتظامی در منطقه گشت (کوه سفید) شهرستان سراوان توسط اشرار به شهادت رسیده بودند و منطقه نیاز به پشتیبانی هوانیروز داشت. وی به همراه همرزمانش با 5 فروند هلیکوپتر به سراوان عازم شده و به سرکوبی اشرار و عوامل دشمن پرداخت و منطقه از شر و شرارت و اشرار مسلح پاکسازی گردید.
با شروع جنگ تحمیلی توسط رژیم بعثی عراق علیه مرز و بوم اسلامیمان، با میل و اشتیاق و افتخار در جبهه حضور یافت و در نبرد حق علیه باطل تلاشها و رشادتهای فراوان از خود بروز داد. همرزمانش شهامت و دلیری و تلاش وافر و علاقه شدید او به دفاع از خاک عزیز کشورمان و رشادتها و از خودگذشتگیهایش را نشانه شخصیت والای او میدانستند. اخلاق و رفتار خوبش زبانزد همگان بود. همیشه می گفت: تا خون در بدن داشته باشم، اجازه نمیدهم یک وجب از خاک میهن اسلامی به دست دشمن پلید بیفتد.
در یکی از سفرها که برای دیدن والدین به محل زادگاهش آمده بود، مادرش به خاطر علاقه و مهربانی که به این فرزند خوب و شایسته داشت، او را توصیه نمود که به وظیفهاش در دفاع از میهن اسلامی ادامه داده و در این راه هیچ کوتاهی نکند؛ اما مواظب خودش باشد که مادر تحمل خبر ناگوار از دست دادن فرزند را ندارد.
اما این شهید عزیز در پاسخ چنین بیان کرد که نه به هیچ قیمت و بهایی نمیتوانم در حالی که کشور در خطر هجوم دشمن قرار دارد، لحظهای از پای نخواهمنشست و درنگ نخواهم کرد. تا آخرین قطره خون از سرزمین و خاک و ناموس دفاع خواهم کرد. خون من از سربازی که روی زمین میجنگد، رنگینتر نیست. از مرگ هراسی ندارم و راضیم به رضای خدا و به شهادت افتخار میکنم، اگر خداوند نصیبم کند.
دومین زمان در آزمون استاد خلبانی، موفق شد؛ ولی با توجه به نیازی که در جبهه و جنگ به نیروهای کارآمد احساس میشد، حضور در جبهه را از تدریس و استاد خلبانی ترجیح داد.
دوستانش وی را فردی بسیار بیباک و نترس و جسور میشناختند. اکثر پروازهای او افتخاری و بدون نوبت و به صورت داوطلبانه بود. در پروازها گاهی برای سرکوبی نیروهای بعثی در خاک دشمن پیش میرفت.
در روز 23 تیرماه 1361 به عنوان داوطلب و بدون این که نوبت پرواز او فرارسیده باشد، به اتفاق چهار فروند هلیکوپتر کبری به خاطر این که خاک کشور را از لوث وجود دشمن نجات دهد و پشتیبانی تعدادی از نیروهای ایرانی که در خطر پاتک دشمن قرار داشتند، به طرف بصره عراق به پرواز درآمد که هلی کوپترش در نزدیکی بصره به وسیله نیروهای ملعون بعثی مورد اصابت موشک قرار گرفت وهمراه کمکخلبان و همپروازش، "ایرج عیوضی" به درجه رفیع شهادت نائل گردید.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]

- پست: 2653
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 2612 بار
- سپاسهای دریافتی: 5561 بار
- تماس:
سردار سرلشكر پاسدار جاويدالا ثر حاج احمد متوسليان - فرمانده لشكر 27 محمدرسولالله(ص)
[External Link Removed for Guests]
تولد و كودكي
به سال 1332 ه.ش در خانوادهاي مومن و مذهبي در يكي از محلات جنوب شهر تهران به دنيا آمد. دوران تحصيل ابتدايي خود را در دبستان اسلامي «مصطفوي» به پايان برد. ضمن تحصيل، به پدرش كه در بازار به شغل شيريني فروشي اشتغال داشت، كمك ميكرد. احمد در همان سال هاي نوجواني با شركت فعال در هيات هاي مذهبي و كلاس هاي قرآن در مساجد جنوب شهر، از ظلم و جنايات رژيم منحوس پهلوي آگاه شد و با سن و سال كمي كه داشت قدم به ميدان مبارزه با طاغوت گذاشت.
پس از پايان دوره ابتدايي، در هنرستان صنعتي، شبانه به تحصيل ادامه داد و در سال 1351 موفق به اخذ ديپلم گرديد. سپس به خدمت سربازي اعزام شد و در شيراز دوره تخصصي تانك را گذراند و پس از آن، به سرپل ذهاب اعزام شد.
فعاليت سياسي – مذهبي
او در دوران سربازي، فردي مذهبي و مومن بود و در بحث ها، مخالفت خود را با رژيم ستمشاهي بيان ميكرد. پس از اتمام خدمت سربازي، در يك شركت تاسيساتي خصوصي استخدام شد و بعد از چند ماه، به خرمآباد منتقل گرديد و به فعاليت هاي سياسي- تبليغي خود ادامه داد. تا اينكه پس از مدت ها تعقيب و گريز، در سال 1354 توسط اكيپي از كميته مشترك ضدخرابكاري ساواك دستگير و روانه زندان شد و مدت پنج ماه را در زندان مخوف فلكالافلاك خرمآباد در سلولي انفرادي گذراند.
به روايت همرزمانش، با وجود تحمل شكنجههاي جسمي و روحي فراوان، حسرت شنيدن يك آخ را هم بر دل سياه مزدوران ساواك گذاشت، تا اينكه او را به بند عمومي منتقل كردند و حدود نه ماه را نيز در آنجا گذراند و با بالاگرفتن موج انقلاب اسلامي از زندان آزاد گرديد و به آغوش ملت بازگشت. پس از آزادي، در شروع قيام هاي خونين قم و تبريز در سال 1356، نقش رابط و هماهنگ كننده تظاهرات را در محلات جنوبي تهران عهدهدار شد و رابطهاي تنگاتنگ با حركت هاي مكتبي محافل دانشجويي و روحانيت مبارز تهران داشت.
با شدت يافتن روند نهضت اسلامي و رويارويي مردم با مزدوران طاغوت، بارها تا پاي شهادت پيش رفت و در روزهاي 21 و 22 بهمن ماه 1357 تلاش و ايثار چشمگيري از خود نشان داد.
با پيروزي معجزه آساي انقلاب اسلامي، مسئوليت تشكيل كميته انقلاب اسلامي محل خويش را عهده دار شد. پس از شكل گيري سپاه پاسداران انقلاب اسلامي به اين ارگان پيوست و دوشادوش ساير همرزمانش با حداقل امكانات موجود به سازماندهي نيروها همت گماشت.
مبارزه با ضدانقلاب در كردستان
پس از شروع قائله كردستان در اسفندماه سال 1357 به همراه 66 تن از همرزمانش داوطلبانه عازم بوكان شد و به دليل ابتكار عمل هوشيارانه و فرماندهي قاطع خود توانست كليه اشرار مسلح را متواري كند و منطقه را از لوث وجود ضدانقلابيون كه در راس آنها دمكرات ها قرار داشتند، پاكسازي نمايد. او پس از تثبيت مواضع نيروهاي انقلاب در بوكان، به شهرهاي سقز و بانه رفت..
در ابتداي ورود به شهر بانه، به تلافي كمين ناجوانمردانهاي كه ضدانقلابيون به نيروهاي ستون ارتش زده بودند، طي يك عمليات دقيق ضدكمين خسارات سنگيني به آنان وارد آورد كه در اين نبرد، چهارصد اسير و دويست كشته از ضدانقلاب برجاي ماند.
پس از آن به همراه گروهي از رزمندگان از جمله معاون خود (شهيد محمد توسلي) براي فتح سنندج راهي اين شهر شد. ستون تحت فرماندهي او از سمت راست شهر، حلقه محاصره ضدانقلاب را در هم شكست و به همراه سرداران رشيدي چون محمد بروجردي و اصغر وصالي، سنندج را آزاد نمود و كمر تجزيهطلبان را شكست.
در زمستان سال 1358 به او ماموريت داده شد تا جاده پاوه – كرمانشاه را كه در تصرف ضدانقلاب بود، آزاد كند. عمليات با فرماندهي او و همكاري سپاه پاوه شروع و با موفقيت كامل به انجام رسيد و ايشان به همراه ساير برادران، وارد شهر پاوه شدند. پس از مدتي، با حكم شهيد بروجردي، به فرماندهي سپاه پاوه منصوب گرديد.
آزادسازي شهر مريوان
اوايل خرداد 1359 ماموريت آزادسازي شهرستان مريوان كه در تصرف گروهك هاي محارب بود، به وي محول شد. تسلط ضد انقلاب در مريوان به گونهاي بود كه از پادگان اين شهر ميتوانستند افرادي را كه در سطح شهر تردد ميكردند شمارش كنند. به همين دليل، به محض نشستن هليكوپتر در محوطه باند فرود، حاج احمد و همراهانش زير آتش همهجانبه دشمن قرار مي گيرند.
حاج احمد پس از ورود به شهر و سازماندهي نيروها، با يورشي سهمگين و برقآسا توانست شهر مريوان و مناطق اطراف آن را از لوث وجود گروهك ها پاك نموده و در اين شهر استقرار يابد.
از همين زمان بود كه مسئوليت فرماندهي سپاه مريوان به عهده ايشان گذاشته شد و بلافاصله به اتفاق شهداي بزرگواري چون حاج عباس كريمي، سيد محمدرضا دستواره، رضا چراغي، حسين قوجهاي، حسين زماني، محسن نوراني و عليرضا ناهيدي به پاكسازي مواضع مزدوران استكبار اعم از كومله، دمكرات و رزگاري پرداخت. ترس و وحشتي كه از او بر دل سياه ضدانقلابيون نشسته بود به حدي بود كه به قول يكي از همرزمانش، هر وقت به ضدانقلاب خبر ميرسيد كه حاج احمد قصد حمله به آنها را دارد، قواي ضدانقلاب، فرار را بر قرار ترجيح ميدادند و مانند روباه از معركه ميگريختند.
آزادسازي ارتفاعات دزلي مشرف بر شهر پنجوين عراق كه در حكم سرپل نفوذ عناصر ضدانقلاب به خاك ايران اسلامي بود، را بايد از ديگر دستآوردهاي مهارت رزمي قاطعانه حاج احمد و گروه اندك همرزمش در كردستان دانست. جالب آنكه بنيصدر ملعون به شدت از هرگونه امدادرساني لجستيكي به نيروهاي سپاه در كردستان (از جمله مريوان) خودداري ميكرد و حتي دستور اكيد و مكتوب داده بود تا به سپاه مريوان حتي يك فشنگ هم تحويل داده نشود و بدين گونه حاج احمد در چنين وضع دشواري به نبرد مظلومانه سرگرم بود.
پس از حذف باند بنيصدر از دستگاه اجرايي كشور – در دي ماه 1360 و در شب 27 رجب، مصادف با بعثت حضرت رسول اكرم(ص) – عمليات سرنوشت ساز محمدرسولالله(ص) از دو محور مريوان و پاوه بر روي منطقه خرمال توسط حاج احمد و شهيد حاج همت رهبري شد كه در اين محور، رزمندگان اسلام به مرزهاي بينالمللي رسيدند. اين عمليات در حقيقت سنگ بناي تاسيس تيپ 27 حضرت رسول(ص) به شمار ميرود.
شركت در دفاع مقدس
حاج احمد در سال 1360 پس از بازگشت از مراسم حج، ماموريت يافت تا رزم بيامان خود را در جبهههاي جنوب ادامه دهد. او از طرف سردار فرماندهي كل سپاه مامور شد با بكارگيري برادران سپاه مريوان و پاوه تيپ محمدرسولالله(ص) – كه بعدها به لشكر تبديل شد – را تشكيل دهد و فرماندهي تيپ مذكور را نيز خود به عهده گيرد. بدين ترتيب به فاصله كوتاهي حاج احمد و ساير سرداران نامي كردستان در معيت شهيد بروجردي راهي جبهههاي جنوب شدند تا تدابير نوين دفاعي كشور، نظام فرهنگي يگان هاي رزمي منظم و مكانيزه سپاه در جنوب را سامان بخشيده و آزادسازي مناطق اشغالي خوزستان را سرعت بخشند.
رزمندگان تيپ 27 محمدرسولالله(ص) براي ورود به مصاف فتحالمبين پس از طي يك دوره فشرده آموزشي توسط حاج احمد، خود را آماده كردند و در شب دوم فروردين ماه سال 1360 در محور دشت عباس (چنانه) وارد عرصه پيكار شدند و در اين نبرد پيروزمند نقش اساسي ايفا كردند.
پس از مدتي زمينه اجراي عمليات بيتالمقدس در دستور كار يگان هاي رزمي قرار گرفت. حاج احمد علاوه بر مسئوليت خطير فرماندهي تيپ، در تمامي ماموريت هاي شناسايي شركت داشت و با نفوذ به قلب مواضع دشمن از نزديك راه كارهاي مناسب عمليات را شناسايي ميكرد.
در شب دهم ارديبهشت ماه سال 1361 عمليات بيتالمقدس آغاز شد و رزمندگان اسلام به فرماندهي حاج احمد از دو محور به مواضع دشمن يورش بردند. نقطه آغاز عمليات، منطقه دارخوين به سمت جاده اهواز – خرمشهر بود كه با عبور نيروها از ورود متلاطم كارون به سمت دژ مارد جهتدهي شده بود. با وجود حجم سنگين آتش كور و بيوقفه يگان هاي توپخانه ارتش بعث عراق، رزمندگان اسلام توانستند نيروهاي دشمن را در اين محورها زمينگير كنند و كليه پاتك هاي آنها را دفع نمايند.
يكي از فرماندهان عملياتي جنگ در مورد نقش حساس ايشان در عمليات بيتالمقدس ميگويد:
اگر فرماندهي قاطع و عمل به موقع در بعد از ظهر روز اول عمليات بيتالمقدس روي جاده اهواز – خرمشهر حاج احمد نبود عمليات به مشكلات زيادي برخورد ميكرد. او در همانجا اسلحه كلاشينكف خود را به دست گرفت و تا مرز شهادت ايستادگي كرد و رزمندگان نيز با تأسي به او مقاومت بسياري از خود نشان دادند كه در نهايت جاده اهواز – خرمشهر حفظ شد.
او به رغم جراحت وخيمي كه از ناحيه پا داشت حاضر به ترك ميدان نبرد نشد و با صلابت و اقتدار تمام از دژهاي مستحكم و ميادين متعدد مين، نيروهايش را عبور داد و در نهايت ساعت 11 صبح روز سوم خردادماه سال 1361 رزمآوران تيپ 27 حضرت رسول(ص) با جلوداري سردار حاج احمد متوسليان در كنار ساير يگانهاي سپاه به خاك مطهر خرمشهر قدم نهادند.
ايشان در عصر همان روز طي سخنان كوتاهي خطاب به دريادلان بسيجي در برابر مسجد جامع خرمشهر چنين گفت:
همه عزيزان ما كه تا امروز در خوزستان غوطهور شده و به شهادت رسيدهاند براي حفظ اسلام عزيز بوده هرچند داغ فراقشان جگر ما را سوزاند، اما خدا را شكر كه بالاخره توانستيم امروز با آزادي خرمشهر قلب اماممان را شاد كنيم.
در پي آزادسازي خرمشهر، حاج احمد در معيت ساير سرداران فتح خرمشهر به محضر فرمانده كل قوا حضرت امام خميني(ره) مشرف شدند. در آن ديدار حضرت امام خميني(ره) اين سرداران دلاور، به ويژه حاج احمد را به گرمي مورد تفقد خاص خويش قرار دادند.
حضور در لبنان
هنوز طعم شيرين فتح خرمشهر را در ذائقهاش احساس ميكرد كه خبر تلخ تهاجم ارتش صهيونيستي به خاك لبنان را شنيد.
او در اواخر خرداد سال 1361 طي ماموريتي به همراه يك هيات عاليرتبه ديپلماتيك از مسئولين سياسي – نظامي كشورمان راهي سوريه شد تا راه هاي مساعدت به مردم مظلوم و بيدفاع لبنان را بررسي نمايد.
ويژگي هاي اخلاقي
آگاهي و شناخت بالاي ايشان در مسائل سياسي – اجتماعي از جمله خصوصيات بارز اين سردار بزرگوار بود. در تدبير و تصميمگيري هايش دقتنظر داشت. ضمن قاطعيت در كار، بر دل ها فرماندهي ميكرد و همواره در بطن مشكلات حضور داشت. به همين دليل، در سختترين شرايط،كسي او را تنها نميگذاشت. امكاناتي را بيشتر از نيروهاي تحت امر خود، به خدمت نميگرفت. به رغم برخورد قاطعانه در امر فرماندهي، از عاطفه بالايي برخوردار بود. علاوه بر فرماندهي، در كارهاي جمعي مانند ساختن سنگر، نظافت محيط، شستن ظروف و ... با پرسنل تحت امر همراهي ميكرد. علاقه به مطالعه و بحث پيرامون اخبار و رويدادها، از خصوصيات ديگر او بود. در مواقع مقتضي در جمع صميمي همرزمانش پيرامون مسائل اعتقادي بحث مينمود.
حاج احمد نسبت به شهدا و خانوادههاي محترمشان احترام خاصي قايل بود و در هر فرصتي به مزار شهدا ميرفت و براي رسيدگي به معضلات و حوائج خانوادههاي اين عزيزان تلاش ميكرد و در غم فراق همرزمانش ميسوخت.
نقل ميكنند:
هنگامي كه بر مزار شهيد جهانآرا حاضر ميشد، آنچنان از خود بيخود ميشد كه تا ساعت ها بيوقفه اشك ميريخت و با روح بلند او نجوا ميكرد.
برادر ديگري نقل ميكند:
شبي در جوار مرقد مطهر حضرت زينب(س) تا صبح به گريه و نماز مشغول بود. حوالي سحر به سيمايي بشاش و لبي خندان به سوي همسفرانش آمد و در پاسخ به سئوال دوستانش كه خوشحالي او را جويا شده بودند، گفته بود: از سر شب داشتم در فراق برادران شهيدم، مخصوصاً شهيد محمد توسلي اشك ميريختم. به عمه سادات متوسل شدم، تا بلكه ايشان در كارم عنايتي فرمايند. چند لحظه پيش ناگهان ديدم يك پيرمرد نوراني با محاسني سفيد و لباس بسيجي بر تن، كنارم آمد و ايستاد و گفت: پسرم! بيتابي نكن، لحظه اجابت دعايت نزديك شده است.
نحوه اسارت
در چهاردهم تير سال 1361، اتومبيل هيات نمايندگي ديپلماتيك كشورمان حين ورود به شهر بيروت و در هنگام عبور از پست ايست و بازرسي،مزدوران حزب فالانژ اتومبيل را متوقف و چهار سرنشين خودرو مزبور به رغم مصونيت ديپلماتيك – توسط آدمربايان دستنشانده رژيم تروريستي تلآويو گروگان گرفته شده و پس از شكنجه و بازجويي، به نظاميان اسرائيلي تحويل گرديدند،كه از سرنوشت آنان تاكنون اطلاعي در دست نيست. درحالي كه همرزمان آن مهاجر اليالله، مشتاقانه چشم به راه هستند تا خبري از او و همرزمانش برسد...
[External Link Removed for Guests]
تولد و كودكي
به سال 1332 ه.ش در خانوادهاي مومن و مذهبي در يكي از محلات جنوب شهر تهران به دنيا آمد. دوران تحصيل ابتدايي خود را در دبستان اسلامي «مصطفوي» به پايان برد. ضمن تحصيل، به پدرش كه در بازار به شغل شيريني فروشي اشتغال داشت، كمك ميكرد. احمد در همان سال هاي نوجواني با شركت فعال در هيات هاي مذهبي و كلاس هاي قرآن در مساجد جنوب شهر، از ظلم و جنايات رژيم منحوس پهلوي آگاه شد و با سن و سال كمي كه داشت قدم به ميدان مبارزه با طاغوت گذاشت.
پس از پايان دوره ابتدايي، در هنرستان صنعتي، شبانه به تحصيل ادامه داد و در سال 1351 موفق به اخذ ديپلم گرديد. سپس به خدمت سربازي اعزام شد و در شيراز دوره تخصصي تانك را گذراند و پس از آن، به سرپل ذهاب اعزام شد.
فعاليت سياسي – مذهبي
او در دوران سربازي، فردي مذهبي و مومن بود و در بحث ها، مخالفت خود را با رژيم ستمشاهي بيان ميكرد. پس از اتمام خدمت سربازي، در يك شركت تاسيساتي خصوصي استخدام شد و بعد از چند ماه، به خرمآباد منتقل گرديد و به فعاليت هاي سياسي- تبليغي خود ادامه داد. تا اينكه پس از مدت ها تعقيب و گريز، در سال 1354 توسط اكيپي از كميته مشترك ضدخرابكاري ساواك دستگير و روانه زندان شد و مدت پنج ماه را در زندان مخوف فلكالافلاك خرمآباد در سلولي انفرادي گذراند.
به روايت همرزمانش، با وجود تحمل شكنجههاي جسمي و روحي فراوان، حسرت شنيدن يك آخ را هم بر دل سياه مزدوران ساواك گذاشت، تا اينكه او را به بند عمومي منتقل كردند و حدود نه ماه را نيز در آنجا گذراند و با بالاگرفتن موج انقلاب اسلامي از زندان آزاد گرديد و به آغوش ملت بازگشت. پس از آزادي، در شروع قيام هاي خونين قم و تبريز در سال 1356، نقش رابط و هماهنگ كننده تظاهرات را در محلات جنوبي تهران عهدهدار شد و رابطهاي تنگاتنگ با حركت هاي مكتبي محافل دانشجويي و روحانيت مبارز تهران داشت.
با شدت يافتن روند نهضت اسلامي و رويارويي مردم با مزدوران طاغوت، بارها تا پاي شهادت پيش رفت و در روزهاي 21 و 22 بهمن ماه 1357 تلاش و ايثار چشمگيري از خود نشان داد.
با پيروزي معجزه آساي انقلاب اسلامي، مسئوليت تشكيل كميته انقلاب اسلامي محل خويش را عهده دار شد. پس از شكل گيري سپاه پاسداران انقلاب اسلامي به اين ارگان پيوست و دوشادوش ساير همرزمانش با حداقل امكانات موجود به سازماندهي نيروها همت گماشت.
مبارزه با ضدانقلاب در كردستان
پس از شروع قائله كردستان در اسفندماه سال 1357 به همراه 66 تن از همرزمانش داوطلبانه عازم بوكان شد و به دليل ابتكار عمل هوشيارانه و فرماندهي قاطع خود توانست كليه اشرار مسلح را متواري كند و منطقه را از لوث وجود ضدانقلابيون كه در راس آنها دمكرات ها قرار داشتند، پاكسازي نمايد. او پس از تثبيت مواضع نيروهاي انقلاب در بوكان، به شهرهاي سقز و بانه رفت..
در ابتداي ورود به شهر بانه، به تلافي كمين ناجوانمردانهاي كه ضدانقلابيون به نيروهاي ستون ارتش زده بودند، طي يك عمليات دقيق ضدكمين خسارات سنگيني به آنان وارد آورد كه در اين نبرد، چهارصد اسير و دويست كشته از ضدانقلاب برجاي ماند.
پس از آن به همراه گروهي از رزمندگان از جمله معاون خود (شهيد محمد توسلي) براي فتح سنندج راهي اين شهر شد. ستون تحت فرماندهي او از سمت راست شهر، حلقه محاصره ضدانقلاب را در هم شكست و به همراه سرداران رشيدي چون محمد بروجردي و اصغر وصالي، سنندج را آزاد نمود و كمر تجزيهطلبان را شكست.
در زمستان سال 1358 به او ماموريت داده شد تا جاده پاوه – كرمانشاه را كه در تصرف ضدانقلاب بود، آزاد كند. عمليات با فرماندهي او و همكاري سپاه پاوه شروع و با موفقيت كامل به انجام رسيد و ايشان به همراه ساير برادران، وارد شهر پاوه شدند. پس از مدتي، با حكم شهيد بروجردي، به فرماندهي سپاه پاوه منصوب گرديد.
آزادسازي شهر مريوان
اوايل خرداد 1359 ماموريت آزادسازي شهرستان مريوان كه در تصرف گروهك هاي محارب بود، به وي محول شد. تسلط ضد انقلاب در مريوان به گونهاي بود كه از پادگان اين شهر ميتوانستند افرادي را كه در سطح شهر تردد ميكردند شمارش كنند. به همين دليل، به محض نشستن هليكوپتر در محوطه باند فرود، حاج احمد و همراهانش زير آتش همهجانبه دشمن قرار مي گيرند.
حاج احمد پس از ورود به شهر و سازماندهي نيروها، با يورشي سهمگين و برقآسا توانست شهر مريوان و مناطق اطراف آن را از لوث وجود گروهك ها پاك نموده و در اين شهر استقرار يابد.
از همين زمان بود كه مسئوليت فرماندهي سپاه مريوان به عهده ايشان گذاشته شد و بلافاصله به اتفاق شهداي بزرگواري چون حاج عباس كريمي، سيد محمدرضا دستواره، رضا چراغي، حسين قوجهاي، حسين زماني، محسن نوراني و عليرضا ناهيدي به پاكسازي مواضع مزدوران استكبار اعم از كومله، دمكرات و رزگاري پرداخت. ترس و وحشتي كه از او بر دل سياه ضدانقلابيون نشسته بود به حدي بود كه به قول يكي از همرزمانش، هر وقت به ضدانقلاب خبر ميرسيد كه حاج احمد قصد حمله به آنها را دارد، قواي ضدانقلاب، فرار را بر قرار ترجيح ميدادند و مانند روباه از معركه ميگريختند.
آزادسازي ارتفاعات دزلي مشرف بر شهر پنجوين عراق كه در حكم سرپل نفوذ عناصر ضدانقلاب به خاك ايران اسلامي بود، را بايد از ديگر دستآوردهاي مهارت رزمي قاطعانه حاج احمد و گروه اندك همرزمش در كردستان دانست. جالب آنكه بنيصدر ملعون به شدت از هرگونه امدادرساني لجستيكي به نيروهاي سپاه در كردستان (از جمله مريوان) خودداري ميكرد و حتي دستور اكيد و مكتوب داده بود تا به سپاه مريوان حتي يك فشنگ هم تحويل داده نشود و بدين گونه حاج احمد در چنين وضع دشواري به نبرد مظلومانه سرگرم بود.
پس از حذف باند بنيصدر از دستگاه اجرايي كشور – در دي ماه 1360 و در شب 27 رجب، مصادف با بعثت حضرت رسول اكرم(ص) – عمليات سرنوشت ساز محمدرسولالله(ص) از دو محور مريوان و پاوه بر روي منطقه خرمال توسط حاج احمد و شهيد حاج همت رهبري شد كه در اين محور، رزمندگان اسلام به مرزهاي بينالمللي رسيدند. اين عمليات در حقيقت سنگ بناي تاسيس تيپ 27 حضرت رسول(ص) به شمار ميرود.
شركت در دفاع مقدس
حاج احمد در سال 1360 پس از بازگشت از مراسم حج، ماموريت يافت تا رزم بيامان خود را در جبهههاي جنوب ادامه دهد. او از طرف سردار فرماندهي كل سپاه مامور شد با بكارگيري برادران سپاه مريوان و پاوه تيپ محمدرسولالله(ص) – كه بعدها به لشكر تبديل شد – را تشكيل دهد و فرماندهي تيپ مذكور را نيز خود به عهده گيرد. بدين ترتيب به فاصله كوتاهي حاج احمد و ساير سرداران نامي كردستان در معيت شهيد بروجردي راهي جبهههاي جنوب شدند تا تدابير نوين دفاعي كشور، نظام فرهنگي يگان هاي رزمي منظم و مكانيزه سپاه در جنوب را سامان بخشيده و آزادسازي مناطق اشغالي خوزستان را سرعت بخشند.
رزمندگان تيپ 27 محمدرسولالله(ص) براي ورود به مصاف فتحالمبين پس از طي يك دوره فشرده آموزشي توسط حاج احمد، خود را آماده كردند و در شب دوم فروردين ماه سال 1360 در محور دشت عباس (چنانه) وارد عرصه پيكار شدند و در اين نبرد پيروزمند نقش اساسي ايفا كردند.
پس از مدتي زمينه اجراي عمليات بيتالمقدس در دستور كار يگان هاي رزمي قرار گرفت. حاج احمد علاوه بر مسئوليت خطير فرماندهي تيپ، در تمامي ماموريت هاي شناسايي شركت داشت و با نفوذ به قلب مواضع دشمن از نزديك راه كارهاي مناسب عمليات را شناسايي ميكرد.
در شب دهم ارديبهشت ماه سال 1361 عمليات بيتالمقدس آغاز شد و رزمندگان اسلام به فرماندهي حاج احمد از دو محور به مواضع دشمن يورش بردند. نقطه آغاز عمليات، منطقه دارخوين به سمت جاده اهواز – خرمشهر بود كه با عبور نيروها از ورود متلاطم كارون به سمت دژ مارد جهتدهي شده بود. با وجود حجم سنگين آتش كور و بيوقفه يگان هاي توپخانه ارتش بعث عراق، رزمندگان اسلام توانستند نيروهاي دشمن را در اين محورها زمينگير كنند و كليه پاتك هاي آنها را دفع نمايند.
يكي از فرماندهان عملياتي جنگ در مورد نقش حساس ايشان در عمليات بيتالمقدس ميگويد:
اگر فرماندهي قاطع و عمل به موقع در بعد از ظهر روز اول عمليات بيتالمقدس روي جاده اهواز – خرمشهر حاج احمد نبود عمليات به مشكلات زيادي برخورد ميكرد. او در همانجا اسلحه كلاشينكف خود را به دست گرفت و تا مرز شهادت ايستادگي كرد و رزمندگان نيز با تأسي به او مقاومت بسياري از خود نشان دادند كه در نهايت جاده اهواز – خرمشهر حفظ شد.
او به رغم جراحت وخيمي كه از ناحيه پا داشت حاضر به ترك ميدان نبرد نشد و با صلابت و اقتدار تمام از دژهاي مستحكم و ميادين متعدد مين، نيروهايش را عبور داد و در نهايت ساعت 11 صبح روز سوم خردادماه سال 1361 رزمآوران تيپ 27 حضرت رسول(ص) با جلوداري سردار حاج احمد متوسليان در كنار ساير يگانهاي سپاه به خاك مطهر خرمشهر قدم نهادند.
ايشان در عصر همان روز طي سخنان كوتاهي خطاب به دريادلان بسيجي در برابر مسجد جامع خرمشهر چنين گفت:
همه عزيزان ما كه تا امروز در خوزستان غوطهور شده و به شهادت رسيدهاند براي حفظ اسلام عزيز بوده هرچند داغ فراقشان جگر ما را سوزاند، اما خدا را شكر كه بالاخره توانستيم امروز با آزادي خرمشهر قلب اماممان را شاد كنيم.
در پي آزادسازي خرمشهر، حاج احمد در معيت ساير سرداران فتح خرمشهر به محضر فرمانده كل قوا حضرت امام خميني(ره) مشرف شدند. در آن ديدار حضرت امام خميني(ره) اين سرداران دلاور، به ويژه حاج احمد را به گرمي مورد تفقد خاص خويش قرار دادند.
حضور در لبنان
هنوز طعم شيرين فتح خرمشهر را در ذائقهاش احساس ميكرد كه خبر تلخ تهاجم ارتش صهيونيستي به خاك لبنان را شنيد.
او در اواخر خرداد سال 1361 طي ماموريتي به همراه يك هيات عاليرتبه ديپلماتيك از مسئولين سياسي – نظامي كشورمان راهي سوريه شد تا راه هاي مساعدت به مردم مظلوم و بيدفاع لبنان را بررسي نمايد.
ويژگي هاي اخلاقي
آگاهي و شناخت بالاي ايشان در مسائل سياسي – اجتماعي از جمله خصوصيات بارز اين سردار بزرگوار بود. در تدبير و تصميمگيري هايش دقتنظر داشت. ضمن قاطعيت در كار، بر دل ها فرماندهي ميكرد و همواره در بطن مشكلات حضور داشت. به همين دليل، در سختترين شرايط،كسي او را تنها نميگذاشت. امكاناتي را بيشتر از نيروهاي تحت امر خود، به خدمت نميگرفت. به رغم برخورد قاطعانه در امر فرماندهي، از عاطفه بالايي برخوردار بود. علاوه بر فرماندهي، در كارهاي جمعي مانند ساختن سنگر، نظافت محيط، شستن ظروف و ... با پرسنل تحت امر همراهي ميكرد. علاقه به مطالعه و بحث پيرامون اخبار و رويدادها، از خصوصيات ديگر او بود. در مواقع مقتضي در جمع صميمي همرزمانش پيرامون مسائل اعتقادي بحث مينمود.
حاج احمد نسبت به شهدا و خانوادههاي محترمشان احترام خاصي قايل بود و در هر فرصتي به مزار شهدا ميرفت و براي رسيدگي به معضلات و حوائج خانوادههاي اين عزيزان تلاش ميكرد و در غم فراق همرزمانش ميسوخت.
نقل ميكنند:
هنگامي كه بر مزار شهيد جهانآرا حاضر ميشد، آنچنان از خود بيخود ميشد كه تا ساعت ها بيوقفه اشك ميريخت و با روح بلند او نجوا ميكرد.
برادر ديگري نقل ميكند:
شبي در جوار مرقد مطهر حضرت زينب(س) تا صبح به گريه و نماز مشغول بود. حوالي سحر به سيمايي بشاش و لبي خندان به سوي همسفرانش آمد و در پاسخ به سئوال دوستانش كه خوشحالي او را جويا شده بودند، گفته بود: از سر شب داشتم در فراق برادران شهيدم، مخصوصاً شهيد محمد توسلي اشك ميريختم. به عمه سادات متوسل شدم، تا بلكه ايشان در كارم عنايتي فرمايند. چند لحظه پيش ناگهان ديدم يك پيرمرد نوراني با محاسني سفيد و لباس بسيجي بر تن، كنارم آمد و ايستاد و گفت: پسرم! بيتابي نكن، لحظه اجابت دعايت نزديك شده است.
نحوه اسارت
در چهاردهم تير سال 1361، اتومبيل هيات نمايندگي ديپلماتيك كشورمان حين ورود به شهر بيروت و در هنگام عبور از پست ايست و بازرسي،مزدوران حزب فالانژ اتومبيل را متوقف و چهار سرنشين خودرو مزبور به رغم مصونيت ديپلماتيك – توسط آدمربايان دستنشانده رژيم تروريستي تلآويو گروگان گرفته شده و پس از شكنجه و بازجويي، به نظاميان اسرائيلي تحويل گرديدند،كه از سرنوشت آنان تاكنون اطلاعي در دست نيست. درحالي كه همرزمان آن مهاجر اليالله، مشتاقانه چشم به راه هستند تا خبري از او و همرزمانش برسد...
پاينده باد ايران زنده باد ايراني
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]

- پست: 2653
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 2612 بار
- سپاسهای دریافتی: 5561 بار
- تماس:
رحیم واحدی
قائم مقام فرمانده تیپ ذوالفقاراز لشگر 31 عاشورا سپاه پاسداران انقلاب اسلامی
[URL=http://img.photoamp.com/pa/07/08/06/I9XzD4.jpg]
[/ ]
در 8 مرداد 1342 در مشگین شهر متولد شد . او پنجمین فرزند خانواده بود . پدرش به کارگری ساختمان اشتغال داشت و از وضعیت مالی مطلوبی برخوردار نبود . خانواده واحدی در ایام کودکی رحیم ، به روستای گواشلو – از توابع شهرستان پارس آباد – نقل مکان کردند . رحیم دوران ابتدایی را در دبستان 12 بهممن ، در سال 1349 آغاز کرد و در سال 1353 با موفقیت به پایان برد . سپس دوره راهنمایی را پیش گرفت و هم زمان با تحصیل در یک تعمیرگاه اتومبیل در پارس آباد به فراگیری مکانیکی پرداخت . همچنین در موقع بیکاری در دکان بقالی عمویش مشغول به کار می شد .
او سال دوم راهنمایی را می گذراند که انقلاب اسلامی آغاز شد و رحیم واحدی نیز به مردم پیوست و با شرکت در تظاهرات در خدمت انقلاب قرار گرفت . با پیروزی انقلاب اسلامی ، به خاطر دوری محل تحصیل از زادگاهش تحصیل را رها کرد و با تشکیل بسیج به عضویت آن در آمد .
زمانی که جنگ تحصیلی عراق علیه ایران آغاز شد به جبهه های جنگ شتافت رحیم ، چنان شجاع و بی باک بود که همرزمانش او را « رحیم ضد ترکش » می خواندند . پس از مدتی حضور در جبهه ها به عضویت رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آمد . در ابتدای عضویت . در تعمیرگاه موتوری سپاه کار می کرد ولی با گذشت مدتی با فعال کردن پایگاه سپاه پارس آباد ، عازم جبهه شد . با تلاش و جدیتی که از خود نشان داد در عملیات خیبر نیز فرماندهی گردان مذکور به وی سپرده شد : اما رحیم خود را یک فرد کوچک درگردان می دانست . او در عملیات بسیاری شرکت داشت از جمله والفجر 8 کربلای 5 و ... پدرش می گوید :
« روزی گفتم آقای رحیم در جبهه هم پارتی بازی هست ؟ گفت : درجلوی جبهه پارتی بازی از پشت جبهه بیشتر است وقتی عملیات شروع می شود برای کارهای خطرناک ، داوطلب خواسته می شود و همه داوطلب می شوند وقتی چند نفر انتخاب می کنند ، بقیه ناراحت شده می گویند پارتی بازی کرده اید و از دوستان فامیلهای خود انتخاب نموده اید . »
محرم معصومی – یکی از همرزمان واحدی نیز خاطره ای شنیدنی را از رحیم واحدی به این شرح نقل می کند .
« در جریان عملیات کربلای 5 در نزدیکی نخلها و کانال ماهی در سمت شرق پتروشیمی یکی از بسیجیان گردان ضد زره در حال بازرسی و پاکسازی سنگرها بود . وقتی به یک از سنگرها وارد شد . یک افسر عراقی که در سنگر پنهان شده بود او را غافلگیر و دستگیر کرد و با کلت گلوله ای به صورت بسیجی شلیک نمود . رحیم وقتی صدای شلیک را شنید به سرعت به طرف محل صدا دوید و در حالی مسلح نبود . متوجه شد افسر عراقی در حال فرار است به دنبال او دوید و در مسیر کلاه آهنی را برداشت و چنان بر پیشانی افسر عراقی زد که چشمهایش از حدقه بیرون آمد و در جا مرد . »
رحیم واحدی در کنار فرماندهی گردان ضد زره – که به طور مستقیم زیر نظر فرماندهی لشکر عمل می کرد – به مدت یک سال سمت جانشینی فرماندهی تیپ ذوالفقار را ( که تیپ زرهی لشکر عاشورا را محسوب می شود ) به عهده داشت به گفته نیروهای تحت امرش : خودش برخورد و با احترام بود و به کسی دستور نمی داد و هنگامی که می خواست کاری را به کسی محول کند . از او خواهش می کرد .
رحیم در پشت جبهه نیز بسیار فعال بود . به خانواده های رزمندگان و شهدا سرکشی می کرد و در بر طرف کردن مشکلات آنان می کوشید در سخنرانیها یش همواره توصیه می کرد که با رزمندگان و بسیجیان برخورد برادرانه شود خواهرش درباره اقدامات پشت جبهه او میگوید:
« هر گاه به روستا می آمد . در بازگشت از پارس آبا د برای رزمنده ها و وسایل امکانات می برد . آخرین باری که به روستا آمد شب را در پشت تویوتا یی که ملزومات را در آن گذاشته بود . گذراند . هر چه اصرار کردیم به منزل بیاید و بخوابد قبول نکرد و گفت : در حالی که رزمنده ها روی خاک می خوابند . چگونه می توانم در رختخواب گرم و نرم بخوابم . »
همچنین رحیم تعدادی سکه طلا داشت که از گذشته پس انداز کرده بود روزی شخصی از او طلب قرض کرد ومادرش گفت شما برای ازدواج به سکه ها نیاز داشتی جواب داد : « مادر تاز زمانی که جنگ تمام نشده ، ازدواج نخواهم کرد . »
در اوایل تیر ماه 1366 رحیم بیست روزی را در مرخصی بود خانه پدر را که از گل ساخته شده بود . از نو بنا کرد . تصور خانواده این بود که او با تمام ساختمان تشکیل خانواده خواهد داد . ولی با اتمام کار به جبهه باز گشت و هرگز سکونت خانواده را در خانه جدید ندید .
آخرین عملیاتی که رحیم واحدی در آن شرکت داشت نصر 7 بود . محرم معصومی در این باره می گوید :
« در جریان آماده سازی نیروها برای عملیات نصر 7 در منطقه سردشت ،سردار امین شریعتی فرمانده لشکر عاشورا در موقعیت شهید مقیمی با جمعی از فرماندهان درباره عملیات گفتگو می کرد . امین که به جیپی تکیه کرده بود روبه رحیم کرد و گفت : آقا رحیم این عملیات خیلی مهم است . در عملیاتها همیشه شما جلو دار بچه های پیاده بودید . حمایت شما از بچه ها در برابر تانکها باعث می شد که آنها به راحتی پیشروی کنند . الان هم جلو دار نیرو ها شما هستید . امید وارم که سرافراز بیرون بیایید . »
معصومی اضافه کرد :
« رحیم را دیدم که اسک از چشمانش جاری شده است گفت : این دفعه مسئولیتم سنگین تر شده است . بعد از پایان جلسه به من گفت : سری به خانواده ام بزنم و سریع بر می گردم رفت و دو روز بعد باز گشت ؛ در حالی که با یک دستگاه وانت تویوتا ، یک دستگاه موتور برق هندا و تعداد زیادی کفش که از شرکت خدمات کشاورزی گرفته بود آمد . »
در جریان عملیات نصر 7 در منطقه سردشت ، یکی از همرزمان رحیم واحدی او را این چنین می بیند :
ما سه محور داشتیم . شب قبل از عملیات در محلی که لودر مقداری از خاک را برداشته بود رحیم را در نصف شب دیدم که نماز شب می خواند به سنگر رفتیم و او به حمام رفت . پس از استحمام برای اولین بار لباس فرم سپاهی را پوشید یکی از رزمندگان مرا از سنگر به بیرون خواند و گفت : می بینی ، حالات و رفتار رحیم تغییر کرده است .
سر انجام . رحیم واحدی پس از چهل و نه ماه حضور درجبهه جنگ در 14 مرداد 1366 در منطقه عملیاتی سردشت در اثر انفجار مین ضد تانگ و قطع پاها به شهادت رسید . یکی از همرزمان رحیم درباره چگونگی شهادت او می گوید :
رحیم صبح برای سرکشی به نیروهای مستقر در خط مقدم حرکت کرد در مسیر با مجروحی روبرو شد . تصمیم گرفت او را با جیپ به بهداری برساند در سه راه شهادت آمبولانسی را دید که از مقابل می آید . برای اینکه مجروح زودتر به بهداری برسد اتومبیلش را به کنار جاده می کشد تا او را به آمبولانس منتقل کنند . اما چون معبر کاملاً از مین پاک نشده بود روی مین ضد تانگ رفت و در اثر انفجار مین ماشین وی به ته دره پرتاب شد در اثر اصابت ترکش پاهایش قطع شده بود و در مسیر انتقال به بیمارستان در اثر شدت خونریزی به شهادت رسید .
جنازه شهید رحیم واحدی پس از انتقال به روستای گواشلو به خاک سپرده شد .
اسماعیل علی اکبری
صحبت از شهید رحیم واحدی برای من سخته هر موقع که به یاد شهید رحیم واحدی می افتم خاطرات خوب خوش و چهره درخشان که از ایشان در ذهنم نقش بسته،دچار ناراحتی و تألم می شوم که انقلاب و این منطقه چه مرد بزرگي را از دست داد .
شهدا قطعا خصوصیات مشترک زیادی دارند از جمله اینها اخلاص ،بی باکی ، ذوق ، تلاش و خیلی از خصوصیات خوب و پسندیده ای که به ذهن شما می آید که در اکثر شهدا می توانید پیدا کنید و ببینید ولی بعضی از شهدا دارای خصوصیات خوب شهید رحیم واحدی بودند ویژگی ها و خصوصیات خوب ایشان را اشاره می کنم .
از جمله خصوصیاتی که در بین دوستان امروز به ذهن می آید نترسی و بی باکی ایشان است همیشه در تیپ ذوالفقار و مناطق جبهه و جنگ در ماموریت هایی که توام با ریسک و خطر بود و به افرادی با دل و جرات نیاز بود اولین فرد رحیم واحدی بود که به ذهن می آمد و حتی آن وظیفه و مسئولیتی که در جبهه به عهده گرفته بود و مشغول بود . .. ناشی از همین خصلت ایشان بود. تیپ 106 به علت نوع کار باید در خط مقدم بود و سخت بود و امکان رد یابی آن برای دشمن آسان تر ...
بارها فرماندهی واحد خمپاره به ایشان پیشنهاد شد ، مسئولیت مینی کاتيوشا به ایشان پیشنهاد شد ولی ایشان قبول نکرد . می گفت : من اسلحه ای می خواهم که به خط مقدم نزدیک تر باشد و با دشمن رو در رو بجنگم. این بی باکی و نترسی از خصوصیات شهید رحیم بودکه معدود افرادی به این حد پیدا می شود .
دومین ویژگی حمایت از نیروهای تحت امر خود بود. رحیم علیرغم این که خودش به سخترین ها قانع بود و برای خودش هیچ چیزی نمی خواست برای نیروهای تحت امر خودش به عنوان یک پدر و یک فرمانده همیشه حداکثر را می خواست. به هیچ عنوان قانع نبود آن امکاناتی که در پشت ذوالفقار بود کمترین امکانات به گردان تحت امر خودش برسد ما که می دانیم رفاه در جبهه یعنی چه . ماشین خوب ، خونه خوب ، نمی دانم رفاه در جبهه به معنی آب در دسترس پتو تمیز باشه و یا حداکثر در مسایل جبهه و جنگ در امنیت باشد . رحیم در بین فرماندهان آن گروه معروف بود که برای نیروهای تحت امر خودش رسیدگی می کرد بیشترین نظارت وملاحظات را داشت، چون سلاحشان طوری بود که احتمال خطر بیشتر بود در ساختن سنگر در انتخاب سنگر علیرغم این که خودش سرنترس داشت ونیز با نیروهای تحت امر خودش تلاش بیشتر داشت و تقریبا یکی از مهمترین خصوصیات ایشان شوخ طبعی شهید رحیم بود .
جبهه روزهای تلخی هم داره. از دست دادن هم رزمان در خود جبهه، شکست ها ی ظاهری، عقب نشینی های و تاکتیکی یک مقدار نیروها و فرمانده هان روحیه پایینی داشته باشد تحمل این اتفاق برای رزمندگان و فرماندهان خیلی سخت است. یادم می آید عملیات والفجر هشت بود که قرار بود در منطقه فاو عملیات باشد.
ابراهیم باقر زاده
اما درباره شهید واحدی؛ بنده در سال 60 فرمانده سپاه پارس آباد مغان بودم و اکثرا به روستا سفر می کردم. سخنرانی می کردم؛ با اکثر خانواده ها صحبت می کردیم. مشغله هم زیاد نبود. سر می زدم به مساجد، به پایگاههای مقاومت ،معمولا با برادرها و جوانهای حزب ا.... ارتباط داشتم .
با توجه به اینکه واحدی ها یکی شان پاسدار بود و عضو بسیج سپاه پارس آباد بود، با خانواده ایشان ار تباط داشتیم. یکی از اولين جوانهایی که بعدا آمد به جبهه و درخشید، شهید واحدی بود .
شهید واحدی یک جوانی از روستای وگوشلو پارس آباد بود که در مساجد با دیگران فعالیت می کرد. پارس آباد در آن موقع که اوایل انقلاب بود، یک حال و هوای خاصی داشت.
هم مرز بودن با کشورهای بیگانه و صنعتی بودن و مهاجر پذیر بودنش، وضعیت خاص داشت. قبل از انقلاب هم یک وضعیت خاصی داشت؛ منتها به برکات انقلاب اکثر پارس آباد مغان اکثرا به انقلاب پیوستند و وفا دار به انقلاب بودند .
تعداد جوانها به مراتب بیشتر می شد و مرتب کارهای مذهبی و انقلابی انجام می دادند که یکی از آنها رحیم واحدی بود.
شهید رحیم واحدی از پارس آباد رشد کرد و فعالیت کرد و به جبهه اعزام شد و در لشکر 31 عاشورا یکی از فرماندهان گروهان شد و رشادتها و شهامت هایی را به خرج داد.
عرض شود که من همین را خدمت شما عرض کنم که در خانواده کمتر جوانی پیدا می شود که مثل شهید رحیم واحدی باشد. او یکی از سرداران شهید بنام لشکر 31 سید عاشورا و یکی از سرداران شهید خفته استان اردبیل و قهرمان پرور استان و از منطقه حاصلخیز مغان می باشد.
سرگرد شجاعی
آنچنان از شهید به یادگار مانده، همرنگ بودن ایشان با سایر نیروها بود . اگر کسی سراغ واحدی را میان بچه ها و رزمند گان می گرفت، و او را نشان می دادی، آن شخص اصلا تصورش هم نمی کرد واحدی این باشد. خاکی و متین بود و سر و وضع آراسته داشت.
با آنکه وجهه ای داشت، ولی سعی می کرد زیاد با رزمندگان فرق نداشته باشد. چادر بزرگی داشتند و سعی داشتند هفته ای دوبار سه بار با رزمنده گان در آنجا غذا بخورند. همه یکجا بنشینند و غذا بخورند و بعد از غذا دعایشان را بکنند و میان غذا خوردن شوخی هایی با رزمندگان می کردند؛ به نحوی سعی می کردند که بچه ها زیاد به پشت جبهه فکر نکنند. در جلسه ای که همراه هم نشسته بودیم، دیدم ایشان سعی بر این دارند که دور هم و حلقه ای بنشینیم. گفتیم چرا نمی گذاری چهار گوشه بنشینیم؟ گفتند سلیقه پیامبر اسلام این بود که حلقه ای بنشینند تا کسی فکر نکند به کسی زیاد توجه می شود و به دیگری نه.
دعاهای شوخی گونه برای روحیه دادن به رزمنده ها می خواندند. نمی دانم یک روزی غذایمان چی بود که وقتی غذا را گرفتیم، دیدم چیزی میان غذای ما نیست. فهمیدم رزمنده ای غذای خودش را با من عوض کرده است. همیشه میان رزمنده ها و میان صف ها بودند و مشوق حرکتهای ورزشی بچه ها بودند. علاقه خاصی به فوتبال داشتند. جام می گذاشتیم و از پس مانده های گلوله 107 گل درست می کردیم. تصور من این بود که آقای واحدی به آن حد و اندازه هایی رسیده اند که نباید آدم خودش را از آن جدا کند. اگر آدم معرفت می خواهد، برود در کنار او باشد. موقع دعا خواندن بچه ها سعی می کردند دور ایشان را بگیرند و زمزمه های ایشان را گوش کنند. یک مسجد زیر زمینی بزرگی داشتیم که ایشان می آمدند گوشه چپ مسجد را انتخاب می کردند. چفیه را می انداختند سرشان کتاب دعا را برمی داشتند و با خود را ز ونیاز می کردند. این زمزمه ها را زیاد میکرد:
منتظریم کی شب حمله فرا میرسد . رمز یا علی به گوش ما می رسد .
در پشت خاکریز یک سنگر خودمانی داشتند که می رفتند در آنجا می نشستند . سعی می کردند در جایی باشند که ارتفاع داشته باشد و دلشان به خدا نزدیک تر باشد. آنجا می رفتند و دعا می کردند. بالای خاکریزها می رفت و آنجا با خدای خود راز و نیاز می کرد. واقعیتهای جنگ جز نصرت الهی هیچ چیزی دیگری نبود.
تأکید فراوان داشند به اینکه حتمأ کارتان دقت داشته باشه؛ برای خدا باشد؛ با نام خدا آغاز و تمام شود. تأکید داشتند به مسئله نگهداری اموال. ما جنگ را با سختی انجام دادیم. جنگ ما کاملا نابرابر بود. همه دنیا هم این را می دانستند. همیشه یاری خدا با ما بود. جز یاری خدا نمی شد در برابر این دشمن با آن همه امکانات ایستاد. شهید مهدی باکری در مرخصی های رزمندگان سعی شان بر این بود که فرمانده هان با خودروهای خودشان که در گردان هست، بروند.
بهمن جهانگیری
همیشه با بچه ها چه در دوران جنگ و چه در زمانهای دیگر که با هم بودیم، یک اسطوره بودند. برادر واحدی همیشه یک شخص متدین، سالم، خوش اخلاق و خوش رفتار بودند؛ به طوری که کسی را که سراغ نداریم ایشان را بشناسد و در مورد خصوصیات اخلاقی ایشان تعریف نکند. همیشه در جامعه و در ده و در جبهه یک الگو بودند. من از زمانی که پا به مدرسه گذاشتم، با هم بودیم. چه در همسایگی، چه در جبهه و چه در مدرسه. حدودا 20 ماه را با هم در جبهه بودیم و بقیه اش در استان همسایه بودیم. موقعیتمان طوری بود که بیشتر وقتها با هم بودیم. بعد از انقلاب رفتیم اداره بسیج پارس آباد اسم نویسی کردیم که 15 نفر بودیم. پایه گذاران بسیج پارس آباد ما بودیم که یکی هم آقای شهید واحدی بود و بقیه هم کسانی هستند که همگی در سپاه یا حوزه های انقلابی دیگر مشغول اند. همگی عضو فعال بسیج بودیم تا زمانی که جنگ شروع شد. بنده نیز در جنگ تحمیلی به جبهه اعزام شدم. زمانی بود که والفجر1 را بچه ها تمام کردند و شهید واحدی هم به مرخصی آمده بودند. بنده هم رفتم پایگاه مصطفی خمینی که در دزفول بود. یکی دو هفته ای ماندگار شدیم که به ما دستور دادند لشکر از جنوب به غرب می رود و آماده باشید. از دزفول به سه گردان دیگر در گیلانغرب پیوستیم.
یک روزی بچه ها و بنده عین سایر رزمنده ها در هوای آزاد نشسته بودیم و صحبت می کردیم که یکی آمد و گفت : جهانگیر مژده ! گفتم : چی شده ؟ گفت : دوستت آمده.
من هم رفتم دیدم که برادر شهید واحدی آمده و نشسته بود در چادر و بچه ها را دنبالم فرستاده بودند.
حدودا در کاسه گرا بودیم که خبر دادند والفجر شروع شده و ما باید برویم. ما رفتیم والفجر2 و با پیروزی برگشتیم. موقع برگشتن بنده مجروح شدم. 18 روز عین مادری که بچه را مراقبت می کند، شهید واحدی از من پرستاری کرد. موقعی که صحت خود را پیدا کردم، من راهی ده خودمان شدم. بعداز والفجر 2 به ما دستور دادند که تمام گردان را برای عملیات ببریم به والفجر 4 . من هم با شهید واحدی چون همدل بودیم و در آشنایی با هم بودیم همسفر شدیم تا عملیات والفجر 4 رفتیم. عملیات خیلی سختی بود که بچه ها با رشادت تمام و با خلوص نیتی که داشتند، همگی از جان مایه گذاشتند و این عملیات را هم مثل عملیات دیگر با سر افرازی و سر بلندی به پایان رساندیم. در عملیات والفجر 4 بود که ساعت 3 نصف شب بود و با شهید واحدی نشسته بودیم. خیلی هم خسته و کوفته بودیم چرا که واقعا عملیات سختی بود و چون منطقه هم کوهستانی بود، کار خیلی دشوار بود.
شهید باکری گفت : که بچه ها خیلی گرسنه ام. چیزی آماده دارید؟ گفتیم که نان ساندویچی عراقی داریم با نان ایرانی. گفت : یکی از آن نان ساندویچی ها برای من بیاورید. هرگز از یادم نمی رود. بر خاستیم و نان را آوردیم و با یک کنسرو گذاشتیم جلو. گفت که لازم ندارم و برای خودتان لازم میشود. این نان برای من کافی است. با ما همدردی و همدلی و یک صحبتی کرد و بعدأ به آقای واحدی توصیه های لازم را داد و بعد به منطقه ای دیگر رفت.
یک بار ما رنگ نداشتیم که روی ماشینها بنویسیم لشکر فلان و ... یادم می آید شهید واحدی گفت : داخل ساک من یک واکس است. برو آن را بیاور. روی تمام ماشینها را با واکس نوشتیم لشکر عاشورا.
سرگرد شجاعی
ایشان مشتاقانه به خطر می رفتند . همین که پیشنهادی گردان ویژه ضد زره را دادند دردل رزمندگان اسلام بسیار جا افتاده بود که ایشان چقدر می خواهند به خدای خود برسند؛ که رسیدند. ایشان با همان لباس بسیجی به شهادت رسیدند. ایشان یک اخلاق خاصی نسبت به دوستان خود داشتند. در چهره اش هیچ وقت احساس ناراحتی نبود. ماشین سوار شدن و پیاده شدن ایشان هم یک حالت خاصی داشت و همیشه شاداب بودند، حتی اگر بچه ها شهید می شدند. اعتقادی در دل ایشان وجود داشت که می دانستند به خدا می رسند. این شناختی است که من از ایشان دارم، والا هیچ ناراحتی از اینکه رزمنده ای شهید شود نداشتند. ناراحتی ایشان از این بود که بقیه زودتر از ایشان به شهادت می رسیدند. اگر گریه می کردند، اگر را ز و نیاز می کردند، در خفا بود. چهره مهربان خدا همیشه شاداب است چون خودشان را با سختی بزرگ کرده اند. کار برای خدا اصلا دلسردی ندارد. شهید واحدی خودش نبود که مامور الهی بود و برای خدا هم رفت.
1362 قبل از عملیات و الفجر ایشان در مهندسی رزمی فعالیت می کرد . انتقال گرفت به ادوات . اولین بار در عملیات والفجر با سردار شهید آشنا شدم. تمام خصوصیاتش مانند علی(ع) بود و گذشت زیادی داشت. اخلاق واقعا حسنه داشت. قبل از عملیات والفجر 8 بود که شهید واحدی یک سری مهمات عراقی را پیدا کرده بود، ولی طرز استفاده اش را نمی دانستیم.
ایشان آمد و گفت : بیا اینها را ببریم یک جایی امتحان کنیم. قرار شد از گردان مرخصی بگیریم و یک هفته برویم گیلان غرب فقط آنها را امتحان کنیم. دو نفر بودیم. رفتیم زیر پل. عراقیها آن طفر بودند و ما این طرف. گفتم : رحیم اگر یکی مان اینجا شهید یا زخمی بشویم، کی خبر می دهد. گفت : ول کن. خدا هست. دور روز آن پل را می زدیم که خراب کنیم که البته نیت ما این بود که برد این سلاحها را امتحان کنیم. روزی دو سه تا سرباز آمدند و گفتند: شما کار را تمام کردید. رحیم گفت : ما فقط آمده بودیم سلاح را امتحان کنیم . گفتند: شما واقعا محشرید. پل را منهدم کردید و عراقی ها نمی توانند بیایند این طرف. گفتم این خواست خدا بود آقای واحدی که این مهمات را بیاریم اینجا این پل را منهدم کنیم .
فرماندهی خوب در اخلاقشان، در کار و عملکردشان و طرز برنامه ریزی ایشان نشان می داد. ایشان همه اینها را داشتند. اخلاقش را، شهامتش را و برنامه ریزی را. منطقه را نشان می دادی خودش می فهمید که اینجا از چه سلاحی باید استفاده می شد.
یک زمان قرار بود برویم تیپ شهید بروجردی که در شمال غرب بود. هر چه قدر گفتیم ، گفت : من مسئولیت نمی خواهم شما برو؛ من در همین گردان می مانم. این همه بچه ها را نمی توانم رها کنم. با گذشت بود. هیچ وقت ندیدم یکی از بچه ها از رحیم واحدی انتقاد کند. همیشه می گفتند رحیم واحدی استثناء است و واقعا هم استثنا بود. افتخار می کردم که با رحیم واحدی بودم و در خدمت رحیم واحدی و قائم مقام ایشان بودم. همیشه مهماتش را سخت می گرفت. به خاطر حفظ بیت المال. هدر نمی داد. هرموقع شهیدی را می دید خودش ناراحت می شد ولی می گفت : خدا را شکر؛ خوش بحالش؛ رفت پیش معشوق خودش؛ راحت شد. وای بر من. می گفتم شما هم می روی، سخت نگیر. می گفت : نه، من گناهکارم، من خطاکارم. اگر خدا مرا می خواست، تا حالا برده بود. آنهایی که کسی را نداشتند و شهید می شدند، بیشتر ناراحت می د . ناصر هم یکی از آنهایی بود که کسی را نداشت. توی 7 سال فوتبال بازی کردنش را ندیدم . به دومیدانی علاقه داشت . هر چه می گفتم کدام ورزش را دوست داری به شوخی می گفت : روستایی به ورزش نیاز نداره ، ما همه نوع ورزش می کنیم. ما روستایی هستیم.
سلمان مختاری
آشنایی بنده با شهید رحیم واحدی بر می گردد به سال های 57 ، 58. آن موقع خاطرم هست در اوایل جوانی دنبال ورزش بودیم، به ویژه فوتبال. در میادین ورزش حضور داشتم ، به عنوان داور مسابقات فوتبال. در این حضور ها سردار شهید واحدی معمولا می آمدند کنار زمین فوتبال و به عنوان یک تماشاگر می نشستند و تا آخر مسابقه تماشا می کردند. گاه گداری حرکت داوری ایشان را هیجان زده می کرد و جاهایی که لازم بود ما را تشویق می کرد. آن موقع من حقیقتا ایشان راً از نزدیک نمی شناختم، حتی اسمشان هم نمی دانستم.
ایشان مدام در جبهه بودند و این آشنایی سبب شد من در سال اواخر 1360 وارد سپاه بشوم و بیشتر با ایشان آشنا شدم. این آشنایی به رفت آمد ما منجر شد و ارتباط خانوادگی پیدا کردیم. هر وقت ازجبهه می آمدند، به خانه ما هم سر می زدند. به محض اینکه می رسیدند به پارس آباد، حتما سراغ ما می آمدند و سراغی از مادرم می گرفتند . آن موقع مریض بودند و احوالپرسی می کردند.
سال 61 که اولین بار رفتم جبهه 6 شهریور اعزام شدیم به جبهه، ایشان را دیدم. رفتیم لشکر که البته آن موقع لشکر نبود؛ لشکر عاشورا به نام تیپ 31 عاشورا معروف بود. ایشان هم راننده لودر بودند که به همراه آقای فخیمی بودند و هم تعدادی از گروهان ها را در عملیات رهبری می کردند. اولین باری که من با ایشان در عملیات جبهه روبرو شدم، عملیات مسلم بن عقیل بود که دقیقا اول مهر ماه در منطقه عملیاتی سومار شروع شد. ایشان رانندگی لودر را بر عهده داشتند و خاکریز می زدند. بعد از آن عملیات ، تا مدتها در کنارشان بودم. در عملیات والفجر مقدماتی هم با هم بودیم. بعد ها از جبهه آمدیم پشت خط و در شهرستان مشغول به کار شدیم. تقریبا سالی 5-6 روز بیشتر مرخصی نمی آمدند. 5-6 روز مرخصی را معمولا به دوستان سر می زدند و خیلی کم به خانواده شان می رسیدند. با خانواده سلام علیکی می کردند و احوالی از همه می پرسیدند و به محض که حال همه را می پرسیدند، از همه خداحافظی می کردند. شاید اولین نفراتی که معمولا به دیدنش می آمد، من بودم.
بلافاصله سراغ مسابقات را می پرسید. سراغ بچه ها را می پرسید که چه کار می کنند.
در سال 65 که به همراه ایشان از تبریز می رفتیم، گفت : برویم از کارخانه گچ آذربایجان گچ بگیریم که بفرستم برای خانه. از آنجا یک کامیوین گچ گرفتیم و فرستادیم خانه شان تا خانه را سفید کند. همان خانه ای که قرار بود بعد از ازدواج در آن زندگی کند.
هر وقت که می آمد، ندیدم حتی یک بار با ماشینی که تحویلش بود، بیاید. همیشه از اتوبوس استفاده می کرد. ساد و، بی تکلف و بدون آنکه شناخته بشود، می آمد.
محمد زاده
آقای رحیم واحدی یکی از فرماندهان شجاع لشکر عاشورا و تیپ ذوالفقار بود؛ بطوری که نام ایشان بعد از شهادت به عنوان ابوالفضل العباس لقب گرفت. آنقدر نترس و شجاع بود که هر ماموریتی که سخت و دشوار بود و نیاز به تحمل داشت، گرسنگی، تشنگی ، زخمی شدن، شهید شدن و اسیر شدن را به همراه داشت، به رحیم واحدی می دادند. کار ایشان طوری بود که حتما باید دشمن را مستقیما می دید، چون تفنگ 106 که مستقیم می زند، باید هدف را کاملا ببیند تا بتواند شلیک کند. ایشان همیشه اصرار داشت که من باید هدف را ببینم تا بزنم و اینقدر می رفت که نزدیک به هدف می شد و حتی من میگفتم آقای واحدی، شما می توانید در 2 کیلومتری هم شلیک کنید. برد موثر تفنگ بیش از 2 کیلومتراست. شما می توانید در 2 کیلومتری هدف قرار بگیرید و از بالای آن سکو شلیک کنید و تانک یا سنگر یا دیده بان را بزنید.
در لشکر اگر 10 نفر باشند شجاعترین باشند، حتما یکی از آنها رحیم واحدی است. رحیم واحدی خیلی آدم شجاع و نترسی بود. خیلی آدم سختکوشی بود. به هیچ وجه از خوردن و خوابیدن واستراحت گله نداشت؛ هر وقت، کارش بیشتر می شد و ماموریتش سخت تر بود، وقت را ضی می شد. در کردستان در عملیات والفجر 4 درآن ارتفاعاتی که واقعاً خیلی دشوار بود، به سر می بردیم. هم سرد بود هم جاده نبود، ولی رحیم واحدی توانست با یک 106 از این تپه برود و خودش را نشان دهد که ما در تمام ارتفاعات نیرو داریم؛ در حالیکه ما در خیلی از ارتفاعات نیرو نداشتیم. ولی رحیم واحدی از این تپه ها تیر اندازی می کرد و نشان می داد ما اینجا حضور داریم. دوباره می رفت از یک تپه دیگر می زد و می گفت ما اینجا هم حضور داریم. رحیم واحدی خیلی به این موضوع اعتقاد داشت که در جبهه اعتقادات است که می جنگد، نه ابزار. چیزهایی که معمولا بعضی ها با پوشیدن یا داشتنش لذت می بردند، رحیم واحدی از آنها دور بود. مثلا پوتین خیلی کم می پوشید یا در حین عملیات کفش به پا نداشت، زیرا زیاد براش مهم نبود.
مهمات که کم می رسید، ایشان آرپی جی و تیربار را با دو دستش می گرفت و می جنگید. خلاصه بیکار نمی ایستاد. به محض اینکه تفنگ 106 گلوله اش تمام می شد، یک لحظه هم دوام نمی آورد. فورا آرپیجی یا دوشکا را برمی داشت؛ حتی دیده بانی هم می کرد. یادم می آید در همان عملیات کربلای 5 که خیلی به دشمن نزدیک شده بودیم، درگیری به شدت ادامه داشت. رحیم واحدی از مهمات خود دشمن داشت استفاده می کرد. با توجه به اینکه عبور مهمات از رودخانه کارون و الوند خیلی مشکل بود، مهمات کم می رسید، ولی رحیم واحدی می چرخید از مهمات دشمن برمی داشت و استفاده می کرد. یک دفعه متوجه شدیم تعدادی از عراقیها بین ما و دشمن زمین گیر شده اند. ایشان به ما گفت مواظب من باشید تا بروم اینها را دستگیر کنم بیاورم. گفتیم بین دو تا خاکریز مشکل است. به هر حال اگر ما هم نزنیم، آنها می زنند. گفت نه، شما مواظب من باشید و از پشت شلیک نکنید؛ عراقیها نمی توانند بزنند. ایشان که پابرهنه بود، از خاکریز عبور کرد و رفت طرف عراقیها. طوری رفت که از گرد و خاک ایشان را ندیدیم.
حمید شکری
بار اول ایشان را قبل از عملیات خیبر دیدم وبا او آشنا شدم. ایشان قسمتی ازسلاحهای نیمه سنگین مستقیم زن ضد زره را دردست داشتند و فرماندهی می کردند. در عملیات خیبر کنار هم بودیم. بعد از عملیات طوری شد که سلاحهای ادوات همه در یک تیپ جمع شدند و ما تقریبا همکار نزدیک شدیم. با توجه به روحیات خوش خلقی و خوش برخوردی که ایشان داشتند، من زیاد با ایشان مأنوس شدم؛ طوری که در منطقه عملیات وقتی ایشان را دیدم خیلی با هم گرم گرفتیم. منطقه عملیاتی خیبر منطقه خاصی بود، چون هیچ عقبه ای وصل نبود، نیروها با آب یا هلی کوپتر آمده بودند جزیره مجنون. وضعیت خاصی بود و دشمن فشار شدیدی می آورد. روز دوم عملیات بود. شهید واحدی یک خصوصیات خاصی داشت. علاوه بر اینکه جنگی و رزمی بود، خیلی فنی بود. معمولا یک پیچ گشتی همیشه داشت و با همان پیچ گشتی خیلی از گره ها را باز می کرد. در عملیات ها که با هم بودیم، می گفتیم : آقا رحیم پیچ گشتی یادت نره!؟ بدون وسیله نمونیم.
شهید واحدی از نظر هیکل و اندام زیاد درشت نبود، ولی خیلی فرز بود. یک بدن خیلی محکمی داشت. به نظر من آمد که باید رزمی کار باشد. ما به شوخی می گفتیم تو بد جوری تو گلوی صدام گیر کردی، چون کلاشینکف به تو اثر نمی کند. این مساله برای ما به واقعیت داشت تبدیل می شد. واحدی اینقدر سفت و سخت بود که فکر می کردیم اگر شهید واحدی را از بالای قله دستهایش را ببندند و بیاندازند داخل دره، اتفاقی برایش نمی افتد. می گفتیم کلاش به تو اثر نمی کند و صدام باید فکر دیگری بکند. یک خصوصیتی هم که داشت و ما آن موقع این خصوصیت را به او خرده می گرفتیم، این بود که یک روحیه خطر پذیری بالایی داشت. همیشه پرخطر ترین گزینه را انتخاب می کرد. براای ما سئوال بود و می گفتیم تو چرا این کار را می کنی.
همیشه آماده شهادت بود. با کوچک نمودن دشمن ایجاد خطر می کرد و هیچ ابایی نداشت. این عملکرد را هم در کارهای عملیاتی و رزمی داشت. این را می توانیم به عنوان شجاعت و شهادت پذیری برای ایشان در نظر بگیریم. البته خطر پذیری شهید واحدی منحصر به زمان عملیات نبود؛ پشت جبهه هم از این کارها می کرد .
یک خاطره دارم که مربوط به عملیات بدر بود. روز 4 یا 5 عملیات بود. دشمن فشارهایش را زیاد کرده بود. لشکر عاشورا که محور خود را روز اول تصرف کرده بود و بعد از آن در محور سمت چپ لشکر نجف بود، عملیات کرده بود و آن طرف رودخانه دجله ماموریتی داشت که در اتوبان بصره – بغداد، یک پل بزرگی بود باید آن را منهدم می کردند. وضعیت بچه ها طوری بود که شهید مهدی باکری هم خودش را رسانده بود به منطقه و در روستای خوربیه با دشمن درگیر شده بود. ما هم در جریان بودیم و می دیدیم در پشت رودخانه دجله درگیری شدید هست. من مشغول دیدبانی بودم که یک وقت دیدم شهید واحدی با ماشین آمد جلوی دیدبانی ایستاد و من اشاره کردم بیا پایین بایست. هلی کوپترها و هواپیماها هم در هوا بودند و هر ماشینی که می دیدند فوری می زدند. شهید واحدی آمد و ایستاد و گفت چه کار می کنی؟ گفتم دیدبانی می کنم. گفت : مگر نشنیدی آقای مهدی چی پیام داده؟ گفته کار از این کارها گذشته و همه باید بیایند. گفت : آقا مهدی با بی سیم اعلام کرد که هر کی مهدی را دوست داره بیاد پیش مهدی. نفهمیدم چطور پایین آمدم. انگار واقعا دیگه به آخر خط رسیده بودیم. رفتیم پیش بچه هایی که نزدیک ما بودند و گفتیم آقا قضیه اینطوری شده و واحدی یک توضیحی داد. بعد سرش را از پنجره ماشین بیرون آورد و گفت مسافرین کربلا سوار شوند. با سرعت آمدیم طرف پلی که طرف دجله زده بودند. آمدیم رد بشویم برویم طرف آقا مهدی که دیدیم پل را زدند. از ماشین پیاده شدیم. از کنار دجله همین طوری رفتیم تا سمت راست. می خواستیم یک جایی پیدا کنیم و برویم ببینم بالاخره آقای مهدی کجاست و کجا کمک خواسته. راه نفوذی پیدا نکردیم. رسیدیم به آقای مصطفی مولوی که آن موقع معاون لشکر بودند. ایشان گفتند که کار تمام شده و دیگر نیازی نیست. ظاهرا آقای مهدی شهید شده بود. شهید واحدی در آن لحظه نشست و یک مقدار گریه کرد. آمد به من گفت: نگفتم دیر کردیم؟ آقا مصطفی گفت : بیایید مقر لشکر. حالا هر چه تصمیم باشد، باید همانجا گرفته شود.
من قبل از عملیات نصر 7 مرخصی بودم. در همین عملیات به علت حجم کاری که بود، نتوانستیم شهید واحدی را ببینیم . روز اول عملیات شنیدم شهید واحدی شهید شدند؛. منتها در فکرم بود که حتما ببینم واحدی چطور شهید شده است.
شهید واحدی از جاده ای که کاملا مین گذاری شده بود، عبور کرده بود. طبق همان قضیه که عرض کردم، پر خطرترین گزینه ها را انتخاب می کرد.
شهید واحدی از همان اول وارد سپاه شده بود و از همان موقعی که من می شناختم، در مناطق عملیاتی در خط مقدم جبهه بود.
امام در سال 42 فرمودند یاران من در گهواره هستند. از همان یاران گهواره ای شاید یکی هم شهید واحدی بود.
ما شهدای همرزم زیادی از اردبیل داشتیم که یاد و خاطره همه شان را گرامی می داریم. ما قبل از عملیات خیبر همدیگر را شناختیم. درعملیات خیبر همیشه با هم بودیم و به همدیگر کمک می کردیم.
از همان لحظه ای که با رحیم واحدی آشنا شدم تاثیر خودش را گذاشته بود. بعد از شهادتش به این راضی نبودم که فقط بشنوم شهید واحدی شهید شده است. خودم را ملزم کردم که بروم جایی که شهید شده را ببینم.
به نظر من شهید واحدی وامثال شهید واحدی نقش خودشان را در تاریخ کشورمان ایفا کردند. شهید واحدی را من در جبهه اخمو ندیدم. اگر دو کلمه با او صحبت می کردی، حتما یک لبخندی می زد و کوتاه هم صحبت می کرد. یکی از خصوصیات ایشان کوتاه سخن گفتن بود. در جبهه هر کس برای خودش یک خلوتی داشت. شهید واحدی تعریف می کرد از یکی از دوستانش که یک شب بیدار شدم بروم رفع حاجت کنم، نگو یکی از دوستان مشغول خواندن نماز شب است. تا متوجه می شود من از زیر پتو می خواهم بلند شوم، خودش را انداخته بود زمین که من ایشان را نبینم. جالب این بود که افتاده بود روی ظرف ها و یک صدای بزرگی ایجاد شده بود که همه بیدار شدند.
رجب آدم زاد
هر کاری را که به او محول می کردند بخوبی انجام می داد . طوری انجام می داد که زبانزد همه بود . از کودکی کمک خانواده می کرد. هرکاری لازم بود دست پدر و مادرش را می گرفت و حتی اگر لازم بود برای بستگانش راهکاری نشان بدهد، دریغ نمی کرد. در زمان نوجوانی در مجالس معنوی و مذهبی مخصوصا ایام محرم تلاش می کرد . واقعا کارساز بود . توی مجلس شرکت می کرد، همه می فهمیدند می شود که ازاو یک الگو برداشت کرد .
در قبل از انقلاب بنده و همسن و سالهای من ( 2 سال از شهید کوچکترم ) خیلی اطاعت از ایشان می گرفتیم. در راهپیمایی انقلاب و سخنرانی حضرت امام ایشان واقعا ما را راهنمایی می کرد . چون دو سال از ما بزرگتر بود و از انگیزه بیشتری برخوردار بود . توی بسیج مردم نقش به سزایی داشت .
در طول انقلاب ایشان به نسبت منطقه روستای محله نقش به سزایی داشت. حداقلش این بود که ما را آگاهی می داد. واقعا یک خانواده بودند که مذهبی و خیلی زبانزد خاص و عام بودند. در منطقه یادم است زمان طاغوت هم اگر حرفی می زدند همه قبول می کردند. در چند تا از راهپیمایی ها خودم شا هد بودم که حضور داشت. حالا حضور داشتن یک مطلب است و تاثیر گذاشتن یک چیزی دیگر. دوران بعد از انقلاب در شهرستان پارس آباد، بسیج زمانی آغاز شد که بسیج مستضعفین بود. یک ساختمانی داشت و یکی از اعضایش این شهید بزرگوار بود. اوایل انقلاب بود یک جا نگهبانی می گذاشتند . با وجود اینکه شغل دیگری داشت، به کارهای دیگران نیز رسیدگی می کرد؛ به مشکلات خانواده رسیدگی می کرد .
علیرغم این کار می آمد توی بسیج هم فعالیت می کرد.
نکته ای که کاملا برایم اهمیت داشت این بود که واقعا شهید وقتی از جبهه بر می گشت روحیات همان جبهه را می آورد در منطقه و روستا. وقتی ایشان تشریف می آوردند روستا با همان چفیه می آمد. من وقتی شهید واحدی را می دیدم می گفتم همین افراد هستند که می روند جنگ می کنند. خبر رسید شهید واحدی تشریف آورده. ما به اتفاق دیگران رفتیم احوال پرسی کردیم و برگشتیم.
از خطه پارس آباد شهید رحیم واحدی را داریم که از نیروهای صبور لشکر بودند. مدتهای مدیدی در جبهه حضور داشتند؛ آن هم در یکی از گردانهای تخصصی لشکر. ایشان فرمانده گردان مظفر از تیپ ادوات بودند . تفاوتی که گردان های تخصصی با دیگر گردانها دارد این بود که در گردان های عملیات در حال انجام بود اما در گردان تخصصی نیاز به آموزش ها و مدیریت های ویژه بود. وی سالهای زیاد در گردان بود و چندین نوع سلاح دور برد و ... را مدیریت می کرد و نیاز به دقت و حوصله زیادی داشت و از عهده این عملیات ها بر می آمدند که در عملیات نصر 7 که در مناطق حساس غرب کشور بود، در منطقه سردشت بود که به دلیل وجود کوهها، کار سخت ومشکل بود.
شهید واحدی قد و قامتش رشید بود و اراده فولادین داشت. از خصوصیات برجسته ایشان حوصله وصبور بودن در کنار کار سخت، حمل سلاح ها و قبضه ها و ایجاد استحکامات ، نگهداری آنها، مدیریت و آموزش نیروها بود. در عقیده استواربود. به موقع در تعویض نیروها ظرافت های خاصی نشان می داد که ایشان ازعهده این قبیل اقدامات هم به خوبی بر می آمد. فعالیت شهید واحدی با وجود سختی ها پیامی داشت و آن پیام، صبوری واستقامت در راه هدف است.
رحمان جهانگیری
بعداز اتمام عملیات غرورآفرین والفجر یک بود که بنده نیز افتخار همرزمی با ایشان را داشتم. در آن زمان بنده در واحد ادوات لشکر 31 عاشورا به عنوان رزمنده ای کوچک در قسمت توپهای 106 مشغول انجام وظیفه بودم و برادر واحدی نیز معاونت فرماندهی ادوات لشکر را به عهده داشتند . بعد از چند ماهی که در گیلان غرب بودیم، برای عملیات والفجر 4 به محور بانه و مریوان اعزام شدیم. روز قبل از شروع عملیات برادر واحدی بچه های ادوات را جمع کرد و منطقه عملیاتی را برای کلیه برادران توجیه نمودند. در این عملیات ما بایستی نیروهای زرهی و سنگرهای دشمن را منهدم می کردیم. شب عملیات ایشان را مشاهده کردم که با خدای خویش خلوت کرده و مشغول خواندن نماز و دعا بودند. حالت عجیبی داشتند. روز عملیات دوباره نیروها راجمع کرده و تذکرات لازم را در مورد استفاده مهمات و سلاحها دادند تا اینکه عملیات شروع شد و بچه ها نیز آماده انهدام سنگرهای تجمعی و بتونه دشمن شدند. منطقه عملیاتی ، منطقه کوهستانی و صعب العبوری بود، ولی با همت و دلاوری بچه ها و با رشادت و فرماندهی عالی برادر واحدی ما توانستیم به اهداف از پیش تعیین شده دست یابیم و ستون تدارکاتی دشمن را در ارتفاعات کانی ما نگا از کار انداخته و دشمن را مجبور به فرار سازیم که در این اثنا سلاح و مهمات زیادی را نیز از خودشان به جا گذاشته بودند و بعضی از بچه ها آشنائی با طرز کار این اسلحه ها را نداشتند . ایشان خود این ادوات و تانکهای غنیمتی را روشن کردند و دست بچه ها می دادند تا آنها یک طوری آنها را رانده
وبه مقر خود باز می گردانند. بعد از اتمام عملیات دوباره به گیلان غرب بازگشتیم و به مرخصی و استراحت رفتیم و بعد از مدتی که از مرخصی برگشتیم، برای عملیات بعدی که مدت شش ماه طول کشید و در این مدت آموزشهای لازم را دیدیم و به منطقه عملیاتی جنوب کشور اعزام شدیم. در مسیری که باید عبور می کردیم، اشتباها مسیر مهران و دهلران را طی کردیم. جاده ای بود که به اردبیل عراق وصل شده بود و این جاده را طی کردیم. چند کیلومتری از این جاده را گذشته بودیم که زیر هدف توپخانه و خمپاره های دشمن بعثی قرار گرفتیم. عراقی ها جاده را هدف قرار داده و ستون حرکتی ما را نگه داشتند. بلافاصله برادر واحدی با یک دستگاه خودروی جیپ به مقر برادران ارتشی که در آن منطقه بود، رفت و از آنها در مورد مسیر و جاده راهنمایی های لازم را کسب نموده و برادران رزمنده را نجات دادند. آن شب را هیچوقت نمی توانم از یاد ببرم. همان شب حدودأ 2 کیلومتری را با پای پیاده طی کردیم. برادر واحدی آن شب طوری ستون رزمندگان را هدایت نمودند که هیچ یک از بچه ها با آنکه آتش توپخانه دشمن بی امان مثل باران می باریدف بدون آنکه صدمه ای ببینند، آن مسیر را طی نمودیم و به مقر لشکر در منطقه جنوب کشور رسیدیم. بعد از چند روز استراحت در منطقه دشت آزادگان رهسپار منطقه عملیاتی خیبر شدیم. در اینجا بود که فرمانده هان لشکر 31 عاشورا توصیه های لازم را به بچه ها دادند. حتی دقیقا یادم هست که برادر بزرگوار شهید مهدی باکری عملیات را توجیه کرد و توصیه کردند که این عمیات یکی از سخت ترین عملیات ها خواهد بود . کسانی که عذر و بهانه ای دارند، تا در این مقر هستیم بگویند، وگرنه در منطقه خیلی دیر خواهد بود؛ چون در این عملیات 90% احتمال شهید شدن هست. شب عملیات لحظه شماری می کردند. مقر لشکر شور و هوای عجیبی به خود گرفته بود. آن شب را بنده به همراه برادر واحدی برای وداع و حلالیت طلبی پیش بچه ها رفتیم و چون قرار بود آنجا بمانیم، برادر واحدی خیلی ناراحت بودند. تا اینکه روز موعود فرا رسید و ما را نیز به منطقه عملیاتی برای انجام عملیات خواستند. البته ایشان همیشه بچه ها را برای انجام عملیات هر وقت که لازم باشد به آماده بودن توصیه می کردند تا اینکه فردای شروع عملیات به وسیله یک فروند هلیکوپتر به منطقه عملیاتی خیبر رسیدیم. بنده مسئول قبضه 106 میلی متری بودم. وقتی به آنجا رسیدیم، به ما خبر رسید که دشمن به دنبال شکست خوردن در این عملیات در تدارکات پاتک سنگین بر علیه رزمندگان اسلام می باشد. درساعت 6 صبح بود که دیدیم نیروهای بعثی با یک تیپ زرهی وارد منطقه شدند. بنده که تا آنروز حدودأ 20 ماه در مناطق مختلف عملیاتی غرب و جنوب کشور بودم، تا آن موقع پاتکی به آن شدت ندیده بودم . برادر واحدی هیچوقت از شهادت و یا مجروح شدن ابائی به دل نداشتند و الگوی مناسبی برای بچه ها بودند و همیشه بسیجها و دوستان و آشنایان خود را سفارش می کردند که در صحنه های انقلاب، حضور فعال و موثری داشته باشند و نگذارند که نااهلان به این انقلاب رخنه نمایند و پیرو امام و ولایت فقیه باشند، تا بدین طریق باعث سرافرازی و پایداری نظام جمهوری اسلامی که بر پایه خون شهدای استوار است، باشند و دشمنان این نظام را از افکار و توطئه های شوم، مأیوس کنند.
علی بلد
مدتی در پشت جبهه در چادر ها اسکان یافتیم. من با این شهید عزیز آشنا شدم و هم چادر بودیم و ایشان تیراندازی توپ 106 را انجام می داد و من خدمه بودم. در چادر گروهی بعنوان برادر بزرگ به مشکلات بچه ها رسیدگی می کرد و بیشتر کارها را از روی ایثار برای خدا انجام می داد و بعنوان مسئول هیچ وقت به کسی امر و نهی نمی کرد؛ بلکه با اخلاق اسلامی و نیکویی که داشت همه را جذب خود می کرد. شب عملیات والفجر 1 بود که توپ را از جیپ پیاده کرده و مستقر کردیم. هر چند من خدمه بودم و وظایفم گذاشتن گلوله و حمل آن بود. بعلت خستگی من خوابم برده بود و در داخل کانالی خوابیده بودم که ناگهان با حرکت ناگهانی مرا بیدار کرد و گفت : اگر بیدار نمی شدی بولدوزر تو را در خاک دفن می کرد. با این کارش مرا نجات داد. مرحله ایثار و گذشت وی چنین بود. تا صبح به تنهایی تیراندازی کرده بود و مرا بیدار نکرده بود و صبح که بیدار شدم، اطراف خودم را انبوهی از پوکه های توپ دیدم. فردای عملیات با 2 دستگاه ماشین جیپ با 106 به نواحی فتح شده رفتیم . جبپ عقبی بعلت تیراندازی عراقیها متوقف شد و ما با شهید واحدی به طرف یک تپه بلند در اول خط مقدم حرکت کردیم. به اشتباه وارد خطوط عراقیها شدیم. فرض ما این بود که این تپه بلند در دست ایران است. در نزدیکیهای این تپه بلند که نقطه حساس بشمار می رفتف بعلت تیراندازی شدید عراقیها از فاصله نزدیک از جیپ پیاده شدیم و سنگر گرفتیم. شهید واحدی با شجاعت تمام به تنهایی درمیان تیرهای مستقیم بلند شد و گلوله در توپ گذاشته و نقطه حساس دیده بانی و آتش توپخانه عراق قطع شد و عراقیها فرار کردند و اغراق نیست اگر بگوییم وی به تنهایی فاتح خط بود. دشمن را به عقب رانده بود و در این هنگام نه تنها به 106 بسنده نکرده بود بلکه در جیبش یک خمپاره اندازه 60 داشت که در مواقع ضروری از آن استفاده می کرد. بعد از این واقعه از خط مقدم حدودأ 500 متر عقب آمدیم و در پناه یک تپه بودیم که یک قبضه ضد هوایی که در روی ماشین بود، آتش گرفت. رزمندگان بخاطر انفجار گلوله ها از ماشین فاصله گرفتند. شهید واحدی با شجاعت تمام و بدون واهمه با خاک، آتش را مهار کرد وبه مسئولان قبضه گفت بیایند و ماشین تازه را ببرند. در این عملیات، جسد یک شهید در کنار جاده مانده بود. می بیند و پس از اتمام عملیات نام وی را در تعاون نمی بیند و همان روز داوطلب شد به خط رفته و جسد این شهید را از زیر خاک در آورده تا این شهید به شهرستان خود جهت تشییع جنازه فرستاده شود.
از جمله صفات بارز ایشان، ایمان وی موقع نماز بود که ایشان در همه حال برای نماز اول وقت اهمیت زیادی قائل بود. در میان عملیات هر چند تهیه آب خیلی مشکل می شد ایشان مقید به گرفتن وضو بودند و با تیمم نماز نمی خوانند و نماز ایشان به حالت ایستاده بود. هنگامی از جبهه باز می گشت از شهر خودش به سراغ و دیدار بسیجیان می رفت و این مسئله وی باعث می شد که یاد وی و مهربانی وی از خاطره محو نشود. هر چند وظیفه ما بود به زیارت وی برویم. بخصوص در جبهه بیشتر اوقات غذا و لباس خود را به بسیجیان می داد و آنها را برخود مقدم می شمرد و خیلی خصوصیات اخلاقی وی ناشناخته ماند. مگر آنهایی که با وی بودند و طول جنگ، سراسر خاط
پاينده باد ايران زنده باد ايراني
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]

- پست: 2653
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 2612 بار
- سپاسهای دریافتی: 5561 بار
- تماس:
با شهیدان عملیات کربلای 5 / میرحسینی، تاجیک، زندی، رشیدی، بینا و...
لشکر 41 ثارا... کرمان در این عملیات تعداد زیادی از فرماندهان دلاورش را از دست داد هر چند عملیات کربلای 4 به اهداف تعیین شده نرسید، اما یک نتیجه بزرگ نظامی در پی داشت و آن اینکه راه نفوذ به مواضع مستحکم شرق بصره را نشان داد.
بر همین اساس بلافاصله پس از توقف عملیات کربلای 4، تلاش شبانه روزی فرماندهان سپاه برای طراحی عملیات و آماده سازی منطقه در یگان های رزم آغاز شد و سرانجام بامداد 19 دی 65 عملیات کربلای 5 با رمز یا زهرا (س) در منطقه شلمچه آغاز شد.
در این عملیات 200 گردان از سپاه که در سه قرارگاه عملیاتی سازماندهی شده بودند با عبور از منطقه آب گرفته شرق کانال پرورش ماهی و منطقه 5 ضلعی، موانع نفوذناپذیر دشمن را پشت سر گذاشتند و تا روز 7 بهمن ماه سال 65 ضمن انهدام بخش وسیعی از قوای دشمن تا غرب نهر جاسم پیشروی کردند.
متقابلا دشمن برای مقابله با قوای ایران یگانهایش را یکی پس از دیگری که در مجموع به بیش از 400 گردان می رسید وارد منطقه کرد و پس از نبرد سنگین با تحمل آسیب فراوان از ادامه نبرد باز ایستاد.
با موفقیت این عملیات که حضور نیروهای ایران را در حومه بصره در پی داشت، مخالفین پیروزی جمهوری اسلامی در جنگ درصدد بر آمدند تا با تصویب قطعنامه در شواری امنیت برای پایان جنگ متحد شدند.
لشکر 41 ثارا... با شرکت وسیع نیروهایش در عملیات کربلای 5 تعداد زیادی از فرماندهان دلاورش را در این عملیات از دست داد.
شهیدان میرحسینی، حاج یونس زنگیآبادی، تاجیک، زندی، قربانزاده، محمدیپور، رشیدی، بینا، اتحادی، دریجانی، ژاله، مشایخی، علی عابدینی و... از جمله فاتحان عملیات دشمنشکن کربلای 5 از استان کرمان بودهاند.
منبع : خبرگزاری ایسنا
لشکر 41 ثارا... کرمان در این عملیات تعداد زیادی از فرماندهان دلاورش را از دست داد هر چند عملیات کربلای 4 به اهداف تعیین شده نرسید، اما یک نتیجه بزرگ نظامی در پی داشت و آن اینکه راه نفوذ به مواضع مستحکم شرق بصره را نشان داد.
بر همین اساس بلافاصله پس از توقف عملیات کربلای 4، تلاش شبانه روزی فرماندهان سپاه برای طراحی عملیات و آماده سازی منطقه در یگان های رزم آغاز شد و سرانجام بامداد 19 دی 65 عملیات کربلای 5 با رمز یا زهرا (س) در منطقه شلمچه آغاز شد.
در این عملیات 200 گردان از سپاه که در سه قرارگاه عملیاتی سازماندهی شده بودند با عبور از منطقه آب گرفته شرق کانال پرورش ماهی و منطقه 5 ضلعی، موانع نفوذناپذیر دشمن را پشت سر گذاشتند و تا روز 7 بهمن ماه سال 65 ضمن انهدام بخش وسیعی از قوای دشمن تا غرب نهر جاسم پیشروی کردند.
متقابلا دشمن برای مقابله با قوای ایران یگانهایش را یکی پس از دیگری که در مجموع به بیش از 400 گردان می رسید وارد منطقه کرد و پس از نبرد سنگین با تحمل آسیب فراوان از ادامه نبرد باز ایستاد.
با موفقیت این عملیات که حضور نیروهای ایران را در حومه بصره در پی داشت، مخالفین پیروزی جمهوری اسلامی در جنگ درصدد بر آمدند تا با تصویب قطعنامه در شواری امنیت برای پایان جنگ متحد شدند.
لشکر 41 ثارا... با شرکت وسیع نیروهایش در عملیات کربلای 5 تعداد زیادی از فرماندهان دلاورش را در این عملیات از دست داد.
شهیدان میرحسینی، حاج یونس زنگیآبادی، تاجیک، زندی، قربانزاده، محمدیپور، رشیدی، بینا، اتحادی، دریجانی، ژاله، مشایخی، علی عابدینی و... از جمله فاتحان عملیات دشمنشکن کربلای 5 از استان کرمان بودهاند.
منبع : خبرگزاری ایسنا
پاينده باد ايران زنده باد ايراني
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]

- پست: 2653
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 2612 بار
- سپاسهای دریافتی: 5561 بار
- تماس:
محمود کاوه فرمانده لشگر ویژه 10سیدالشهدا علیه السلام سپاه پاسداران انقلاب اسلامی
[External Link Removed for Guests]
شهيد محمود كاوه سردار و فرمانده بزرگ لشگرويژه شهدا در سال 1340 در يكي از محلات محروم شهر مقدس مشهد(خيابان ضد)، درخانواده اي مذهبي و متدين چشم به جهان گشود و لذا از همان اوان كودكي ارزشها و سنن مذهبي آرام آرام در وجود او شكل مي گرفت و دست تقدير او را براي ايفاي مسؤوليت هاي خطير فردي و اجتماعي آينده آماده مي ساخت، پدرش كه از بازاريان خرده پا و متعهد مشهدي به شمار مي آمد و مي آيد از جمله افرادي بود كه در دوران اختناق به لحاظ اين كه مقلد حضرت امام (قدس الله نفسه الزكيه) بود با روحانيون مبارز و برجسته اي همچون حضرت آيت الله خامنه اي، شهيد هاشمي نژاد و شهيد كامياب حشر و نشر داشت. او كه آگاهانه در تلاش ارتقاء سطح ديني تنها فرزند پسرش بود، محمود كوچك را همراه خويش به مراسم و محافل مذهبي مي برد و البته همان محافل و بعدها كلاسها در ساختمان رفيع شخصيت مبارزاتي و خلوص علمي كاوه تاثيرات برجسته اي، بجاي گذارد به نحوي كه خود شهيد از آن خاطرات شيرين گاه و بيگاه ياد نموده و بدانها افتخار مي ورزيد.
كاوه تحصيلات خويش را با توجه به چنين مقدماتي از دبستان آغاز نمود و با اتمام دوره راهنمايي تحصيلي بنا بر علاقه وافري كه به كسب علوم ديني در حوزه هاي نور و معرفت داشت دروس حوزوي را برگزيد و چندي نيز در اين وادي به سلوك پرداخت.
باري، اگر چه شهيد كاوه بهره هاي ميموني از دوران كوتاه تحصيل در مراحل مقدماتي حوزه برد وليكن ظاهرا بدين نتيجه رسيده بود كه اگر با اخذ مدرك دوران پاياني دبيرستاني گام در اين وادي مقدس بگذارد، مؤفقتر خواهد بود و لذا با اين اميد كه در آينده و بعد از كسب مدرك ديپلم به ادامه دروس حوزوي بپردازد، به تحصيل كلاسيك متوسطه بازگشت.
دركشاكش همين دوران اخير از زندگي شهيد بود كه آرام آرام حاصل بيش از يك دهه روشنگري و مبارزه و تلاش و زندان و تبعيد حضرت امام (ره) و اصحاب وفادارش، مي رفت تا در قالب نهضتي شگرف و اعجاب بر انگيز يعني انقلاب اسلامي نمودار گردد. شهيد كاوه در آن روزگار جواني پر نشاط، فعال و مذهبي بود، كه لحظه اي آرام و قرار نداشت و در تمامي صحنه هاي انقلاب حضور فعال داشت. زندگي در مرحله اي متوسط و خاكي همچون خيابان ضد و حشر و نشر با طبقات محروم يا متوسط جامعه از وي چهره اي فعال، ورزشكاري خاكي و پر جنب و جوش ساخته بود و همين آمادگي هاي جسماني مزيد بر تمهيدات روحاني مذهبي بود كه ايشان تاب و توان فوق العاده اي در كوران انقلاب از خود نشان مي داد. شهيد كاوه در آن روزگار با شركت در كلاسها و محافل درسي مسجد جواد و امام حسن مجتبي، گاه انفرادي گاه به همراه پدر بزرگوار خويش، از هدايتها و تعاليم حضرت آيت الله خامنه اي كه در آن روزگار با عنوان(حاج سيد علي آقا) قطب مبارزات مردم مشهد به شمار مي رفتند، بهره هاي فراوان برد. او در محضر شهيدان حجه الاسلام هاشمي نژاد و حجه الاسلام كامياب نيز حاضر مي شد و ره توشه هاي همين تعاليم را با خود به محيط دبيرستان و ميان دانش آموزان منتقل مي نمود و همين ويژگي ها، مشخصات و دانسته ها بود كه وي را به عنوان يكي از محورهاي مبارزه در دبيرستان مي شناسند.
كاوه در اين دوران نوجواني بيش نبود و حال آن كه همه آنان كه از نزديك با وي آشنايي داشتند، مي دانند كه خود را وقف انقلاب كرده بود وآرامش را براي وي محلي از اعراب نداشت. در پخش اعلاميه هاي حضرت امام چه در درون دبيرستان و چه در محيط هاي ديگر تلاش مي نمود و در درگيريها با مزدوران رژيم شاه و راهپيماييها به همراه پدر بزرگوارش فعالانه شركت ميجست. چهاراه شهدا، خسروي، ميدان شهدا، كوچه ملك، اطراف حرم مطهر، و ....جاي در جاي خاطرات و تلاشها و مقاومتهاي او را به همراه مردم سلحشور مشهد، ثبت و ضبط نموده است و آنان كه در حادثه محاصره مسجد الرضا (ع) در خيابان بهار حضور داشتند و تهاجم سبعانه مزدوران نظامي و چماق كش و لجاره هاي پهلوي را به ياد دارند، اگر قدري عميقتر به خاطرات خويش رجوع كنند، جوانكي را به ياد مي آورند كه سوار بر موتور گازي قراضه خويش از ميان صف مزدوران رژيم مي گذشت و به يكباره شعار مرگ بر شاه و درود بر خميني سر مي داد.
شهيد كاوه همچون همه مردم حزب اللهي و شريف مشهد در تمامي عرصه هاي مقابله با رژيم آدمكش و تا دندان مسلح پهلوي حضوري فعال داشت و لذا با پيروزي انقلاب كه او نيز خود را مانند بسياري ديگر در آن شريك مي دانست جهت حفظ و حراست انقلاب اسلامي در خود احساس مسؤوليتي بزرگ مي نمود از اين رو و بنا برتوصيه هاي حضرت آيت الله خامنه اي، جزو اولين عناصر مؤمن، متعهد و خدايي اسلامي بود كه به سپاه پاسداران انقلاب اسلامي پيوست.
كاوه با آن آمادگي ها و مشخصات، چون به لباس سبز پاسداري از انقلاب اسلامي درآمد، شوكتي ديگر يافت، اگرچه در اوان ورود وي به سلك پاسداران انقلاب اسلامي، چندان كسي گمان نمي برد كه آن پاسدار نوجوان نوخط، روزگاري به سرداري رشيد مالك اشتر گونه اي غرور آفرين مبدل خواهد شد و موجبات افتخار و سربلندي انقلاب اسلامي، شهر مقدس و به ويژه خاندان بزرگوارش را فراهم خواهد آورد، سردار بزرگي كه هم امروز آزادي و امنيت بخش بزرگي از زر خيزترين مناطق مسلمان و كردنشين كشور اسلامي مان، مديون و مرهون رشادتها و مجاهدات وي و ياران گمنام ديگرش مي باشد، سرداري كه ابتدا بسيجي گونه به كردستان رخت بر كشيد و پس از چندي به ديگر سرداران شهيد سپاه همچون(شهيد بروجردي) مسيح كردستان پهلو زد و بيرق فرو افتاده فرماندهي آن بزرگواران عاشق را بر افراشت و جاي خالي آنها را پر نمود، سرداري كه بعد ازشهادتش عاليرتبه ترين فرماندهان نظامي ارتش و سپاه و بلند مرتبه ترين مسؤولان دفاع مقدس به ارزشهاي فوق العادة وجودي وي اعتراف نمودند و پر نمودن خلاء وي را سخت و صعب دانستند.
باري، زندگي نظامي و چريكي كاوه با ورود به سپاه آغاز گرديد. او ابتدا شش ماه در سپاه مشهد خدمت نمود و آنگاه كه استعداد و علائق رزمي و جهادي وي براي مسؤولان سپاه در مشهد آشكار گرديد، براي يك دوره شش ماهه چريكي عازم تهران شد و در بازگشت به امر آموزش نظامي برادران سپاه و بسيج پرداخت. هنوز چندي از دوران تدريس فنون نظامي وي در پادگانهاي آموزشي نگذشته بود كه طي يك ماموريت شش ماهه جهت حفاظت از بيت شريف حضرت امام رضوان الله تعالي عليه به تهران عزيمت نمود و پس از طي ماموريت خاطره انگيز و شيرينش و با شروع جنگ تحميلي عازم جبهه هاي جنوب گرديد و البته با توجه به استعدادها و توان رزمي و تخصصي اش در آن بحبوحه بسيار مثمر ثمر واقع شد.
د رآن دوران تعميم آموزش هاي چريكي و رزمي در بين آحاد مردم حزب الله، جدا مشهود بود، چه اين كه در شرايط غافلگيري نيروهاي نظامي و دفاعي كشور، ورود مردم به عرصه هاي نبرد ميتوانست معادله نظامي را (همچنان كه بعدها شاهد آن بوديم) به نفع جمهوري اسلامي تغيير دهد، و لذا با همه تمايلي كه شهيد به ماندن در جبهه هاي نبرد داشت، بار ديگر براي آموزش برادران سپاه وبسيج به مشهد فراخوانده شد و در زمينه آموزش بار ديگر مشغول گرديد، وليكن جان بي تاب آن چريك كار آزموده و معتقد (اگر چه در حال آموزش نظامي و تمهيد و مسلح نمودن بسيجيان و پاسداران بود) در شهر آرام نميگرفت و لذا به هر قيمتي كه شده در تلاش بود تا خود را به عرصه هاي خون و آتش برساند و از شرافت ميهن حسين(ع) پاسداري كند.
بدين ترتيب بود كه قفس شهر را تحمل نيارست. اين بار عازم ديار محروم، مظلوم و گروهك گزيده و جنگ زده كردستان گرديد. كردستان در آن زمان دچار مشكلات و شرايط تحميلي فوق العاده اي بود. از يك سوتمام نوار مرزي كردستان درگير با جنگي نابرابر و تحميلي ميان استكبار جهاني به مزدوري رژيم بعث عراق با مدافعان مظلوم جمهوري اسلامي بود و از ديگر سو، چپ نماهاي آمريكايي و روسي از فرصت به دست آمده پس از پيروزي انقلاب به ويژه زمينه هاي موجود در منطقه كه بر اثر اهمال و عملكردهاي به شدت ضعيف و بعضا مشكوك برخي عناصر منتخب دولت موقت در آن منطقه، سوء بهره برداري تمام نموده و به آشوب و نا امني تحت عنوان استقلال طلبي و خود مختاري دامن مي زدند. در اين ميان تنها و تنها برادران رشيد سپاه پاسداران انقلاب اسلامي بودند كه به مدد پشتيباني اندك ارتش (كه در آن شرايط و با وجود عناصري همچون بني صدر و ژنرالهاي ابقاء شده شاه، از كارايي چنداني برخوردار نبود) توانستند تا حدودي در مقابل موج فراگير تبليغات و تهاجمات ضد انقلاب كه بعضا برخي از مردم منطقه را نيز فريفته بود، مقاومت نموده و حداقل حوزه هاي كوچك تحت نفوذ و ماموريت خويش را حفظ نمايند.
بدينگونه بود كه شهيد كاوه به عنوان كادر نيروهايي كه از استان خراسان جهت آزادسازي شهر بوكان عازم كردستان بودند راهي كردستان گرديد.
او در بدو ورود به كردستان به عنوان فرمانده يك گروه 12 نفره برگزيده شد و سپس با لياقتها و شجاعتهايي كه از خود نشان داد به عنوان مسؤول گروهان ضربت سپاه سقز منصوب گرديد. بعد از چند عمليات غافلگير كننده به فرماندهي عمليات سپاه سقز نائل آمد. در اين زمان بود كه با ناباوري همگان همراه تعداد بسيار قليلي نيرو در عين كار شكني هاي بني صدر و باند نفوذي اش عمليات آزادسازي مرز بسطام را با شهامت غير قابل وصفي طرح ريزي و چهل و پنج كيلومتر جاده مرزي را طي يك مرحله و در عرض بيست و چهار ساعت در قلب منطقه تحت نفوذ ضد انقلاب به همراه ديگر يارانش آزاد كرد، با انجام اين عمليات يكي از راههاي مهم ارتباط تغذيه ضد انقلاب داخلي با بعثيون متجاوز بسته شد و تعداد زيادي از آنان نابود شدند. اين عمليات نه براي بعثيون و عمال داخلي شان(كه در مقابل تهاجم غافلگير كننده او جز تسليم و يا نابودي راهي نداشتند) و نه براي نيروهاي خودي، به راحتي قابل باور نبود و اين عمليات موفق در آن شرايط كه گاه با اصل پيروزي هاي به دست آمده را مورد ترديد قرار مي دادند! ودر آن زمان كه سپاه از طرف بني صدر و دار و دسته خائنش به عدم تخصص در جنگ متهم مي شد اهميت فوق العاده اي داشت. كاوه نيز از يورش تبليغاتي آنها در امان نبود. اما اين كارشكنيها و تبليغات سوء در روحيه خلل ناپذير كاوه كوچكترين اثري نداشت، بلكه با همكاري تني چند از برادران متعهد از جمله سرتيپ صياد شيرازي (كه در آن زمان درجه سرگردي داشت) نقشه آزادسازي بوكان را طرح ريزي كردند. نقشه اي كه باز هم با كارشكني هاي بني صدر خائن و باندش عملي نشد و به دنبال آن سرگرد صياد شيرازي را توبيخ و بعد از خلع يك درجه از فرماندهي عمليات لشگر كردستان بر كنار كردند. اين دسائس البته هيچ گونه خللي در اراده كاوه جهت پاكسازي و حاكميت نظام جمهوري اسلامي در كردستان به وجود نياورد بلكه با به كار بندي فنون تاكتيك رزم در شب، ضد انقلاب را در تنگناي سختي قرار داد كه شايد بتوان او را بنيان گذار استفاده از اين تاكتيك دركردستان دانست.
عمليات پي در پي كه از سوي وي طرح ريزي و اجرا مي شد عرصه را بر ضد انقلاب تنگ ساخت. تا جايي كه بالا خره در مرحله اول براي زنده يا مرده كاوه سيصد هزار تومان و در مرتبه دوم براي سر او نيم ميليون جايزه تعيين نموده و تيمهاي متعددي جهت ترور او مامور شدند كه به لطف اللهي هيچ كدام موفق به انجام نيت شوم خود نگرديدند. اين عمل نشان از دلهره اي بود كه كاوه در قلب ضد انقلاب كردستان ايجاد كرده بود .
در اين مدت با همه كار شكني ها و تهديدها دو بار تا آستانه آزاد سازي شهر بوكان پيش رفت و 17 كيلومتر از جاده سقز به بوكان را پاكسازي كرده و آزاد ساخت. هر جا نام كاوه در ميان بود ضد انقلاب از ترس به مخفي گاهها مي گريخت، آنها خوب مي دانستند كه در مقابل شجاعت، جسارت، كارداني و تدابير خاص عملياتي و ايمان شگرف او تاب مقاومت ندارند در اين زمان بود كه جسارتهاي بني صدر از حد مي گذشت و لذا با عزل وي اولين اقدام شهيد كاوه آزاد سازي شهر بوكان بود، كه به فرماندهي سردار شهيد ناصر كاظمي صورت گرفت.
از اين زمان به بعد موج پاكسازي جدي و همه جانبه كردستان با همت شهيد محمد بروجردي، شهيد ناصر كاظمي و شهيد محمود كاوه هر چه كوبنده تر آغاز گرديد. عمليات بعدي با وجود آغاز فصل زمستان در محور استراتژيك و مرزي بانه به سردشت به اجرا در آمد، هدف اين عمليات شكستن محاصره شهر سردشت و ايجاد ارتباط بين سردشت و ديگر شهرهاي كردستان از طريق راه زميني بود. در اين عملیات شهيد كاوه به عنوان مسئول محور حماسه هايي آفريد كه ذكر همه آنها ميسر نيست و بالا خره نيز اين عمليات به آزادسازي جاده بانه به سردشت و شكستن محاصره شهر سردشت منجر شد همچنين در اين عمليات، زمينه تشكيل تيپ ويژه شهدا نيز فراهم گرديد زيرا برادراني مانند شهيد بروجردي و شهيد كاظمي با شهيد كاوه، شهيد گنجي زاده و شهيد قمي بيشتر آشنا شده و اسكلت بندي تيپ را با انتخاب نيروهاي زبده و ورزيده اين عمليات پي ريختند.
از اوايل سال61 به همت همين برادران، تيپ ويژه شهدا جهت پاكسازي و انهدام كامل بقاياي ضد انقلاب از كردستان تاسيس گرديد.
خبر تاسيس اين تيپ و اينكه شهيد كاوه به عنوان فرمانده عمليات تيپ در نظر گرفته شده مانند توپ در كردستان صدا و ضد انقلاب را دچار هراس و ياس كامل نمود. راديوهاي بيگانه نيز طبق معمول با پخش اكاذيب سعي در مخدوش ساختن تيپ ويژه شهدا نمودند، به عنوان نمونه راديو عراق گفت: ايران چند نفر از پاسداران خود را به اسرائيل فرستاده تا طي يك دوره شش ماهه جهت سركوب خلق كرد آموزشهاي مخصوص را فرا گيرند !!
راديوهاي ديگر نيز با تعابيري كم و بيش اين چنين از تاسيس تيپ ويژه شهدا كه به ياد و بزرگداشت شهداي مظلوم كردستان چنين نام گرفته بود خبر دادند.
آري، تيپ ويژه شهدا با داشتن سرداراني اينچنين كار آزموده، شجاع، پرتحرك، و سلحشور كه تا نيل به هدف، دمي آسايش و راحت را بر خود حرام كرده بودند، توانست در مدتي كوتاه تشكيل شده و فتوحات خود را همزمان با پيروزيهاي بزرگ رزمندگان اسلام در جبهه هاي جنوب آغاز نمايد.
اولين عمليات تيپ ويژه شهدا آزادسازي سد استراتژيك بوكان و جاده 47 كيلومتري آن بود كه در آن زمان به وسيله رياست محترم مجلس شوراي اسلامي حجه الاسلام والمسلمين هاشمي رفسنجاني و مهندس مير حسين موسوي نخست وزير به عنوان يك پيروزي مهم و تعين كننده عليه ضد انقلاب داخلي ستوده شد.
بعد از آن بلا فاصله عمليات آزادسازي جاده صائين دژ به تكاب آغاز شد. اين عمليات هم با پيروزي كامل، بار ديگر ضد انقلابيون خائن را مستاصل نمود.
آوازه تيپ ويژه شهدا فرماندهان و عملياتهاي شگفت آورش آنچنان ضد انقلاب را متحير ساخت كه به كلي روحيه خود را از دست داده و در مقابل هر يورش رزمندگان اسلام خصوصا اگر مطلع مي شدند كه تيپ ويژه شهدا در مقابلشان قرار دارد و يا كاوه فرماندهي عمليات را به عهده دارد، فرار را بر قرار ترجيح داده و مي دانستند كه مقاومت در مقابل كاوه بر ايشان جز خسارت و انهدام فايده اي در بر نخواهد داشت. به همين علت تيپ ويژه سعي داشت ضد انقلاب را از حضورش در مناطق مورد نظر براي اجراي عمليات غافل نگه دارد تا در يك مصاف رو در رو ضربات كوبنده خود را پيش از فرار بر آنان وارد سازد.
پس از آزاد ساختن جاده صائين دژ به تكاب، تيپ ويژه شهدا در يك عمليات حيرت انگيز ديگر، منطقه كليه واشتوزنگ را در يك مرحله پاكسازي كرد، به طوري كه ضد انقلاب مجبور شد زندان خود را در منطقه تخليه كرده و به طرف خاك عراق عقب نشيني نمايد.
در چنين شرايطي تيپ ويژه شهدا با سازمان منسجم و تجربه هاي به دست آمده از عملياتهاي متعدد و بزرگ قبلي و به كار گيري تاكتيكهاي جنگ چريكي و سرعت عمل در غافلگيري دشمن، توان آن را يافته بود تا ضربه اساسي را كه پايان دهنده فتنه ضد انقلاب باشد به آنها وارد سازد. در این راستا طرح و برنامه آزادسازي محور استراتژيك مرزي پيرانشهر به سردشت كه قطب سياسي، نظامي به شمار آمده و مركزيت ضد انقلاب در آن قرار داشت ريخته شد. انجام اين عمليات به منزله در هم شكستن ستون فقرات ضد انقلاب در كردستان بود، البته همه كساني كه دست اندركار مبارزه با ضد انقلاب در كردستان بودند پاكسازي اين محور را بس مشكل و حتي محال دانسته با توجه به در پيش بودن فصل سرما و زمستان، انجام عمليات را گاه بيهوده و خطرناك مي دانستند در حاليكه شهيد كاوه به اتفاق ديگر بنيانگذاران تيپ ويژه شهدا عزمي جزم براي انجام اين عمليات داشته و بر اين اعتقاد بودند كه دشمن را نبايد لحظه اي مهلت داد و لذا با توكل به خدا عمليات آزادسازي محور پيرانشهر سردشت را آغاز كردند. در اين عمليات ضد انقلاب نيز تمامي توان خود را عليه تيپ ويژه شهدا بسيج كرد و حتي بعثيون عراق به آنها كمك كردند و در عين حال سه ماه جنگ مداوم و شانزده مرحله عمليات مؤفقيت آميز به آزادسازي محور پيرانشهر سردشت و الحاق نيروهاي اين دو شهر، در هم كوبيده شدن مركز تيمهاي ضد انقلاب و انهدام مركز راديويي آنها، آزادسازي ارتفاعات استراتژيك مرزي منطقه مانند آلواتان و جاسوسان و آزادسازي زندان دولهتو و انهدام ادوات و امكانات فراوان آنها و كشتن بيش از 750 نفر از ضد انقلاب و آزادسازي بيش از 120 كيلومتر جاده انجاميد و عمليات به پيروزی كامل رسيد.
اين فتح بزرگ به منزله فتح الفتوح نبردهاي كردستان بوده و انعكاس جهاني آن با سيل دروغ و بهتان راديوهاي بيگانه جهت خدشه دار ساختن اين واقعيت همراه بود. نقش اصلي و اساسي در اين عمليات را شهيد محمود كاوه بر عهده داشت، زيرا در طي مرحله اول و دوم عمليات اولين و دومين فرمانده تيپ ويژه شهدا، برادر ناصر كاظمي و برادر محمد گنجي زاده به فيض شهادت نائل آمدند و از آن به بعد فرماندهي عمليات را شهيد كاوه به عهده گرفت و نگذاشت كه اين شهادتها حتي لحظه اي روند عمليات را كند يا متوقف سازد. حتي زماني كه معاونش برادر عباس ولي نژاد در مرحله ما قبل آخر به شهادت رسيد هيچگونه خللي در اراده آهنيش جهت پاكسازي محور راه نيافت و در زير بارش برف شديد به عمليات ادامه داد چه اينكه به خوبي مي دانست كه پيام تمام آن خونهاي پاك، تاكيد بر ادامه روند ريشه كن سازي ضد انقلاب از كردستان است.
تعداد عملياتهايي كه به وسيله شهيد كاوه عليه ضد انقلاب فرماندهي شده آنقدر زياد است كه ذكر نام تمامي آنها در اينجا ميسر نيست. شهيد كاوه،پس از به نتيجه رساندن زحمات مظلومانه چريكهاي مجاهد اسلام در كردستان، جهت تحقق بخشيدن به سخن حضرت آيت الله خامنه اي كه فرموده بودند: تيپ شهدا فقط تيپ كردستان نيست بلكه تيپ نياز و دعوت به مبارزه است. براي به كارگيري تيپ در عملياتهاي ويژه برون مرزي اصرار داشت تا با استفاده هرچه بيشتر از تخصص هاي پارتيزاني در زمينه جنگ ايران و عراق ضربات كوبنده اي به رژيم بعث عفلقي وارد سازد.
بدين ترتيب در سال 62 تيپ ويژه در اولين عمليات برون مرزي خود(والفجر2) شركت كرد و از آن به بعد در عمده عملياتهاي برون مرزي چون والفجر 3 ـ والفجر 4 ـ عمليات بدرـ قادرـ والفجر9 ـ شركت فعال و افتخار آفرين داشت.
شهيد كاوه هميشه راهگشاي عملياتها بود، هر جايي كه كار گره مي خورد او گره گشا بود هر كجا كه از عزم وارده رزمندگان كاسته مي شد، اراده پولادين شهيد كاوه به همه آن عزيزان روحيه اي تازه مي بخشيد.
او شايد جوانترين فرمانده ايراني باشد که دررده فرماندهی لشگرحضورداشت. در آغاز جنگ محمود 19 ساله بودکه در كردستان فرمانده يك گروه 12 نفره شدو در آزادسازي شهر بوكان شجاعت بينظيري از خود نشان داد.
بعد از فتح بوكان، او به فرماندهي عمليات سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در شهرستان سقز منصوب شد و بلافاصله طرح آزادسازي منطقه مرزي بسطام را طرحريزي و 45 كيلومتر جاده مرزي را در مدت 23 ساعت از اشغال ضدانقلاب آزاد كرد. بعد از آن با تشكيل تيپ ويژه شهدا به فرماندهي عمليات اين تيپ منصوب شد و پس از مدتي فرمانده اين تيپ شد ، در حاليكه 22 سال بيشتر نداشت، در سمت فرماندهي اين تيپ كه بعد از مدتي به دليل عملكرد تحسين برانگيز در جنگ به لشگر ويژه شهدا ارتقاء يافت، در عمليات برونمرزي والفجر 2، عمليات سردشت، عمليات بدر، عمليات قادر و عمليات والفجر 9 به همراه نيروهايش حضوري فعال و تأثيرگذار داشت.
سرانجام زندگي اين اسطوره ملي با افتخار و شهادت بود. در دهم شهريور ماه 1365 او بر روي قله 259 حاج عمران مشغول هدايت نيروهايش به سمت جبهه دشمن بود كه با اصابت تركش گلوله توپ به شهادت رسيد و ايران اسلامي را از داشتن ابرمردي محروم كرد كه در طول 25 سال عمر با بركت، منشأ خدمات و افتخارات زيادي بود ؛افتخاراتی كه خيلي از آن در خاك تفتيده جبهه ها مانده است. شهيد سرتيپ حسن آبشناسان فرمانده لشكر 23 نوهد ارتش جمهوري اسلامي ايران در دوران دفاع مقدس درباره كاوه گفته است: « اگر در دنيا يك چريك پاكباخته و دلباخته به اسلام و امامخميني (ره) وجود داشته باشد، محمود كاوه است. هر رزمندهاي كه ميخواهد خوب پخته و آبديده شود بايد به تيپ ويژه شهدا و نزد او برود».
نام: محمود
تاریخ ازدواج:1363
نام خانوادگی:کاوه
مشخصات همسر:فاطمه عمادالاسلامی/1342
نام پدر:محمد
ثمره ازدواج:یک فرزند (زهرا)
نام مادر: ماه نساء
تاریخ ورود به سپاه:15/3/1358
شماره شناسنامه:1200 موالید
کد پاسداری: 7/0803629
تاریخ تولد: اول خرداد 1340
درصد جانبازی:عدم مراجعه برای تعیین درصد
محل تولد:مشهد
آخرین مسئولیت: فرمانده لشگر 55 ویژه شهدا
محل سکونت والدین:مشهد
تاریخ شهادت:11/6/1365 منطقه عملیاتی کربلای دو ، ارتفاعات 2519
تحصیلات:سوم دبیرستان
علت شهادت:اصابت ترکش به سر
وضعیت تأهل:متأهل
مزار:مشهد ، بهشت رضا ، قطعه شهدا
سوابق مسئولیتی
مربی آموزش نظامی
15/3/1358
2/6/1359
مسئول محافظین بیت امام (ره)
3/6/1359
3/8/1359
مربی آموزش نظامی
4/8/1359
22/9/1359
مسئول عملیات سقز
23/9/1359
7/12/1360
مسئول عملیات تیپ ویژه شهدا
8/12/1360
31/4/1361
فرمانده تیپ ویژه شهدا
1/5/1361
1/2/1365
فرمانده لشگر ویژه شهدا
2/2/1365
18/6/1365
اصابت گلوله به ناحیه شکم اسفند ماه 1361 پاکسازی روستای محمد شاه از توابع مهاباد
اصابت گلوله به ناحیه شانه چپ مرداد ماه 1363 پاکسازی منطقه عمومی دارلک از توابع مهاباد
اصابت ترکش به ناحیه دست راست وسر بهمن ماه 1363 منطقه عملیاتی بدر
اصابت ترکش به صورت اسفند ماه 1364 منطقه عملیاتی والفجر
اصابت 12 ترکش نارنجک به ناحیه سر اردیبهشت 1365 منطقه عمومی حاج عمران عراق موسوم به تک حاج عمران
سوابق آموزشی
سردار شهید محمود کاوه فقط در سال 1358 یک دوره آموزش عمومی و نیز آموزش جنگ های نامنظم را به مدت چهار ماه به همراه سه نفر دیگر از کادر سپاه پاسداران انقلاب اسلامی خراسان در پادگان امام علی (علیه السلام ) گذرانده است.
1340 ولادت در اول خرداد ماه ، مشهد مقدس
1346 تحصیل در حوزه علمیه
1352 تحصیل در مدرسه راهنمایی
1355 تحصیل در دبیرستان خوش نیت
1357 آغاز انقلاب اسلامی ملت ایران
1358 عضویت در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی
1358 مربی پادگان آموزش نظامی سردادور
1358 اعزام به تهران جهت گذراندن دوره چریکی
1359 عزیمت به جماران و سرپرستی گروه حفاظت از بیت امام خمینی (ره)
1359 عزیمت به جبهه های جنوب
1359 عزیمت به کردستان و سرپرستی گروه پاسداران اعزامی به سقز
1359 فرمانده گروهان اسکورت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی سقز
1360 فرمانده عملیات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی سقز
1360 قائم مقام فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامی سقز
1360 فرمانده عملیات تیپ ویژه شهدا
1361 مجروحیت در عملیات پاکسازی منطقه محمد شاه مهاباد از ناحیه شکم
1362 فرمانده تیپ ویژه شهدا
1363 ازدواج با خانم فاطمه عماد الاسلامی
1363 تولد تنها فرزندش زهرا کاوه
1363 مجروحیت در عملیات پاکسازی منطقه دارلک مهاباد از ناحیه کتف
1363 مجروحیت در عملیات بدر از ناحیه دست
1364 مجروحیت در عملیات قادر از ناحیه دست
1365 فرمانده لشگر ویژه شهدا
1365 مجروحیت در تک حاج عمران از ناحیه سر
1365 شهادت در یازدهم شهریور بر روی ارتفاعات 259 حاج عمران
منبع : سايت جامع دفاع مقدس
[External Link Removed for Guests]
شهيد محمود كاوه سردار و فرمانده بزرگ لشگرويژه شهدا در سال 1340 در يكي از محلات محروم شهر مقدس مشهد(خيابان ضد)، درخانواده اي مذهبي و متدين چشم به جهان گشود و لذا از همان اوان كودكي ارزشها و سنن مذهبي آرام آرام در وجود او شكل مي گرفت و دست تقدير او را براي ايفاي مسؤوليت هاي خطير فردي و اجتماعي آينده آماده مي ساخت، پدرش كه از بازاريان خرده پا و متعهد مشهدي به شمار مي آمد و مي آيد از جمله افرادي بود كه در دوران اختناق به لحاظ اين كه مقلد حضرت امام (قدس الله نفسه الزكيه) بود با روحانيون مبارز و برجسته اي همچون حضرت آيت الله خامنه اي، شهيد هاشمي نژاد و شهيد كامياب حشر و نشر داشت. او كه آگاهانه در تلاش ارتقاء سطح ديني تنها فرزند پسرش بود، محمود كوچك را همراه خويش به مراسم و محافل مذهبي مي برد و البته همان محافل و بعدها كلاسها در ساختمان رفيع شخصيت مبارزاتي و خلوص علمي كاوه تاثيرات برجسته اي، بجاي گذارد به نحوي كه خود شهيد از آن خاطرات شيرين گاه و بيگاه ياد نموده و بدانها افتخار مي ورزيد.
كاوه تحصيلات خويش را با توجه به چنين مقدماتي از دبستان آغاز نمود و با اتمام دوره راهنمايي تحصيلي بنا بر علاقه وافري كه به كسب علوم ديني در حوزه هاي نور و معرفت داشت دروس حوزوي را برگزيد و چندي نيز در اين وادي به سلوك پرداخت.
باري، اگر چه شهيد كاوه بهره هاي ميموني از دوران كوتاه تحصيل در مراحل مقدماتي حوزه برد وليكن ظاهرا بدين نتيجه رسيده بود كه اگر با اخذ مدرك دوران پاياني دبيرستاني گام در اين وادي مقدس بگذارد، مؤفقتر خواهد بود و لذا با اين اميد كه در آينده و بعد از كسب مدرك ديپلم به ادامه دروس حوزوي بپردازد، به تحصيل كلاسيك متوسطه بازگشت.
دركشاكش همين دوران اخير از زندگي شهيد بود كه آرام آرام حاصل بيش از يك دهه روشنگري و مبارزه و تلاش و زندان و تبعيد حضرت امام (ره) و اصحاب وفادارش، مي رفت تا در قالب نهضتي شگرف و اعجاب بر انگيز يعني انقلاب اسلامي نمودار گردد. شهيد كاوه در آن روزگار جواني پر نشاط، فعال و مذهبي بود، كه لحظه اي آرام و قرار نداشت و در تمامي صحنه هاي انقلاب حضور فعال داشت. زندگي در مرحله اي متوسط و خاكي همچون خيابان ضد و حشر و نشر با طبقات محروم يا متوسط جامعه از وي چهره اي فعال، ورزشكاري خاكي و پر جنب و جوش ساخته بود و همين آمادگي هاي جسماني مزيد بر تمهيدات روحاني مذهبي بود كه ايشان تاب و توان فوق العاده اي در كوران انقلاب از خود نشان مي داد. شهيد كاوه در آن روزگار با شركت در كلاسها و محافل درسي مسجد جواد و امام حسن مجتبي، گاه انفرادي گاه به همراه پدر بزرگوار خويش، از هدايتها و تعاليم حضرت آيت الله خامنه اي كه در آن روزگار با عنوان(حاج سيد علي آقا) قطب مبارزات مردم مشهد به شمار مي رفتند، بهره هاي فراوان برد. او در محضر شهيدان حجه الاسلام هاشمي نژاد و حجه الاسلام كامياب نيز حاضر مي شد و ره توشه هاي همين تعاليم را با خود به محيط دبيرستان و ميان دانش آموزان منتقل مي نمود و همين ويژگي ها، مشخصات و دانسته ها بود كه وي را به عنوان يكي از محورهاي مبارزه در دبيرستان مي شناسند.
كاوه در اين دوران نوجواني بيش نبود و حال آن كه همه آنان كه از نزديك با وي آشنايي داشتند، مي دانند كه خود را وقف انقلاب كرده بود وآرامش را براي وي محلي از اعراب نداشت. در پخش اعلاميه هاي حضرت امام چه در درون دبيرستان و چه در محيط هاي ديگر تلاش مي نمود و در درگيريها با مزدوران رژيم شاه و راهپيماييها به همراه پدر بزرگوارش فعالانه شركت ميجست. چهاراه شهدا، خسروي، ميدان شهدا، كوچه ملك، اطراف حرم مطهر، و ....جاي در جاي خاطرات و تلاشها و مقاومتهاي او را به همراه مردم سلحشور مشهد، ثبت و ضبط نموده است و آنان كه در حادثه محاصره مسجد الرضا (ع) در خيابان بهار حضور داشتند و تهاجم سبعانه مزدوران نظامي و چماق كش و لجاره هاي پهلوي را به ياد دارند، اگر قدري عميقتر به خاطرات خويش رجوع كنند، جوانكي را به ياد مي آورند كه سوار بر موتور گازي قراضه خويش از ميان صف مزدوران رژيم مي گذشت و به يكباره شعار مرگ بر شاه و درود بر خميني سر مي داد.
شهيد كاوه همچون همه مردم حزب اللهي و شريف مشهد در تمامي عرصه هاي مقابله با رژيم آدمكش و تا دندان مسلح پهلوي حضوري فعال داشت و لذا با پيروزي انقلاب كه او نيز خود را مانند بسياري ديگر در آن شريك مي دانست جهت حفظ و حراست انقلاب اسلامي در خود احساس مسؤوليتي بزرگ مي نمود از اين رو و بنا برتوصيه هاي حضرت آيت الله خامنه اي، جزو اولين عناصر مؤمن، متعهد و خدايي اسلامي بود كه به سپاه پاسداران انقلاب اسلامي پيوست.
كاوه با آن آمادگي ها و مشخصات، چون به لباس سبز پاسداري از انقلاب اسلامي درآمد، شوكتي ديگر يافت، اگرچه در اوان ورود وي به سلك پاسداران انقلاب اسلامي، چندان كسي گمان نمي برد كه آن پاسدار نوجوان نوخط، روزگاري به سرداري رشيد مالك اشتر گونه اي غرور آفرين مبدل خواهد شد و موجبات افتخار و سربلندي انقلاب اسلامي، شهر مقدس و به ويژه خاندان بزرگوارش را فراهم خواهد آورد، سردار بزرگي كه هم امروز آزادي و امنيت بخش بزرگي از زر خيزترين مناطق مسلمان و كردنشين كشور اسلامي مان، مديون و مرهون رشادتها و مجاهدات وي و ياران گمنام ديگرش مي باشد، سرداري كه ابتدا بسيجي گونه به كردستان رخت بر كشيد و پس از چندي به ديگر سرداران شهيد سپاه همچون(شهيد بروجردي) مسيح كردستان پهلو زد و بيرق فرو افتاده فرماندهي آن بزرگواران عاشق را بر افراشت و جاي خالي آنها را پر نمود، سرداري كه بعد ازشهادتش عاليرتبه ترين فرماندهان نظامي ارتش و سپاه و بلند مرتبه ترين مسؤولان دفاع مقدس به ارزشهاي فوق العادة وجودي وي اعتراف نمودند و پر نمودن خلاء وي را سخت و صعب دانستند.
باري، زندگي نظامي و چريكي كاوه با ورود به سپاه آغاز گرديد. او ابتدا شش ماه در سپاه مشهد خدمت نمود و آنگاه كه استعداد و علائق رزمي و جهادي وي براي مسؤولان سپاه در مشهد آشكار گرديد، براي يك دوره شش ماهه چريكي عازم تهران شد و در بازگشت به امر آموزش نظامي برادران سپاه و بسيج پرداخت. هنوز چندي از دوران تدريس فنون نظامي وي در پادگانهاي آموزشي نگذشته بود كه طي يك ماموريت شش ماهه جهت حفاظت از بيت شريف حضرت امام رضوان الله تعالي عليه به تهران عزيمت نمود و پس از طي ماموريت خاطره انگيز و شيرينش و با شروع جنگ تحميلي عازم جبهه هاي جنوب گرديد و البته با توجه به استعدادها و توان رزمي و تخصصي اش در آن بحبوحه بسيار مثمر ثمر واقع شد.
د رآن دوران تعميم آموزش هاي چريكي و رزمي در بين آحاد مردم حزب الله، جدا مشهود بود، چه اين كه در شرايط غافلگيري نيروهاي نظامي و دفاعي كشور، ورود مردم به عرصه هاي نبرد ميتوانست معادله نظامي را (همچنان كه بعدها شاهد آن بوديم) به نفع جمهوري اسلامي تغيير دهد، و لذا با همه تمايلي كه شهيد به ماندن در جبهه هاي نبرد داشت، بار ديگر براي آموزش برادران سپاه وبسيج به مشهد فراخوانده شد و در زمينه آموزش بار ديگر مشغول گرديد، وليكن جان بي تاب آن چريك كار آزموده و معتقد (اگر چه در حال آموزش نظامي و تمهيد و مسلح نمودن بسيجيان و پاسداران بود) در شهر آرام نميگرفت و لذا به هر قيمتي كه شده در تلاش بود تا خود را به عرصه هاي خون و آتش برساند و از شرافت ميهن حسين(ع) پاسداري كند.
بدين ترتيب بود كه قفس شهر را تحمل نيارست. اين بار عازم ديار محروم، مظلوم و گروهك گزيده و جنگ زده كردستان گرديد. كردستان در آن زمان دچار مشكلات و شرايط تحميلي فوق العاده اي بود. از يك سوتمام نوار مرزي كردستان درگير با جنگي نابرابر و تحميلي ميان استكبار جهاني به مزدوري رژيم بعث عراق با مدافعان مظلوم جمهوري اسلامي بود و از ديگر سو، چپ نماهاي آمريكايي و روسي از فرصت به دست آمده پس از پيروزي انقلاب به ويژه زمينه هاي موجود در منطقه كه بر اثر اهمال و عملكردهاي به شدت ضعيف و بعضا مشكوك برخي عناصر منتخب دولت موقت در آن منطقه، سوء بهره برداري تمام نموده و به آشوب و نا امني تحت عنوان استقلال طلبي و خود مختاري دامن مي زدند. در اين ميان تنها و تنها برادران رشيد سپاه پاسداران انقلاب اسلامي بودند كه به مدد پشتيباني اندك ارتش (كه در آن شرايط و با وجود عناصري همچون بني صدر و ژنرالهاي ابقاء شده شاه، از كارايي چنداني برخوردار نبود) توانستند تا حدودي در مقابل موج فراگير تبليغات و تهاجمات ضد انقلاب كه بعضا برخي از مردم منطقه را نيز فريفته بود، مقاومت نموده و حداقل حوزه هاي كوچك تحت نفوذ و ماموريت خويش را حفظ نمايند.
بدينگونه بود كه شهيد كاوه به عنوان كادر نيروهايي كه از استان خراسان جهت آزادسازي شهر بوكان عازم كردستان بودند راهي كردستان گرديد.
او در بدو ورود به كردستان به عنوان فرمانده يك گروه 12 نفره برگزيده شد و سپس با لياقتها و شجاعتهايي كه از خود نشان داد به عنوان مسؤول گروهان ضربت سپاه سقز منصوب گرديد. بعد از چند عمليات غافلگير كننده به فرماندهي عمليات سپاه سقز نائل آمد. در اين زمان بود كه با ناباوري همگان همراه تعداد بسيار قليلي نيرو در عين كار شكني هاي بني صدر و باند نفوذي اش عمليات آزادسازي مرز بسطام را با شهامت غير قابل وصفي طرح ريزي و چهل و پنج كيلومتر جاده مرزي را طي يك مرحله و در عرض بيست و چهار ساعت در قلب منطقه تحت نفوذ ضد انقلاب به همراه ديگر يارانش آزاد كرد، با انجام اين عمليات يكي از راههاي مهم ارتباط تغذيه ضد انقلاب داخلي با بعثيون متجاوز بسته شد و تعداد زيادي از آنان نابود شدند. اين عمليات نه براي بعثيون و عمال داخلي شان(كه در مقابل تهاجم غافلگير كننده او جز تسليم و يا نابودي راهي نداشتند) و نه براي نيروهاي خودي، به راحتي قابل باور نبود و اين عمليات موفق در آن شرايط كه گاه با اصل پيروزي هاي به دست آمده را مورد ترديد قرار مي دادند! ودر آن زمان كه سپاه از طرف بني صدر و دار و دسته خائنش به عدم تخصص در جنگ متهم مي شد اهميت فوق العاده اي داشت. كاوه نيز از يورش تبليغاتي آنها در امان نبود. اما اين كارشكنيها و تبليغات سوء در روحيه خلل ناپذير كاوه كوچكترين اثري نداشت، بلكه با همكاري تني چند از برادران متعهد از جمله سرتيپ صياد شيرازي (كه در آن زمان درجه سرگردي داشت) نقشه آزادسازي بوكان را طرح ريزي كردند. نقشه اي كه باز هم با كارشكني هاي بني صدر خائن و باندش عملي نشد و به دنبال آن سرگرد صياد شيرازي را توبيخ و بعد از خلع يك درجه از فرماندهي عمليات لشگر كردستان بر كنار كردند. اين دسائس البته هيچ گونه خللي در اراده كاوه جهت پاكسازي و حاكميت نظام جمهوري اسلامي در كردستان به وجود نياورد بلكه با به كار بندي فنون تاكتيك رزم در شب، ضد انقلاب را در تنگناي سختي قرار داد كه شايد بتوان او را بنيان گذار استفاده از اين تاكتيك دركردستان دانست.
عمليات پي در پي كه از سوي وي طرح ريزي و اجرا مي شد عرصه را بر ضد انقلاب تنگ ساخت. تا جايي كه بالا خره در مرحله اول براي زنده يا مرده كاوه سيصد هزار تومان و در مرتبه دوم براي سر او نيم ميليون جايزه تعيين نموده و تيمهاي متعددي جهت ترور او مامور شدند كه به لطف اللهي هيچ كدام موفق به انجام نيت شوم خود نگرديدند. اين عمل نشان از دلهره اي بود كه كاوه در قلب ضد انقلاب كردستان ايجاد كرده بود .
در اين مدت با همه كار شكني ها و تهديدها دو بار تا آستانه آزاد سازي شهر بوكان پيش رفت و 17 كيلومتر از جاده سقز به بوكان را پاكسازي كرده و آزاد ساخت. هر جا نام كاوه در ميان بود ضد انقلاب از ترس به مخفي گاهها مي گريخت، آنها خوب مي دانستند كه در مقابل شجاعت، جسارت، كارداني و تدابير خاص عملياتي و ايمان شگرف او تاب مقاومت ندارند در اين زمان بود كه جسارتهاي بني صدر از حد مي گذشت و لذا با عزل وي اولين اقدام شهيد كاوه آزاد سازي شهر بوكان بود، كه به فرماندهي سردار شهيد ناصر كاظمي صورت گرفت.
از اين زمان به بعد موج پاكسازي جدي و همه جانبه كردستان با همت شهيد محمد بروجردي، شهيد ناصر كاظمي و شهيد محمود كاوه هر چه كوبنده تر آغاز گرديد. عمليات بعدي با وجود آغاز فصل زمستان در محور استراتژيك و مرزي بانه به سردشت به اجرا در آمد، هدف اين عمليات شكستن محاصره شهر سردشت و ايجاد ارتباط بين سردشت و ديگر شهرهاي كردستان از طريق راه زميني بود. در اين عملیات شهيد كاوه به عنوان مسئول محور حماسه هايي آفريد كه ذكر همه آنها ميسر نيست و بالا خره نيز اين عمليات به آزادسازي جاده بانه به سردشت و شكستن محاصره شهر سردشت منجر شد همچنين در اين عمليات، زمينه تشكيل تيپ ويژه شهدا نيز فراهم گرديد زيرا برادراني مانند شهيد بروجردي و شهيد كاظمي با شهيد كاوه، شهيد گنجي زاده و شهيد قمي بيشتر آشنا شده و اسكلت بندي تيپ را با انتخاب نيروهاي زبده و ورزيده اين عمليات پي ريختند.
از اوايل سال61 به همت همين برادران، تيپ ويژه شهدا جهت پاكسازي و انهدام كامل بقاياي ضد انقلاب از كردستان تاسيس گرديد.
خبر تاسيس اين تيپ و اينكه شهيد كاوه به عنوان فرمانده عمليات تيپ در نظر گرفته شده مانند توپ در كردستان صدا و ضد انقلاب را دچار هراس و ياس كامل نمود. راديوهاي بيگانه نيز طبق معمول با پخش اكاذيب سعي در مخدوش ساختن تيپ ويژه شهدا نمودند، به عنوان نمونه راديو عراق گفت: ايران چند نفر از پاسداران خود را به اسرائيل فرستاده تا طي يك دوره شش ماهه جهت سركوب خلق كرد آموزشهاي مخصوص را فرا گيرند !!
راديوهاي ديگر نيز با تعابيري كم و بيش اين چنين از تاسيس تيپ ويژه شهدا كه به ياد و بزرگداشت شهداي مظلوم كردستان چنين نام گرفته بود خبر دادند.
آري، تيپ ويژه شهدا با داشتن سرداراني اينچنين كار آزموده، شجاع، پرتحرك، و سلحشور كه تا نيل به هدف، دمي آسايش و راحت را بر خود حرام كرده بودند، توانست در مدتي كوتاه تشكيل شده و فتوحات خود را همزمان با پيروزيهاي بزرگ رزمندگان اسلام در جبهه هاي جنوب آغاز نمايد.
اولين عمليات تيپ ويژه شهدا آزادسازي سد استراتژيك بوكان و جاده 47 كيلومتري آن بود كه در آن زمان به وسيله رياست محترم مجلس شوراي اسلامي حجه الاسلام والمسلمين هاشمي رفسنجاني و مهندس مير حسين موسوي نخست وزير به عنوان يك پيروزي مهم و تعين كننده عليه ضد انقلاب داخلي ستوده شد.
بعد از آن بلا فاصله عمليات آزادسازي جاده صائين دژ به تكاب آغاز شد. اين عمليات هم با پيروزي كامل، بار ديگر ضد انقلابيون خائن را مستاصل نمود.
آوازه تيپ ويژه شهدا فرماندهان و عملياتهاي شگفت آورش آنچنان ضد انقلاب را متحير ساخت كه به كلي روحيه خود را از دست داده و در مقابل هر يورش رزمندگان اسلام خصوصا اگر مطلع مي شدند كه تيپ ويژه شهدا در مقابلشان قرار دارد و يا كاوه فرماندهي عمليات را به عهده دارد، فرار را بر قرار ترجيح داده و مي دانستند كه مقاومت در مقابل كاوه بر ايشان جز خسارت و انهدام فايده اي در بر نخواهد داشت. به همين علت تيپ ويژه سعي داشت ضد انقلاب را از حضورش در مناطق مورد نظر براي اجراي عمليات غافل نگه دارد تا در يك مصاف رو در رو ضربات كوبنده خود را پيش از فرار بر آنان وارد سازد.
پس از آزاد ساختن جاده صائين دژ به تكاب، تيپ ويژه شهدا در يك عمليات حيرت انگيز ديگر، منطقه كليه واشتوزنگ را در يك مرحله پاكسازي كرد، به طوري كه ضد انقلاب مجبور شد زندان خود را در منطقه تخليه كرده و به طرف خاك عراق عقب نشيني نمايد.
در چنين شرايطي تيپ ويژه شهدا با سازمان منسجم و تجربه هاي به دست آمده از عملياتهاي متعدد و بزرگ قبلي و به كار گيري تاكتيكهاي جنگ چريكي و سرعت عمل در غافلگيري دشمن، توان آن را يافته بود تا ضربه اساسي را كه پايان دهنده فتنه ضد انقلاب باشد به آنها وارد سازد. در این راستا طرح و برنامه آزادسازي محور استراتژيك مرزي پيرانشهر به سردشت كه قطب سياسي، نظامي به شمار آمده و مركزيت ضد انقلاب در آن قرار داشت ريخته شد. انجام اين عمليات به منزله در هم شكستن ستون فقرات ضد انقلاب در كردستان بود، البته همه كساني كه دست اندركار مبارزه با ضد انقلاب در كردستان بودند پاكسازي اين محور را بس مشكل و حتي محال دانسته با توجه به در پيش بودن فصل سرما و زمستان، انجام عمليات را گاه بيهوده و خطرناك مي دانستند در حاليكه شهيد كاوه به اتفاق ديگر بنيانگذاران تيپ ويژه شهدا عزمي جزم براي انجام اين عمليات داشته و بر اين اعتقاد بودند كه دشمن را نبايد لحظه اي مهلت داد و لذا با توكل به خدا عمليات آزادسازي محور پيرانشهر سردشت را آغاز كردند. در اين عمليات ضد انقلاب نيز تمامي توان خود را عليه تيپ ويژه شهدا بسيج كرد و حتي بعثيون عراق به آنها كمك كردند و در عين حال سه ماه جنگ مداوم و شانزده مرحله عمليات مؤفقيت آميز به آزادسازي محور پيرانشهر سردشت و الحاق نيروهاي اين دو شهر، در هم كوبيده شدن مركز تيمهاي ضد انقلاب و انهدام مركز راديويي آنها، آزادسازي ارتفاعات استراتژيك مرزي منطقه مانند آلواتان و جاسوسان و آزادسازي زندان دولهتو و انهدام ادوات و امكانات فراوان آنها و كشتن بيش از 750 نفر از ضد انقلاب و آزادسازي بيش از 120 كيلومتر جاده انجاميد و عمليات به پيروزی كامل رسيد.
اين فتح بزرگ به منزله فتح الفتوح نبردهاي كردستان بوده و انعكاس جهاني آن با سيل دروغ و بهتان راديوهاي بيگانه جهت خدشه دار ساختن اين واقعيت همراه بود. نقش اصلي و اساسي در اين عمليات را شهيد محمود كاوه بر عهده داشت، زيرا در طي مرحله اول و دوم عمليات اولين و دومين فرمانده تيپ ويژه شهدا، برادر ناصر كاظمي و برادر محمد گنجي زاده به فيض شهادت نائل آمدند و از آن به بعد فرماندهي عمليات را شهيد كاوه به عهده گرفت و نگذاشت كه اين شهادتها حتي لحظه اي روند عمليات را كند يا متوقف سازد. حتي زماني كه معاونش برادر عباس ولي نژاد در مرحله ما قبل آخر به شهادت رسيد هيچگونه خللي در اراده آهنيش جهت پاكسازي محور راه نيافت و در زير بارش برف شديد به عمليات ادامه داد چه اينكه به خوبي مي دانست كه پيام تمام آن خونهاي پاك، تاكيد بر ادامه روند ريشه كن سازي ضد انقلاب از كردستان است.
تعداد عملياتهايي كه به وسيله شهيد كاوه عليه ضد انقلاب فرماندهي شده آنقدر زياد است كه ذكر نام تمامي آنها در اينجا ميسر نيست. شهيد كاوه،پس از به نتيجه رساندن زحمات مظلومانه چريكهاي مجاهد اسلام در كردستان، جهت تحقق بخشيدن به سخن حضرت آيت الله خامنه اي كه فرموده بودند: تيپ شهدا فقط تيپ كردستان نيست بلكه تيپ نياز و دعوت به مبارزه است. براي به كارگيري تيپ در عملياتهاي ويژه برون مرزي اصرار داشت تا با استفاده هرچه بيشتر از تخصص هاي پارتيزاني در زمينه جنگ ايران و عراق ضربات كوبنده اي به رژيم بعث عفلقي وارد سازد.
بدين ترتيب در سال 62 تيپ ويژه در اولين عمليات برون مرزي خود(والفجر2) شركت كرد و از آن به بعد در عمده عملياتهاي برون مرزي چون والفجر 3 ـ والفجر 4 ـ عمليات بدرـ قادرـ والفجر9 ـ شركت فعال و افتخار آفرين داشت.
شهيد كاوه هميشه راهگشاي عملياتها بود، هر جايي كه كار گره مي خورد او گره گشا بود هر كجا كه از عزم وارده رزمندگان كاسته مي شد، اراده پولادين شهيد كاوه به همه آن عزيزان روحيه اي تازه مي بخشيد.
او شايد جوانترين فرمانده ايراني باشد که دررده فرماندهی لشگرحضورداشت. در آغاز جنگ محمود 19 ساله بودکه در كردستان فرمانده يك گروه 12 نفره شدو در آزادسازي شهر بوكان شجاعت بينظيري از خود نشان داد.
بعد از فتح بوكان، او به فرماندهي عمليات سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در شهرستان سقز منصوب شد و بلافاصله طرح آزادسازي منطقه مرزي بسطام را طرحريزي و 45 كيلومتر جاده مرزي را در مدت 23 ساعت از اشغال ضدانقلاب آزاد كرد. بعد از آن با تشكيل تيپ ويژه شهدا به فرماندهي عمليات اين تيپ منصوب شد و پس از مدتي فرمانده اين تيپ شد ، در حاليكه 22 سال بيشتر نداشت، در سمت فرماندهي اين تيپ كه بعد از مدتي به دليل عملكرد تحسين برانگيز در جنگ به لشگر ويژه شهدا ارتقاء يافت، در عمليات برونمرزي والفجر 2، عمليات سردشت، عمليات بدر، عمليات قادر و عمليات والفجر 9 به همراه نيروهايش حضوري فعال و تأثيرگذار داشت.
سرانجام زندگي اين اسطوره ملي با افتخار و شهادت بود. در دهم شهريور ماه 1365 او بر روي قله 259 حاج عمران مشغول هدايت نيروهايش به سمت جبهه دشمن بود كه با اصابت تركش گلوله توپ به شهادت رسيد و ايران اسلامي را از داشتن ابرمردي محروم كرد كه در طول 25 سال عمر با بركت، منشأ خدمات و افتخارات زيادي بود ؛افتخاراتی كه خيلي از آن در خاك تفتيده جبهه ها مانده است. شهيد سرتيپ حسن آبشناسان فرمانده لشكر 23 نوهد ارتش جمهوري اسلامي ايران در دوران دفاع مقدس درباره كاوه گفته است: « اگر در دنيا يك چريك پاكباخته و دلباخته به اسلام و امامخميني (ره) وجود داشته باشد، محمود كاوه است. هر رزمندهاي كه ميخواهد خوب پخته و آبديده شود بايد به تيپ ويژه شهدا و نزد او برود».
نام: محمود
تاریخ ازدواج:1363
نام خانوادگی:کاوه
مشخصات همسر:فاطمه عمادالاسلامی/1342
نام پدر:محمد
ثمره ازدواج:یک فرزند (زهرا)
نام مادر: ماه نساء
تاریخ ورود به سپاه:15/3/1358
شماره شناسنامه:1200 موالید
کد پاسداری: 7/0803629
تاریخ تولد: اول خرداد 1340
درصد جانبازی:عدم مراجعه برای تعیین درصد
محل تولد:مشهد
آخرین مسئولیت: فرمانده لشگر 55 ویژه شهدا
محل سکونت والدین:مشهد
تاریخ شهادت:11/6/1365 منطقه عملیاتی کربلای دو ، ارتفاعات 2519
تحصیلات:سوم دبیرستان
علت شهادت:اصابت ترکش به سر
وضعیت تأهل:متأهل
مزار:مشهد ، بهشت رضا ، قطعه شهدا
سوابق مسئولیتی
مربی آموزش نظامی
15/3/1358
2/6/1359
مسئول محافظین بیت امام (ره)
3/6/1359
3/8/1359
مربی آموزش نظامی
4/8/1359
22/9/1359
مسئول عملیات سقز
23/9/1359
7/12/1360
مسئول عملیات تیپ ویژه شهدا
8/12/1360
31/4/1361
فرمانده تیپ ویژه شهدا
1/5/1361
1/2/1365
فرمانده لشگر ویژه شهدا
2/2/1365
18/6/1365
اصابت گلوله به ناحیه شکم اسفند ماه 1361 پاکسازی روستای محمد شاه از توابع مهاباد
اصابت گلوله به ناحیه شانه چپ مرداد ماه 1363 پاکسازی منطقه عمومی دارلک از توابع مهاباد
اصابت ترکش به ناحیه دست راست وسر بهمن ماه 1363 منطقه عملیاتی بدر
اصابت ترکش به صورت اسفند ماه 1364 منطقه عملیاتی والفجر
اصابت 12 ترکش نارنجک به ناحیه سر اردیبهشت 1365 منطقه عمومی حاج عمران عراق موسوم به تک حاج عمران
سوابق آموزشی
سردار شهید محمود کاوه فقط در سال 1358 یک دوره آموزش عمومی و نیز آموزش جنگ های نامنظم را به مدت چهار ماه به همراه سه نفر دیگر از کادر سپاه پاسداران انقلاب اسلامی خراسان در پادگان امام علی (علیه السلام ) گذرانده است.
1340 ولادت در اول خرداد ماه ، مشهد مقدس
1346 تحصیل در حوزه علمیه
1352 تحصیل در مدرسه راهنمایی
1355 تحصیل در دبیرستان خوش نیت
1357 آغاز انقلاب اسلامی ملت ایران
1358 عضویت در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی
1358 مربی پادگان آموزش نظامی سردادور
1358 اعزام به تهران جهت گذراندن دوره چریکی
1359 عزیمت به جماران و سرپرستی گروه حفاظت از بیت امام خمینی (ره)
1359 عزیمت به جبهه های جنوب
1359 عزیمت به کردستان و سرپرستی گروه پاسداران اعزامی به سقز
1359 فرمانده گروهان اسکورت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی سقز
1360 فرمانده عملیات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی سقز
1360 قائم مقام فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامی سقز
1360 فرمانده عملیات تیپ ویژه شهدا
1361 مجروحیت در عملیات پاکسازی منطقه محمد شاه مهاباد از ناحیه شکم
1362 فرمانده تیپ ویژه شهدا
1363 ازدواج با خانم فاطمه عماد الاسلامی
1363 تولد تنها فرزندش زهرا کاوه
1363 مجروحیت در عملیات پاکسازی منطقه دارلک مهاباد از ناحیه کتف
1363 مجروحیت در عملیات بدر از ناحیه دست
1364 مجروحیت در عملیات قادر از ناحیه دست
1365 فرمانده لشگر ویژه شهدا
1365 مجروحیت در تک حاج عمران از ناحیه سر
1365 شهادت در یازدهم شهریور بر روی ارتفاعات 259 حاج عمران
منبع : سايت جامع دفاع مقدس
پاينده باد ايران زنده باد ايراني
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]

- پست: 2653
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 2612 بار
- سپاسهای دریافتی: 5561 بار
- تماس:
سرتيپ خلبان شهيد سيد محمد عندليب گوي
سرتيپ خلبان شهيد« سيد محمد عندليب گوي» در سال 1333 در« تهران»به دنيا آمد .
به گفته ي اطرافيان ،او در کودکي بسيار آرام و متين بود و چون قبل ازتولد او فرزندي از خانواده ،از دنيا رفته بود ،او عزت و احترام خاصي در خانواده داشت .
او هم مثل ساير بچه ها دوران کودکي و تحصيل را پشت سر گذاشت و ديپلم گرفت .
امتيازي که اين فرزند به ديگران داشت ضريب هوشي با لاي او بود که زبانزد همه ي افراد بود که او را مي شناختند .
اوتصميم داشت در رشته ي پزشکي ادامه تحصيل دهد . توانايي فکري و ذهني پيشرفت در رشته ي پزشکي را هم داشت ،ولي فشار اقتصادي سنگيني که بر زندگي آنها سايه افکنده بود ،او را وادار کرد درس خواندن را رها کند و به دنبال کار باشد .در سال 1352 در آزمايش ورودي دانشکد ه افسري شرکت و قبول شد .او پس از طي دوره هاي مقدماتي ،براي خلباني جت فانتوم و هواپيماهاي جنگي انتخاب شد و ارتش تصميم به اعزام آو به« آمريکا »گرفت که اين مسئله با مخالفت مادرش که نمي خواست به دور از فرزندش زندگي کند رو به رو شد .درنهايت ،او به يگان هوانيروز براي پرواز با هواپيماهايي که اموزش هاي آنها در داخل ايران بود ،انتقال يافت و دوره هاي مربوطه را طي نمود .
«سيد محمد» در دوران زندگي خود هميشه پاي به مسائل شرعي بوده به نماز و روزه ي خود پايبند بود و در مراسم عزاداري فعالانه فعالانه شرکت داشت و يکي از اعضاي هيات محل خود بود .
او تعصب خاصي نسبت به کار خود داشت .در ماموريت ها و مسئوليت هايش با انگيزه اي فراوان کار مي کرد .با اين که هواپيماي ايشان فاقد سلاح مقابله با جت هاي جنگي بودوهميشه مورد تهديد دشمن متجاوز بود .دوران جنگ نيز اکثرا در ماموريت به سر مي برد .
همسر شهید:
يک بار در کوران جنگ ،خبر رسيد که يکي از جت فالکون هاي ارتش مورد هدف قرار گرفته و سقوط کرده است .من و مادر سيد محمد به تلفن خانه رفته و به هر ترتيبي بود به او تلفن کرديم .وقتي صداي او را شنيديم ؛من به او گفتم که نگراني ام بر طرف شد و خيلي خوشحالم و او با اظهار اينکه سانحه ،من و او ندارد و هر لحظه ممکن است من به جاي آن هواپيما سقوط کنم ،يا مورد هدف قرار بگيرم خوشحالي مرا از من گرفت و درس عبرتي به من داد .
ما در سال 1358 با هم آشنا شديم و نحوه ي آشنايي ما بدين گونه بود که دختر عموي ايشان دوست و همکلاس من بود و به قول خودش مرا براي «سيد محمد» در نظر گرفته بود .اوپس از ديدن عکس من اظهار تمايل براي ديدار حضوري کرده بود که دختر عمه اش با زرنگي مرا به منزلشان برد و اين ديدار انجام شد و« سيد محمد» مرا به عنوان شريک زندگي پذيرفت و بلافاصله پس از انجان تشريفات رسمي با هم ازدواج کرديم .حاصل ازدواج ما سه فرزند به نام هاي غزل و سحر و امير حسين است .
«سيد محمد» در تربيت آنها خيلي جدي بود و دوست داشت آنها را زير نظر خودش تربيت کند و چنين کرد .او اعتقاد داشت که انسان بايد خدمتگذار جامعه باشد و تا وقتي توانايي کار دارد بايد در اختيار جامعه و در خدمت انسان هاي جامعه باشد .خوشبختانه فرزندان شهيد اين مسئله را در يافته اند و خط فکري پدر را دنبال مي کنند .
در سال 1361 سيد محمد در حين پرواز دچار سانحه مي شود و هواپيمايش را در بيابان هاي «کرمان» به زمين مي نشاند .تعمير هواپيما حدود 10 روز طول مي کشد و در طول اين ده روز از او بي خبر بوديم .وقتي هواپيماي آنها تعمير شد و به« تهران» بر گشتند به او اعتراض کردم او با لبخند گفت :
همسر خلبان شدن اين اين مشکلات را هم دارد و تو مي داني که عشق من پرواز است و با علم به اين مسئله با من ازدواج کردي ،پس نبايد اعتراض کني و سپس با لبخندي صلح آميز ؛غائله را پايان داد.
در يکي از روزها او به منزل آمد و با شوق تمام اظهار داشت که در تدارک گرفتن گواهينامه ي بين المللي است .با شوق و ذوق شروع به مطالعه نمود و پس از پايان مطالعات در امتحانات شرکت جست و توانست گواهينامه ي بين المللي پرواز را در يافت کند .
او از اين موقعيت خيلي خرسند بود و اظهار مي داشت که با اين مدرک بيش از پيش مي تواند براي دين و ميهن مثمر ثمر باشد .ما هم با خريدن هديه اي براي او ،در شادي او شريک شديم و جشن مختصري در منزل گرفتيم .
زندگي با خلبان هميشه خاطره انگيز است .لحظه اي که او از منزل خارج مي شود و تا وقتي که از در منزل وارد نشده باشد ،همه چشم به راه اويند .ما هم به اين مسئله عادت کرده بوديم و اين خوف ،بخشي از زندگي ما شده بود .
سيد محمد ،صبح روز دو شنبه 13 اسفند ،مطابق معمول لباس هايش را پوشيد و تصميم به خروج از خانه داشت که از او خواستم که بعد از ظهر کمي زود تر به خانه بيايد تا بتوانيم براي خريد عيد ،بچه ها را به بازار ببريم .ساعت 11 صبح بود که با من تماس گرفت و اعلام داشت که براي ماموريتي عازم است و نمي تواند در خريد خانه همراه ما باشد .
من طبق معمول به مدرسه رفته و ظهر بر گشتم .به علت خستگي ناشي ازتصحيح ورقه هاي بچه ها ،براي دقايقي دراز کشيدم و خواب مرا در ربود .ناگهان از يک بلندي سقوط کردم و از خواب بيدار شدم .زمان را گم کرده بودم به خيال اين که صبح است به طرف بچه ها رفته و آنها را بيدار کردم .
آنها با لبخند به تماشاي من ايستادند .نگاهي به ساعت کردم و متوجه شدم که ساعت 3 بعد از ظهر است .
بلافاصله به تصحيح ورقه هاي دانش آموزان پرداخته و تا ساعت 1 بامداد مشغول بودم .پس از پايان کار قبل از خواب نگاهي به بيرون انداختم .هواي تهران مه گرفته و خيلي تاريک بود ،در دلم گفتم خدا کند« سيد محمد» تا خوب شدن هوا در همان محل ماموريت بماند و با اين هوا به تهران بر نگردد .
صبح روز بعد طبق معمول به مدرسه رفتم و ظهر به منزل بر گشتم .آن روز زنگ تلفن مرتب به صدا در مي آمد و همه از من در مورد «سيد محمد» سوال مي کردند .من هم به سادگي به آنها مي گفتم که ايشان در ماموريت هستند و وقتي بر گشتند مي گويم با شما تماس بگيرند . ساعت 8 صبح بود که برادرم از شهرستان« انزلي »تماس گرفت و حال «محمد» را پرسيد .گفتم :حالش خوب است و در ماموريت است .او ادامه داد که يک فروند جت فالکون در« اردبيل »سقوط کرده است ،من اظهار بي اطلاعي کردم و اظهار داشتم که معمولا «محمد» به اردبيل نمي رود .منطقه ي پروازي او مناطق جنگي است .او هم ديگر ادامه نداد و با هم خدا حافظي کرديم .
از اين که خبر سقوط يک هواپيما و احتمال شهادت يک يا چند همکار «سيد محمد» را شنيده بودم به ياد حرف او افتادم که مي گفت ممکن است اين حادثه براي من اتفاق بيفتد .به فکر فرو رفتم و خيلي ناراحت شدم و با خود گفتم بيچاره خانواده يا خانواده هايي که در اين شب عيد اين خبر را خواهند شنيد .
ناگهان از نظرم گذشت که از محل ماموريت سيد محمد خبر ندارم و فوري گوشي را برداشته و با اداره ي آنها تماس گرفتم .همکاران سيد محمد با ديدن استرس من گفتند که اين هواپيماي فالکون مربوط به پرواز صبح است و همسر شما بعد از ظهر پرواز کرده است .کمي آرام شدم ،ولي تلفن ها و نحوه ي صحبت ها برايم مشکوک بود .به چند تا از همکارانش زنگ زدم .کسي در رابطه با سقوط هواپيماي سيد محمد چيزي به من نگفت .من هم با پيش آمدن چنين جوي خود را فريب مي دادم که اتفاقي براي ما نيفتاده است .
بعضي از همسايه ها و دوستان به منزل ما آمدند و معلوم شد تعدادي از کارکنان هوانيروز رفته اند .آنها به من تسلي مي دادند و مرا دعوت به آرامش مي کردند .
بالا خره در آن شب تلخ ،اين خبر غم انگيز به من رسيد و آن شب که بد ترين شب زندگي من بود سپري شد .صبح فردا به سرهنگ نوروزي زنگ زدم ايشان به من تسليت گفت و من از او خواستم که براي آوردن جنازه به شهر اردبيل بروم .ايشان موافقت کرد و ما به اردبيل رفته و جنازه ي شهيدمان را گرفتيم و با خود به تهران آورده و پس از مراسم با شکوهي در بهشت زهرا به خاک سپرديم .
اهالي آسمان ،نوشته ي عليرضا پور بزرگ وافي ،نشر مرکزاسناد انقلاب اسلامي-1383
سرتيپ خلبان شهيد« سيد محمد عندليب گوي» در سال 1333 در« تهران»به دنيا آمد .
به گفته ي اطرافيان ،او در کودکي بسيار آرام و متين بود و چون قبل ازتولد او فرزندي از خانواده ،از دنيا رفته بود ،او عزت و احترام خاصي در خانواده داشت .
او هم مثل ساير بچه ها دوران کودکي و تحصيل را پشت سر گذاشت و ديپلم گرفت .
امتيازي که اين فرزند به ديگران داشت ضريب هوشي با لاي او بود که زبانزد همه ي افراد بود که او را مي شناختند .
اوتصميم داشت در رشته ي پزشکي ادامه تحصيل دهد . توانايي فکري و ذهني پيشرفت در رشته ي پزشکي را هم داشت ،ولي فشار اقتصادي سنگيني که بر زندگي آنها سايه افکنده بود ،او را وادار کرد درس خواندن را رها کند و به دنبال کار باشد .در سال 1352 در آزمايش ورودي دانشکد ه افسري شرکت و قبول شد .او پس از طي دوره هاي مقدماتي ،براي خلباني جت فانتوم و هواپيماهاي جنگي انتخاب شد و ارتش تصميم به اعزام آو به« آمريکا »گرفت که اين مسئله با مخالفت مادرش که نمي خواست به دور از فرزندش زندگي کند رو به رو شد .درنهايت ،او به يگان هوانيروز براي پرواز با هواپيماهايي که اموزش هاي آنها در داخل ايران بود ،انتقال يافت و دوره هاي مربوطه را طي نمود .
«سيد محمد» در دوران زندگي خود هميشه پاي به مسائل شرعي بوده به نماز و روزه ي خود پايبند بود و در مراسم عزاداري فعالانه فعالانه شرکت داشت و يکي از اعضاي هيات محل خود بود .
او تعصب خاصي نسبت به کار خود داشت .در ماموريت ها و مسئوليت هايش با انگيزه اي فراوان کار مي کرد .با اين که هواپيماي ايشان فاقد سلاح مقابله با جت هاي جنگي بودوهميشه مورد تهديد دشمن متجاوز بود .دوران جنگ نيز اکثرا در ماموريت به سر مي برد .
همسر شهید:
يک بار در کوران جنگ ،خبر رسيد که يکي از جت فالکون هاي ارتش مورد هدف قرار گرفته و سقوط کرده است .من و مادر سيد محمد به تلفن خانه رفته و به هر ترتيبي بود به او تلفن کرديم .وقتي صداي او را شنيديم ؛من به او گفتم که نگراني ام بر طرف شد و خيلي خوشحالم و او با اظهار اينکه سانحه ،من و او ندارد و هر لحظه ممکن است من به جاي آن هواپيما سقوط کنم ،يا مورد هدف قرار بگيرم خوشحالي مرا از من گرفت و درس عبرتي به من داد .
ما در سال 1358 با هم آشنا شديم و نحوه ي آشنايي ما بدين گونه بود که دختر عموي ايشان دوست و همکلاس من بود و به قول خودش مرا براي «سيد محمد» در نظر گرفته بود .اوپس از ديدن عکس من اظهار تمايل براي ديدار حضوري کرده بود که دختر عمه اش با زرنگي مرا به منزلشان برد و اين ديدار انجام شد و« سيد محمد» مرا به عنوان شريک زندگي پذيرفت و بلافاصله پس از انجان تشريفات رسمي با هم ازدواج کرديم .حاصل ازدواج ما سه فرزند به نام هاي غزل و سحر و امير حسين است .
«سيد محمد» در تربيت آنها خيلي جدي بود و دوست داشت آنها را زير نظر خودش تربيت کند و چنين کرد .او اعتقاد داشت که انسان بايد خدمتگذار جامعه باشد و تا وقتي توانايي کار دارد بايد در اختيار جامعه و در خدمت انسان هاي جامعه باشد .خوشبختانه فرزندان شهيد اين مسئله را در يافته اند و خط فکري پدر را دنبال مي کنند .
در سال 1361 سيد محمد در حين پرواز دچار سانحه مي شود و هواپيمايش را در بيابان هاي «کرمان» به زمين مي نشاند .تعمير هواپيما حدود 10 روز طول مي کشد و در طول اين ده روز از او بي خبر بوديم .وقتي هواپيماي آنها تعمير شد و به« تهران» بر گشتند به او اعتراض کردم او با لبخند گفت :
همسر خلبان شدن اين اين مشکلات را هم دارد و تو مي داني که عشق من پرواز است و با علم به اين مسئله با من ازدواج کردي ،پس نبايد اعتراض کني و سپس با لبخندي صلح آميز ؛غائله را پايان داد.
در يکي از روزها او به منزل آمد و با شوق تمام اظهار داشت که در تدارک گرفتن گواهينامه ي بين المللي است .با شوق و ذوق شروع به مطالعه نمود و پس از پايان مطالعات در امتحانات شرکت جست و توانست گواهينامه ي بين المللي پرواز را در يافت کند .
او از اين موقعيت خيلي خرسند بود و اظهار مي داشت که با اين مدرک بيش از پيش مي تواند براي دين و ميهن مثمر ثمر باشد .ما هم با خريدن هديه اي براي او ،در شادي او شريک شديم و جشن مختصري در منزل گرفتيم .
زندگي با خلبان هميشه خاطره انگيز است .لحظه اي که او از منزل خارج مي شود و تا وقتي که از در منزل وارد نشده باشد ،همه چشم به راه اويند .ما هم به اين مسئله عادت کرده بوديم و اين خوف ،بخشي از زندگي ما شده بود .
سيد محمد ،صبح روز دو شنبه 13 اسفند ،مطابق معمول لباس هايش را پوشيد و تصميم به خروج از خانه داشت که از او خواستم که بعد از ظهر کمي زود تر به خانه بيايد تا بتوانيم براي خريد عيد ،بچه ها را به بازار ببريم .ساعت 11 صبح بود که با من تماس گرفت و اعلام داشت که براي ماموريتي عازم است و نمي تواند در خريد خانه همراه ما باشد .
من طبق معمول به مدرسه رفته و ظهر بر گشتم .به علت خستگي ناشي ازتصحيح ورقه هاي بچه ها ،براي دقايقي دراز کشيدم و خواب مرا در ربود .ناگهان از يک بلندي سقوط کردم و از خواب بيدار شدم .زمان را گم کرده بودم به خيال اين که صبح است به طرف بچه ها رفته و آنها را بيدار کردم .
آنها با لبخند به تماشاي من ايستادند .نگاهي به ساعت کردم و متوجه شدم که ساعت 3 بعد از ظهر است .
بلافاصله به تصحيح ورقه هاي دانش آموزان پرداخته و تا ساعت 1 بامداد مشغول بودم .پس از پايان کار قبل از خواب نگاهي به بيرون انداختم .هواي تهران مه گرفته و خيلي تاريک بود ،در دلم گفتم خدا کند« سيد محمد» تا خوب شدن هوا در همان محل ماموريت بماند و با اين هوا به تهران بر نگردد .
صبح روز بعد طبق معمول به مدرسه رفتم و ظهر به منزل بر گشتم .آن روز زنگ تلفن مرتب به صدا در مي آمد و همه از من در مورد «سيد محمد» سوال مي کردند .من هم به سادگي به آنها مي گفتم که ايشان در ماموريت هستند و وقتي بر گشتند مي گويم با شما تماس بگيرند . ساعت 8 صبح بود که برادرم از شهرستان« انزلي »تماس گرفت و حال «محمد» را پرسيد .گفتم :حالش خوب است و در ماموريت است .او ادامه داد که يک فروند جت فالکون در« اردبيل »سقوط کرده است ،من اظهار بي اطلاعي کردم و اظهار داشتم که معمولا «محمد» به اردبيل نمي رود .منطقه ي پروازي او مناطق جنگي است .او هم ديگر ادامه نداد و با هم خدا حافظي کرديم .
از اين که خبر سقوط يک هواپيما و احتمال شهادت يک يا چند همکار «سيد محمد» را شنيده بودم به ياد حرف او افتادم که مي گفت ممکن است اين حادثه براي من اتفاق بيفتد .به فکر فرو رفتم و خيلي ناراحت شدم و با خود گفتم بيچاره خانواده يا خانواده هايي که در اين شب عيد اين خبر را خواهند شنيد .
ناگهان از نظرم گذشت که از محل ماموريت سيد محمد خبر ندارم و فوري گوشي را برداشته و با اداره ي آنها تماس گرفتم .همکاران سيد محمد با ديدن استرس من گفتند که اين هواپيماي فالکون مربوط به پرواز صبح است و همسر شما بعد از ظهر پرواز کرده است .کمي آرام شدم ،ولي تلفن ها و نحوه ي صحبت ها برايم مشکوک بود .به چند تا از همکارانش زنگ زدم .کسي در رابطه با سقوط هواپيماي سيد محمد چيزي به من نگفت .من هم با پيش آمدن چنين جوي خود را فريب مي دادم که اتفاقي براي ما نيفتاده است .
بعضي از همسايه ها و دوستان به منزل ما آمدند و معلوم شد تعدادي از کارکنان هوانيروز رفته اند .آنها به من تسلي مي دادند و مرا دعوت به آرامش مي کردند .
بالا خره در آن شب تلخ ،اين خبر غم انگيز به من رسيد و آن شب که بد ترين شب زندگي من بود سپري شد .صبح فردا به سرهنگ نوروزي زنگ زدم ايشان به من تسليت گفت و من از او خواستم که براي آوردن جنازه به شهر اردبيل بروم .ايشان موافقت کرد و ما به اردبيل رفته و جنازه ي شهيدمان را گرفتيم و با خود به تهران آورده و پس از مراسم با شکوهي در بهشت زهرا به خاک سپرديم .
اهالي آسمان ،نوشته ي عليرضا پور بزرگ وافي ،نشر مرکزاسناد انقلاب اسلامي-1383
پاينده باد ايران زنده باد ايراني
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]

- پست: 1189
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۱ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۵۸ ق.ظ
- سپاسهای ارسالی: 16928 بار
- سپاسهای دریافتی: 4259 بار
امير سرلشكر شهيد حسن آبشناسان
[External Link Removed for Guests]
بسياري از مردان بزرگ در طول تاريخ، در زمان حيات خويش ناشناخته مانده و پس از مرگ نيز ابعاد كمي از شخصيت و عظمت روحي آنها براي افراد جامعه مشخص شده است و شايد هم ارزش واقعي انسانهاي وارسته و بزرگ در اين دنيا هرگز شناخته نشود و فقط خداوند بزرگ است كه از آن آگاه است.
امير سرلشگر شهيدحسن آبشناسان،عارف شب زندهدار و شير ميدانهاي نبرد، مقلد صادق و مخلص امام و عاشق ايران، از شهيداني است كه مظلوم و گمنام به سوي حق شتافت و با آگاهي و شناخت عميق به راه امام و اسلام، نداي ارجعي الي ربك را لبيك گفت:او انساني بسيار مصمم و جدي بود و روحي بسيار بزرگ وعظيم داشت.
افسري منضبط، ورزيده، باسواد، پركار، علاقمند، دلسوز و بسيار شجاع و جسور بود كه در انجام وظيفه، هيچ چيز را جز رضاي خداوند بزرگ در نظر نداشت.
شهيد آبشناسان كه به حق يك اهل الله خالص بود در سال ١٣١٥ در تهران متولد گرديد. او بعد از گرفتن ديپلم وارد دانشكده افسري شد و پس از فارغالتحصيلي، از همان ابتدا در شهرستانهاي دور افتاده به خدمت مشغول گشت و به رغم همه مشكلات و نابسامانيها، باهمت و جديت كار ميكرد. ورزيدگي و آمادگي بالاي روحي و جسمي آن شهيد همواره زبانزد بوده است.
او در تمامي لحظات عمرش از اوان جواني به ورزش و تحرك پايبند بود و در طول خدمت درجات پايينتر همواره در سمت افسر ورزش يگان انجام وظيفه مينمود.
به ورزش باستاني علاقه وافر داشت و همواره در منزل و محل كار و حتي در ماموريتها به اين ورزش ميپرداخت و همواره با ذكر نام موليالمومنين (ع)، الگوي جوانمردان بود و با ياد حق به پالايش تن و روان ميپرداخت.
آن شهيد عزيز در آخرين روزهاي عمر شريف خود نيز با وجود ٤٨ سال سن به گواهي همرزمانش هر روز صبح در محل كار به ورزش و آماده نمودن جسم خود ميپرداخت و هميشه اين شعر در دفتر كارش نقش بسته بود و هم اكنون نيز زينتبخش سنگ مزارش است.
ما زنده به آنيم كه آرام نگيريم / موجيم كه آسودگي ما عدم ماست.
شهيد آبشناسان علاوه بر اين، در ورزشهاي دوو ميداني، واليبال، بسكتبال، پينگ پنگ، شنا، سواركاري و جودو، صاحب مهارتهاي بالايي بود و در رشته كوهنوري نيز در مسابقهاي كه در سال ١٣٥٧ در كشور اسكاتلند در بين تكاوران برگزيده ارتشهاي چندين كشور دنيا برگزار شده بود، همراه با همكاران ديگر خود به مقام اول دست يافت و قدرت خود و ايران را به رخ كشورهاي صاحب نام كشاند.
شهيد آبشناسان به رغم جديت و قاطعيت، ازخلق و خوي بسيار رئوف و مهربان برخوردار بود، افراد كم كار و ضعيف از او ناراضي بودند و افراد زحمتكش و پر كار او را به عنوان سمبل و الگوي خود پذيرفته بودند، او هيچگاه بيكار نميماند و هنگامي كه در منطقه عمليات بود و يا در مدت كوتاه استراحت، به مطالعه و تفكر مشغول بود.
وي به استاد شهيد مطهري بسيار علاقمند بود و بيشتر كتب و جزوات استاد شهيد را مطالعه و يادداشتبرداري كرده بود. او در كارهاي خود همواره به خدا توكل ميكرد و آنجا كه به يقين ميرسيد، ديگر كوچكترين شكي به خود راه نميداد، نماز را در اول وقت اقامه ميكرد و براي نماز جماعت اهميت بسياري قائل بود و با تشويق و تاكيد فراوان كاركنان خود را به نماز جماعت دعوت ميكرد.
او بر سر يك سفره با سربازان و ديگر كاركنان غذا ميخورد و تاكيد داشت: بعد از نماز جماعت همه افراد در نمازخانه و سر يك سفره و از يك غذا ميل كنند.
شهيد والامقام امير سرلشكر آبشناسان در انجام مسوليتهاي نظامي نيز همچون ديگر فرماندهان دلاور ارتش اسلام خود را وقف خدمت به ميهن اسلامي نموده و با ويژگيهاي شخصيتي خود، عنصري تعيينكننده در صحنه مقابله با دشمنان و دفاع از تماميت ارضي كشور به شمار ميرفت.
او كه خود در كسوت نيروهاي ويژه متخصص جنگهاي چريكي بود، در عملياتهاي نفوذي فراوان، ضربات بسياري بر دشمن وارد آورده بود. به حرفه خود به شدت علاقه داشت و معتقد بود كه در جنگهاي چريكي نسبت به عمليات منظم، اگر حساب شده و دقيق عمل شود، با امكانات كمتر و تلفات و ضايعات ناچيز ميتوان تلفات و ضايعات زيادي به دشمن وارد ساخت و دشمن را از درون و برون متلاشي نمود.
شهيد آبشناسان در اوايل جنگ تحميلي، مسووليت يكي از تيپهاي لشكر ٢١ حمزه را به عهده داشت، ليكن با تشكيل ستاد جنگهاي نامنظم به آن ستاد پيوست و با تعدادي معدود از بسيجيان داوطلب، عمليات چريكي خودرا در منطقه دشت عباس شروع كرد و در مدت كوتاهي، تلفات سنگيني به نيروهاي عراقي وارد نمود. او در يك عمليات، نيروهاي دشمن را در عمق مواضع پدافندشان به كمين انداخت و تعداد بسياري از آنان را به هلاكت رساند و چندين نفر را نيز به اسارت درآورد.
وجود اين شهيد در هر منطقه، دشمن را مضطرب و نگران مي ساخت و در برابر آن آرامش وامنيت خاطري را براي روستاييان آن منطقه فراهم ميكرد و خاطره دلاوريهاي او همچنان در ذهن بسياري از آنان باقي است.
در سال ١٣٦٢ به فرماندهي قرارگاه حمزه سيدالشهداء، منصوب شد.
او به سرعت به سازماندهي نيروهاي ارتش و سپاه همت گماشت و در كنار دلاورمردي ديگر از سپاه پاسداران انقلاب اسلامي يعني شهيد بروجردي با هماهنگي كامل و در حد اعلاء و با پشتكارو تلاش شبانهروزي و استقرار واحدهاي نظامي در مناطق تردد و نفوذ ضدانقلاب، از هرگونه تحرك آنان ممانعت به عمل آورد. در پي آن عمليات پاكسازي شهر بوكان از وجود ضد انقلاب نيز با موفقيت انجام گرفت و سپس محور سردشت، پيرانشهر كه از جنگلهاي انبوه آلواتان و كوههاي سر به فلك كشيده و تنگههاي پر پيچ وخم و نهرهاي متعدد عبور ميكنند، با تلاش وي، شهيد بروجردي، شهيد ناصر كاظمي و جمعي ديگر از رزمندگان ارتش و سپاه پاكسازي و بازگشايي شد، بازگشايي اين محور، منطقه وسيع و بسيار حساسي را از لوث وجود ضد انقلاب پاك نمود و ضربه محكمي را بر دشمن وارد آورد و در حقيقت طومار كثيف آنان را در هم پيچيد. به دنبال اين پيروزي درخشان، حضرت امام (ره) نيز پيام بسيار مهمي را براي رزمندگان اسلام در منطقه عملياتي قرارگاه حمزه سيدالشهداء (ع) ارسال فرمودند.
شهيد امير سرلشكر آبشناسان در سال ١٣٦٤ به فرماندهي لشكر ٢٣ نيروهاي ويژه هوابرد منصوب شد. او در مدت كوتاه فرماندهي خود در اين لشكر، تحولات بزرگي به وجود آورد واين يگان را منشا، خدمات بسياري ساخت.
سرانجام روح بزرگ والهي شهيد آبشناسان، قفس تن را در عمليات قادر گشود و درحالي كه همچون يك سرباز شجاع در خط مقدم به نبرد با دشمن مشغول بود، به سوي معبود خود شتافت و شرف شهادت را برافتخارات بيشمار خود افزود.
مردن در بستر شايسته او نبود و دنيا براي روح بزرگ اوتنگ مينمود. او به خداي خود پيوست و در حالي كه نمونه شايستهاي از يك نظامي مسلمان و فرماندهاي شجاع و مدبردر ارتش قدرتمند ايران اسلامي بود، نام خود را تا ابد جاودان ساخت.
“شهيد صحرا” لقبي بود كه اهالي دشت عباس به او داده بودند. شهيد سرلشگر “حسن آبشناسان”، فرمانده پيروز قرارگاه حمزه سيدالشهدا و لشگر ٢٣ نيروهاي مخصوص كه مصداق كاملي از زاهدان شب و شيران روز بود. در سال ١٣١٥، در خانوادهاي مذهبي در تهران چشم به جهان گشود. فرمانده مردمي كه قبل و بعد از انقلاب اسلامي با دارا بودن ويژگيهاي پهلواني و جوانمردي،آمادگي جسماني فوقالعاده و نيايشهاي شبانه مهميز كشيده بود و در صحنههاي نبرد، همچون ساعقهاي به دشمنان فرود ميآمد.
در عمليات گشتي و شناسايي، اين فرمانده رشيد اولين اسراي عراقي را به اسارت نيروهاي اسلام درآورد و هم او بود كه در هنگام فرماندهي قرارگاه حمزه سيدالشهدا، با ايجاد هماهنگي كامل بين نيروهاي ارتش و سپاه ضربات خرد كنندهاي بر پيكر نيروهاي ضد انقلاب و حاميان بعثي در منطقه كردستان وارد آورد.
شهيد “تيمسار آبشناسان”، اندوختههاي علمي و نظامي عميق خود را طي دورههاي متعدد نظامي نظير وره دانشگاه افسري (مقدماتي و عالي رستهاي) دانشكده زبان، چتربازي و رنجر، دوره تكميلي تكاور و كوهستان را در اسكاتلند، با هوش سرشار و آمادگي جسماني در هم آميخت.
“تيمسار آبشناسان” با ايمان كامل و صداقت در كار، رهبري و هدايت زبدهترين افراد نظامي را برعهده گرفت. مرداني كه با علاقه خاصي دستورهاي فرمانده خود را به اجرا ميگذاشتند و براي شركت در سختترين و تخصصيترين عمليات، پشت سر فرمانده رشيد خويش داوطلبانه شركت مينمودند.
“تيمسار آراسته” كه خود از شاهدان زنده دفاع مقدس است،شبي را به خاطر دارد كه شهيد آبشناسان خاضعانه از اينكه خداوند قادر و توانا او را در انجام عملياتهاي متعدد دشمن شكن به پيروزي رسانده، به درگاه احديت شكرگزاري مينمايد و خاشعانه از خداوند مي خواهد كه او را به جوار خويش فرا خواند. تا اينكه فرداي همان شب، يعني در تاريخ ٨/٧/٦٤، حضرت باري تعالي دعاي بنده خاص خود را اجابت كرد و او به لقاء الله پيوست.
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
بسياري از مردان بزرگ در طول تاريخ، در زمان حيات خويش ناشناخته مانده و پس از مرگ نيز ابعاد كمي از شخصيت و عظمت روحي آنها براي افراد جامعه مشخص شده است و شايد هم ارزش واقعي انسانهاي وارسته و بزرگ در اين دنيا هرگز شناخته نشود و فقط خداوند بزرگ است كه از آن آگاه است.
امير سرلشگر شهيدحسن آبشناسان،عارف شب زندهدار و شير ميدانهاي نبرد، مقلد صادق و مخلص امام و عاشق ايران، از شهيداني است كه مظلوم و گمنام به سوي حق شتافت و با آگاهي و شناخت عميق به راه امام و اسلام، نداي ارجعي الي ربك را لبيك گفت:او انساني بسيار مصمم و جدي بود و روحي بسيار بزرگ وعظيم داشت.
افسري منضبط، ورزيده، باسواد، پركار، علاقمند، دلسوز و بسيار شجاع و جسور بود كه در انجام وظيفه، هيچ چيز را جز رضاي خداوند بزرگ در نظر نداشت.
شهيد آبشناسان كه به حق يك اهل الله خالص بود در سال ١٣١٥ در تهران متولد گرديد. او بعد از گرفتن ديپلم وارد دانشكده افسري شد و پس از فارغالتحصيلي، از همان ابتدا در شهرستانهاي دور افتاده به خدمت مشغول گشت و به رغم همه مشكلات و نابسامانيها، باهمت و جديت كار ميكرد. ورزيدگي و آمادگي بالاي روحي و جسمي آن شهيد همواره زبانزد بوده است.
او در تمامي لحظات عمرش از اوان جواني به ورزش و تحرك پايبند بود و در طول خدمت درجات پايينتر همواره در سمت افسر ورزش يگان انجام وظيفه مينمود.
به ورزش باستاني علاقه وافر داشت و همواره در منزل و محل كار و حتي در ماموريتها به اين ورزش ميپرداخت و همواره با ذكر نام موليالمومنين (ع)، الگوي جوانمردان بود و با ياد حق به پالايش تن و روان ميپرداخت.
آن شهيد عزيز در آخرين روزهاي عمر شريف خود نيز با وجود ٤٨ سال سن به گواهي همرزمانش هر روز صبح در محل كار به ورزش و آماده نمودن جسم خود ميپرداخت و هميشه اين شعر در دفتر كارش نقش بسته بود و هم اكنون نيز زينتبخش سنگ مزارش است.
ما زنده به آنيم كه آرام نگيريم / موجيم كه آسودگي ما عدم ماست.
شهيد آبشناسان علاوه بر اين، در ورزشهاي دوو ميداني، واليبال، بسكتبال، پينگ پنگ، شنا، سواركاري و جودو، صاحب مهارتهاي بالايي بود و در رشته كوهنوري نيز در مسابقهاي كه در سال ١٣٥٧ در كشور اسكاتلند در بين تكاوران برگزيده ارتشهاي چندين كشور دنيا برگزار شده بود، همراه با همكاران ديگر خود به مقام اول دست يافت و قدرت خود و ايران را به رخ كشورهاي صاحب نام كشاند.
شهيد آبشناسان به رغم جديت و قاطعيت، ازخلق و خوي بسيار رئوف و مهربان برخوردار بود، افراد كم كار و ضعيف از او ناراضي بودند و افراد زحمتكش و پر كار او را به عنوان سمبل و الگوي خود پذيرفته بودند، او هيچگاه بيكار نميماند و هنگامي كه در منطقه عمليات بود و يا در مدت كوتاه استراحت، به مطالعه و تفكر مشغول بود.
وي به استاد شهيد مطهري بسيار علاقمند بود و بيشتر كتب و جزوات استاد شهيد را مطالعه و يادداشتبرداري كرده بود. او در كارهاي خود همواره به خدا توكل ميكرد و آنجا كه به يقين ميرسيد، ديگر كوچكترين شكي به خود راه نميداد، نماز را در اول وقت اقامه ميكرد و براي نماز جماعت اهميت بسياري قائل بود و با تشويق و تاكيد فراوان كاركنان خود را به نماز جماعت دعوت ميكرد.
او بر سر يك سفره با سربازان و ديگر كاركنان غذا ميخورد و تاكيد داشت: بعد از نماز جماعت همه افراد در نمازخانه و سر يك سفره و از يك غذا ميل كنند.
شهيد والامقام امير سرلشكر آبشناسان در انجام مسوليتهاي نظامي نيز همچون ديگر فرماندهان دلاور ارتش اسلام خود را وقف خدمت به ميهن اسلامي نموده و با ويژگيهاي شخصيتي خود، عنصري تعيينكننده در صحنه مقابله با دشمنان و دفاع از تماميت ارضي كشور به شمار ميرفت.
او كه خود در كسوت نيروهاي ويژه متخصص جنگهاي چريكي بود، در عملياتهاي نفوذي فراوان، ضربات بسياري بر دشمن وارد آورده بود. به حرفه خود به شدت علاقه داشت و معتقد بود كه در جنگهاي چريكي نسبت به عمليات منظم، اگر حساب شده و دقيق عمل شود، با امكانات كمتر و تلفات و ضايعات ناچيز ميتوان تلفات و ضايعات زيادي به دشمن وارد ساخت و دشمن را از درون و برون متلاشي نمود.
شهيد آبشناسان در اوايل جنگ تحميلي، مسووليت يكي از تيپهاي لشكر ٢١ حمزه را به عهده داشت، ليكن با تشكيل ستاد جنگهاي نامنظم به آن ستاد پيوست و با تعدادي معدود از بسيجيان داوطلب، عمليات چريكي خودرا در منطقه دشت عباس شروع كرد و در مدت كوتاهي، تلفات سنگيني به نيروهاي عراقي وارد نمود. او در يك عمليات، نيروهاي دشمن را در عمق مواضع پدافندشان به كمين انداخت و تعداد بسياري از آنان را به هلاكت رساند و چندين نفر را نيز به اسارت درآورد.
وجود اين شهيد در هر منطقه، دشمن را مضطرب و نگران مي ساخت و در برابر آن آرامش وامنيت خاطري را براي روستاييان آن منطقه فراهم ميكرد و خاطره دلاوريهاي او همچنان در ذهن بسياري از آنان باقي است.
در سال ١٣٦٢ به فرماندهي قرارگاه حمزه سيدالشهداء، منصوب شد.
او به سرعت به سازماندهي نيروهاي ارتش و سپاه همت گماشت و در كنار دلاورمردي ديگر از سپاه پاسداران انقلاب اسلامي يعني شهيد بروجردي با هماهنگي كامل و در حد اعلاء و با پشتكارو تلاش شبانهروزي و استقرار واحدهاي نظامي در مناطق تردد و نفوذ ضدانقلاب، از هرگونه تحرك آنان ممانعت به عمل آورد. در پي آن عمليات پاكسازي شهر بوكان از وجود ضد انقلاب نيز با موفقيت انجام گرفت و سپس محور سردشت، پيرانشهر كه از جنگلهاي انبوه آلواتان و كوههاي سر به فلك كشيده و تنگههاي پر پيچ وخم و نهرهاي متعدد عبور ميكنند، با تلاش وي، شهيد بروجردي، شهيد ناصر كاظمي و جمعي ديگر از رزمندگان ارتش و سپاه پاكسازي و بازگشايي شد، بازگشايي اين محور، منطقه وسيع و بسيار حساسي را از لوث وجود ضد انقلاب پاك نمود و ضربه محكمي را بر دشمن وارد آورد و در حقيقت طومار كثيف آنان را در هم پيچيد. به دنبال اين پيروزي درخشان، حضرت امام (ره) نيز پيام بسيار مهمي را براي رزمندگان اسلام در منطقه عملياتي قرارگاه حمزه سيدالشهداء (ع) ارسال فرمودند.
شهيد امير سرلشكر آبشناسان در سال ١٣٦٤ به فرماندهي لشكر ٢٣ نيروهاي ويژه هوابرد منصوب شد. او در مدت كوتاه فرماندهي خود در اين لشكر، تحولات بزرگي به وجود آورد واين يگان را منشا، خدمات بسياري ساخت.
سرانجام روح بزرگ والهي شهيد آبشناسان، قفس تن را در عمليات قادر گشود و درحالي كه همچون يك سرباز شجاع در خط مقدم به نبرد با دشمن مشغول بود، به سوي معبود خود شتافت و شرف شهادت را برافتخارات بيشمار خود افزود.
مردن در بستر شايسته او نبود و دنيا براي روح بزرگ اوتنگ مينمود. او به خداي خود پيوست و در حالي كه نمونه شايستهاي از يك نظامي مسلمان و فرماندهاي شجاع و مدبردر ارتش قدرتمند ايران اسلامي بود، نام خود را تا ابد جاودان ساخت.
“شهيد صحرا” لقبي بود كه اهالي دشت عباس به او داده بودند. شهيد سرلشگر “حسن آبشناسان”، فرمانده پيروز قرارگاه حمزه سيدالشهدا و لشگر ٢٣ نيروهاي مخصوص كه مصداق كاملي از زاهدان شب و شيران روز بود. در سال ١٣١٥، در خانوادهاي مذهبي در تهران چشم به جهان گشود. فرمانده مردمي كه قبل و بعد از انقلاب اسلامي با دارا بودن ويژگيهاي پهلواني و جوانمردي،آمادگي جسماني فوقالعاده و نيايشهاي شبانه مهميز كشيده بود و در صحنههاي نبرد، همچون ساعقهاي به دشمنان فرود ميآمد.
در عمليات گشتي و شناسايي، اين فرمانده رشيد اولين اسراي عراقي را به اسارت نيروهاي اسلام درآورد و هم او بود كه در هنگام فرماندهي قرارگاه حمزه سيدالشهدا، با ايجاد هماهنگي كامل بين نيروهاي ارتش و سپاه ضربات خرد كنندهاي بر پيكر نيروهاي ضد انقلاب و حاميان بعثي در منطقه كردستان وارد آورد.
شهيد “تيمسار آبشناسان”، اندوختههاي علمي و نظامي عميق خود را طي دورههاي متعدد نظامي نظير وره دانشگاه افسري (مقدماتي و عالي رستهاي) دانشكده زبان، چتربازي و رنجر، دوره تكميلي تكاور و كوهستان را در اسكاتلند، با هوش سرشار و آمادگي جسماني در هم آميخت.
“تيمسار آبشناسان” با ايمان كامل و صداقت در كار، رهبري و هدايت زبدهترين افراد نظامي را برعهده گرفت. مرداني كه با علاقه خاصي دستورهاي فرمانده خود را به اجرا ميگذاشتند و براي شركت در سختترين و تخصصيترين عمليات، پشت سر فرمانده رشيد خويش داوطلبانه شركت مينمودند.
“تيمسار آراسته” كه خود از شاهدان زنده دفاع مقدس است،شبي را به خاطر دارد كه شهيد آبشناسان خاضعانه از اينكه خداوند قادر و توانا او را در انجام عملياتهاي متعدد دشمن شكن به پيروزي رسانده، به درگاه احديت شكرگزاري مينمايد و خاشعانه از خداوند مي خواهد كه او را به جوار خويش فرا خواند. تا اينكه فرداي همان شب، يعني در تاريخ ٨/٧/٦٤، حضرت باري تعالي دعاي بنده خاص خود را اجابت كرد و او به لقاء الله پيوست.
[External Link Removed for Guests]

- پست: 2653
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 2612 بار
- سپاسهای دریافتی: 5561 بار
- تماس:
معرفی شهید علیرضا موحد دانش
[External Link Removed for Guests]
زندگینامه
علیرضا اولین فرزند خانواده «موحد» در سال 1337 در تهران به دنیا آمد. در سال 1355 بعد از اخذ دیپلم به سربازی اعزام شد و پس از فرمان امام خمینی مبنی بر فرار سربازان از پادگانها، وی نیز از پادگان گریخت و به جمع انقلابیون پیوست. [روایتی دیگر: در سال 1355 بعد از اخذ دیپلم وارد دانشگاه تبریز شد و در رشته مهندسی برق به كسب علم مشغول گشت.]
پس از پیروزی انقلاب، در كمیته انقلاب اسلامی شمیران به فعالیت مشغول شد. علیرضا در فروردین ماه 1358 به عضویت سپاه پاسداران در آمد و ابتدا مأموریت حراست از بیت امام خمینی را بر عهده گرفت. با آغاز غائله كردستان، به كردستان رفت و در چند عملیات پاكسازی علیه ضد انقلابیون شركت كرد. پس از آن به جبهه اعزام شد و به عنوان جانشین "محسن وزوایی در عملیات بازی دراز حضور یافت و در همین عملیات، یك دستش قطع شد. پس از عملیات "مطلع الفجر" به مكه معظمه مشرف شد. قبل از عملیات فتح المبین، به تیپ 27 محمد رسول الله (ص) اعزام شد تا به عنوان معاون گردان حبیب بن مظاهر مأموریتش را انجام دهد.
وی پس از خاتمه عملیات فتح المبین، فرماندهی گردان حبیب بن مظاهر را بر عهده گرفت و نقش فعالی در مراحل سه گانه "الی بیت المقدس" و آزادی خرمشهر ایفا كرد.
در خرداد سال 1361 با دختری مؤمنه عقد ازدواج بست. پس از پایان عملیات بیت المقدس، به همراه قوای محمد رسول الله (ص) به لبنان اعزام شد. بعد از بازگشت از لبنان، فرماندهی تیپ 10 سید الشهدا (ع) را بر عهده گرفته، در عملیات "والفجر 1" با این تیپ وارد عملیات شد و در همان عملیات نیز مجدداً مجروح شد.
علیرضا موحد، عاقبت در تاریخ 13 مرداد 1362 در عملیات والفجر 2 در منطقه حاج عمران، در حالی كه فرماندهی تیپ 10 سید الشهدا (ع) را بر عهده داشت به شهادت رسید.
مجروحیت اول
عملیات <<بازی دراز>> بود. صبح عملیات، حاج علی برای بیدار كردن بچهها، به سمت یكی از چادرها رفت، غافل از اینكه شب قبل عراقیها پاتك زده، چند تا از چادرها را گرفته بودند. هنگامیكه حاجی وارد چادر شد، سربازان عراقی او را به رگبار بستند، خیلی سریع پشت یكی از صخرهها سنگر گرفت، اما لغزش پا روی ریگها باعث سقوط او شد و در اثر اصابت سر به تخته سنگی، برای مدتی بیهوش شد. پس از به هوش آمدن، یكی از عراقیها نارنجكی را به سمت او پرتاب كرد. حاجی كه قصد داشت نارنجك را به سمت دشمن بازگرداند، آن را در دست گرفت اما نارنجك منفجر شد و دست حاج علی را از مچ قطع كرد. در همین حین ما با شنیدن صدای تیر انفجار متوجه جریان شدیم و به سمت چادرها رفتیم و پس از به عقب راندن عراقیها حاج علیرضا موحد دانش را یافتیم.
فكر میكنم همه بچهها با دیدن آن صحنه به یاد كربلا و علقمه و عملدار لشگر امام حسین (ع) افتادند. حاج علی بعد از جانبازی باز هم راهی جبههها شد، آخر هیچ چیز نمیتوانست حضور او را در صحنه جهاد كمرنگ كند.
راوی: همرزم شهید
استجابت آنی دعا
شهید موحد دانش یكی از خاطراتش را برای یكی از همرزمانش اینگونه تعریف كرده است:
بعد از عملیات «بازی دراز» با دلی شكسته رو به خدا كردم و گفتم: «پروردگارا! ما كه توفیق شهادت نداشتیم، قسمت كن در همین جوانی كعبهات را، حرم رسولت را، غریبی بقیعت را زیارت كنم...» مشغول دعا و در خواست از درگاه پر از لطف خداوند بودم كه شهید پیچك آمد. دستی به شانهام زد و گفت: «حاج علی، مكه میروی؟!» یكدفعه جا خوردم و با تعجب پرسیدم: «چطور مگر؟» خندید و ادامه داد: «برایم یك سفر جور شده است اما من به دلیل تدارك عملیات نمیتوانم بروم. با خود گفتم شاید شما دوست داشته باشید به مكه بروید!» سر به آسمان بلند كردم. دلم میخواست با تمام وجود فریاد بكشم: «خدایا شكرت...»
فواید دست مصنوعی
سهمیه مکه برای شهید پیچک بود که آن را به علی (شهید موحد دانش) داد. ایشان وقتی میخواست عازم حج شود، همچنان از کار تبلیغات و کار برای اسلام غافل نبود. لذا با توجه به مصنوعی بودن دستش از این موضوع حداکثر استفاده را کرد و مقدار زیادی عکس و پوستر انقلابی را داخل آن جاسازی کرد، طوری که تا خود عربستان هیچ کس متوجه این قضیه نشده بود. آن جا که میرسند، در یکی از به اصطلاح کمپ ها که وارد میشوند میبینند عکس فهد زده شده است. با زیرکی آن عکس را میکند و عکسی را که همراه خود برده بود به جای آن میزند.
مامورین سعودی که این قضیه را میبینند علیرضا را برای بازجویی میبرند اما چیزی از وی نمی توانند پیدا کنند. عکس فهد را دوباره روی دیوار میزنند و میروند. بر میگردند و میبینند عکس فهد باز پایین آورده شده پوستر دیگری به جای آن نصب شده است. عصبانی میشوند که علیرضا این پوسترها را از کجا میآورد، باز هم متوجه دست مصنوعی علیرضا نمی شوند تا اینکه بالاخره رهایش میکنند. همین کار را مکرر ادامه میدهد.
به دوستانش گفته بود: این دست مصنوعی ما بیشتر از دست واقعی درخدمت اسلام قرار گرفته است.
راوی: پدر شهید موحد دانش
حضور دلگرم کننده
شبی كه خداوند فاطمه را به ما عطا فرمود حدود 9 ماه از شهادت حاج علی گذشته بود. آمبولانسی آمد و ما به همراه همسر علیرضا راهی بیمارستان شدیم. من در تمام مسیر حضور حاجی را حس میكردم. احساس میكردم او سوار برلندكروزی كه همیشه با آن به خانه میآمد، در جلوی آمبولانس حركت میكند و راه را برای عبور ما باز مینماید. میدانستم كه او هم نگران حال همسرش است و با حضورش قصد دارد به ما آرامش بدهد. شاید اگر از همسر او هم سؤال كنید بگوید كه: «تعجبآور است اما من علیرضا را دیدم كه به من لبخند میزد و برایم دعا میخواند.»
راوی: پدر شهید
فوتبال
علیرضا خیلی به فوتبال علاقه داشت. هر وقت از مدرسه میآمد، با بچههای محل فوتبال بازی میكرد . یكسال عید پدر علیرضا كت و شلوار برایش خریده بود و او با همان لباسها برای بازی فوتبال به كوچه رفت و شلوارش را پاره كرد. وقتی به خانه بازگشت بدون آنكه به ما حرفی بزند، نشست و شلوارش را دوخت. چند روز بعد وقتی میخواستم شلوار علیرضا را بشویم، قسمتهای دوخته شده توجه مرا به خود جلب كرد. آنقدر ماهرانه كوك خورده بود كه اول فكر كردم، نوع پارچه اینطور است اما هنگامیكه خود علیرضا جریان را برایم تعریف كرد، به اصل قضیه پی بردم.
راوی: مادر شهید
مهمان بانوی دو عالم
چند روز قبل از شهادت علیرضا من كه در خارج از كشور به سر میبردم، خواب عجیبی دیدم. درخواب دیدم كه تمام كوچهمان را چراغانی كرده و دیوارهایش را از پرچم پوشاندهاند. خانم فاطمه زهرا (س) جلوی در خانه ایستادهاند و مردم بین خودشان نقل پخش میكنند. دریافتم كه شاید برای علیرضا اتفاقی افتاده است و همینطور هم بود. چند روز بعد همسرم از ایران تماس گرفتند و خبر شهادت او را به من رساند.
سیزدهم مرداد سال 1362 و عملیات والفجر 2 بود. علیرضا كه زخمی شده بود، در آخرین لحظات به سختی خودش را به بیسیم عراقیها رسانده، سیم آن را با دندان جوید تا مانع ارتباط آنان با عقبه گردد. پس از قطع سیم كه دشمن متوجه این كار علی شد، او را به رگبار بسته، راهی دیار بهشت گرداند . پیكرش، همانطور كه آرزو داشت پس از مدتها، به وطن باز گشت و در گلزار شهدا به خاك سپرده شد.
راوی: مادر شهید
وصیتنامه
بسم الله الرحمن الرحیم
اشهد ان لا اله الا الله، اشهد ان محمد رسول الله (ص)، اشهد ان على ولى الله
سلام علیكم
در زمانى قلم به نیت وصیت بر كاغذ مى لغزانم كه هیچگونه لیاقت شهادت را در خود نمىبینم. وقتى به قلبم رجوع مىكنم غیر از سیاهى و تباهى و معصیت چیزى نمىیابم و به همین دلیل است كه از پروردگار توانا عاجزانه میخواهم كه تا مرا نیامرزیده است از دنیا نبرد.
پروردگارا با گناهى زیاد از تو كه لطف و كرمت را نهایتى نیست، تقاضاى عفو و بخشش دارم و الهى بندهاى كه تحمل از دست دادن یك دست را ندارد چگونه بر آتش دوزخت توان دارد، خدایا توبهام را بپذیر و از گناهانم بگذر كه غیر از تو كسى را ندارم و غیر از تو امیدى ندارم.
مردم بدانید راهى را كه در آن گام نهادهایم كه همانا راه حسین (ع) است و به اختیار انتخاب كرده و تا آخرین نفس و آخرین رمقى كه به تن داریم در سنگر رضاى خدا خواهیم ماند و به دشمن زبون كافر خواهیم فهماند كه ملتى كه پشتیبانش خداست و پیشاپیشش امام زمان فى سبیل الله در مقابل تمامى متحدان كفر خواهد ایستاد و انشاء الله پیروز خواهد شد.
پدر و مادر عزیزم همانگونه كه در شهادت برادرم صبر كردید و استقامت ورزیدید اكنون نیز صبر پیشه كنید. در حدیث است كه هرگاه پدر و مادرى در مرگ دو فرزندشان استقامت كنند خداوند كریم اجرى عظیم (بهشت) نصیبشان میكند.
شما خوب میدانید كه شهید عزادار نمىخواهد، رهرو میخواهد. برادرم شما هم با قلم و قدم و زبانتان پشتیبان انقلاب و امام عزیز باشید.
مادر عزیزم به مادران بگو همانطور كه من رهرو خون ؟؟؟ مبادا از رفتن فرزندانتان به جبهه جلوگیرى كنید كه فردا در محضر خدا نمىتوانید جواب زینب (س) را بدهید كه تحمل72 تن شهید را نمود.
پدر و مادر عزیزم بخاطر تمام بدیها و ناسپاسیهایى كه به شما كردم مرا ببخشید و حلالم كنید و از همه براى من حلالیت بخواهید، از همسرم كه امانتى است از من نزد شما خوب محفاظت كنید كه مونس آخرین روزهایم بود.
برادران عزیز، برادرى داشتم كه در راه خدا فدا شد قبلا در وصیت نامهام با او صحبت و درد و دل میكردم اكنون به شما توصیه میكنم كه برادران عزیزم نكند در رختخواب ذلت بمیرید، كه حسین (ع) در میدان نبرد شهید شد مبادا در غفلت بمیرید كه على (ع) در محراب عبادت شهید شد و مبادا در بى تفاوتى بمیرید كه علىاكبر حسین در راه حسین (ع) و با هدف شهید شد.
پدر و مادر و همسر عزیزم، مراقبت كنید آنان كه پیرو خط سرخ امام خمینى نیستند و به ولایت او اعتقاد ندارند بر من نگریند و بر جنازه من حاضر نشوند. در زنده بودنمان كه نتوانستیم درشان اثرى بگذاریم، شاید در مرگمان فرجى باشد و بر وجدان بى انصافشان اثر گذارد.
والسلام
علیرضا موحد دانش
مزار شهید :تهران- بهشت زهرا (س)- قطعه 24
منبع : تبیان
[External Link Removed for Guests]
زندگینامه
علیرضا اولین فرزند خانواده «موحد» در سال 1337 در تهران به دنیا آمد. در سال 1355 بعد از اخذ دیپلم به سربازی اعزام شد و پس از فرمان امام خمینی مبنی بر فرار سربازان از پادگانها، وی نیز از پادگان گریخت و به جمع انقلابیون پیوست. [روایتی دیگر: در سال 1355 بعد از اخذ دیپلم وارد دانشگاه تبریز شد و در رشته مهندسی برق به كسب علم مشغول گشت.]
پس از پیروزی انقلاب، در كمیته انقلاب اسلامی شمیران به فعالیت مشغول شد. علیرضا در فروردین ماه 1358 به عضویت سپاه پاسداران در آمد و ابتدا مأموریت حراست از بیت امام خمینی را بر عهده گرفت. با آغاز غائله كردستان، به كردستان رفت و در چند عملیات پاكسازی علیه ضد انقلابیون شركت كرد. پس از آن به جبهه اعزام شد و به عنوان جانشین "محسن وزوایی در عملیات بازی دراز حضور یافت و در همین عملیات، یك دستش قطع شد. پس از عملیات "مطلع الفجر" به مكه معظمه مشرف شد. قبل از عملیات فتح المبین، به تیپ 27 محمد رسول الله (ص) اعزام شد تا به عنوان معاون گردان حبیب بن مظاهر مأموریتش را انجام دهد.
وی پس از خاتمه عملیات فتح المبین، فرماندهی گردان حبیب بن مظاهر را بر عهده گرفت و نقش فعالی در مراحل سه گانه "الی بیت المقدس" و آزادی خرمشهر ایفا كرد.
در خرداد سال 1361 با دختری مؤمنه عقد ازدواج بست. پس از پایان عملیات بیت المقدس، به همراه قوای محمد رسول الله (ص) به لبنان اعزام شد. بعد از بازگشت از لبنان، فرماندهی تیپ 10 سید الشهدا (ع) را بر عهده گرفته، در عملیات "والفجر 1" با این تیپ وارد عملیات شد و در همان عملیات نیز مجدداً مجروح شد.
علیرضا موحد، عاقبت در تاریخ 13 مرداد 1362 در عملیات والفجر 2 در منطقه حاج عمران، در حالی كه فرماندهی تیپ 10 سید الشهدا (ع) را بر عهده داشت به شهادت رسید.
مجروحیت اول
عملیات <<بازی دراز>> بود. صبح عملیات، حاج علی برای بیدار كردن بچهها، به سمت یكی از چادرها رفت، غافل از اینكه شب قبل عراقیها پاتك زده، چند تا از چادرها را گرفته بودند. هنگامیكه حاجی وارد چادر شد، سربازان عراقی او را به رگبار بستند، خیلی سریع پشت یكی از صخرهها سنگر گرفت، اما لغزش پا روی ریگها باعث سقوط او شد و در اثر اصابت سر به تخته سنگی، برای مدتی بیهوش شد. پس از به هوش آمدن، یكی از عراقیها نارنجكی را به سمت او پرتاب كرد. حاجی كه قصد داشت نارنجك را به سمت دشمن بازگرداند، آن را در دست گرفت اما نارنجك منفجر شد و دست حاج علی را از مچ قطع كرد. در همین حین ما با شنیدن صدای تیر انفجار متوجه جریان شدیم و به سمت چادرها رفتیم و پس از به عقب راندن عراقیها حاج علیرضا موحد دانش را یافتیم.
فكر میكنم همه بچهها با دیدن آن صحنه به یاد كربلا و علقمه و عملدار لشگر امام حسین (ع) افتادند. حاج علی بعد از جانبازی باز هم راهی جبههها شد، آخر هیچ چیز نمیتوانست حضور او را در صحنه جهاد كمرنگ كند.
راوی: همرزم شهید
استجابت آنی دعا
شهید موحد دانش یكی از خاطراتش را برای یكی از همرزمانش اینگونه تعریف كرده است:
بعد از عملیات «بازی دراز» با دلی شكسته رو به خدا كردم و گفتم: «پروردگارا! ما كه توفیق شهادت نداشتیم، قسمت كن در همین جوانی كعبهات را، حرم رسولت را، غریبی بقیعت را زیارت كنم...» مشغول دعا و در خواست از درگاه پر از لطف خداوند بودم كه شهید پیچك آمد. دستی به شانهام زد و گفت: «حاج علی، مكه میروی؟!» یكدفعه جا خوردم و با تعجب پرسیدم: «چطور مگر؟» خندید و ادامه داد: «برایم یك سفر جور شده است اما من به دلیل تدارك عملیات نمیتوانم بروم. با خود گفتم شاید شما دوست داشته باشید به مكه بروید!» سر به آسمان بلند كردم. دلم میخواست با تمام وجود فریاد بكشم: «خدایا شكرت...»
فواید دست مصنوعی
سهمیه مکه برای شهید پیچک بود که آن را به علی (شهید موحد دانش) داد. ایشان وقتی میخواست عازم حج شود، همچنان از کار تبلیغات و کار برای اسلام غافل نبود. لذا با توجه به مصنوعی بودن دستش از این موضوع حداکثر استفاده را کرد و مقدار زیادی عکس و پوستر انقلابی را داخل آن جاسازی کرد، طوری که تا خود عربستان هیچ کس متوجه این قضیه نشده بود. آن جا که میرسند، در یکی از به اصطلاح کمپ ها که وارد میشوند میبینند عکس فهد زده شده است. با زیرکی آن عکس را میکند و عکسی را که همراه خود برده بود به جای آن میزند.
مامورین سعودی که این قضیه را میبینند علیرضا را برای بازجویی میبرند اما چیزی از وی نمی توانند پیدا کنند. عکس فهد را دوباره روی دیوار میزنند و میروند. بر میگردند و میبینند عکس فهد باز پایین آورده شده پوستر دیگری به جای آن نصب شده است. عصبانی میشوند که علیرضا این پوسترها را از کجا میآورد، باز هم متوجه دست مصنوعی علیرضا نمی شوند تا اینکه بالاخره رهایش میکنند. همین کار را مکرر ادامه میدهد.
به دوستانش گفته بود: این دست مصنوعی ما بیشتر از دست واقعی درخدمت اسلام قرار گرفته است.
راوی: پدر شهید موحد دانش
حضور دلگرم کننده
شبی كه خداوند فاطمه را به ما عطا فرمود حدود 9 ماه از شهادت حاج علی گذشته بود. آمبولانسی آمد و ما به همراه همسر علیرضا راهی بیمارستان شدیم. من در تمام مسیر حضور حاجی را حس میكردم. احساس میكردم او سوار برلندكروزی كه همیشه با آن به خانه میآمد، در جلوی آمبولانس حركت میكند و راه را برای عبور ما باز مینماید. میدانستم كه او هم نگران حال همسرش است و با حضورش قصد دارد به ما آرامش بدهد. شاید اگر از همسر او هم سؤال كنید بگوید كه: «تعجبآور است اما من علیرضا را دیدم كه به من لبخند میزد و برایم دعا میخواند.»
راوی: پدر شهید
فوتبال
علیرضا خیلی به فوتبال علاقه داشت. هر وقت از مدرسه میآمد، با بچههای محل فوتبال بازی میكرد . یكسال عید پدر علیرضا كت و شلوار برایش خریده بود و او با همان لباسها برای بازی فوتبال به كوچه رفت و شلوارش را پاره كرد. وقتی به خانه بازگشت بدون آنكه به ما حرفی بزند، نشست و شلوارش را دوخت. چند روز بعد وقتی میخواستم شلوار علیرضا را بشویم، قسمتهای دوخته شده توجه مرا به خود جلب كرد. آنقدر ماهرانه كوك خورده بود كه اول فكر كردم، نوع پارچه اینطور است اما هنگامیكه خود علیرضا جریان را برایم تعریف كرد، به اصل قضیه پی بردم.
راوی: مادر شهید
مهمان بانوی دو عالم
چند روز قبل از شهادت علیرضا من كه در خارج از كشور به سر میبردم، خواب عجیبی دیدم. درخواب دیدم كه تمام كوچهمان را چراغانی كرده و دیوارهایش را از پرچم پوشاندهاند. خانم فاطمه زهرا (س) جلوی در خانه ایستادهاند و مردم بین خودشان نقل پخش میكنند. دریافتم كه شاید برای علیرضا اتفاقی افتاده است و همینطور هم بود. چند روز بعد همسرم از ایران تماس گرفتند و خبر شهادت او را به من رساند.
سیزدهم مرداد سال 1362 و عملیات والفجر 2 بود. علیرضا كه زخمی شده بود، در آخرین لحظات به سختی خودش را به بیسیم عراقیها رسانده، سیم آن را با دندان جوید تا مانع ارتباط آنان با عقبه گردد. پس از قطع سیم كه دشمن متوجه این كار علی شد، او را به رگبار بسته، راهی دیار بهشت گرداند . پیكرش، همانطور كه آرزو داشت پس از مدتها، به وطن باز گشت و در گلزار شهدا به خاك سپرده شد.
راوی: مادر شهید
وصیتنامه
بسم الله الرحمن الرحیم
اشهد ان لا اله الا الله، اشهد ان محمد رسول الله (ص)، اشهد ان على ولى الله
سلام علیكم
در زمانى قلم به نیت وصیت بر كاغذ مى لغزانم كه هیچگونه لیاقت شهادت را در خود نمىبینم. وقتى به قلبم رجوع مىكنم غیر از سیاهى و تباهى و معصیت چیزى نمىیابم و به همین دلیل است كه از پروردگار توانا عاجزانه میخواهم كه تا مرا نیامرزیده است از دنیا نبرد.
پروردگارا با گناهى زیاد از تو كه لطف و كرمت را نهایتى نیست، تقاضاى عفو و بخشش دارم و الهى بندهاى كه تحمل از دست دادن یك دست را ندارد چگونه بر آتش دوزخت توان دارد، خدایا توبهام را بپذیر و از گناهانم بگذر كه غیر از تو كسى را ندارم و غیر از تو امیدى ندارم.
مردم بدانید راهى را كه در آن گام نهادهایم كه همانا راه حسین (ع) است و به اختیار انتخاب كرده و تا آخرین نفس و آخرین رمقى كه به تن داریم در سنگر رضاى خدا خواهیم ماند و به دشمن زبون كافر خواهیم فهماند كه ملتى كه پشتیبانش خداست و پیشاپیشش امام زمان فى سبیل الله در مقابل تمامى متحدان كفر خواهد ایستاد و انشاء الله پیروز خواهد شد.
پدر و مادر عزیزم همانگونه كه در شهادت برادرم صبر كردید و استقامت ورزیدید اكنون نیز صبر پیشه كنید. در حدیث است كه هرگاه پدر و مادرى در مرگ دو فرزندشان استقامت كنند خداوند كریم اجرى عظیم (بهشت) نصیبشان میكند.
شما خوب میدانید كه شهید عزادار نمىخواهد، رهرو میخواهد. برادرم شما هم با قلم و قدم و زبانتان پشتیبان انقلاب و امام عزیز باشید.
مادر عزیزم به مادران بگو همانطور كه من رهرو خون ؟؟؟ مبادا از رفتن فرزندانتان به جبهه جلوگیرى كنید كه فردا در محضر خدا نمىتوانید جواب زینب (س) را بدهید كه تحمل72 تن شهید را نمود.
پدر و مادر عزیزم بخاطر تمام بدیها و ناسپاسیهایى كه به شما كردم مرا ببخشید و حلالم كنید و از همه براى من حلالیت بخواهید، از همسرم كه امانتى است از من نزد شما خوب محفاظت كنید كه مونس آخرین روزهایم بود.
برادران عزیز، برادرى داشتم كه در راه خدا فدا شد قبلا در وصیت نامهام با او صحبت و درد و دل میكردم اكنون به شما توصیه میكنم كه برادران عزیزم نكند در رختخواب ذلت بمیرید، كه حسین (ع) در میدان نبرد شهید شد مبادا در غفلت بمیرید كه على (ع) در محراب عبادت شهید شد و مبادا در بى تفاوتى بمیرید كه علىاكبر حسین در راه حسین (ع) و با هدف شهید شد.
پدر و مادر و همسر عزیزم، مراقبت كنید آنان كه پیرو خط سرخ امام خمینى نیستند و به ولایت او اعتقاد ندارند بر من نگریند و بر جنازه من حاضر نشوند. در زنده بودنمان كه نتوانستیم درشان اثرى بگذاریم، شاید در مرگمان فرجى باشد و بر وجدان بى انصافشان اثر گذارد.
والسلام
علیرضا موحد دانش
مزار شهید :تهران- بهشت زهرا (س)- قطعه 24
منبع : تبیان
پاينده باد ايران زنده باد ايراني
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]

- پست: 2653
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 2612 بار
- سپاسهای دریافتی: 5561 بار
- تماس:
غلامرضا آزادی فرمانده قرارگاه قدس(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)
در سال 1340 در يکي از روستاهاي «جرقويه» در« اصفهان» متولد شد و پس از گذراندن تحصيلات ابتدايي، همراه با خانواده، به «تهران» مهاجرت کرد. وي در کنار تحصيل و فعاليتهاي روزانه، در کلاسهاي علوم ديني که شبها در حسينيه انصارالمهدي(عج) تهران تشکيل مي شد، فعالانه شرکت داشت و با عشق و علاقه خاصي از آن بهره مي برد.
او همگام با ملت ايران، در مبارات سالهاي 1357 – 1356 فعاليت مستمر داشت. يکي از فعاليتهاي مهم وي در پيش از انقلاب، توزيع اعلاميه هاي حضرت امام(ره) بين آشنايان و کسبه بود. در جريان تحصن دانشجويان در دانشگاه، نقش فعالي داشت، به طوري که چندين بار مورد ضرب و شتم عمال رژيم قرار گرفت.
پس از پيروزي انقلاب جزو نخستين افرادي بود که به عضويت سپاه در آمد. در سالهاي اول انقلاب، پيش از شروع جنگ تحميلي، هنگاميکه عراق قصد ضربه زدن به نظام مقدس جمهوري اسلامي ايران و حوزه هاي نفتي کشور را داشت و کارهاي تخريبي در مناطق مرزي و شهرهاي مجاور آن انجام مي داد، اکيپهايي از طرف طرح و عمليات ستاد مرکزي سپاه پاسداران به مناطق مختلف اعزام گرديد، که شهيد آزادي جزو اکيپي بود که به استان خوزستان و شهر خرمشهر عازم شد. او همراه ساير برادران، با اشرار و خائنين داخلي که تحت عنوان «خلق عرب» قد علم کرده و قصد ايجاد زمينه براي هجوم دشمن بعثي به ايران اسلامي و تجزيه خوزستان را داشتند، به مقابله برخاستند.
در همين ماموريت تا پس از سقوط خرمشهر در اين شهر ماند و او را مي توان به عنوان يکي از حماسه آفرينان روزهاي اول خرمشهر و مقاومين اين شهر حماسه و مقاومت نام برد.
در درگيريهاي سياسي خرداد 1360 و در اوج فعاليت گروهکها در يکي از خيابانهاي تهران، به وسيله تيغ موکت بري مورد حمله منافقين کوردل قرار گرفت و از شدت مجروحيت، بيهوش بر زمين افتاد پس از آن، مدت يک ماه بستري شد، ولي بلافاصله پس از باز يافتن سلامتي، خدمت خود را به انقلاب و نظام اسلامي ادامه داد.
به حق خود را وقف راه آزادي و حق طلبي کرده بود و يکي از عشاق و فدائيان صديق راه امام حسين(ع) و آرمانهاي الهي آن حضرت بود، با آغاز جنگ تحميلي به نداي هل من ناصر ينصرني رهبر خويش لبيک گفت و در طول خطوط جبهه توحيد – از سرزمين هاي تفتيده هويزه، بستان و خرمشهر تا قلل صعب العبور و برفگير کردستان – با مسئوليتهاي مختلف، به دفاع از آرمانهاي مقدس اسلام عزيز و قرآن کريم پرداخت.
پس از آزادي خرمشهر، به کردستان عزيمت کرد و در واحد عمليات قرارگاه حمزه سيدالشهداء(ع) به همراه شهيد بروجردي نقش موثري را ايفا نمود. با فعال شدن مجدد جبهه هاي جنوب، مشتاقانه به خوزستان بازگشت و مدتي در جبهه هاي حميديه و سوسنگرد مشغول خدمت گرديد.
همزمان با حمله اسرائيل به جنوب لبنان در سال 1361 جهت ياري مردم مسلمان و مظلوم آن ديار به کشور لبنان اعزام شد و مخلصانه انجام وظيفه نمود.
به دنبال تلاش بي وقفه و خدمات صادقانه اش در اواسط سال 1361 براي گذراندن دوره آموزش تخصصي دافوس، همراه با عده اي از برادران به عنوان اولين گروه اعزامي از سپاه وارد دانشگده فرماندهي و ستاد نيروي زميني ارتش شد و در اوايل سال 1362 اين دوره را با موفقيت به پايان رسانيد. در فاصله همين دوره بارها به هنگام عمليات در جبهه حضور يافت، زيرا او به سهم خود در صدد تحقق عملي شعار جنگ در راس همه امور بود و به آن اعتقاد قلبي داشت.
اواخر سال 1362 در عمليات خيبر، عهده دار مسئوليت طرح و عمليات قرار حنين شد. در سال 1363 به عنوان مسئول طرح و عمليات قرارگاه کربلا در عمليات عاشورا و بدر حضور داشت و پس از آن با همين مسئوليت به قرارگاه سلمان که بعدها به قرارگاه قدس تغيير نام يافت، مامور گرديد و در صحنه نبردهاي عظيمي مانند والفجر8، کربلاي1، کربلاي4، کربلاي5، کربلاي8 نقش تعيين کننده داشت.
او فردي وارسته، مخلص، صميمي و متخلق به اخلاق الهي بود و با حيات طيب خود همه وجودش را وقف اسلام عزيز و قرآن کريم و خدمت به خلق خدا نمود. حرکات و سکنات او براي دوستان و همکاران سرمشق بود به نحوي که با اولين برخورد، مجذوب شخصيت او مي شدند.
او هر کار وظيفه را با بصيرت و احساس مسئوليت فوق العاده اي انجام مي داد و خستگي ناپذير بود. آنقدر متواضع و با ظرفيت بود که کسي، (حتي اعضاي خانواده) از مسئوليتهايش مطلع نبودند و هنگامي که از مسئوليت او در جبهه سئوال مي کردند مي گفت: من يک بسيجي هستم.
ايشان آن قدر حليم و بردبار بود که حتي جواب مخالفين و معترضين به نظام را با سعه صدر و برخورد منطقي مي داد. در جنگ و مقابله با دشمن نيز به دليل انس با خدا و اذکار الهي با آرامش و اطمينان برخورد مي کرد و در صحنه هاي حساس و خطرناک، با شجاعتي وصف ناپذير مي ايستاد و ضمن توصيه ديگران به حق و صبر، از ميدان به در نمي رفت و منفعل نمي شد.
او همواره به خانواده اش مي کرد که در مقابل سختيها صبور باشيد و خدا را به ياد آوريد.
ايشان به نماز بسيار اهميت مي داد و هميشه نماز را اول وقت مي خواند و شرکت در نماز جمعه را بسيار سفارش مي کرد و مي گفت:
نماز جمعه پشتوانه اين انقلاب و نظام اسلامي است.
شهيد آزادي يکي از شيفتگان و عاشقان بحث امام راحل(ره) بود و همواره به اطرافيانش سفارش مي کرد:
گوش به فرمان امام(ره) و رهبر باشيد. مبادا او را تنها بگذاريد. همه ما بايد فرداي قيامت پاسخگو باشيم.
شهادت
در سال 1366 – هنگاميکه قرارگاه قدس در منطقه سردشت (کردستان) مستقر و در حال انجام ماموريت بود – به دليل زحمات و تلاش مخلصانه و نقشي که در جنگ و جهاد ايفا نموده بود، از طرف فرماندهي مورد تشويق قرار گرفت و به عنوان سهميه قرارگاه براي سفر حج انتخاب شد. او در حالي که خود را مهياي اين سفر روحاني و معنوي مي کرد در دوم تير ماه همين سال در منطقه عملياتي نصر 4 (مقر شهيد بروجردي) بر اثر بمباران هواپيماهاي عراقي به درجه رفيع شهادت نايل گرديد و به جاي زيارت خانه خدا، سبکبار به منزلگاه جاويد پرواز کرد و به ديدار و زيارت صاحب خانه شتافت و همان طور که در وصيت نامه خود، خداوند تبارک و تعالي را به کرمش قسم داده بود که توفيق و لياقت شهادت در راهش را نصيب او گرداند، به لقاي محبوب حقيقي و آرزوي ديرينه خود رسيد.
منبع : سایت جامع دفاع مقدس
در سال 1340 در يکي از روستاهاي «جرقويه» در« اصفهان» متولد شد و پس از گذراندن تحصيلات ابتدايي، همراه با خانواده، به «تهران» مهاجرت کرد. وي در کنار تحصيل و فعاليتهاي روزانه، در کلاسهاي علوم ديني که شبها در حسينيه انصارالمهدي(عج) تهران تشکيل مي شد، فعالانه شرکت داشت و با عشق و علاقه خاصي از آن بهره مي برد.
او همگام با ملت ايران، در مبارات سالهاي 1357 – 1356 فعاليت مستمر داشت. يکي از فعاليتهاي مهم وي در پيش از انقلاب، توزيع اعلاميه هاي حضرت امام(ره) بين آشنايان و کسبه بود. در جريان تحصن دانشجويان در دانشگاه، نقش فعالي داشت، به طوري که چندين بار مورد ضرب و شتم عمال رژيم قرار گرفت.
پس از پيروزي انقلاب جزو نخستين افرادي بود که به عضويت سپاه در آمد. در سالهاي اول انقلاب، پيش از شروع جنگ تحميلي، هنگاميکه عراق قصد ضربه زدن به نظام مقدس جمهوري اسلامي ايران و حوزه هاي نفتي کشور را داشت و کارهاي تخريبي در مناطق مرزي و شهرهاي مجاور آن انجام مي داد، اکيپهايي از طرف طرح و عمليات ستاد مرکزي سپاه پاسداران به مناطق مختلف اعزام گرديد، که شهيد آزادي جزو اکيپي بود که به استان خوزستان و شهر خرمشهر عازم شد. او همراه ساير برادران، با اشرار و خائنين داخلي که تحت عنوان «خلق عرب» قد علم کرده و قصد ايجاد زمينه براي هجوم دشمن بعثي به ايران اسلامي و تجزيه خوزستان را داشتند، به مقابله برخاستند.
در همين ماموريت تا پس از سقوط خرمشهر در اين شهر ماند و او را مي توان به عنوان يکي از حماسه آفرينان روزهاي اول خرمشهر و مقاومين اين شهر حماسه و مقاومت نام برد.
در درگيريهاي سياسي خرداد 1360 و در اوج فعاليت گروهکها در يکي از خيابانهاي تهران، به وسيله تيغ موکت بري مورد حمله منافقين کوردل قرار گرفت و از شدت مجروحيت، بيهوش بر زمين افتاد پس از آن، مدت يک ماه بستري شد، ولي بلافاصله پس از باز يافتن سلامتي، خدمت خود را به انقلاب و نظام اسلامي ادامه داد.
به حق خود را وقف راه آزادي و حق طلبي کرده بود و يکي از عشاق و فدائيان صديق راه امام حسين(ع) و آرمانهاي الهي آن حضرت بود، با آغاز جنگ تحميلي به نداي هل من ناصر ينصرني رهبر خويش لبيک گفت و در طول خطوط جبهه توحيد – از سرزمين هاي تفتيده هويزه، بستان و خرمشهر تا قلل صعب العبور و برفگير کردستان – با مسئوليتهاي مختلف، به دفاع از آرمانهاي مقدس اسلام عزيز و قرآن کريم پرداخت.
پس از آزادي خرمشهر، به کردستان عزيمت کرد و در واحد عمليات قرارگاه حمزه سيدالشهداء(ع) به همراه شهيد بروجردي نقش موثري را ايفا نمود. با فعال شدن مجدد جبهه هاي جنوب، مشتاقانه به خوزستان بازگشت و مدتي در جبهه هاي حميديه و سوسنگرد مشغول خدمت گرديد.
همزمان با حمله اسرائيل به جنوب لبنان در سال 1361 جهت ياري مردم مسلمان و مظلوم آن ديار به کشور لبنان اعزام شد و مخلصانه انجام وظيفه نمود.
به دنبال تلاش بي وقفه و خدمات صادقانه اش در اواسط سال 1361 براي گذراندن دوره آموزش تخصصي دافوس، همراه با عده اي از برادران به عنوان اولين گروه اعزامي از سپاه وارد دانشگده فرماندهي و ستاد نيروي زميني ارتش شد و در اوايل سال 1362 اين دوره را با موفقيت به پايان رسانيد. در فاصله همين دوره بارها به هنگام عمليات در جبهه حضور يافت، زيرا او به سهم خود در صدد تحقق عملي شعار جنگ در راس همه امور بود و به آن اعتقاد قلبي داشت.
اواخر سال 1362 در عمليات خيبر، عهده دار مسئوليت طرح و عمليات قرار حنين شد. در سال 1363 به عنوان مسئول طرح و عمليات قرارگاه کربلا در عمليات عاشورا و بدر حضور داشت و پس از آن با همين مسئوليت به قرارگاه سلمان که بعدها به قرارگاه قدس تغيير نام يافت، مامور گرديد و در صحنه نبردهاي عظيمي مانند والفجر8، کربلاي1، کربلاي4، کربلاي5، کربلاي8 نقش تعيين کننده داشت.
او فردي وارسته، مخلص، صميمي و متخلق به اخلاق الهي بود و با حيات طيب خود همه وجودش را وقف اسلام عزيز و قرآن کريم و خدمت به خلق خدا نمود. حرکات و سکنات او براي دوستان و همکاران سرمشق بود به نحوي که با اولين برخورد، مجذوب شخصيت او مي شدند.
او هر کار وظيفه را با بصيرت و احساس مسئوليت فوق العاده اي انجام مي داد و خستگي ناپذير بود. آنقدر متواضع و با ظرفيت بود که کسي، (حتي اعضاي خانواده) از مسئوليتهايش مطلع نبودند و هنگامي که از مسئوليت او در جبهه سئوال مي کردند مي گفت: من يک بسيجي هستم.
ايشان آن قدر حليم و بردبار بود که حتي جواب مخالفين و معترضين به نظام را با سعه صدر و برخورد منطقي مي داد. در جنگ و مقابله با دشمن نيز به دليل انس با خدا و اذکار الهي با آرامش و اطمينان برخورد مي کرد و در صحنه هاي حساس و خطرناک، با شجاعتي وصف ناپذير مي ايستاد و ضمن توصيه ديگران به حق و صبر، از ميدان به در نمي رفت و منفعل نمي شد.
او همواره به خانواده اش مي کرد که در مقابل سختيها صبور باشيد و خدا را به ياد آوريد.
ايشان به نماز بسيار اهميت مي داد و هميشه نماز را اول وقت مي خواند و شرکت در نماز جمعه را بسيار سفارش مي کرد و مي گفت:
نماز جمعه پشتوانه اين انقلاب و نظام اسلامي است.
شهيد آزادي يکي از شيفتگان و عاشقان بحث امام راحل(ره) بود و همواره به اطرافيانش سفارش مي کرد:
گوش به فرمان امام(ره) و رهبر باشيد. مبادا او را تنها بگذاريد. همه ما بايد فرداي قيامت پاسخگو باشيم.
شهادت
در سال 1366 – هنگاميکه قرارگاه قدس در منطقه سردشت (کردستان) مستقر و در حال انجام ماموريت بود – به دليل زحمات و تلاش مخلصانه و نقشي که در جنگ و جهاد ايفا نموده بود، از طرف فرماندهي مورد تشويق قرار گرفت و به عنوان سهميه قرارگاه براي سفر حج انتخاب شد. او در حالي که خود را مهياي اين سفر روحاني و معنوي مي کرد در دوم تير ماه همين سال در منطقه عملياتي نصر 4 (مقر شهيد بروجردي) بر اثر بمباران هواپيماهاي عراقي به درجه رفيع شهادت نايل گرديد و به جاي زيارت خانه خدا، سبکبار به منزلگاه جاويد پرواز کرد و به ديدار و زيارت صاحب خانه شتافت و همان طور که در وصيت نامه خود، خداوند تبارک و تعالي را به کرمش قسم داده بود که توفيق و لياقت شهادت در راهش را نصيب او گرداند، به لقاي محبوب حقيقي و آرزوي ديرينه خود رسيد.
منبع : سایت جامع دفاع مقدس
پاينده باد ايران زنده باد ايراني
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]

- پست: 2653
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 2612 بار
- سپاسهای دریافتی: 5561 بار
- تماس:
15 آذرماه سالروز شهادت سرتيپ خلبان احمد کشوري در منطقه ميمک در سال 1359
[External Link Removed for Guests]
در تيرماه 1332، در خانواده اي متوسط در خطه ي سرسبز شمال، پسري به دنيا آمد که نام وي را احمد گذاردند. احمد دوران دبستان و سه سال اول دبيرستان را به ترتيب در «کياکلا» و «سرپل تالار» و سه سال آخر را در دبيرستان «قناد» بابل گذراند.
پدرش فردي شجاع و ظلم ستيز بود، از شجاعت پدر همين بس که علي رغم تصدي پست فرماندهي ژاندارمري در يکي از شهرهاي شمال، به مبارزه با سردمداران زر و زور پرداخت و در نهايت مجبور به استعفا و به کشاورزي مشغول شد. از ايمان و قدرت روحي مادرش همين بس که هنگام دفن شهيد کشوري، در حالي که عکس او را مي بوسيد، پرچم جمهوري اسلامي ايران را که با دست خود دوخته بود بر سر مزار فرزند آويخت و فرياد زد: «احسنت پسرم»، «احسنت».
در دوران تحصيل، شاگردي ممتاز و داراي استعداد فوق العاده بود. به رشته هاي ورزشي و هنري علاقه مند بود و در بيشتر مسابقه هاي رشته هاي هنري نيز شرکت مي کرد. يک بار در رشته ي «طراحي» در ايران مقام اول را به دست آورد. در رشته ي کشتي نيز درخششي فراوان داشت و در همان دوران نوجواني به خاطر ايمان سرشار به اسلام از فعاليت هاي مذهبي غافل نبود.
صدايي پرسوز و حالي پرشور داشت و با صداي خوش خود حال و هواي خاصي به مجالس مذهبي مي بخشيد. دلباخته ي امام حسين عليه السلام بود. در ايام محرم، عاشقانه و بي ريا عزاداي و مرثيه خواني مي کرد. در جستجوي حقيقت و فرهنگ عاشورا و آشنايي با انگيزه ي قيام امام حسين عليه السلام و شناساندن علل و انگيزه هاي نهضت کربلا، تلاش و جديت فراواني از خود نشان مي داد. معتقد بود که نبايد انسان، مسلمان شناسنامه اي باشد، بلکه بايد عامل به احکام اسلام بود.
شهيد کشوري علاوه بر مطالعه ي کتاب هاي درسي، به مطالعه ي کتاب هاي مذهبي و سياسي علاقه ي فراواني داشت و درباره ي وضعيت سياسي جهان مطالعه مي کرد.
سال آخر دبيرستان، با دو تن از همکلاسان خود، دست به فعاليت هاي سياسي زد و با کشيدن طرح ها و نقاشي هاي سياسي، ماهيت رژيم را افشا مي کرد. پس از اخذ ديپلم، آماده ي ورود به دانشگاه شد که به علت فقر مالي و هزينه ي سنگين دانشگاه، از ورود بدان بازماند.
در سال 1351، وارد ارتش (هوانيروز) شد. در طول دوره ي آموزش، با استادان خارجي به گونه اي رفتار مي کرد که آنها را تحت تأثير خود قرار مي داد.
به خاطر هوش سرشار و استعداد فوق العاده اي که داشت، توانست دوره هاي آموزش خلباني هليکوپترهاي «کبري» و «جت رنجر» را با موفقيت به پايان رساند.
عبادت و راز و نياز او ديدني و تماشايي بود، شب ها با صوت زيبا و دلنشين خود قرآن تلاوت مي کرد و رابطه ي خود را با خداي خويش مستحکم تر مي نمود. ساده زيستي و پرهيز از تجملات، تواضع رأفت و مهرباني از جمله صفات بارز او بود. در عين حال دشمن سرسخت بي عدالتي و در مقابل ظلم، سرسختانه مي ايستاد. به روحانيت علاقه ي زيادي داشت و همواره افسوس مي خورد که چرا در کسوت روحانيت نيست. بارها گفته بود که «اي کاش در لباس روحانيت بودم، در آن صورت بهتر مي توانستم حرف هايم را بزنم.» علي رغم اين که نگهداري و مطالعه کتاب هاي مذهبي، سياسي و روشنگر در ارتش آن دوران ممنوع بود، احمد اين گونه کتاب ها را مخفيانه نگهداري و در فرصت مقتضي مطالعه مي کرد و به همين دليل چندين بار مورد بازجويي و تهديد قرار گرفت.
براي ترويج روحيه ي انفاق در بين همکارانش، سعي بسيار مي کرد. در اوايل اشتغال به کار در کرمانشاه، پس از شناسايي فقرا و نيازمندان شهر، همراه با تعدادي از همکاران و با کمک افراد خيّر و نيکوکار هوانيروز، مخفيانه صندوق اعانه اي جهت کمک و مساعدت به آنها تشکيل داد.
کشوري، چه قبل از انقلاب و چه پس از آن، به عنوان مجاهد في سبيل الله براي اعتلاي اسلام عزيز و تحقق حکومت الهي، پيوسته تلاش کرد و همگام و همراه با حرکت هاي توفنده ي ملت، در همه صحنه هاي انقلاب حضور داشت و بسياري از شب ها را با چاپ اعلاميه هاي امام خميني (قدس سره) به صبح رسانيد. شهيد در راه دفاع از آرمان هاي امام عزيز (قدس سره)، چندين بار کتک خورده بود. اما با افتخار از آن ياد مي کرد و مي گفت:
اين باطومي که من خوردم، چون براي خدا بود، شيرين بود. من خوشحالم از اين که مي توانم قدمي در راه انقلاب بردارم و اين توفيق و سعادتي است از سوي پروردگار.
در دوران نسخت وزيري بختيار با چند تن از دوستانش طرح کودتايي را تنظيم کرد و آن را نزد آيت الله پسنديده، برادر امام (قدس سره) برد. قرار شد طرح به استحضار امام (قدس سره) برسد و در صورت موافقت ايشان اجرا شود. اما خوشبختانه باهوشياري امام (قدس سره) و فداکاري امت انقلابي کشورمان، انقلاب اسلامي در 22 بهمن به پيروزي رسيد و نيازي به اجراي طرح مذکور نگرديد.
وقتي غايله ي کردستان به راه افتاد، شهيد کشوري همچون کسي که عزيزي را از دست بدهد و يا برادري در بند داشته باشد، به خود مي پيچيد.
شهيد تيمسار «فلاحي» مي گفت:
من شبي براي مأموريت سختي در کردستان داوطلب خواستم، هنوز سخنم تمام نشده بود که يکي از صف بيرون آمد و گفت من آماده ام و ديدم خلبان کشوري است. در جنگ از خود شجاعت و لياقت فراواني نشان داد و يک بار که خودش به شدت زخمي و به هليکوپترش نيز آسيب شديد وارد شده بود، توانست با هوشياري و مهارت، آن را به مقصد برساند.
شهيد شيرودي درباره ي او مي گويد:
«احمد، استاد من بود. زماني که صدام امريکايي به ايران يورش آورد، احمد در انتظار آخرين عمل جراحي براي بيرون آوردن ترکش از سينه اش بود. اما روز بعد از شنيدن خبر تجاوز صدام، عازم سفر شد. به او گفته بودند بماند و پس از اتمام جراحي برود. اما او جواب داده بود:
وقتي که اسلام در خطر است، من اين سينه را نمي خواهم.»
او با جسمي مجروح به جبهه رفت و شجاعانه با دشمن بعثي آن گونه جنگيد که بيابان هاي غرب کشور را به گورستاني از تانک ها و نفرات دشمن تبديل نمود. کشوري شجاعانه به استقبال خطر مي رفت، مأموريت هاي سخت و خطرناک را از همه زودتر و از همه بيشتر انجام مي داد، شب ها دير مي خوابيد و صبح ها خيلي زود بيدار مي شد و نيمه شب ها نماز شب مي خواند.
شهيد تيمسار «فلاحي» مي گويد:
«احمد فرشته اي بود در قالب انسان.»
کشوري کار و فعاليت را عبادت مي دانست. تمام فکرش انجام وظيفه بود. درباره ي ميزان علاقه به فرزندانش مي گفت:
«آنها را به اندازه اي دوست مي دارم که جاي خدا را نگيرند.» کشوري همواره براي وحدت و انسجام دو قشر ارتشي و پاسدار، مي کوشيد، چنان که مسؤولان، هماهنگي و حفظ غرب کشور را مرهون تلاش او مي دانستند. او مي گفت:
«تا آخرين قطره ي خون براي اسلام عزيز و اطاعت از ولايت فقيه خواهم جنگيد و از اين مزدوران کثيف که سرهاي مبارک عزيزانم (پاسداران) را نامردانه بريدند، انتقام خواهم گرفت.» به امام (قدس سره) عشق مي ورزيد. وقتي در بين راه خبر کسالت قلبي ايشان را شنيد، از شدت ناراحتي خودرو را در کنار جاده نگه داشت و در حالي که مي گريست، گفت«خدايا از عمر ما بکاه و به عمر رهبر بيفزا.»
وقتي به تهران رسيد، عازم بيمارستان شد و آمادگي خود را براي اهداي قلب به رهبرش اعلام کرد. بر اين عقيده بود تا در دنيا هست و فرصتي دارد، بايد توشه اي براي آخرت بياندوزد. شهادت در راه خدا براي او از عسل شيرين تر بود.
سرانجام روز 15 آذر 1359، در حالي که از يک مأموريت بسيار مشکل، اما پيروز باز مي گشت، در ايلام (منطقه ي ميمک – دره ي بينا) مورد حمله ي مزدوران بعثي قرار گرفت و در حالي که هليکوپترش در اثر اصابت راکت هاي دو فروند ميگ عراقي به شدت مي سوخت، آن را تا مواضع خودي هدايت کرد و آن گاه در خاک وطن سقوط کرد و به آرزوي ديرينه اش رسيد و شربت شهادت را مردانه سرکشيد. پيکر پاک او را به تهران انتقال دادند و در مزار شهيدان (بهشت زهرا)، ميعادگاه عاشقان الله، به خاک سپردند.
منبع: سایت جامع دفاع مقدس
[External Link Removed for Guests]
در تيرماه 1332، در خانواده اي متوسط در خطه ي سرسبز شمال، پسري به دنيا آمد که نام وي را احمد گذاردند. احمد دوران دبستان و سه سال اول دبيرستان را به ترتيب در «کياکلا» و «سرپل تالار» و سه سال آخر را در دبيرستان «قناد» بابل گذراند.
پدرش فردي شجاع و ظلم ستيز بود، از شجاعت پدر همين بس که علي رغم تصدي پست فرماندهي ژاندارمري در يکي از شهرهاي شمال، به مبارزه با سردمداران زر و زور پرداخت و در نهايت مجبور به استعفا و به کشاورزي مشغول شد. از ايمان و قدرت روحي مادرش همين بس که هنگام دفن شهيد کشوري، در حالي که عکس او را مي بوسيد، پرچم جمهوري اسلامي ايران را که با دست خود دوخته بود بر سر مزار فرزند آويخت و فرياد زد: «احسنت پسرم»، «احسنت».
در دوران تحصيل، شاگردي ممتاز و داراي استعداد فوق العاده بود. به رشته هاي ورزشي و هنري علاقه مند بود و در بيشتر مسابقه هاي رشته هاي هنري نيز شرکت مي کرد. يک بار در رشته ي «طراحي» در ايران مقام اول را به دست آورد. در رشته ي کشتي نيز درخششي فراوان داشت و در همان دوران نوجواني به خاطر ايمان سرشار به اسلام از فعاليت هاي مذهبي غافل نبود.
صدايي پرسوز و حالي پرشور داشت و با صداي خوش خود حال و هواي خاصي به مجالس مذهبي مي بخشيد. دلباخته ي امام حسين عليه السلام بود. در ايام محرم، عاشقانه و بي ريا عزاداي و مرثيه خواني مي کرد. در جستجوي حقيقت و فرهنگ عاشورا و آشنايي با انگيزه ي قيام امام حسين عليه السلام و شناساندن علل و انگيزه هاي نهضت کربلا، تلاش و جديت فراواني از خود نشان مي داد. معتقد بود که نبايد انسان، مسلمان شناسنامه اي باشد، بلکه بايد عامل به احکام اسلام بود.
شهيد کشوري علاوه بر مطالعه ي کتاب هاي درسي، به مطالعه ي کتاب هاي مذهبي و سياسي علاقه ي فراواني داشت و درباره ي وضعيت سياسي جهان مطالعه مي کرد.
سال آخر دبيرستان، با دو تن از همکلاسان خود، دست به فعاليت هاي سياسي زد و با کشيدن طرح ها و نقاشي هاي سياسي، ماهيت رژيم را افشا مي کرد. پس از اخذ ديپلم، آماده ي ورود به دانشگاه شد که به علت فقر مالي و هزينه ي سنگين دانشگاه، از ورود بدان بازماند.
در سال 1351، وارد ارتش (هوانيروز) شد. در طول دوره ي آموزش، با استادان خارجي به گونه اي رفتار مي کرد که آنها را تحت تأثير خود قرار مي داد.
به خاطر هوش سرشار و استعداد فوق العاده اي که داشت، توانست دوره هاي آموزش خلباني هليکوپترهاي «کبري» و «جت رنجر» را با موفقيت به پايان رساند.
عبادت و راز و نياز او ديدني و تماشايي بود، شب ها با صوت زيبا و دلنشين خود قرآن تلاوت مي کرد و رابطه ي خود را با خداي خويش مستحکم تر مي نمود. ساده زيستي و پرهيز از تجملات، تواضع رأفت و مهرباني از جمله صفات بارز او بود. در عين حال دشمن سرسخت بي عدالتي و در مقابل ظلم، سرسختانه مي ايستاد. به روحانيت علاقه ي زيادي داشت و همواره افسوس مي خورد که چرا در کسوت روحانيت نيست. بارها گفته بود که «اي کاش در لباس روحانيت بودم، در آن صورت بهتر مي توانستم حرف هايم را بزنم.» علي رغم اين که نگهداري و مطالعه کتاب هاي مذهبي، سياسي و روشنگر در ارتش آن دوران ممنوع بود، احمد اين گونه کتاب ها را مخفيانه نگهداري و در فرصت مقتضي مطالعه مي کرد و به همين دليل چندين بار مورد بازجويي و تهديد قرار گرفت.
براي ترويج روحيه ي انفاق در بين همکارانش، سعي بسيار مي کرد. در اوايل اشتغال به کار در کرمانشاه، پس از شناسايي فقرا و نيازمندان شهر، همراه با تعدادي از همکاران و با کمک افراد خيّر و نيکوکار هوانيروز، مخفيانه صندوق اعانه اي جهت کمک و مساعدت به آنها تشکيل داد.
کشوري، چه قبل از انقلاب و چه پس از آن، به عنوان مجاهد في سبيل الله براي اعتلاي اسلام عزيز و تحقق حکومت الهي، پيوسته تلاش کرد و همگام و همراه با حرکت هاي توفنده ي ملت، در همه صحنه هاي انقلاب حضور داشت و بسياري از شب ها را با چاپ اعلاميه هاي امام خميني (قدس سره) به صبح رسانيد. شهيد در راه دفاع از آرمان هاي امام عزيز (قدس سره)، چندين بار کتک خورده بود. اما با افتخار از آن ياد مي کرد و مي گفت:
اين باطومي که من خوردم، چون براي خدا بود، شيرين بود. من خوشحالم از اين که مي توانم قدمي در راه انقلاب بردارم و اين توفيق و سعادتي است از سوي پروردگار.
در دوران نسخت وزيري بختيار با چند تن از دوستانش طرح کودتايي را تنظيم کرد و آن را نزد آيت الله پسنديده، برادر امام (قدس سره) برد. قرار شد طرح به استحضار امام (قدس سره) برسد و در صورت موافقت ايشان اجرا شود. اما خوشبختانه باهوشياري امام (قدس سره) و فداکاري امت انقلابي کشورمان، انقلاب اسلامي در 22 بهمن به پيروزي رسيد و نيازي به اجراي طرح مذکور نگرديد.
وقتي غايله ي کردستان به راه افتاد، شهيد کشوري همچون کسي که عزيزي را از دست بدهد و يا برادري در بند داشته باشد، به خود مي پيچيد.
شهيد تيمسار «فلاحي» مي گفت:
من شبي براي مأموريت سختي در کردستان داوطلب خواستم، هنوز سخنم تمام نشده بود که يکي از صف بيرون آمد و گفت من آماده ام و ديدم خلبان کشوري است. در جنگ از خود شجاعت و لياقت فراواني نشان داد و يک بار که خودش به شدت زخمي و به هليکوپترش نيز آسيب شديد وارد شده بود، توانست با هوشياري و مهارت، آن را به مقصد برساند.
شهيد شيرودي درباره ي او مي گويد:
«احمد، استاد من بود. زماني که صدام امريکايي به ايران يورش آورد، احمد در انتظار آخرين عمل جراحي براي بيرون آوردن ترکش از سينه اش بود. اما روز بعد از شنيدن خبر تجاوز صدام، عازم سفر شد. به او گفته بودند بماند و پس از اتمام جراحي برود. اما او جواب داده بود:
وقتي که اسلام در خطر است، من اين سينه را نمي خواهم.»
او با جسمي مجروح به جبهه رفت و شجاعانه با دشمن بعثي آن گونه جنگيد که بيابان هاي غرب کشور را به گورستاني از تانک ها و نفرات دشمن تبديل نمود. کشوري شجاعانه به استقبال خطر مي رفت، مأموريت هاي سخت و خطرناک را از همه زودتر و از همه بيشتر انجام مي داد، شب ها دير مي خوابيد و صبح ها خيلي زود بيدار مي شد و نيمه شب ها نماز شب مي خواند.
شهيد تيمسار «فلاحي» مي گويد:
«احمد فرشته اي بود در قالب انسان.»
کشوري کار و فعاليت را عبادت مي دانست. تمام فکرش انجام وظيفه بود. درباره ي ميزان علاقه به فرزندانش مي گفت:
«آنها را به اندازه اي دوست مي دارم که جاي خدا را نگيرند.» کشوري همواره براي وحدت و انسجام دو قشر ارتشي و پاسدار، مي کوشيد، چنان که مسؤولان، هماهنگي و حفظ غرب کشور را مرهون تلاش او مي دانستند. او مي گفت:
«تا آخرين قطره ي خون براي اسلام عزيز و اطاعت از ولايت فقيه خواهم جنگيد و از اين مزدوران کثيف که سرهاي مبارک عزيزانم (پاسداران) را نامردانه بريدند، انتقام خواهم گرفت.» به امام (قدس سره) عشق مي ورزيد. وقتي در بين راه خبر کسالت قلبي ايشان را شنيد، از شدت ناراحتي خودرو را در کنار جاده نگه داشت و در حالي که مي گريست، گفت«خدايا از عمر ما بکاه و به عمر رهبر بيفزا.»
وقتي به تهران رسيد، عازم بيمارستان شد و آمادگي خود را براي اهداي قلب به رهبرش اعلام کرد. بر اين عقيده بود تا در دنيا هست و فرصتي دارد، بايد توشه اي براي آخرت بياندوزد. شهادت در راه خدا براي او از عسل شيرين تر بود.
سرانجام روز 15 آذر 1359، در حالي که از يک مأموريت بسيار مشکل، اما پيروز باز مي گشت، در ايلام (منطقه ي ميمک – دره ي بينا) مورد حمله ي مزدوران بعثي قرار گرفت و در حالي که هليکوپترش در اثر اصابت راکت هاي دو فروند ميگ عراقي به شدت مي سوخت، آن را تا مواضع خودي هدايت کرد و آن گاه در خاک وطن سقوط کرد و به آرزوي ديرينه اش رسيد و شربت شهادت را مردانه سرکشيد. پيکر پاک او را به تهران انتقال دادند و در مزار شهيدان (بهشت زهرا)، ميعادگاه عاشقان الله، به خاک سپردند.
منبع: سایت جامع دفاع مقدس
پاينده باد ايران زنده باد ايراني
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]

- پست: 2653
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 2612 بار
- سپاسهای دریافتی: 5561 بار
- تماس:
سید رضا حسینی
فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامی «سقز»
«سید رضا حسینی» در 17 خرداد ماه سال 1339 در« تهران» دیده به جهان گشود .در شش سالگی وارد دبستان شد و بعد از دوران راهنمایی ،در رشته اتومکانیک هنرستان شماره 3 به ادامه تحصیل پرداخت .سن 18 سالگی او مصادف بود با اوج انقلاب اسلامی ملت ایران به رهبری حضرت امام خمینی . وی که در آن زمان در حال تحصیل بود ،بر فعالیت های سیاسی خویش افزود و در امر تهیه و تکثیر و توزیع اعلامیه و نوارهای سخنرانی حضرت امام و شعار نویسی و شرکت در تظاهرات مردمی ، نقش فعالی را ایفا نمود .
پس از پیروزی انقلاب ،در مسجد محل خود ،آغاز به فعالیت نمود و دست به تشکیل کلاس های اسلحه شناسی و عقیدتی زد .همچنین پس از فرمان امام مبنی بر تشکیل ارتش بیست میلیونی ،بسیج« مسجد خاتم الانبیا (ص) »را سازماندهی نموده و مسئولیت آن را بر عهده گرفت .
در مهر ماه سال 1361 تاهل اختیار نمود .صیغه عقد او و همسرش را حضرت امام خمینی جاری ساخت و مراسم ازدواجش در مسجد جامع بر گزار شد .زندگی مشترک او و همسرش شش ماه به طول انجامید و ثمره این وصلت فرزندی پسر به نام« محمد رضا» می باشد که پس از شهادت پدر پا به عرصه وجود نهاد .
همسر شهید می گوید :
همین که متوجه شغل و اینکه محیط کارش در کردستان است شدم ،چون خودم قبلا با کردستان حدودا آشنایی داشتم ،احتمال شهادت او را می دادم و زمانی هم که با ایشان صحبت کردم ،به من گفتند که به احتمال نود درصد مدت زندگی من کوتاه است و بدین ترتیب من مطمئن به شهادت دیر و یا زود سید شدم و با کمال آگاهی از شهادت ایشان با او ازدواج کردم و این برای من یکی از امتیازات ایشان بود و خبر شهادتشان برایم غیر قابل انتظار نبود .آشنایی با روحیات و اخلاقیات چنین فردی با این همه کمالات نیاز به روح پاک دارد تا در صفحه پاک خود این کمالات را ثبت کند ،که متاسفانه من عاری از این روح پاک بودم ودر ظاهر درک کدم ،این بود که او ذاتا صاحب اخلاقیات عالیه بود .البته از جهت علمی نیز مقام بالایی داشت که خود بارها شاهد تفسیر بعضی از زیارت نامه ها و دعا های او و مطالعاتش بودم ،اما کسی متاسفانه به مقام علمی او پی نبرد بلکه بیشتر ضمیر پاک و اخلاق حسنه او بود که جاذب دوستان و علاقمندانش بود ،در مدت شش ماهه زندگی مشترکمان کوچکترین عمل خلافی از او ندیدم .در حال زیارت و دعا حال عجیبی داشت .در سفری که به مشهد داشتیم با او هر شب ساعت 2 به حرم مطهر می رفتیم و سید تا اذان صبح نماز شب می خواند و از اذان صبح تا ساعت 9 نیز دعا و زیارت نامه می خواند و در سراسر دعا آنچنان اشک می ریخت که برای من عجیب بود ،چون تا آن زمان انسانی چنین خاضع و عابد ندیده بودم .
از ادامه تحصیلات دانشگاهی خود غافل نبود و ضمنا در یکی از مدارس« تهران» نیز به تدریس تعلیمات دینی و فرهنگ اسلامی مشغول بود . در همین ایان بود که انقلاب فرهنگی به وقوع پیوست و دانشگاه های کشور تعطیل گردید .«سید رضا »که از مدتها پیش در پی فرصت مناسب برای عزیمت به سوی منطقه محروم و بحران زده «کردستان» بود لحظه ای درنگ نکرد و بار هجرت به سوی غرب کشور بست .
ابتدای وارد شهرستان« دیواندره» شد و معاونت آموزشی و پرورشی و مسئولیت امور تربیتی این سازمان را به عهده گرفت .همزمان مدیریت مدرسه شبانه روزی این شهر را که خود از پایه گذاران آن بود و عضویت در هیئت پاکسازی آموزش و پرورش «دیواندره» نیز ،بر عهده او گذاشته شد .حدود یک سال از استقرار« سید رضا »در کردستان می گذشت که یک شب محل سکونت ایشان و رییس آموزش و پرورش دیواندره (شهید نجف یوسفی ) مورد حمله ضد انقلاب قرار گرفت .برادر یوسفی در همان لحظات اول مجروح شد .اما شهید حسینی به تنهایی چندین ساعت در مقابل ضد انقلاب مقاومت می کند و پس از به هلاکت رساندن و زخمی کردن چند تن از آنان با سلاح کمری درگیری پایان گرفت ،اما متاسفانه روح بلند شهید« یوسفی» به دلیل خونریری بسیار از کالبدش پر کشید .در آخرین لحظات شهید «یوسفی» توصیه هایی به «سید رضا» می نمود که از آن جمله ،پیوستن به سپاه پاسداراران بود .شهید «حسینی» در اجرای وصایای همسنگر خود تعلل نکرد و بلافاصله عازم «تهران» شده و در سپاه ناحیه مزکز مشغول به کار شد .
پس از مدتی بر اثر احساس نیازی که به وجود شهید« حسینی» در منطقه« کردستان» می شد مجددا بار سفر بست و این بار به شهر شهیدان گمنام یعنی «سقز»گام نهاد و بلافاصله به سمت قائم مقام فرماندهی سپاه این شهر منصوب گردید .چندی بعد طی عملیات محور بانه – سر دشت ،فرمانده سپاه «سقز» ،یعنی شهید« طیاره »شربت شهادت نوشید و پس از ایشان« سید رضا» این مسئولیت را عهده دار گردید .
یکی از همرزمانش در باره او سخن می گوید :«در برنامه هایی که می ریخت و عمل می کرد واقعا شگفتی و تعجب همه را بر می انگیخت .ایشان شخصی بود که کمتر آموزش نظامی دیده بود و با این حال توانست یک چنین نیروی عملیاتی زبده ای شود و در تمامی ابعاد عمل کند .در مدت فرماندهی او که نزدیک به دو سال بود در قسمت های بسیج ،عملیات و اطلاعات ،سپاه سقز یگان موفقی بود و به خاطر توان ایشان و نقشی که در مردم داری و بسیج مردم داشت ،در ابتدای تشکیل قرار گاه حمزه ،از وجودش در واحد بسیج عشایری استفاده کردیم که منشا ء خدمات ارزنده ای شد و بسیج عشایری از پشتکار ایشان به راه افتاد و حرکت و روح جدیدی در واحد بسیج دمیده شد که اگر ادامه می یافت ،شاید قسمت اعظم مسائل ما در بسیج نیروهای بومی و عشایر حل شده بود ،اما مقدر چنین بود که این عزیز در شهر سقز به شهادت برسد .»
یکی دیگر از همرزمان شهیدحسینی از وی این گونه یاد می کند :«با خصوصیات و اخلاق اسلامی که داشت ،مردم را جذب خود می کرد و طی برنامه هایی ،قشر جوان شهر را به سپاه نزدیک و زمینه همکاری با آنان را فراهم می نمود .خدمات او در این مسئولیت زیاد است .یکی از آنها طرح تسلیح روستا بود که از طرح های بسیار موفق در سطح منطقه بود و طبق ضوابطی اهالی روستا ها را مسلح می نمود و نتیجه این بود که خود مردم با ضد انقلاب در گیر شوند و از انقلاب دفاع کنند .بد نیست این خاطره را برایتان نقل کنم :
شبی وارد اتاق کارش شدم و دیدم تعدادی کیسه برنج گوشه اتاق کنار هم قرار گرفته ،پرسیدم که این ها برای چیست ؟
جواب داد :کار نداشته باش .ولی بعد که زیاد اصرار کردم گفت :اگر قول بدهی با کسی مطرح نکنی می گویم :و گفت :امشب تعدادی از دانش آموزان فقیر مدرسه می آیند و این برنج ها را به منزلشان می برند .دلیل این که گفتم شب بیایند این است که این فقرا خجالت نکشند و مردم دیگر هم از این موضوع مطلع نشوند .این خاطره مربوط به زمانی است که ایشان مدیر مدرسه شبانه روزی در دیواندره بود .به یاد می آورم که بعد از شهادت او وقتی من مسئله را در کلاس مطرح کردم .دانش آموزان دختر چادر هایشان را به سر کشیده و اشک می ریختند .با این که دو سال بود ایشان به سقز رفته بود و او را ندیده بودند ،به جرات می گویم که این گونه گریه کردن را من در کردستان برای کسی جز حسینی ندیدم .
دانش آموزان دختر ایشان ،همگی محجبه بودند ،به طوری که برای معلمانی که بعد از« حسینی» آمده بودند بی سابقه و عجیب به نظر می آمد و ما توانستیم از شاگردان او به خوبی بعد از فارغ التحصیل شدن ،به عنوان معلم استفاده کنیم .
شهید« نجف یوسفی» حق داشت که به او لقب ( محجوب القلوب ) بدهد .
بعد از ظهر 21 فروردین ماه سال 1362 ،«سید رضا» از قرار گاه حمزه به سقز آمد و به اتاق مخابرات ،که اکثرا اوقات خود را در آن بسر می برد رفت و جهت تجدید قوا و استراحت چند دقیقه ای خوابید .در همین حین خبر درگیری ضد انقلاب با نیروهای سپاه مخابره شد و او بدون تامل بر خاسته و خود را مجهز نموده و به سمت محل درگیری حرکت کرد .ضد انقلاب به قصد پیشروی به منطقه بانک ملی «سقز» ،که سپاه را به پایگاه عملیاتی «حر» متصل می ساخت ،حمله کرده بودند ،سید رضا خود را به منطقه رساند و در پشت بام منزل یکی از پیشمرگان شهید موضع گرفت و مدت طولانی ای در برابر مهاجمین مقاومت نمود و تنی چند از آنان را به هلاکت رساند ،در همین هنگام گلوله ای جسم پر تکاپوی سید را شکافت و خون سرخ بر زمین یخ زده «کردستان» جاری گشت .بدین ترتیب« سید رضا حسینی» در شهری بر خاک افتاد که عقیده داشت ،باید با وضو وارد آن شد ،که آغشته به خون دوستان خداست . او در حالی پا در رکاب براق عشق نهاد و معراج ابدی را آغاز کرد که شعار «خدایا ،خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار » بر لب داشت .
منبع : ساجد
فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامی «سقز»
«سید رضا حسینی» در 17 خرداد ماه سال 1339 در« تهران» دیده به جهان گشود .در شش سالگی وارد دبستان شد و بعد از دوران راهنمایی ،در رشته اتومکانیک هنرستان شماره 3 به ادامه تحصیل پرداخت .سن 18 سالگی او مصادف بود با اوج انقلاب اسلامی ملت ایران به رهبری حضرت امام خمینی . وی که در آن زمان در حال تحصیل بود ،بر فعالیت های سیاسی خویش افزود و در امر تهیه و تکثیر و توزیع اعلامیه و نوارهای سخنرانی حضرت امام و شعار نویسی و شرکت در تظاهرات مردمی ، نقش فعالی را ایفا نمود .
پس از پیروزی انقلاب ،در مسجد محل خود ،آغاز به فعالیت نمود و دست به تشکیل کلاس های اسلحه شناسی و عقیدتی زد .همچنین پس از فرمان امام مبنی بر تشکیل ارتش بیست میلیونی ،بسیج« مسجد خاتم الانبیا (ص) »را سازماندهی نموده و مسئولیت آن را بر عهده گرفت .
در مهر ماه سال 1361 تاهل اختیار نمود .صیغه عقد او و همسرش را حضرت امام خمینی جاری ساخت و مراسم ازدواجش در مسجد جامع بر گزار شد .زندگی مشترک او و همسرش شش ماه به طول انجامید و ثمره این وصلت فرزندی پسر به نام« محمد رضا» می باشد که پس از شهادت پدر پا به عرصه وجود نهاد .
همسر شهید می گوید :
همین که متوجه شغل و اینکه محیط کارش در کردستان است شدم ،چون خودم قبلا با کردستان حدودا آشنایی داشتم ،احتمال شهادت او را می دادم و زمانی هم که با ایشان صحبت کردم ،به من گفتند که به احتمال نود درصد مدت زندگی من کوتاه است و بدین ترتیب من مطمئن به شهادت دیر و یا زود سید شدم و با کمال آگاهی از شهادت ایشان با او ازدواج کردم و این برای من یکی از امتیازات ایشان بود و خبر شهادتشان برایم غیر قابل انتظار نبود .آشنایی با روحیات و اخلاقیات چنین فردی با این همه کمالات نیاز به روح پاک دارد تا در صفحه پاک خود این کمالات را ثبت کند ،که متاسفانه من عاری از این روح پاک بودم ودر ظاهر درک کدم ،این بود که او ذاتا صاحب اخلاقیات عالیه بود .البته از جهت علمی نیز مقام بالایی داشت که خود بارها شاهد تفسیر بعضی از زیارت نامه ها و دعا های او و مطالعاتش بودم ،اما کسی متاسفانه به مقام علمی او پی نبرد بلکه بیشتر ضمیر پاک و اخلاق حسنه او بود که جاذب دوستان و علاقمندانش بود ،در مدت شش ماهه زندگی مشترکمان کوچکترین عمل خلافی از او ندیدم .در حال زیارت و دعا حال عجیبی داشت .در سفری که به مشهد داشتیم با او هر شب ساعت 2 به حرم مطهر می رفتیم و سید تا اذان صبح نماز شب می خواند و از اذان صبح تا ساعت 9 نیز دعا و زیارت نامه می خواند و در سراسر دعا آنچنان اشک می ریخت که برای من عجیب بود ،چون تا آن زمان انسانی چنین خاضع و عابد ندیده بودم .
از ادامه تحصیلات دانشگاهی خود غافل نبود و ضمنا در یکی از مدارس« تهران» نیز به تدریس تعلیمات دینی و فرهنگ اسلامی مشغول بود . در همین ایان بود که انقلاب فرهنگی به وقوع پیوست و دانشگاه های کشور تعطیل گردید .«سید رضا »که از مدتها پیش در پی فرصت مناسب برای عزیمت به سوی منطقه محروم و بحران زده «کردستان» بود لحظه ای درنگ نکرد و بار هجرت به سوی غرب کشور بست .
ابتدای وارد شهرستان« دیواندره» شد و معاونت آموزشی و پرورشی و مسئولیت امور تربیتی این سازمان را به عهده گرفت .همزمان مدیریت مدرسه شبانه روزی این شهر را که خود از پایه گذاران آن بود و عضویت در هیئت پاکسازی آموزش و پرورش «دیواندره» نیز ،بر عهده او گذاشته شد .حدود یک سال از استقرار« سید رضا »در کردستان می گذشت که یک شب محل سکونت ایشان و رییس آموزش و پرورش دیواندره (شهید نجف یوسفی ) مورد حمله ضد انقلاب قرار گرفت .برادر یوسفی در همان لحظات اول مجروح شد .اما شهید حسینی به تنهایی چندین ساعت در مقابل ضد انقلاب مقاومت می کند و پس از به هلاکت رساندن و زخمی کردن چند تن از آنان با سلاح کمری درگیری پایان گرفت ،اما متاسفانه روح بلند شهید« یوسفی» به دلیل خونریری بسیار از کالبدش پر کشید .در آخرین لحظات شهید «یوسفی» توصیه هایی به «سید رضا» می نمود که از آن جمله ،پیوستن به سپاه پاسداراران بود .شهید «حسینی» در اجرای وصایای همسنگر خود تعلل نکرد و بلافاصله عازم «تهران» شده و در سپاه ناحیه مزکز مشغول به کار شد .
پس از مدتی بر اثر احساس نیازی که به وجود شهید« حسینی» در منطقه« کردستان» می شد مجددا بار سفر بست و این بار به شهر شهیدان گمنام یعنی «سقز»گام نهاد و بلافاصله به سمت قائم مقام فرماندهی سپاه این شهر منصوب گردید .چندی بعد طی عملیات محور بانه – سر دشت ،فرمانده سپاه «سقز» ،یعنی شهید« طیاره »شربت شهادت نوشید و پس از ایشان« سید رضا» این مسئولیت را عهده دار گردید .
یکی از همرزمانش در باره او سخن می گوید :«در برنامه هایی که می ریخت و عمل می کرد واقعا شگفتی و تعجب همه را بر می انگیخت .ایشان شخصی بود که کمتر آموزش نظامی دیده بود و با این حال توانست یک چنین نیروی عملیاتی زبده ای شود و در تمامی ابعاد عمل کند .در مدت فرماندهی او که نزدیک به دو سال بود در قسمت های بسیج ،عملیات و اطلاعات ،سپاه سقز یگان موفقی بود و به خاطر توان ایشان و نقشی که در مردم داری و بسیج مردم داشت ،در ابتدای تشکیل قرار گاه حمزه ،از وجودش در واحد بسیج عشایری استفاده کردیم که منشا ء خدمات ارزنده ای شد و بسیج عشایری از پشتکار ایشان به راه افتاد و حرکت و روح جدیدی در واحد بسیج دمیده شد که اگر ادامه می یافت ،شاید قسمت اعظم مسائل ما در بسیج نیروهای بومی و عشایر حل شده بود ،اما مقدر چنین بود که این عزیز در شهر سقز به شهادت برسد .»
یکی دیگر از همرزمان شهیدحسینی از وی این گونه یاد می کند :«با خصوصیات و اخلاق اسلامی که داشت ،مردم را جذب خود می کرد و طی برنامه هایی ،قشر جوان شهر را به سپاه نزدیک و زمینه همکاری با آنان را فراهم می نمود .خدمات او در این مسئولیت زیاد است .یکی از آنها طرح تسلیح روستا بود که از طرح های بسیار موفق در سطح منطقه بود و طبق ضوابطی اهالی روستا ها را مسلح می نمود و نتیجه این بود که خود مردم با ضد انقلاب در گیر شوند و از انقلاب دفاع کنند .بد نیست این خاطره را برایتان نقل کنم :
شبی وارد اتاق کارش شدم و دیدم تعدادی کیسه برنج گوشه اتاق کنار هم قرار گرفته ،پرسیدم که این ها برای چیست ؟
جواب داد :کار نداشته باش .ولی بعد که زیاد اصرار کردم گفت :اگر قول بدهی با کسی مطرح نکنی می گویم :و گفت :امشب تعدادی از دانش آموزان فقیر مدرسه می آیند و این برنج ها را به منزلشان می برند .دلیل این که گفتم شب بیایند این است که این فقرا خجالت نکشند و مردم دیگر هم از این موضوع مطلع نشوند .این خاطره مربوط به زمانی است که ایشان مدیر مدرسه شبانه روزی در دیواندره بود .به یاد می آورم که بعد از شهادت او وقتی من مسئله را در کلاس مطرح کردم .دانش آموزان دختر چادر هایشان را به سر کشیده و اشک می ریختند .با این که دو سال بود ایشان به سقز رفته بود و او را ندیده بودند ،به جرات می گویم که این گونه گریه کردن را من در کردستان برای کسی جز حسینی ندیدم .
دانش آموزان دختر ایشان ،همگی محجبه بودند ،به طوری که برای معلمانی که بعد از« حسینی» آمده بودند بی سابقه و عجیب به نظر می آمد و ما توانستیم از شاگردان او به خوبی بعد از فارغ التحصیل شدن ،به عنوان معلم استفاده کنیم .
شهید« نجف یوسفی» حق داشت که به او لقب ( محجوب القلوب ) بدهد .
بعد از ظهر 21 فروردین ماه سال 1362 ،«سید رضا» از قرار گاه حمزه به سقز آمد و به اتاق مخابرات ،که اکثرا اوقات خود را در آن بسر می برد رفت و جهت تجدید قوا و استراحت چند دقیقه ای خوابید .در همین حین خبر درگیری ضد انقلاب با نیروهای سپاه مخابره شد و او بدون تامل بر خاسته و خود را مجهز نموده و به سمت محل درگیری حرکت کرد .ضد انقلاب به قصد پیشروی به منطقه بانک ملی «سقز» ،که سپاه را به پایگاه عملیاتی «حر» متصل می ساخت ،حمله کرده بودند ،سید رضا خود را به منطقه رساند و در پشت بام منزل یکی از پیشمرگان شهید موضع گرفت و مدت طولانی ای در برابر مهاجمین مقاومت نمود و تنی چند از آنان را به هلاکت رساند ،در همین هنگام گلوله ای جسم پر تکاپوی سید را شکافت و خون سرخ بر زمین یخ زده «کردستان» جاری گشت .بدین ترتیب« سید رضا حسینی» در شهری بر خاک افتاد که عقیده داشت ،باید با وضو وارد آن شد ،که آغشته به خون دوستان خداست . او در حالی پا در رکاب براق عشق نهاد و معراج ابدی را آغاز کرد که شعار «خدایا ،خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار » بر لب داشت .
منبع : ساجد
پاينده باد ايران زنده باد ايراني
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]

- پست: 2653
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 2612 بار
- سپاسهای دریافتی: 5561 بار
- تماس:
آشنایی با فرمانده شهید، حسین گنجگاهی
شهید حسین گنجگاهی: بیایید برای ادای تكلیف الهی و پاسداری از انقلاب اسلامی تلاش كنیم
سردار شهید حسین گنجگاهی از جمله شهیدان دوران دفاع مقدس است كه بعد از چند سال عضو فعال در جبهه در منطقه فاو به مقام شهادت نائل شد.
شهید گنجگاهی در 10 تیر سال1333 در شهرستان اردبیل متولد شد و تحصیلات خود را تا حضور در دانشگاه شیراز در رشته مهندسی برق ادامه داد.
با شروع جنگ تحمیلی علیرغم میل خانواده كه نمیخواستند جمشید به خاطر بروز جنگ به خدمت سربازی برود ولی او پس از اتمام خدمت سربازی به عضویت سپاه پاسداران درآمد.
گنجگاهی سپس مسوولیت تیم ارزیابی پادگان آموزش سیدالشهداء (ع) و مربی آموزشهای رزمی ومسوول ارزشیابی و تحقیقاتی و ارزیابی كل در سازمانهای رزمی وهمچنین مسوولیت ارزیابی پنج منطقه شمال غرب كشور را بر عهده گرفت.
او پس از اعزام به جبهه به عنوان مسوول سازماندهی و ارزیابی لشكر 31 عاشورا و به عنوان سرپرست پرسنلی لشگر مزبور مشغول به كار شد و پس از مدتی در جبهه به معاونت گردان ابوالفضل (ع) منصوب و از آن زمان به بعد به طور مستقیم در عملیاتها و خط مقدم جبهه حضور داشت.
گنجگاهی با آغاز عملیات والفجر 8 با گردان ابوالفضل (ع) ماموریت داشت تا خود را به جاده فاو - ام القصر برساند، اما در مسیر حركت دشمن با بالگرد به آن حمله كرد كه در نتیجه جمشید گنجگاهی، فرمانده گردان از ناحیه كتف زخمی شد اما او با هدایت نیروهایش سینهخیز خود را به اتوبان فاو- بصره رساند و در حالی كه دستش را روی جاده فاو - امالقصر نهاده بود بر اثر خونریزی و اصابت تركش خمپاره و سوختگی شدید در 25 بهمن 1364 به شهادت رسید.
شهید گنجگاهی در بخشی از وصیتنامه خود مینویسد: چه زیبا و نكوست پیمان و عهدی كه برخوردار از چنین روح وسیعی كه مبین «رحماء بینهم و اشداء علی الكفار» میباشد و بیشك حصول به چنین پیمانی مستلزم استقامت ایثار وشهادت است.
چه بسا اینكه مولا حسین (ع) با چنین آرمان و ویژگی وارد میدان كارزار شد. بدانید دنیا همه واهی و پوچ و عبث است،پس بیایید برای جلای قلب و كسب صفات ملكوتی جهت ادای تكلیف الهی و پاسداری از انقلاب اسلامی تلاش كنیم.
خدایا یقین دارم كه اگر وجودمان تكه تكه شود و هر كدام تا شامگاهان تو را سپاس و ثنا گویند باز نمیتوانند شكر یك لحظه شركت در جهاد فی سبیلالله را به جا بیاورند.
منبع : تبیان
شهید حسین گنجگاهی: بیایید برای ادای تكلیف الهی و پاسداری از انقلاب اسلامی تلاش كنیم
سردار شهید حسین گنجگاهی از جمله شهیدان دوران دفاع مقدس است كه بعد از چند سال عضو فعال در جبهه در منطقه فاو به مقام شهادت نائل شد.
شهید گنجگاهی در 10 تیر سال1333 در شهرستان اردبیل متولد شد و تحصیلات خود را تا حضور در دانشگاه شیراز در رشته مهندسی برق ادامه داد.
با شروع جنگ تحمیلی علیرغم میل خانواده كه نمیخواستند جمشید به خاطر بروز جنگ به خدمت سربازی برود ولی او پس از اتمام خدمت سربازی به عضویت سپاه پاسداران درآمد.
گنجگاهی سپس مسوولیت تیم ارزیابی پادگان آموزش سیدالشهداء (ع) و مربی آموزشهای رزمی ومسوول ارزشیابی و تحقیقاتی و ارزیابی كل در سازمانهای رزمی وهمچنین مسوولیت ارزیابی پنج منطقه شمال غرب كشور را بر عهده گرفت.
او پس از اعزام به جبهه به عنوان مسوول سازماندهی و ارزیابی لشكر 31 عاشورا و به عنوان سرپرست پرسنلی لشگر مزبور مشغول به كار شد و پس از مدتی در جبهه به معاونت گردان ابوالفضل (ع) منصوب و از آن زمان به بعد به طور مستقیم در عملیاتها و خط مقدم جبهه حضور داشت.
گنجگاهی با آغاز عملیات والفجر 8 با گردان ابوالفضل (ع) ماموریت داشت تا خود را به جاده فاو - ام القصر برساند، اما در مسیر حركت دشمن با بالگرد به آن حمله كرد كه در نتیجه جمشید گنجگاهی، فرمانده گردان از ناحیه كتف زخمی شد اما او با هدایت نیروهایش سینهخیز خود را به اتوبان فاو- بصره رساند و در حالی كه دستش را روی جاده فاو - امالقصر نهاده بود بر اثر خونریزی و اصابت تركش خمپاره و سوختگی شدید در 25 بهمن 1364 به شهادت رسید.
شهید گنجگاهی در بخشی از وصیتنامه خود مینویسد: چه زیبا و نكوست پیمان و عهدی كه برخوردار از چنین روح وسیعی كه مبین «رحماء بینهم و اشداء علی الكفار» میباشد و بیشك حصول به چنین پیمانی مستلزم استقامت ایثار وشهادت است.
چه بسا اینكه مولا حسین (ع) با چنین آرمان و ویژگی وارد میدان كارزار شد. بدانید دنیا همه واهی و پوچ و عبث است،پس بیایید برای جلای قلب و كسب صفات ملكوتی جهت ادای تكلیف الهی و پاسداری از انقلاب اسلامی تلاش كنیم.
خدایا یقین دارم كه اگر وجودمان تكه تكه شود و هر كدام تا شامگاهان تو را سپاس و ثنا گویند باز نمیتوانند شكر یك لحظه شركت در جهاد فی سبیلالله را به جا بیاورند.
منبع : تبیان
پاينده باد ايران زنده باد ايراني
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]