فریدون فرخزاد مردی كه از نو او را باید شناخت

در اين بخش مي‌توانيد در مورد موسيقي و مشاهير موسيقي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 441
تاریخ عضویت: شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۵, ۳:۴۸ ق.ظ
محل اقامت: essi8689@yahoo.com
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 188 بار
تماس:

فریدون فرخزاد مردی كه از نو او را باید شناخت

پست توسط essi10 »

در این تاپیک می خوام از شخصی براتون بگم که مردی به تمام معنا بود و او تنها مرد نبود بلکه یک شو من (show man) ،

آهنگساز ،ترانه سرا و یک خواننده واقعی بود که خیلی از خواننده های جوان اون زمان توسط ایشان شناخته شده و به

شهرت رسیدند امثالی مثل نلی (شمسی اشتری )،سپیده ،اکی بنایی ،سعید محمدی و ...


من بدلیل علاقه وافری که به این شخص عزیز دارم این تاپیک رو راه اندازی کردم بلکه بتونم با این کارم قدردانی کوچکی از

آن مرحوم کرده باشم
.

در موضوعات بعدی یک سری مطالب درباره ایشان براتون می زارم که بصورت قسمت قسمتی هستش و از شما عزیزان

خواهش می کنم که
درباره فریدون فرخزاد هر چی که میدونین بگین .

باتشکر
رحم کن تا شب بی جنبش بی حوصلگی پشت این پنجره خالی قابم نکنه
دارم از فکر رسیدن به تو آباد میشم ،تو بیا که باد ولگرد خرابم نکنه
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 441
تاریخ عضویت: شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۵, ۳:۴۸ ق.ظ
محل اقامت: essi8689@yahoo.com
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 188 بار
تماس:

Re: فریدون فرخزاد مردی كه از نو او را باید شناخت

پست توسط essi10 »

قسمت اول: در مورد فریدون فرخزاد تا به حال از هر هنرمند دیگر ایرانی بیشتر مقاله، مطلب، كتاب و اطلاعات نوشته شده، عكس چاپ شده، مصاحبه شده و از چاپ كتاب های شعرش كه بگذریم از یكصد و شش ترانه یباد ماندنی او چه از مجموعه شوهای تلویزیونی میخك نقره ای یا تلویزیون آزموزشی یا ناسیونال شو یا سلام همسایه ها یا بزرگترین نمایش هفته و نهایتاً دو ساعت با فریدون فرخزاد و جمعه بازار رادیو در شبكه های مختلف تلویزیونی ماهواره ای یا محلی پخش شده و می شوند. زندگینامه شخصی او به عكس زندگی هنریش كه از ابتدا مدام سیر صعودی را پیمود با فراز و نشیب های بسیاری همراه بود. از آنجایی كه تقریباً تمامی بیوگرافی هایی كه از زمان قتلش تا به حال در مورد او نوشته و یا گفته شده، دارای اشتباهت فاحش خصوصاً در مورد تاریخ ها و نام ها می باشند و گاه آنقدر از واقعیت دور می باشند كه به افسانه شباهت یافته اند یا بعضاً باعث تحریف و تخریب واقعیت ها شده اند، لذا بعد از این همه سال بر آن شدم تا برای ثبت در سینه ها و حضور در اذهان و جایگیری در یادها و برای روز موعود یكبار و برای همیشه تاریخ واقعی زندگی فریدون فرخزاد این بهترین بهترین ها را به رشته تحریر در آورم. دلیل دیگر این اقدام را باید اینطور عنوان كنم كه تا قبل از اینكه دیر شود و حافظه دقیق فعلی ام ناگزیر به نقصان و ضعف گراید، وظیفه به من حكم می كند این تكلیف را ادا نمایم؛ زیرا من تنها كسی هستم كه از سال 1347 (سال مراجعت او از آلمان به وطن) تا1361 (سال ترك وطن برای آخرین بار و عزیمت به فرانسه و بعد به كشورهای دیگر) به طور روزانه با او بودم و بعد از آنهم دائماً به صورت تلفنی و مكاتبه ای و هر دو سال یكبار بدیدار او می رفتم. پس فكر نمی كنم شخص دیگری باشد كه بتواند زندگی دكتر فریدون فرخزاد را بهتر از من منعكس نماید، حتی معدود بازماندگان خانواده بسیار محترم او.

راستی چرا چنین بوده و هست كه بعد از هفده سال و دو ماه پس از مرگ فریدون هنوز دوست داران او و حتی كسانی كه بعد از مرگ او متولد شده اند، هم آوا با نسل های همزمان حیات او تشنه دانستن هر چه بیشتر در مورد او ودیدن یادگارهای او بر صفحه تلویزیون، جلد مجلات، صدای رادیوها و غیره می باشند. چرا كسانی كه او را دوست دارند تعصب خاصی در مورد او دارند كه حتی كوچكترین ایرادی را نسبت به او بر نمی تابند؟

چرا عاشقان او ذره ای از عشقشان نسبت به او در مقایسه با اولین روزهای شهرت او در سال 1348كاسته نشده؟ پاسخ به همه این سؤالات در سه نكته نهفته است كه اگر چه متمایز از یكدیگرند ولی هر سه تؤمان در وجود فریدون تجلی داشته اند تا این استثنای نژاد آریا و اسطوره فراموش نشدنی ایرانی را به منصه ظهور برسانند.

این سه نكته كدامند؟ اول مشخصات ظاهری و فیزیكی اوست كه در مرحله اول هر بیننده ای را به تحسین وا می داشت، قد 191 سانتی متری همراه با صورت سبزه و چشمان درشت و چهره منحصر بفرد و لبخند بسیار دلنشین و خودمانی كه باعث القای این حس می شد كه سال هاست مخاطب را می شناسد، نگاه نافذ و گیرای او كه تا اعماق وجود مخاطبان حتی از ورای امواج تلویزیونی رسوخ می كرد و نهایتاً شیك پوشی و تقارن رنگ آمیزی بسیار كلاسیك در انتخاب لباس هایش و ده ها عامل ظاهری دیگر.

عامل دوم قدرت فكری و سرعت انتقال و آمادگی برای مقابله با هر حرفی و اتفاقی كه ممكن بود هر لحظه رخ دهد در وجود او بود. سرعت تكلم او كه تا صد كلمه در هر دقیقه را از حفظ و بدون اشتباه ادا می كرد و قدرت تفكر به سه موضوع به طور همزمان و حافظه بسیار قوی در شناخت افراد و درك موقعیت كه چه چیزهایی را باید بگوید و چه چیزهایی را نباید بگوید و توجه به نقطه نقطه اطراف و خواندن ترانه به صورت زنده در هر شرایطی بدون اشتباه در كلمات شعرها و تصویر نمودن ذهنیاتش برای بینندگان توسط حركات صورت و اعضای بدنش و هماهنگی كامل با اركستر و گریه ها ی معروفش به هنگامی كه از وطن می خواند و از عشق می گفت و از جدایی می سرود و از امید خبر می داد و از مرگ ندا می داد و از رسیدن بهم، كه او خودش هرگز نرسید كه تو گویی می دانست دیگر هرگز روی وطن را نخواهد دید. باشد كه روزی او را باز آریم و در كنار فروغ به خاك بسپاریم تا این بار آرام گیرد و آسایش و آرامش ابدی یابد.

عامل سوم ارسال احساسات درونی اش اعم از شادی و حزن و اندوه و غیره به مخاطبینش به طور مستقیم و از طریق امواجی بود كه از او ساطع می شد، بارها به هنگام ضبط برنامه های شو در استودیوی با شكوه آن زمان تلویزیون ملی ایران دیده بودیم حضار با او اشك می ریختند و با او می خندیدند و با او یكی می شدند و تا ساعت ها بعد از اتمام ضبط مغناطیسی از او جدا نمی شدند. آخر او اشك تلخی برای گریه هایمان و اشك شوقی برای شادی هایمان بود و این هر دو بدون او معنایی نداشتند. كه دیریست دیگر نیست و صحنه كه با او رنگ دیگری داشت خیلی وقت است كه خالیست و سرد است و تاریك است و دیریست كسی دیگر میخك نقره ای بدستی نمی دهد آن هم با یك دنیا احساس آشنا و گرمی دستی كه سردی دستی را ویران می كرد.

حقیقت این است كه آن قدر مطالب و خاطرات در ذهن من و عكس در بایگانی من مربوط به فریدون زیاد است كه سال ها وقت می باید تا همه آنها در قالب كتاب مصوری حداقل سه جلدی به نثر در آیند، تازه كجا چاپ شود! ولی سعی من طبق قراری كه با آقای نظری عزیزم گذاشتیم این است كه با خلاصه نمودن و حذف بسیاری مطالب از تولد تا مرگ آن عزیز سفر كرده را در بیست شماره به روال داستان های ادامه داری كه سابقاً در مجلات سپید و سیاه و تهران مصور و خواندنی ها و غیره چاپ می شد برای شما عزیزان خواننده و محبان فریدون هر چهارشنبه در "قدیمی ها" بیاوریم. باشد كه من ذره ای از دینم را نسبت باو ادا كرده باشم. این مژده را هم بدهم كه گلچینی از دو هزار عكس منحصر بفرد از آن زنده یاد زینت بخش شمارگان آینده خواهند بود، نیز در پایان بیست شماره اشعار كلیه 106 ترانه او را خواهم آورد. پس تا شماره دوم همه را به پناه یزدان پاك می سپارم.


[*] مرگ آن نیست كه در گور سیاه دفن شوم

مرگ آنست كه از قلب تو و خاطر تو محو شوم 
رحم کن تا شب بی جنبش بی حوصلگی پشت این پنجره خالی قابم نکنه
دارم از فکر رسیدن به تو آباد میشم ،تو بیا که باد ولگرد خرابم نکنه
اخراج شده
نمایه کاربر
پست: 279
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۲۰ دی ۱۳۸۵, ۱:۱۴ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 324 بار
سپاس‌های دریافتی: 682 بار

Re: فریدون فرخزاد مردی كه از نو او را باید شناخت

پست توسط phoenix80 »

انسان بسیار وطن پرستی بود
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 441
تاریخ عضویت: شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۵, ۳:۴۸ ق.ظ
محل اقامت: essi8689@yahoo.com
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 188 بار
تماس:

Re: فریدون فرخزاد مردی كه از نو او را باید شناخت

پست توسط essi10 »

قسمت دوم: فریدون فرخزاد از پدری بسیار سخت گیر بنام جناب سرهنگ محمد فرخزاد عراقی و مادری به معنای واقعی كلمه "مادر" آنهم با موازین عمیق و فداكارانه آنزمان ها بنام بانو توران وزیری تبار همراه با طلوع خورشید در ساعت شش صبح پانزدهم مهر 1315 در محله امیریه طهران متولد شد. او چهارمین از هفت فرزند خانواده بعد از سركار خانم پوران فرخزاد شاعر و نویسنده و ادیب، مرحوم آقای دكتر امیر مسعود فرخزاد پزشك حاذق، مرحوم بانو فروغ فرخزاد شاعر نامدار، نویسنده، فیلم ساز و بدعت گذار شعری با سبك "فروغ" صاحب دیوان های اسیر، دیوار، عصیان، تولدی دیگر و ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد، (فریدون) و بعد از او سركار خانم گلوریا فرخزاد طراح معروف مد و لباس بانوان، جناب آقای مهندس مهرداد فرخزاد و نهایتاً مرحوم جناب آقای مهندس مهران فرخزاد بود.

از حق نباید گذشت كه شاید تامین معاش برای اداره چنین خانواده پر جمعیتی آنهم با یك حقوق نظامی باعث برقراری یك نظم و انضباط سختگیرانه توسط آن پدر محترم برای خانواده اش شده بود. مادر هم كه با وسایل ابتدایی زندگی آنروزها می بایستی علاوه بر بچه داری كارهای خانه را سامان می داد و لذا می توان یقین داشت گاه زندگی برای هر دو آن مرحومین دشوار و حتی طاقت فرسا می شد. ولی با اتكاء به خداوند، مساعی و تلاش های بی دریغ آن پدر و مادر همراه با هوش و استعداد ذاتی و سرشاری كه خداوند در وجود تك تك فرزندان آنها به ودیعه گذاشته بود باعث شد تا هر كدام در نوع خود و در كار خود به مدارج مرتفعی در اجتماع دست یابند.

فریدون حتی قبل از رفتن به دبستان ملی و مختلط رازی كه در ابتدای خیابان شاهپور واقع بود خواندن و نوشتن را از خواهر بزرگتر، فروغ براحتی آموخته بود. از دوران طفولیت بین او و فروغ كه یك سال و نیم از او بزرگتر بود صیمیت خاصی بر قرار بود و محرم افكار یكدیگر بودند كه این نزدیكی تا اواخر عمر فروغ بین آنها وجود داشت و حتی بعد از رفتن فریدون به آلمان نامه های بیشماری كه بین آنها رد و بدل می شد مبین این حقیقت بود كه سوای نسبت خواهر و برادری الفت و محبتی عمیق بین آنها بر قرار بود. -تلفن به خارج از كشور در آنزمان ها دشوار و گران و كیفیت صدا نامفهوم و مستلزم صرف وقت برای رفتن به تلفنخانه و انتظار بود و لذا تنها ارتباط معمول همان نامه بود - خداوند هر دو آن ها را قرین رحمت و مغفرت خود سازد كه بقول فروغ اكنون "گورشان تنها مانده براه، فارغ از افسانه های نام و ننگ".

فریدون به واسطه قد بلندش از همان ابتدا به عنوان ارشد كلاس انتخاب شد. از همكلاسی هایش خانم "شیدخت تام" علاقه خاصی به او داشت و از آنجایی كه از خانواده متمولی بود و می دانست پول تو جیبی فریدون بسیار اندك است، لذا به عناوین مختلف به گونه ای كه فریدون ناراحت نشود سعی می كرد در زنگ تفریح ها برایش خوردنی بخرد و به این طریق دل او را بدست آورد كه، آورد و تلاشش این بود كه بر رقیبان دیگر در كلاس پیروز شود، كه شد و بعدها فریدون همیشه در مواقعی كه به گذشته های خیلی دور می رفت از او به نیكی و به عنوان اولین عشق دوران كودكی اش یاد می كرد. خدا ایشان را زنده و پایدار نگاه دارد.

شش سال دبستان مثل برق و باد گذشتند و فریدون وارد دبیرستان پیرنیا برای سیكل اول و سپس به دبیرستان شرف برای رشته ادبی شد كه هر دو در حوالی چهار راه گمرك – مولوی و انتظام قرار داشتند كه گاه با اتوبوس واحد و اكثراً پیاده مسافت بین خانه و دبیرستان را طی می كرد. رشته ادبی در آن سال ها بسیار دشوار بود و به حافظه ای بسیار قوی نیاز داشت بگونه ای كه برخی در همان سال اول یا تغییر رشته می دادند و یا با زحمت و با تجدیدی به كلاس بالاتر می رفتند و یا قید ادامه تحصیل را بكلی می زدند، ولی فریدون با معدل كتبی هفده و هفتاد و پنج صدم و معدل كل هجده و دو صدم دیپلم ادبی خود را به سال 1334 دریافت نمود با این تفاوت كه در هیچ سالی تجدید نیاورد و همیشه جزء شاگردان ممتاز بود. او علاه بر دروس معمولی بنا به علاقه و استعداد و بخاطر كاراكتر خاص و قامت بلندش در گروه تئاتر و آواز دبیرستان هم عضو بود كه بنا به مناسبت های مختلف برنامه های متنوعی برای اولیاء و مربیان محترم اجرا می نمودند.

یك خاطره كه بسیار به آن علاقه داشت و به دفعات برایم تعریف می كرد این بود: كلاس دوم ادبی بود (پانزده سال داشت) كه در یكی از روزها در راه بازگشت به خانه مقابل دبیرستان دخترانه شهناز ناگهان نگاهش با نگاه دختری تلاقی كرد كه هیچكدام نتوانستند چشم از دیگری بر دارند. می گفت: تا مسافتی بدون اینكه كلامی بین ما رد و بدل شود راه رفتیم. گاه آهسته می رفتم او هم آهسته می آمد، گاه تند و او هم تند می آمد، می گفت قلبم داشت از سینه بیرون می افتاد، می ترسیدم صدای قلبم را او بشنود و دستم رو شود، زبانم قفل و گلویم چوب شده بود. خلاصه این دوستی و قرار ملاقات گذاشتن ها تا سه سال و تا آنجا ادامه پیدا كرد كه به یك عشق آتشین تمام عیار مبدل شد و قرار گذاشتند یا با هم به آلمان بروند و یا فریدون هم همین جا بماند و با هم ازدواج كنند. ولی آن دختر كه اكنون بیست و هفت سال است با خانواده اش در خارج از كشور زندگی می كند و زنی تنهاست - فریدون ترانه "زنی كه در مه می رود و فراموشم می كند" كه با نام "من می ترسم" معروف شد را در سال 1351 برای او خواند - را علی رغم میل باطنی اش در هجده سالگی و بعد از اخذ دیپلم چنانكه رسم آن دوران بود برای پسر عمویش شیرینی خوردند و با چشم گریان سر سفره عقد نشاندند و التماس ها و گریه هایش به پدر و مادرش هم سودی نبخشید و این در حالی بود كه شب عقد كنان و عروسی، فریدون سرا پا مشكی پوشیده بیرون درب خانه آنها ساعت ها ایستاده بود تا وقتی آن دختر برای رفتن به خانه داماد بیرون می آید را ببیند كه دید و عروس هم متوجه او شد و نگاهی و سكوتی و مكثی با یك دنیا معنی بین آنها بر قرار شد و این عشق تا پایان آخرین روز زندگی فریدون یعنی روز نحس سیزدهم مرداد 1371 همچنان پا بر جا بود و آن خانم در تمام كنسرت های فریدون در اقصی نقاط جهان شركت می كرد. خانم مورد اشاره كه بعدها شوهرش را بواسطه بیماری از دست داد می گوید "فریدون اولین و تنها و آخرین عشق در تمام زندگی من بود و هست و اگر در این دنیا نگذاشتند ما به هم برسیم در آن دنیا یقیناً بهم خواهیم رسید و در واقع من اصلاً از مرگ نمی ترسم كه اوست كه مرا به فریدون می رساند و هر دو نزد خدا خواهیم بود و اینبار خداوند خود عقدمان را خواهد بست و دیگر جدایی مفهومی نخواهد داشت". پرسیدم از فریدون چه یادگاری دارید؟ جواب داد خاطره تنها بوسه امان و یك عكس كه در قاب طلا همیشه روی میز آرایشم قرار دارد و همه خانواده ام هم یكجا جمع شوند دیگر نمی توانند مرا از او جدا كنند. پرسیدم می شود بیشتر از فریدون برایم بگوئید؟ گفت: چه بگویم و ترانه "ای خدا بكی بگم، بكی بگم كه داره تنهایی آبم می كنه. حیف من زندونی غم بمونم، غم داره خونه خرابم می كنه. چرا هیچكس نمی خواد حرفامو باور بكنه، بار این تنهایی رو برام سبكتر بكنه. كی میآد و كی میآد اونكه چشاش واسه من شبو چراغون بكنه، دست گرمشو تو دستم بذاره، خلوت دستامو ویرون بكنه" را خواند و دیگر گریه امانش نداد...

فریدون دنبال كنكور نبود پس اصلاً طرف آن نرفت و آرزویش این بود كه همانند برادر بزرگتر برای ادامه تحصیل به آلمان برود. ولی این كار پول لازم داشت، پس فریدون برای تهیه آن به طور موقت در سازمان تامین بیمه های اجتماعی مشغول بكار شد و دو سال اندی طول كشید تا آن مبلغ تهیه شود. در این اثنا برای خدمت سربازی هم ثبت نام نمود كه مازاد بر احتیاج شناخته و معاف شد. بهر جهت در تابستان سال 1336 در امتحان اعزام به خارج وزارت علوم برای زبان آلمانی قبول شد كه برایش گذرنامه صادر و در اواخر همان سال به فرانكفورت و بعد به مونیخ و دانشكده علوم سیاسی دانشگاه آن شهر رفت.

با تشكر مجدد از آقای نظری عزیزم و زحماتی كه فقط برای فرهنگ غبار گرفته این مرز و بوم به عنوان گریز از فراموشی و درخشندگی مجدد آن انجام می دهند. تا شماره بعد همه شما عزیزان را به پناه یزدان پاك می سپارم كه تا ابد نگهبان ایران و ایرانی خواهد بود.
رحم کن تا شب بی جنبش بی حوصلگی پشت این پنجره خالی قابم نکنه
دارم از فکر رسیدن به تو آباد میشم ،تو بیا که باد ولگرد خرابم نکنه
Rookie Poster
Rookie Poster
پست: 46
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۵ فروردین ۱۳۸۹, ۱:۳۲ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 445 بار
سپاس‌های دریافتی: 129 بار

Re: فریدون فرخزاد مردی كه از نو او را باید شناخت

پست توسط An225 »

يادبود زنده نام فريدون فرخزاد

[External Link Removed for Guests]
در كنار پدر و مادر و خواهران

[External Link Removed for Guests]
در كنار همسر

[External Link Removed for Guests]
با خواهرش: فروغ فرخزاد

[External Link Removed for Guests]

[External Link Removed for Guests]
سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز / مرده آن است که نامش به نکویی نبرند
«اكنون شهيدان مرده‌اند، و ما مرده ‌ها زنده هستيم. شهيدان سخنشان را گفتند، و ما كرها مخاطبشان هستيم.» دكتر علي شريعتي
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 441
تاریخ عضویت: شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۵, ۳:۴۸ ق.ظ
محل اقامت: essi8689@yahoo.com
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 188 بار
تماس:

Re: فریدون فرخزاد مردی كه از نو او را باید شناخت

پست توسط essi10 »

قسمت سوم: فریدون فرخزاد با توجه به هوش سرشاری كه خداوند به او عطا فرموده بود و با اتكاء به آن و به اطمینان اینكه از عهده دشوارترین امور فكری بر می آید برای ادامه تحصیل در اواخر سال 1336 به آلمان رفت. او نیز همانند هر دانشجوی دیگری كه در كشوری خارجی به تحصیل می پردازد، به زودی با حقایقی روبرو شد كه می بایستی به حل آنها بپردازد و به آنها عادت كند و یا به نحوی با آنها كنار بیاید. از جمله این مصائب می توان از یادگیری زبان آلمانی بسیار بیشتر از آنچه می دانست و در حدی كه دانشگاه طلب می نمود، انجام كارهای روزانه مثل تهیه غذا، شستشوی البسه و غیره، مهمتر از همه تحمل دوری از خانواده بالاخص دوری از مادر و فروغ برای اولین بار، تحمل تنهایی كه اصولاً برای فریدون یكی از سخت ترین كارها بود و مهمتر از همه تامین مخارج شهریه دانشگاه و اجاره خانه و خورد و خوراك و غیره بود زیرا كمك هزینه ای كه برادر بزرگتر (امیر مسعود) و خانواده می توانستند برای او بفرستند كفاف همه مخارج تحصیل و زندگی را نمی داد.

لذا فریدون كه اصولاً برای كارهای بدنی ساخته نشده بود، به زودی با این واقعیت روبرو شد كه با دانستن زبان اندك نمی تواند فعلاً دنبال كار فكری برود و از طرفی اندوخته اندك او هم با سرعت رو به صفر می رفت، لذا اجباراً در یك پمپ بنزین شروع به كار كرد كه بزودی مشتریان زن آن پمپ بنزین كه اكثراً برای دیدن فریدون می آمدند و نه لزوماً خرید بنزین، افزایش چشمگیری یافت، به نحوی كه صاحب آنجا حقوق فریدون را دو برابر و بعد سه برابر كرد و این علاوه بر تیپ های زیادی بود كه خانم ها به او می دادند و گاه در مقابل بوسه ای از او مطالبه می كردند.
فریدون همزمان با انجام این شغل به كالج زبان هم می رفت و در عین حال مروری هم به كتاب های سال اول دانشكده داشت تا چارچوب تحصیل در آنجا برایش مشخص شود. در عرض سه ماه دیپلم رسمی زبان آلمانی را با نمره ممتاز دریافت نمود كه این امر در آن كالج بسیار نادر بود و حالا زبان آلمانی را بدون اشتباه تكلم می كرد و بلافاصله وارد دانشكده حقوق دانشگاه مونیخ شد. به قول خودش از آنجایی كه هم باید كار می كرد و هم روزی هشت ساعت به دانشكده می رفت و هم باید به پخت و پز و كارهای شخصی و نظافت و غیره می پرداخت؛ لذا مجبور بود دروس مختلف را در سر كلاس و به هنگام تدریس آنها یاد بگیرد و این كار برای او بسیار ساده بود و تازه به بسیاری از دانشجویان آلمانی كه با زبان مادری خودشان تحصیل می كردند هم كمك می كرد و اشكالات آنها را رفع می كرد.
همین خوی محبت آمیز او باعث می شد كه دوستان آلمانی خوبی همیشه در كنارش باشند، البته با توجه به ویژگی های بدنی او مثل سینه پر مو و قامت بلند و پر حرف بودن او و از همه مهمتر كاراكتر فوق العاده زن پسندش كه بعدها بسیار باعث ترقی و شهرت او شد، بیشتر دخترها را به طرف او می كشاند. یكی از این دختر ها كه دوستیشان بعداً به ازدواج انجامید "آنیا" نام داشت. آنیا دختری زیبا و از خانواده ای متوسط و از نژاد اصیل آلمانی بود كه از اولین روزها عاشق فریدون شده بود و با توجه به اختلاف فرهنگ ها و ملیت ها نمی دانست چه باید بكند و احساسش را چگونه ابراز و بیان نماید؟ ولی روزی از روزها كه تنها در كلاس بودند، دل به دریا زد و خواسته خود را مطرح كرد و فریدون هم كه باو تعلق خاطری داشت بعد از مكث كوتاهی و تبسم شیرینی و نگاه پر مهری دست او را گرفت و ... ازدواج آنها در اواخر سال 1339 در معیت آقای دكتر امیر مسعود فرخزاد و بعد از دریافت اجازه از پدر و مادر و خانم پوران فرخزاد و همدلی فروغ و گلوریا و مهرداد و مهران با حضور بیشتر خانواده آنیا انجام گرفت و ده ماه بعد رستم بدنیا آمد كه متاسفانه بعد از چند ماه مشخص شد كودكی عقب افتاده است. می توان تصور كرد و حدس زد برای فریدون كه همیشه عاشق بچه ها بود دانستن این موضوع چه ضربه سنگینی به شمار می رفت ولی گذران زندگی هیچوقت ساده نبوده و نیست و باید علی رغم همه مصائب ادامه یابد.

فریدون طی هشت سال تحصیل دو بار برای دیدار خانواده به وطن بازگشت و یك بار هم فروغ به آلمان رفت، البته با فیلم "خانه سیاه است" كه در فستیوال فیلم برلین برایش جایزه نخست را به ارمغان آورد و تا سال ها این فیلم جزء بهترین فیلم های مستند در جهان بود و هست و بعدها همه ساله در افتتاحیه این فستیوال به عنوان بهترین فیلم مستند دوران به نمایش در می آمد كه گفتنی در مورد آن و كارگردان آن زیاد ولی جایش اینجا نیست.

از آنجایی كه فریدون بیكار نمی توانست باشد و حال كه بعد از دریافت لیسانس علوم سیاسی و ادامه تحصیل برای فوق لیسانس، زبان آلمانی را با لحجه های مختلف آن و بهتر از بسیاری آلمانی زبان ها صحبت می كرد، شروع به سرودن شعر به آن زبان نمود كه دیوان او چاپ و كلیه نسخ آن با سرعت به فروش رسید. بعد از آن تصمیم گرفت در یكی از رادیو های محلی مونیخ كار كند كه مدیر آن رادیو بانویی میان سال بود و در همان مصاحبه اول تحت تاثیر فریدون قرار گرفت و روزی دو ساعت برنامه را به او داد. این برنامه بیشتر جنبه رومانتیك داشت و به خواندن اشعار "لامارتین" و شعرایی كه سبك عاشقانه داشتند و البته اشعار خود فریدون و ترجمه برخی اشعار فروغ می گذشت. طی یكسال اجرا ، این برنامه دوستاران و علاقه مندان بسیاری پیدا كرد و باعث شد فریدون به رادیویی با وسعت پوششی بیشتر منتقل شود و البته با حقوق بسیار بهتر. شش ماه بعد فریدون برنامه ای روزانه و به مدت چهار ساعت را در اختیار داشت كه تیپ برنامه "راه شب" سال های 7-1351 رادیو ایران مركز طهران بود. ولی از آنجایی كه فریدون با توجه به فیزیك و ظاهر بدنی اش قاعدتاً می بایستی در تلویزیون برنامه اجرا كند و از طرفی خودش هم عاشق صحنه به معنی واقعی و تمام كلمه بود، لذا روزی با مدیر كل رادیو مونیخ كه دستی هم در تلویزیون آن شهر داشت خواسته خود را در میان نهاد و قرار شد آقای مدیر با دوستانش در تلویزیون صحبت كند. از آنجایی كه فوت وقت در آلمان معنی ندارد فردای همان روز به فریدون اطلاع دادند كه باید برای تست تلویزیونی به آنجا برود. فریدون تست بسیار دشوار آن شبكه تلویزیونی كه حاوی ده مورد مختلف بود را طی شش ساعت با نمره ممتاز گذراند و به او بیست روز وقت دادند تا برای ضبط اولین شوی تلویزیونی یك ساعته كلیه عوامل مورد نیاز را تهیه نموده و سناریو ی آنرا ارائه دهد. بودجه این كار را هم در اختیارش گذاشتند. بنابراین برای اولین بار یك ایرانی توانست مجری یك شو تلویزیونی در مهمترین شهر فرهنگی آلمان بشود. چهار سال بعد از آن كه فریدون فرخزاد در ایران هم به شهرت و محبوبیت بالایی رسیده بود گروهی از همان شبكه تلویزیونی مونیخ برای تهیه یك روز از زندگی "فری فرخزاد" نامی كه فریدون در آلمان با آن نام معروف شده بود به طهران آمدند كه فیلم آن موجود می باشد.
اكنون فریدون علیرغم تمام مسئولیت هایی كه داشت در عین حال وارد دوره دكترا نیز شده بود كه انجام مطالعات سنگین این دوره و تهیه برنامه برای رادیو و تلویزیون تا روزی بیست ساعت وقت او را می گرفت، ولی او به خوبی از پس تمامی آنها بر می آمد چرا كه عشق به صحنه چون خون در وجودش می جوشید و به او توانایی انجام همه این كارها را می داد. عشقی كه تا واپسین روزهای عمر كوتاهش با همان شدت در او باقی بود و صحنه را با هیچ چیز در دنیا عوض نمی كرد.
رحم کن تا شب بی جنبش بی حوصلگی پشت این پنجره خالی قابم نکنه
دارم از فکر رسیدن به تو آباد میشم ،تو بیا که باد ولگرد خرابم نکنه
Junior Poster
Junior Poster
نمایه کاربر
پست: 120
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۱۵ تیر ۱۳۸۹, ۵:۳۱ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 141 بار
سپاس‌های دریافتی: 264 بار

Re: فریدون فرخزاد مردی كه از نو او را باید شناخت

پست توسط mortaza-iri »

ان شاءالله اگه تبلیغ و مغرفی خوانندگان کاباره ای تمام شد کمی هم به معرفی شهدایمان بپردازیم! :razz:
رهبر انقلاب: عاملان جنایت اخیر(شهادت شهید مصطفی احمدی روشن) را مجازات خواهیم کرد...
انشاءالله.
Junior Poster
Junior Poster
پست: 184
تاریخ عضویت: دوشنبه ۳۰ مهر ۱۳۸۶, ۷:۰۰ ب.ظ
محل اقامت: بی سرزمین تر از باد
سپاس‌های ارسالی: 327 بار
سپاس‌های دریافتی: 353 بار

Re: فریدون فرخزاد مردی كه از نو او را باید شناخت

پست توسط jiyar rojhelat »

خوب دوست عزیز و وطن پرست من تو می تونی یک تاپیک در باره هر کدام از شهدای عزیز و معظم که خواستی بزنی . :( :-)
دستم بوي گل مي داد . مرا به جرم چيدن گل محكوم كردند. ولي كسي نيانديشيد شايد گلي كاشته باشم. چه
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 441
تاریخ عضویت: شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۵, ۳:۴۸ ق.ظ
محل اقامت: essi8689@yahoo.com
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 188 بار
تماس:

Re: فریدون فرخزاد مردی كه از نو او را باید شناخت

پست توسط essi10 »

قسمت چهارم: همان طور كه می دانیم و قبلاً نوشتم فروغ روز بیست و پنجم بهمن 1345 بر اثر یك تصادف رانندگی مرگبار و مشكوك در پل رومی طهران فوت كرد. بنا به گفته افسر كارشناس راهنمایی صحنه تصادف اگر فروغ تصمیم می گرفت به جای سقوط در رودخانه (آن زمان پلی را بر روی رودخانه باریك ولی پر آبی كه آب دربند را منتقل می كرد در محله ای موسوم به رومی زده بودند و برای همین هم اسم آنرا پل رومی گذاشته بودند كه هنوز هم به همان نام شناخته می شود) جیپی را كه با آن داشت بسر كارش می رفت به اتوبوس حامل بچه هایی كه در حال انتقال آنها به دبستان بود بكوبد به احتمال خیلی زیاد زنده می ماند. ولی فروغ كسی نبود كه به خاطر زنده ماندن خودش جان بچه یا بچه های دیگری را به خطر بیندازد.

اگر چه خبر مرگ فروغ برای فریدون غیر قابل تحمل بود ولی با تمام سختی اش باید برای خاكسپاری او حاضر می شد. لذا فریدون برای شركت در مراسم ختم به طهران آمد و بعد از اینكه در كلیه مراسم تدفین و ختم خواهر نامدارش شركت كرد، اجباراً برای اتمام قراردادهایی كه با رادیو و تلویزیون مونیخ منعقد نموده بود و نیز دفاع از تز دكترای خود كه در مورد تاثیر فلسفه ماركس بر مكاتب هم نوع آن بود و صحبت با همسرش آنیا برای احتمال زندگی در ایران و نیز تهیه مقدمات بازگشت به وطن به آلمان مراجعت نمود كه انجام همه این كارها بیش از دو سال به طول انجامید.

بالاخره فریدون فرخزاد در اسفند 1347 در سن سی و دو سالگی همراه با آنیا همسرش و رستم پسرش كه حالا هفت ساله بود به ایران بازگشت. از آنجایی كه بیكاری و بی هدفی و وقت را به بطالت گذرانیدن برای فریدون بسیار سخت و بی معنی بود بلافاصله بعد از ورود برای پیدا كردن كار به نخست وزیری مراجعه نمود. (قانون آنزمان كشور برای فارغ التحصیلانی كه به وطن باز می گشتند چنین بود كه نخست وزیری مسئول پیدا كردن شغل دلخواه برای آنهادر كادر دولتی بود و تازمانی كه شغلی مناسب برای این فارغ التحصیلان پیدا نماید موظف به پرداخت حقوق متوسطی به آنها بود، حتی اگر شغل پیشنهادی مورد پسند نبود می بایستی آنقدر این كار ادامه پیدا می كرد تا آن فارغ التحصیل به وطن بازگشته شغل دلخواه خود را بیابد. تمام این قوانین برای ارتقاء جذابیت برای بازگشت دانشجویان خارج از كشور و خدمت به وطن و عدم استفاده از آنها توسط دول خارجی بود).

به زودی به او اطلاع دادند كه برای مصاحبه و استخدام باید به دانشگاه طهران مراجعه نماید. مصاحبه برای استخدام اساتید را شخصاً خود دكتر هوشنگ نهاوندی رئیس وقت دانشگاه طهران انجام می داد كه فریدون در گفتگوی كوتاهی بلافاصله مورد قبول ایشان قرار گرفت و برگه موافقت با استخدام وی را به كارگزینی فرستادند. ولی فریدون دادن جواب قطعی را به بعد موكول كرد. یك ماه گذشت و فریدون مشغول پرس و جو و رسیدن به یك تصمیم قطعی بود كه یك روز صبح برای دیدن مهندس رضا قطبی مدیرعامل رادیو تلویزیون ملی ایران به خیابان جام جم رفتیم. منشی مدیرعامل با دیدن فریدون بلافاصله به مافوقش تلفن كرد و ما نشنیدیم كه آهسته چه می گفت ولی بلافاصله ما را به اطاق ایشان راهنمایی كرد كه من ترجیح دادم فریدون تنها برود و فكر كردم خانم منشی حتماً از قبل فریدون را می شناسد كه بعداً فهمیدم اینطور نبوده و در اینجا هم طبق معمول همان جذابیت فریدون باعث تاثیر در این خانم شده بود. این ملاقات حدود یك ساعت به طول انجامید و در این اثنا منشی مربوطه سعی داشت در مورد فریدون اطلاعاتی از من بدست آورد، من هم كلیه سئولات را به صورت كلی جواب می دادم، مخصوصاً در مقابل این سئوال كه آیا ایشان مجرد هستند؟ موضوع را عوض كردم. وقتی فریدون بیرون آمد از نگاه او متوجه شدم كه هم كار گرفته و هم بسیار خوشحال است. صبر كردم تا به بیرون برسیم و با عجله پرسیدم چی شد؟ گفت: قرار شد هفته ای یك "شو" برای تلویزیون تهیه كنم. گفتم " شو"؟ من هم مثل بسیاری دیگر در آن دوران نمی دانستم شو چیست كه فریدون گفت: نوعی واریته، برنامه ای كه همه چیز در آن هست ساز، آواز، ترانه، رقص، مسابقه، جوك، شوخی، شعر، دكلمه، شعبده بازی، اكروبات، چشم بندی و... خلاصه هر چه كه باعث شادی بینندگان بشود.

شش ماه طول كشید تا مقدمات اولین شو آماده شود زیرا فریدون كاملاً متوجه بود كه این اولین شو اگر كوچكترین اشكالی داشته باشد همه چیز و همه زحماتش و همه هزینه ها از بین خواهد رفت و او كه عاشق صحنه بود باید لااقل در ایران با آن وداع كند. البته او تجربیات اجرای شو در مونیخ را داشت ولی می گفت: شرایط اجتماعی و تفكر و سلیقه مردم در آنجا خیلی متفاوت است و اصلاً سبك شو های آلمان اینجا جواب نمی دهد.

یادم می آید همان شب با آلمان تماس تلفنی گرفت و از "ماریا شل" ستاره زیبا و مشهور آن زمان سینمای آن كشور كه از قبل با او آشنا بود تقاضای آمدن به ایران و شركت در شو را نمود كه قبول كرد. در روز ورود ماریا ما با ده ها خبرنگار و عكاس برای پیشواز به فرودگاه رفتیم. ماریا هم از دیدن آن همه خبرنگار و عكاس و مردمی كه فیلم های او را قبلاً دیده بودند و او را از پیش می شناختند بسیار خوشحال شد. وقتی داشتیم او را از مهرآباد می آوردیم بدون مقدمه فریدون به او گفت: باید در شو سوار خر شوی! كه قبول كرد و آنهایی كه به خاطر دارند، می دانند كه در اولین شو میخك نقره ای ماریا شل سوار بر خری كه آن را به صورت بسیار زیبایی تزئین كرده و آراسته بودیم همزمان با نواختن یك سمفونی وارد صحنه شد و فریدون در همان حال دست او را بوسید و بعد از مصاحبه كوتاهی كه خودش به فارسی ترجمه كرد، ترانه نیلوفر مرحوم خانم پوران را كه فریدون نیمی از آنرا به آلمانی ترجمه كرده بود دو صدایی خواندند. جالب اینكه فریدون اشعار آلمانی را می خواند و ماریا شل فارسی را و لحجه او آنقدر برای بینندگان جالب بود كه بیش از سه هزار و دویست نامه برای تلویزیون آمد كه آن ترانه را به قول امروزی ها باز بخش كنند. بعد از اتمام ترانه، فریدون ماریا را از خر پائین آورد و ماریا جلوی دوربین فریدون را در آغوش گرفت و طبق رسم آلمان او را بوسید كه برای آن زمان (مهر 1348) برای اجتماع ما و بخصوص برای طبقه مذهبی و روحانی كه اكثراً تلویزیون را حرام قاطع اعلام كرده بودند و در بسیاری از خانه ها داشتن تلویزیون مساوی كفر بود و حتی در بسیاری از اماكن عمومی هم فقط برای دیدن اخبار آنرا روشن می كردند تا تلویزیونشان مورد هجوم قشر خاصی قرار نگیرد، می توان دریافت كه این صحنه چقدر با حال و هوای برخی افكار متفاوت بود. همین اولین شو مبنای مخالفت روحانیون و ابتدای ساخت، تولید و تكثیر انواع شایعات بی شماری شد كه هنوز هم وجود دارند. از همان نوع شایعاتی كه به فروغ هم بعد از سرودن شعر "گناه" به ناروا نسبت دادند. در اینجا لازم می دانم این نكته را فارق از موضوع این زندگی نامه خاطر نشان كنم كه تهمت، بهتان، ناسزا، غیبت و ... اصولاً نسبت دادن امری كه برایمان به دو دیده محقق نشده به كسی تبعات سخت زیادی دارد و در زمره حق الناس شمرده می شود كه خداوند در قرآن می فرماید حتی من هم نمی توانم آنرا ببخشم و فقط شخص مورد افترا اجازه دارد آن دین را از گردن گوینده بردارد.

از آنجایی كه اطمینان دارم اولین شو میخك نقره ای چه برای آنهایی كه خودشان به صورت زنده شاهد و ناظر آن بودند (مثل من در استودیو) یا برای آنهایی كه از طریق صفحه تلویزیون سیاه و سفید آن را مشاهده نمودند و چه آنهایی كه خود آنرا ندیده اند ولی از دیگران وصف آنرا شنیده اند و نهایتاً چه برای كسانی كه اصولاً این اولین باری است كه اسم "میخك نقره ای" را می شنوند بسیار جالب خواهد بود از جزئیات آن مطلع شوند، لذا شماره آینده را فقط به شرح آن اختصاص خواهم داد.

ضمن تشكر مجدد از مدیریت محترم "قدیمی ها" آقای نظری عزیزم بخاطر زحمات بی دریغی كه برای بازگرداندن ذهن ما به سال های زیبای دور و آشنایی نسل های فهیم و جوان ما با هنر آن دوران بدون انتظار هیچ گونه پاداش مادی متحمل می شوند، تا چهارشنبه بعد همه شما عزیزان را به پناه یزدان پاك كه تا ابد نگهبان ایران و ایرانی خواهد بود می سپارم.
رحم کن تا شب بی جنبش بی حوصلگی پشت این پنجره خالی قابم نکنه
دارم از فکر رسیدن به تو آباد میشم ،تو بیا که باد ولگرد خرابم نکنه
ارسال پست

بازگشت به “موسيقي”