هوش هیجانی
تعریفی که فاطمه حسيني حسين آبادي از هوش هیجانی کرده
اولين بار در سال 1990 روانشناسي به نام «سالوي» ، اصطلاح هوش هيجاني را براي بيان كيفيت و درك احساسات افراد، همدردي با احساسات ديگران و توانايي اداره مطلوب خلق و خو به كار برد. درحقيقت اين هوش مشتمل بر شناخت احساسات خويش و ديگران و استفاده از آن براي اتخاذ تصميمات مناسب در زندگي است. به عبارتي عاملي است كه به هنگام شكست، در شخص ايجاد انگيزه مي كند و به واسطه داشتن مهارتهاي اجتماعي بالا منجر به برقراري رابطه خوب با مردم مي شود.
تئوري هوش هيجاني ديدگاه جديدي درباره پيش بيني عوامل مؤثر بر موفقيت و همچنين پيشگيري اوليه از اختلالات رواني فراهم مي كند كه تكميل كننده علوم شناختي، علوم اعصاب و رشد كودك است. قابليتهاي هيجاني براي تدبير ماهرانه روابط با ديگران بسيار حائز اهميت است.
روانشناسي به نام «گلمن» اظهار مي دارد كه هوش شناختي در بهترين شرايط تنها ۲۰ درصد از موفقيتها را باعث مي شود و 80رصد از موفقيتها به عوامل ديگر وابسته است و سرنوشت افراد در بسياري از موقعيتها در گرو مهارتهايي است كه هوش هيجاني را تشكيل مي دهند. درواقع هوش هيجاني عدم موفقيت افراد با ضريب هوش بالا و همچنين موفقيت غيرمنتظره افراد داراي هوش متوسط را تعيين مي كند. يعني افرادي با داشتن هوش عمومي متوسط و هوش هيجاني بالا خيلي موفقتر از كساني هستند كه هوش عمومي بالا و هوش هيجاني پايين دارند. پس هوش هيجاني پيش بيني كننده موفقيت افراد در زندگي و نحوه برخورد مناسب با استرسها است.
اين هوش بنا به نظر «بار-اون » 5 مولفه به شرح زير دارد كه 15 عامل در آن موثر هستند.افراد که تعداد بيشتري از اين مولفه ها را در خود بيابند هوش هيجاني بالاتري دارند.
۱- مهارتهاي درون فردي شامل:
خودآگاهي هيجاني (بازشناسي و فهم احساسات خود)
جرأت (ابراز احساسات، عقايد، تفكرات و دفاع از حقوق شخصي به شيوه اي سازنده)
خودتنظيمي (آگاهي، فهم، پذيرش و احترام به خويش)
خودشكوفايي (تحقق بخشيدن به استعدادهاي بالقوه خويشتن)
استقلال (خودفرماني و خودكنترلي در تفكر و عمل شخصي و رهايي از وابستگي هيجاني)
۲- مهارتهاي ميان فردي شامل:
روابط ميان فردي (آگاهي، فهم و درك احساسات ديگران، ايجاد و حفظ روابط رضايت بخش دو جانبه كه به صورت نزديكي هيجاني و وابستگي مشخص مي شود)
تعهد اجتماعي(عضو مؤثر و سازنده گروه اجتماعي خود بودن، نشان دادن خود به عنوان يك شريك خوب)
همدلي(توان آگاهي از احساسات ديگران، درك احساسات و تحسين آنها)
۳- سازگاري شامل:
مسأله گشايي(تشخيص و تعريف مسائل، همچنين ايجاد راه كارهاي مؤثر)
آزمون واقعيت(ارزيابي مطابقت ميان آنچه به طور ذهني و آنچه به طور عيني، تجربه مي شود)
انعطاف پذيري(تنظيم هيجان، تفكر و رفتار به هنگام تغيير موقعيت و شرايط)
۴- كنترل استرس شامل:
توانايي تحمل استرس(مقاومت در برابر وقايع نامطلوب و موقعيت هاي استرس زا)
كنترل تكانه(ايستادگي در مقابل تكانه يا انكار تكانه)
۵- خلق عمومي شامل:
شادي(احساس رضايت از خويشتن، شاد كردن خود و ديگران)
خوشبيني(نگاه به جنبه هاي روشن زندگي و حفظ نگرش مثبت حتي در مواجهه با ناملايمات)
چگونه مي توان در هوش هيجاني پيشرفت كرد؟
بايد گفت بيشتر مهارت ها در اثر تعليم و تربيت پيشرفته مي شود و احتمال دارد كه اين موضوع حداقل براي بعضي از مهارت هاي هوش هيجاني صحيح باشد.
مهارتهاي هوش هيجاني در منزل و با تعامل خوب والد و كودك شروع مي شود. والدين به كودكان ياد مي دهند كه هيجانهاي خود را تشخيص داده و آنها را نامگذاري كنند. به عنوان نمونه، من الان ناراحت هستم، خوشحالم، عصباني ام. پس وقتي از رفتار برادرش شكايت مي كند و مي گويد من از او متنفرم، مي توان جمله او را اين گونه بازگويي كرد: به نظر مي رسد رفتار برادرت خيلي تو را عصباني كرده، هم نشان داده ايد كه احساس كودك خود را درك كرده ايد و هم الگوي مناسبي براي بيان احساسات فراهم ساخته ايد.
يكي ديگر از راه هاي پيشنهادي براي پرورش هوش هيجاني، ايجاد يك محيط امن عاطفي است به گونه اي كه كودكان بتوانند با آزادي و امنيت خاطر درباره احساساتشان با والدين گفت وگو كنند. پس بايد به آنها نشان داد كه به احساسات آنها توجه شده و نظريات آنها با صبر و حوصله شنيده مي شود. حتي اگر نظريات كودكان مورد قبول والدين نيست بهتر است با استدلال خواهي آنها را توجيه كنند و در مواردي كه آسيب كودك را مورد حمله قرار مي دهد بهتر است به جاي اين كه بگويند «بالاخره خودت را به كشتن مي دهي» اين عبارت را بگوييد «من مي ترسم به خودت آسيب برساني» . و اگر اشتباهي از جانب والدين رخ داد بايد از كودكان عذرخواهي كنند تا عملاً آموخته باشند كه پذيرش اشتباهات و احساس تأسف امري طبيعي است.
عدم رعايت اين موارد و عدم ابراز ناراحتي و حتي خشم توسط والدين ممكن است باعث شود بعضي اوقات كودكان دچار اختلالاتي شوند كه در آن از احساسات خود دور شوند يا در درك احساسات با سوء تفاهم روبه رو شوند.
متخصصان باور دارند كه آموزش طبيعي هيجاني كه باهنرهاي آزاد و نظام هاي ارزشي نيز همراه است اهميت ويژه اي دارد. در درسهايي كه شامل داستانهاي مهيج است كودكان در مورد احساسات قهرمانان شروع به يادگيري مي كنند. پس آنها مي توانند ياد بگيرند كه چه چيزي باعث احساس شخصيت ها به صورت شادماني، خشم، ترس و... شده و چگونه اينها با احساسات خود كنار آمده و يا مقابله كنند.
آموزش مهارتهاي اجتماعي نيز يكي از راه هاي افزايش هوش هيجاني است. اين آموزش ها شامل برنامه هاي كنترل خشم و عصبانيت، همدلي، تشخيص و به رسميت شناختن تشابهات و تفاوت هاي مردم، اظهار ادب و صميميت و تعارف، اداره خود، برقراري ارتباط، ارزيابي خطرات، خودگفتاري مثبت، حل مسأله و مشكل، تصميم گيري، ايجاد هدف و مقاومت در مقابل فشار گروه هم سن است.
موضوع ديگر هوش هيجاني و مقابله با بحران است. ديده شده افرادي وجود دارند كه به طور مداوم در مقابله با نتايج منفي دچار مشكل هستند و به نظر مي رسد هيچ گاه از شر حوادث بد در زندگي خلاص نمي شوند. در مقابل افرادي وجود دارند كه حتي پس از غم انگيزترين تجارب به حال اوليه برمي گردند و حتي به جلو مي روند. اين موضوع مربوط به قابليت هاي هيجاني است كه اجزاي آن تركيب كننده هوش هيجاني هستند.
هوش هيجاني به اين صورت فرآيند مقابله را تشريح مي كند:
ابتدا لازم است آنچه را احساس مي كنيم درك كنيم و لذا براي ايجاد ارتباط با احساسات خود به دو طريق كلامي و غير كلامي عمل مي كنيم. از آن گذشته، لازم است احساسات ديگران را نيز درك كنيم و با آنها همدلي كنيم.
بايد بدانيم كه هيجانها در افكار اولويت ايجاد مي كنند(منجر به بوجود آمدن تفكرات خاص مي شوند)، حافظه را شكل مي دهند، ديدگاه هاي مختلف حل مسأله خلق مي كنند و خلاقيت را سهولت مي بخشن.
منبع : مقاله " درباره هوش هيجاني چه مي دانيد؟ "- تهيه كننده : فاطمه حسيني حسين آبادي -روزنامه همشهري 29 مهر 1383
تعریفی که دکتر تراویس برادبری، از هوش هیجانی کرده
هوش هیجانی (EQ) همان توانایی شناخت، درک و تنظیم هیجانها و استفاده از آنها در زندگی است. - مقدمه مديريت و يا عامل انساني مهمترين دليل تحولاتي است كه امروز بشر در همه زمينهها و به هر شكلي در جوامع گوناگون شاهد آن است. در واقع عامل انساني است كه تفاوتهاي فاحش امروز زندگي بشر با شرايط گذشتهاش را رقم زده است. اگر اين عامل از زندگي روزمره حذف شود در واقع توسعه و پيشرفت از زندگي انسان حذف ميشود. براي تغيير و حركت بسوي شرايط بهتر علاوه بر عواملي چون سرمايه، مواد اوليه و غيره مهمترين و اصليترين عامل نيروي انساني است. در واقع ثروت و دارايي هر جامعهاي تنها و تنها نيروي انساني است. اين ديدگاه شايد افراطي بنظر برسد ولي واقعيتهاي پيشرو در جوامع گوناگون اين امر را ثابت ميكند. اگر يك جامعه را با همه امكانات مادي و ثروتهاي بيكران با جامعهاي كه از همه اين امكانات بيبهره است مقايسه كنيم و مشاهده كنيم كه جامعه فاقد ثروت از توان و قدرت بالاتري برخوردار است تنها عاملي كه اين مسئله را ايجاد كرده بايد عامل انساني باشد در زمينه امور اقتصادي و تجاري مانند همه ديگر بخشهاي اجتماعي عامل انساني مهم و حياتي است. مقاله حاضر نگاهي دارد به يكي از ديدگاههاي جديد در زمينه مديريت تجاري. نخستين توجهي كه در عرصه مديريت و تجارت به صورتي جدي به رفتار مناسب با عوامل انساني مبذول گشت به التون مايو استاد دانشگاه هاروارد مربوط ميشود. وي در تحقيقاتي كه در شركت برق وسترن انجام داد و به تحقيقات هاتورن معروف شد به اين نتيجه مهم رسيد كه توجه به عامل انساني مهم ترين ابزار در رشد انگيزش و بهرهوري سازمانها و كاركنان آنها است. در واقع بعد از آنكه تيلور اصول مديريت علمي خود را منتشر و اجرا نمود انقلابي در بهرهوري سازمانها رخ داد، اما به همان نسبت اداره سازمانها را به سمت شيوههاي مكانيكي كه موجب كاهش رضايت كاركنان ميشد سوق داد. تلاشهاي التون مايو كه در واقع آغازگر جنبشي نوين در عرصه مديريت بود و به مكتب رفتارگرايان معروف گشت باعث شد مديران و نخبگان تجاري توجهي ويژه به عامل روحيه انساني در داخل و خارج از سازمان نمايند. شكوفايي شيوه رفتارگرايان مربوط به سالهاي ۱۹۳۰ ميشود با اين وجود تا به حال اين بينش اعتبار خود را حفظ نموده است. طوري كه حالا در تقسيمبنديهايي كه براي نگرش مديريتي مديران به كار ميرود آنها را به دو دسته كارمندگراها و كارگراها تقسيم ميكنند كه در واقع تمايزي است بين كساني كه اولويت و تمركز خود را بر انجام كار بدون توجه به روحيه ديگران ميدهند و كساني كه روحيه كاركنان و انگيزش آنان را در نظر ميگيرند. ناگفته پيداست بهترين شيوه روشي است كه هر دو وجه را يعني كارگرايي و كارمند گرايي را در اوج دارا باشد.
1-هوش هيجاني به نظر ميرسد ميتواند شكل تكامل يافتهاي از توجه به انسان در سازمانها باشد و ابزاري نوين و شايسته در دستان مديران تجاري و تئوريسينهاي بازار براي هدايت افراد درون سازمان و مشتريان برون سازمان و تأمين رضايت آنها.
2-هوش هيجاني در تجارت وقتي صحبت از هوش به ميان ميآيد معمولاً به ياد نمرههاي درسي دانشگاه ميافتيم يا تستهاي هوش آزمونهاي استخدامي به ذهنمان ميرسد. اما به تعبيري وسيعتر ميتوان گفت دو نوع هوش وجود دارد: هوش تحصيلي و هوش هيجاني. با ديدي محدود كه تا به حال وجود داشته است تنها به هوش تحصيلي توجه شده است و اصلاً تنها هوش تحصيلي به رسميت شناخته شده است. هوشي كه شاخص وجود آن و شاخص مقدار آن در افراد مختلف نمرات درسي يا نتايج تستهاي هوشي بوده است. آزمونهايي كه معمولاً در محيطهاي بسته و انتزاعي برگزار ميشوند و ساير متغيرهاي اثرگذار به حداقل رسيده و در واقع متغيرهاي محيطي كه ميتوانند اثري سرنوشت ساز در توفيق يا شكست يك كار داشته باشند اثرشان تا حد خنثي پايين آورده ميشود.در صورتي كه حالا توجه دانشمندان به نوع ديگري از هوش متمركز شده است. هوش هيجاني كه حداقل در زندگي اجتماعي (بخصوص فعاليتهاي تجاري و بازاريابي) اهميتي فراتر از هوش تحصيلي دارد. هوشي كه در طول تاريخ مصلحان و نخبگان اجتماعي را از نخبگان علمي جدا ميسازد.
هوش هيجاني بيانگر آن است كه در روابط اجتماعي و در بده بستانهاي رواني و عاطفي در شرايط خاص چه عملي مناسب و چه عملي نامناسب است. يعني اينكه فرد در شرايط مختلف بتواند اميد را در خود هميشه زنده نگه دارد، با ديگران همدلي نمايد، احساسات ديگران را بشنود، براي به دست آوردن پاداش بزرگتر، پاداشهاي كوچك را ناديده انگارد، نگذارد نگراني قدرت تفكر و استدلال او را مختل نمايد، در برابر مشكلات پايداري نمايد و در همه حال انگيزه خود را حفظ نمايد. هوش هيجاني نوع استعداد عاطفي ا ست كه تعيين ميكند از مهارتهاي خود چگونه به بهترين نحو ممكن استفاده كنيم و حتي كمك ميكند خرد را در مسيري درست به كار گيريم.
گلمن در كتاب هوش هيجاني خود به نقل از سالوي توصيف مبنايي خود از هوش هيجاني را درباره استعدادهاي فردي در ۵ توانايي اصلي تشريح مينمايد:
شناخت عواطف شخصي: خودآگاهي و تشخيص هر احساسي است به همان گونه كه بروز مينمايد. توانايي نظارت بر احساسات در هر لحظه براي به دست آوردن بينش و ادراك. ناتواني در تشخيص احساسات راستين ما را سردرگم ميكند. افرادي كه در مورد احساسات خود اطمينان و قطعيت دارند بهتر ميتوانند زندگي خود را هدايت كنند. به كارگيري درست هيجانها: قدرت تنظيم احساسات خود توانايي است كه بر حس خودآگاهي متكي ميباشد. افرادي كه به لحاظ اين توانايي ضعيفاند دايماً با احساس نااميدي و افسردگي دست به گريبانند در حالي كه افرادي كه در آن مهارت زيادي دارند با سرعت بسيار بيشتري ميتوانند ناملايمات را پشت سر بگذارند. اين توانايي كمك شاياني ا ست براي از بين بردن تهديدهاي محيطي و يا كم كردن ضعفهاي دروني. برانگيختن خود: افراد داراي اين مهارت در هر كاري كه به عهده ميگيرند بسيار مولد و اثر بخش خواهند بود. براي عطف توجه برانگيختن شخصي تسلط به نفس خود و براي خلاق بودن لازم است سكان رهبري هيجانها را در دست گرفت. توانايي دستيابي به مرحله غرقه شدن در كار انجام فعاليتهاي چشمگير را ميسر ميگرداند. شناخت عواطف ديگران: همدلي اساس مهارت مردم است. كساني (مديران و تجاري) كه از همدلي بالايي برخوردار باشند به علايم اجتماعي ظريفي كه نشان دهنده نيازها يا خواسته هاي ديگران است توجه بيشتري نشان ميدهند. اين توان آنها را در حرفههاي مديريت و فروش كه مستلزم مراقبت و توجه به ديگرانند موفق ميسازد. حفظ ارتباطها: بخش عمدهاي از هنر برقراري ارتباط مهارت كنترل عواطف در ديگران است. اينها مهارتهايي هستند كه محبوبيت رهبري اثر بخشي بين فردي را تقويت ميكنند. اين افراد هر آنچه كه به كنش متقابل آرام با ديگران بازميگردد به خوبي عمل ميكنند و ستارههاي جامعهاند. ساختار مغز انسان با وجود رشد سرسام آوري كه در علوم و رياضيات و منطق داشته است از نظر عواطف با انسانهاي اوليه تفاوت چنداني نكرده است. هنوز عكسالعمل انسان در قبال خشم جريان يافتن خون به سمت دستها و تندتر شدن ضربان قلب ميباشد. در برابر ترس خون به سمت عضلات اسكلتي بزرگ مانند عضلات پا جريان مييابد و گريختن را آسان ميكند و در نتيجه صورت رنگ خود را از دست ميدهد و در برابر عشق دچار انگيختگي پاراسمپاتيكي ميشود كه واكنشي از آرامش كلي و خرسندي را پديد ميآورد و در هنگام تعجب ابروها را بالا مياندازد تا ميدان ديد وسيع تري داشته باشد.
در واقع با وجود رشد بسيار بالاي خردورزي در انسان كه فاصلهاي زياد با اجداد خود پيدا كرده است قلب و عواطف و احساسات انسانها تغييرات زيادي نكردهاند و انسان در اين زمينه رشد چشمگيري نداشته است. با وجود آنكه خيلي پيش از آنكه مغز متفكر و منطقي پديد آيد مغز هيجاني وجود داشته است. در واقع بادامه مغز كه در مسايل هيجاني تخصص دارد و به عنوان مخزن خاطرات هيجاني عمل ميكند در جريان تكامل نوع بشر موجب پيدايش قشر مخ شده است. مغز انسان در قرن ۲۱ زندگي ميكند در صورتي كه قلب او در دوران پارينه سنگي است.
هسته هوش بين فردي ابتدا توانايي درك و سپس ارائه پاسخ مناسب به روحيات و خلق و خو و انگيزشها و خواستههاي افراد ديگر است.
3- هوش هيجاني و مديريت بازار استفاده از هوش هيجاني در تجارت ايدهاي نوين ميباشد كه براي بسياري از مديران و تجار جانيفتاده است. در واقع بيشتر مديران كماكان ترجيح ميدهند براي انجام كارها از مغزشان استفاده كنند تا از قلبشان. نگراني اصلي آنها آن است كه احساس همدلي و دلسوزي با همكاران و مشتريان آنها را از پرداختن به اهداف سازمان دور نمايد. در هر صورت همه بايستي قبول كنند كه قواعد بازي در دنياي پست مدرن متفاوت است و بايستي طبق قاعده روز عمل كرد.
شركتهاي هوشمند براي نظارت بر تحولات بازار و همسو شدن با تغييرات سليقهاي و استفاده از قوانين تشويقي معمولاً سيستم بازاريابي طراحي ميكنند. سيستم بازاريابي فرايندي كامل است كه موجب هماهنگي شركت با بهترين فرصتهاي بازار ميشود.
فرايند كلي مديريت بازار شامل ۴ مرحله اصلي است كه عبارتاند از:
تجزيه و تحليل بازار:
معمولاً شامل سيستمهاي اطلاعاتي و تحقيقاتي بازار و بررسي بازارهاي مصرف كننده و بررسي بازارهاي سازماني ميباشد. محيط پيچيده و در حال تغيير است و همواره فرصتها و تهديدهاي جديدي به همراه ميآورد. شركت و سيستم استراتژيك آن بايد محيط را همواره تحت نظر داشته باشند كه اين تحت نظر گرفتن محيط مستلزم دريافت اطلاعات زيادي ميباشد. اطلاعاتي در مورد مصرف كنندگان و نحوه خريد آنها.
انتخاب بازارهاي هدف:
هيچ شركتي توانايي تأمين رضايت تمام مصرف كنندگان را ندارد. وجود شركتهاي مختلف و قوي در توليد كالاهاي مشابه بيانگر تنوع و تشتت سلايق بين مصرف كنندگان ميباشد. هر شركتي براي اينكه بتواند بهترين استفاده را از تواناييهاي بالقوه خود نمايد و بهترين جايگاه را در بازار انتخاب نمايد و در وضعيت بهتري قرار گيرد نيازمند بررسي چهار مرحلهاي ميباشد كه شامل اندازه گيري و پيش بيني تقاضا تقسيم بازار، هدفگيري در بازار و جايگاهيابي در بازار ميباشد.
تهيه تركيب عناصر بازاريابي:
يكي از اساسيترين مفاهيم در بازاريابي نوين همين مفهوم آميخته بازاريابي ميباشد. مجموعهاي از متغيرهاي قابل كنترل كه شركت آنها در بازار هدف و براي ايجاد واكنش مورد نياز خود تركيب ميكند. اين تركيب در واقع ابزار دست تاجر ميباشد براي اينكه بازار را تحت تأثير قرار دهد. اين تركيب كه شامل طراحي محصول ،توزيع كالا، قيمتگذاري و تبليغات پيشبردي ميباشد كليد اصلي تجارت در بازارهاي نوين ميباشد.
اداره تلاشهاي بازار:
اين مرحله شامل تجزيه و تحليل رقبا و خط مشيهاي رقابتي بازار و برنامهريزي ،اجرا و سازماندهي و كنترل برنامههاي بازاريابي است. شركتها وجه مهمي از بررسيهاي خود را بايد روي رقبا بگذارند و به طور مداوم محصولات و قيمتها و شيوه توزيع و تبليغات پيشبردي رقبا را از نزديك پي بگيرند و بدانند كه در چه وضعي هستند.
مديريت در رأس هرم سازمان بايستي برنامههاي بازاريابي را تنظيم نمايد و بعد با برانگيختن همه افراد در همه سطوح برنامه را اجرايي نموده و براي اطمينان از اجراي برنامهها و رسيدن به اهداف كنترل داشته باشد و مميزي بازاريابي را نيز فراموش ننمايد. در لايههاي مختلف فرايند بازاريابي توجهي ويژه به مشتريان به عنوان شركاي سازمان ميشود. به انسانهايي كه داراي عواطف هستند و هر چه شركتها به سمت فعاليتهاي خدماتي ميروند اين حساسيت بيشتر ميشود.
هوش هيجاني در تك تك مراحل فوق جهت دهنده مديريت شركت ميتواند باشد.
همه ما داستان كارآفرينان بزرگ را شنيدهايم كه از هوش تحصيلي بالايي برخوردار نبودهاند و در دانشگاه وضعيت مطلوبي نداشتهاند اما با تكيه بر هوش هيجاني خود بزرگترين شركتهاي دنيا را ايجاد نمودهاند.
بزرگترين تجار و كارآفرينان معمولاً تأكيد فراواني بر غرايز خود دارند و براي آنچه در خصوص بازار حس ميكنند اهميت بسيار بالايي قائلند. وقتي فورد به مهندسان خود با تأكيد ميگويد اين نام من است كه بالاي اين شركت نوشته شده است و بعد تصميم مورد نظر خود را اجرا ميكند بيانگر هوش هيجاني اوست. اين بدان معناست كه انسانهايي در بازار بسيار اثر گذارند كه خوب ميدانند در وراي همه منطقهاي رياضي و علمي نيروي الهام و احساس كارساز است. نيرويي كه از بشر اوليه تاكنون همواره همراه بوده است و ما را نيز كه در سر خط حركت تاريخ قرار داريم همان گونه ياري مينمايد كه اجداد اوليهمان را ياري ميكرد. در واقع مديران موفقي كه ساختار علمي بازار را ميشناسند و هوش هيجاني را همچون خون بدان تزريق مينمايند شگفتي ميآفرينند.
مديران و تجاري كه هوش هيجاني بالايي دارند يعني كساني كه احساسات خود را به خوبي ميشناسند و هدایت ميكنند و احساسات ديگران [/ ]را نيز درك ميكنند و هدفمند با آن برخورد ميكنند در اداره بازار ممتازند. اين افراد حتي در زندگي فردي نيز خرسند و كارآمدند و تواني را در اختيار دارند كه موجب ميگردد افرادي مولد باشند.
در واقع مديريت سازمان ابتدا بايستي با تكيه بر هوش هيجاني مسير را حس كند و دورنما را مشخص كند و مأموريت سازمان را تشخيص دهد و بعد با استفاده از قواعد علمي و تئوريك بازاريابي به اهداف كوتاه مدت و بلند مدت خود دست يابد. احساس خدمتگزاري به مشتريان، همدلي درون سازماني در جهت حفظ مشتريان و تعيين رسالت سازمان مسائلي نيستند كه از طريق مباحث تئوريك بتوان بدانها پرداخت بلكه نياز به هوشي برتر دارند كه هم هوش بين فردي را شامل شود هم هوش درون فردي را.
4- هوش بين فردي و اميد و خوش بيني در خدمت بازار هسته هوش بين فردي ابتدا توانايي درك و سپس ارائه پاسخ مناسب به روحيات و خلق و خو و انگيزشها و خواستههاي افراد ديگر است. .
در هوش درون فردي كليد اصلي عبارت است از:
آگاهي داشتن از احساسات شخصي خود كه حاصل خودآگاهي ا ست و توانايي متمايز كردن و استفاده از آنها براي هدايت رفتار خويش هوش بين فردي توانايي درك افراد ديگر است، يعني اينكه چه چيز موجب برانگيختن آنها ميشود، چگونه كار ميكنند و چگونه ميتوان با آنها كار مشترك انجام داد. تجار و مديران موفق جزو كساني اند كه از هوش ميان فردي بالايي برخوردارند.
هچ و گاردنر چهار توانايي مجزايي را كه به عنوان مؤلفههاي هوش بين فردي مطرح ميباشند به شرح زير عنوان ميكنند:
سازماندهي گروه:
داشتن ابتكار عمل در هماهنگ ساختن تلاشهاي گروهي از مردم است. اين مهارت براي رهبران ضروري است و در رهبران كارآمد هر نوع سازمان تجاري مشاهده ميشود.
ارائه راه حل:
استعداد ميانجيگري، اجتناب از تعارضها يا حل تعارضهايي كه به وجود آمده است. افرادي كه اين توانايي را در سطح بالا دارند در جوش دادن معاملات و داوري كردن و وساطت توانايي زيادي دارند.
ارتباط فردي:
دارا بودن اين استعداد رويارويي با ديگران يا شناخت و پاسخ دادن مناسب به احساسات و علايق مردم را آسان ميسازد. اين افراد همكاران تجاري خوبي هستند و در دنياي تجارت به عنوان فروشنده يا مدير موفق ميباشند و در زمينه دريافتن احساسات ديگران از طريق حالتهاي چهره بسيار موفقند و از محبوبيت زيادي برخوردارند.
تجزيه و تحليل اجتماعي:
به معناي توانايي دريافت احساسات، انگيزش ها، علايق ديگران و داشتن دركي عميق از آنهاست. اين آگاهي از احساسات ديگران باعث ميشود اين افراد به راحتي با ديگران صميمي شوند.
در بهترين حالت ميتوان گفت فردي با اين توانايي مشاور تجاري خوبي ميتواند باشد. خوش بيني و اميد از ديگر ويژگيهاي افرادي است كه داراي هوش هيجاني بالايي ميباشند.
اميد نقش شگفتآوري در موفقيت تجاري و مديريتي افراد دارد و زندگي حرفهاي هر كس كه به كسب و كار تجاري ميپردازد به نحو چشمگيري وابسته به ميزان اميد اوست. اميد چشمانداز و دورنمايي روشن و پرنوري است كه نشان ميدهد در نهايت همه چيز به خوبي پيش خواهد رفت. اشنايدر، اميد را اين گونه تعريف ميكند: اعتقاد به اين امر كه هدفتان هرچه باشد هم اراده دستيابي به آن را داريد و هم راه آن مقابلتان گشوده است. افراد پراميد كه اميدشان تمامي ندارد وقتي در دستيابي به هدفي مثلاً در انعقاد قرارداد معاملهاي شكست ميخورند بر اين باورند كه سخت تر كار و تلاش كنند و به مجموعه كارهايي ميانديشند كه ميتوانست سبب موفقيت آنها در معامله مذكور شود و از آنها درس ميگيرند.
خوشبيني نيز همانند اميد اثر بسياري در موفقيت كار تجاري دارد. خوش بيني يعني كه فرد صبر و انتظار زيادي داشته باشد. انتظاري در اين جهت كه علي رغم وجود موانع و دلسرديها در مجموع زندگي همه چيز درست خواهد شد. خوش بينيها شكست را رويدادي ميبينند كه ميتوانند آن را جبران كنند.
در تحقيقي كه سيلكمن بر روي بازاريابهاي شركت بيمه مت لايف انجام داد مشخص شد كه بازاريابهايي كه به طور ذاتي خوش بين هستند در سال اول كار خود به طور متوسط ۳۷ درصد بيشتر از افراد بدبين افراد را بيمه كردهاند و رها كردن كار در سال اول در بين افراد بدبين دو برابر افراد خوش بين بوده است. توانايي افراد در شنيدن و پذيرش پاسخ منفي با رويي گشاده در تمام زمينههاي فروش و بده بستان تجاري تواني سرنوشت ساز است.
5- نتيجهگيري خريد و فروش و بازار و مديريت و تجارت به صورتي اجتناب ناپذير با عامل انساني سروكار دارند. چه در محيط داخل سازمان كه سلول اصلي تشكيل دهنده واحدها افراد ميباشند و چه در محيط خارج از سازمان كه مديريت با عوامل متعدد انساني سروكار دارد. از دولتمرداني كه قوانين تجاري را تدوين ميكنند و گروههاي مرجع اجتماعي مثل قهرمانان ورزشي و هنرمندان كه سلايق مردم را در خريد اجناس و رواج مد جهت دهي مينمايند و نهاد خانواده كه بخصوص در خريدهاي بزرگ كانون اصلي مشورت ميباشند و مشتريان نهايي كه خريداران اصلي هستند تا نمايندگيهاي فروش و توزيع همگي عامل انسان را به عنوان هسته مركزي با خود همراه دارند.
هوش هيجاني به عنوان توانايي درك احساسات و نياز ديگران كمك بسيار كارسازيست در جهت هدايت ديگران در راهي كه منتهي به اهداف بلند مدت و كوتاه مدت سازماني و رضايت افراد و جامعه ميشود.
منبع
هوش هیجانی، دکتر تراویس برادبری، ترجمه مهدی گنجی، نشر ساوالان، تهران، ۱۳۸۴
[External Link Removed for Guests]
شماره های ششم[COLOR=#000000], هفتم و هشتم - اسفند 1390 الی اردیبهشت 1391
هوش هيجاني
مدیران انجمن: Dr.Akhavan, mahshid-banoo, شوراي نظارت

- پست: 583
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۸۶, ۳:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 3433 بار
- سپاسهای دریافتی: 3949 بار
هوش هیجانی عاملی موثر در رهبری موفق
مقدمه :
هوش هيجاني به طور فزاينده اي تبديل به يك عامل اندازه گيري رهبران اثر بخش بالقوه شده است . با داشتن استعداد وهوش بالا امكان دارد يك تحليل گر مالي عالي و يا يك محقق منطقي شد اما با توسعه هوش هيجاني مي توان كانديدايي براي CEO و يا يك وكيل برجسته شد. هدف از نگارش اين مقاله بررسي وآشنايي با مفهوم هوش هيجاني و نقش آن در رهبري مي باشد . اميد است با مطالعه اين مقاله به نقش هوش هيجاني در زندگي خود بيشتر توجه نماييد زيرا بسياري از موفقيت ها در زندگي از اين هوش ناشي مي شود.مقاله حاضر مبتني بر تحقيقي از نوع توصيفي است وابزارجمع آوري اطلاعات آن به روش كتابخانه اي است .
نتايج حاصل از بررسي هاي صورت گرفته حاكي از نقش قابل ملاحظه هوش هيجاني در زندگي و به خصوص در رهبري سازمانها دارد تا حدي كه برخي پژوهشگران نقش هوش عاطفي را تا هشتاد درصد و نقش هوش منطقي راتنها بيست درصد اين امر مي دانند.مطالعاتي كه در زمينه شعور عاطفي انجام شده حاكي از آن است كه باهوش ترين افراد از نظر عقلاني ، اغلب در تجارت وزندگي خصوصي موفق نيستند .تحقيقات نشان مي دهد كه مدير يا متخصصيني كه از EQ(ضريب عاطفي) بالايي برخوردارو از نظرفني نيز با تجربه هستند با آمادگي و مهارت بيشتر وسريع تر از ديگران به رفع تعارض هاي نوپا ، ضعف هاي گروهي و سازماني و خلأ هاي موجود ، ارتباطات پنهاني دراز مدت و رفع تيرگي هاي متقابل كه ارزشمندو سودمند جلوه مي نمايد خواهد پرداخت . همچنين گزارشهاي انجام شده توسط مديران در زمينه رشد تصاعدي علوم شعور عاطفي به ما مي آموزد كه چطور قدرت استدلال خود را افزايش دهيم و از انرژي عواطف ، خرد شهودي و قدرت استدلال خود را افزايش دهيم و از انرژي عواطف ، خرد شهودي وقدرت ارتباط با خود و اطرافيان بهره بيشتري كسب نماييم. علوم جديد ثابت كرده اند كه زير بناي بسياري از تصميمات مهم ، فعالترين و سودمند ترين سازمان ها و رضايت بخش ترين و موفق ترين زندگي ها ، شعور عاطفي است نه IQيا قدرت مغزي.
هوش منطقي –هوش هيجاني بين زنان ومردان
اين دو هوش ضد يكديگر نيستند بلكه فقط با هم تفاوت دارند)جك بلوك) روان شناس دانشگاه كاليفرنيا در بركلي با استفاده از معياري كه كاملاً شبيه هشياري عاطفي است و شامل قابليت هاي اساسي، عاطفي و اجتماعي است كه او آن را «بازگشت نفس» ناميده است، به مقايسه دو تيپ خالص تئوريك، يعني افرادي كه داراي بهره هوشي بالا و افرادي كه داراي استعدادهاي عاطفي پرقدرتي هستند، پرداخته و تفاوت هاي آنها را مورد بررسي قرار داده است. فردي كه فقط بهره هوشي او بالاست (يعني فاقد هشياري عاطفي است) تقريباً كاريكاتوري از يك آدم خردمند است، وي در قلمرو ذهن چيره دست ولي در دنياي شخصي خويش ضعيف است. اين امر در مورد زنان و مردان كمي تفاوت دارد، مرداني كه داراي بهره هوشي بالايي هستند از روي علايق و توانايي هاي گسترده عقلاني شان ـ نه احساس ـ مورد شناسايي قرار مي گيرند. آنها آدم هايي جاه طلب، سودمند، قابل پيش بيني، لجوج، انتقادگر، فروتن، نازك نارنجي و كمرو هستند كه از نظر احساس سرد و بي عاطفه اند. برعكس مردهايي كه از نظر هوش عاطفي قوي هستند، از نظر اجتماعي متعادل، شاد و سرزنده اند، هيچ گرايشي به ترس يا نگراني ندارند آنها ظرفيت چشمگيري براي تعهد و سرسپردگي به مردم يا اهداف خود، پذيرش مسئوليت و قبول چارچوب اخلاقي دارند، آنها در روابط خود با ديگران بسيار دلسوز و باملاحظه اند و از زندگي عاطفي غني، سرشار و متناسبي برخوردارند، آنها با خود،ديگران و دنياي اجتماعي اطراف خود خيلي راحت هستند. زن هايي كه فقط از بهره هوشي بالا برخوردار هستند از اعتماد به نفس خوبي برخوردار بوده و در بيان موضوعات عقلاني ارزشمند و انديشه هاي خود فصاحت كافي دارند و داراي علايق زيباشناسانه و روشنفكرانه زيادي هستند. آنها افرادي درون گرا، مستعد نگراني، فكر، خيال و گناه هستند و براي ابراز خشم خود تامل مي كنند، اگرچه آن را به طور غيرمستقيم نشان مي دهند، برعكس، زن هايي كه از نظر هوش عاطفي قوي هستند دوست دارند احساسات خود را به طور مستقيم بيان كنند و راجع به خود مثبت فكر مي كنند و زندگي براي آنها معنا دارد، آنها همچون مردان همنوع خود آدم هايي اجتماعي و گروه گرا هستند، احساسات خود را به گونه اي مناسب ابراز مي كنند و به خوبي از عهده فشارهاي رواني برمي آيند، توازن اجتماعي آنها، باعث مي شود تا به آساني با آدم هاي جديد كنار بيايند، با خود راحت هستند، شاد و آسوده خيال بوده و همواره پذيراي تجارب احساسي و هيجاني هستند، آنها برخلاف زن هاي با بهره هوشي بالا از نوع خالص، به ندرت احساس نگراني و گناه مي كنند و كمتر غرق در انديشه مي شوند.
نقش هوش هيجاني در زندگي
هوش هيجاني توانايي ادراك دقيق ارزيابي و بيان هيجان دست يابي و يا ايجاد احساسات زماني كه تسهيل كننده افكار هستند توانايي فهم هيجان و معلومات هيجاني و تنظيم هيجانها براي افزايش رشد هيجاني و عقلاني (Mayer & Salovey 1997) مي باشد. اين مفهوم توسط سالووي salovey و ماير Mayer معرفي شد و توسط گولمن Goleman (1995) مشهور شده و گسترش يافت. مهمترين عاملي كه باعث تفاوت در افراد مي شود هوش است .هوش درمغز انسان جايگاه مشخصي دارد و حاصل واكنش عمومي سلولها ومراكز مغز است.در نيمكره چب مغز فرايندهاي تفكرات منطقي را مي توان يافت و جايگاه عشق واحساس عاطفي درسمت راست مغز است.يك فرد مي تواند هم كودن و هم زيرك باشد تنها به اين دليل كه يك سمت مغز وي از سمت ديگر رشد بيشتري كرده است. مديراني واقعاًبرجسته اندكه مي توانند فرايندهاي اثر بخش نيمكره راست را با فرايندهاي اثر بخش نيمكره چپ در هم آميزند.يافته هاي جديد نشان مي دهد كه نقش عواطف واحساسات مثبت در كنار عوامل منطقي مثل هوشمند بودن و تفكر در كاميابي انسانها ان طور كه بايد شناخته نشده است . اگر چه يافته هاي جديد نشان مي دهد كه اين بهره احساسات وهيجانات انسان است كه معيار واقعي تري براي سنجش ميزان هوش انسان است نه بهره هوشي. دانيل گلمن معتقد است تفاوت را بايد در تواناييهايي جست كه آن را هوش عاطفي ناميده ايم .هوش عاطفي توانايي مهار كردن تمايلات عاطفي و هيجاني خود است وباعث درك خصوصي ترين احساسات ديگران و ارائه يك رفتار آرام وسنجيده در روابط انساني با ديگران است . اين توانايي باعث حفظ روابط ارزشمند انساني مي شود .امروزه به هشياري عاطفي به عنوان عامل مهمي براي موفقيت شغلي بر شمرده مي شود.
رهبري عاطفي
رهبر يك صفت ارثي وفطري نيست ، بلكه رهبري ( Leadership) يك نوع تعامل (Interaction) اجتماعي تخصصي ويك فرآيند دوجانبه ، تبادلي وگاهي تحول سازاست كه طي آن يك همكاريا عضو اجازه مي يابد ضمن تاثير گذاري برسايراعضاء ومردم ، به آنها انگيزه بدهد تا به هدفهاي گروهي وفردي خويش برسد. رهبران ، خواه ناخواه ، بايد بر حال و هواي سازمان خود مسلط باشند .بيش تر رهبراني كه استعداد خداداد دارند ، دل و دماغ و خلق و خوي سازمان خود را به كمك آميزه اي غريب از توانايي هاي روان شناختي كنترل مي كنند و اين آميزه همان است كه هوش عاطفي مي ناميم . اهميت هوش عاطفي در محيط كار به دليل ارتباط زيادي است كه بين بلوغ عاطفي رهبران و مديران وجود دارد . توانايي هايي مثل خود آگاهي همدلي و عملكرد مالي نمونه هايي از اين بلوغ عاطفي هستند. صاحب نظران مثل سلوي وگلمن بر مبناي تحقيقات خود چنين بيان مي دارند كه روحيه رهبر و رفتارهاي آن تاثيرات به سزايي بر عملكرد كلي سازمان داردزيرا روحيات كاملا مسري و قابل انتقال به ديگران هستند. مثلا يك رهبر يا مديرعصبي سازمان زهراگيني به وجود مي آورد كه پر از افراد كم آموز منفي است. يا يك رهبر بشاش و الهام دهنده پيروان وفاداري را به دنبال خود خواهد داشت كه مي توانند هر چالشي را از سر راه خود بردارند. از آنجا كه روحيات و رفتارهاي رهبران، محرك هاي نيرومند موفقيت كاري به شمار مي روند لذا وظيفه اصلي مديران ارشد (و حتي كار اصلي آنها) رهبري عاطفي است. به عبارت ديگر، قبل از اينكه رهبران بتوانند به كارهايي مثل تعيين استراتژي، تعيين بودجه يا استخدام كاركنان بپردازند، بايد در وهله اول به تاثير روحيات و رفتارهاي خود بر ديگران توجه نشان دهند اين دسته از رهبران هيجان هاي خود را شناخته و بر آن ها دهنه مي زنند و در ضمن ، احساسات ديگران را درك كرده و كم و زياد حالت هاي حسي و هيجاني سازمان خود را مي سنجند تنظيم روابط عاطفي و احساسي با زيردستان موضوعي پيچيده و از دغدغــه هاي دروني مديران است؛ چرا كه بهره وري مجموعه تحت مديريت در فضايي انساني اتفاق مي افتد كه در آن احساس و عاطفه انسانها درگير و دخيل در عملكرد خواهدبود.. ضريب هوشي : ظرفيتي ذهني و استعدادي كه لزوما موفقيت انسانها را تضمين نمي كند و به جاي آن هوش عاطفي تعيين كننده موفقيتهاي انسانها تشخيص داده شده است .عواطف باعث خلاقيت ، مشاركت ، ابتكار عمل ودگرگوني مي شوند. كساني كه از نظر هوش عاطفي قدرتمندند، مي توانند كاملا راحت با افراد ارتباط بر قرار كنند و واكنشها و احساسات آنها را به سرعت دريابند، ديگران را رهبري كنند و سازمان دهند و به مشاجراتي كه مي تواند در هر فعاليت بشري شعله ور شود خاتمه دهند . آنها افرادي هستند كه ديگران دوست دارند با آنها باشند زيرا از نظر عاطفي به ديگران نيرو مي دهند . حالتهاي روحي خوبي درافراد بو جود مي آورند و اين فكر را در آنها بوجود مي آید که اطراف فردي با اين خصوصيات بودن چه سعادتي است و در يك كلمه مي توان گفت اين افراد در نظر ديگران از محبوبيت بسياري برخوردار هستند.
ويژگي هاي رهبري با شعور عاطفي بالا
ارزش هاي بنيادين ومهمتر از همه شخصيت يك فرددر زندگي ، زاييده استعدادهاي عاطفي نهفته است نه ضريب هوشي. آنچه كه مسلماً در مورد رهبران بزرگ وموفق سازمانها مي دانيم است اين است كه لزوماً آنها باهوش ترين فرد سازمان از لحاظ ضريب هوشي نيستند ، بلكه آنها شعور عاطفي بالاتري نسبت به سايرين دارند و به همين وسيله افراد را به سمتي كه در نظر دارند سوق مي دهند . بايد گفت رمز نفوذ آنها بر افراد همين نكته است . رهبران موفق مي دانند چگونه با نفوذ بر قلبهاي افراد افكار وعمال آنها را در جهت اهداف مورد نظر خودبه كار بگيرند . مي دانيم كه رهبر در سازمان لزوماً مشروعيت خود را از قانون نمي گيرد . قدرت رهبر و نفوذ او بر كاركنان بيشتر به ويژگي هاي شخصيتي او بر مي گردد ، به همين دليل است كه مديراني كه نقش رهبري را در سازمان به عهده دارند در ايجاد تغييرات وتحولات در سازمانها موفق تر هستند . در دنياي امروز كه سرعت تغييرات بالاست وحتي ماهيت تغييرات نيز عوض شده است ،اهميت سازگاري و تشكيل يك محيط مناسب براي سازمان بيشتر شده است .مديران بايد بتوانند كاركنان خود را با آهنگ تغييرات همگام كنند . اين موضوع اهميت رهبري را نشان مي دهد .يك رهبر با نفوذ بسيار ساده تر مي تواند سازمان را منعطف كند تا مديريتي كه مي خواهد با تكيه بر تكنيكها ي خاص و صرف زمان بيشتري به اين مهم دست يابد. نكته مهم اين است كه استدلال توأم با عاطفه داراي قدرت وارزش بيشتري است. رهبراني كه از هوش هيجاني بالا برخوردارند اين نكته را براي توجيه تصميمات خود به افراد هميشه مد نظر دارند. مطالعات نشان داده است كه عواطف انرژي فعال كننده اي براي ارزش هاي اخلاقي هستند ،نظير اعتماد ، استحكام شخصيت ، همدلي ، صداقت وانعطاف پذيري ونيز لازمه سرمايه هاي اجتماعي يعني توانايي در ايجاد و حفظ روابط تجاري سودمند و قابل اعتماد هستند . مهم ترين خصيصه رهبري استعداد در ايجاد هيجان است يعني توانايي در ترغيب خود وديگران زيرا بدون كمك عواطف ، استدلال نه داراي اصول است و نه قدرت.يكي از مشكلات تصميم گيري در دنياي امروز طبق نظر پراهالد( استاد مديريت بازرگاني ميشيگان )اين است كه تمامي متون تخصصي ومشاورين عاطفه واحساس را از مديريت جدا مي دانند .خردگرايي فني از زمانهاي قديم شيوه مورد قبول در مديريت وبيشتر مشاغل بوده است و منطق صوري را بهترين راه حل براي مشكلات مي داند. در حالي شهود يا احساس ناشي از هوش هيجاني مي تواند بازدهي روند تصميم گيري را به طرز چشمگيري افزايش دهد .استفاده از هوش عاطفي باعث مي شود تا تمام جزيئات يك مسأله به سرعت بررسي شود و نتايج اعمال را به عنوان پيام هشدار دهنده به طور خودكار اعلام مي شود تا يا از خطر دوري شود يا بهترين گزينه انتخاب شود.بينش هاي عاطفي يا احساسات غريزي قسمت مهمي از حل مشكل و استدلال را به عهده دارند و شعور كاري خلاق و شهودي ميل به حسن تفاهم را افزايش مي دهد.احساسات ( منظور هوش عاطفي)عميق افرادحتي اگرپشتوانه اطلاعاتي محكمي نداشته باشد داراي ارزش است. در زمينه همكاري و موفقيتهاي شغلي همه چيز بستگي زيادي به روابط عاطفي و پيوندهاي انساني دارد. محيط هاي كاري در اين زمان داراي تغييرات بالا ست ، براي ماندن در عرصه رقابت و كسب مزيت رقابتي مناسب بايد مديران ورهبران سازمان خود را به هوش عاطفي مجهز كنند ، همچنين بايد به دنبال نيروهايي باشند كه از اين هوش بهره كافي برده باشند . خلاقيت ونوآوري لازمه بقا در دنياي امروز است.براي ايجاد يك محيط خلاق بايد افراد راعلاوه بر هوش منطقي به هوش عاطفي مجهز كرد .داشتن بستري از نوآوري در سازمانها مي تواند تزلزل و خصومت را در سازمان سبب شود ، زيرا هر كدام از كاركنان سعي بر اعمال ايده هاي خود دارند وسازمان بايد بتواند بين حجم تغييرات درون سازمان وبيرون ازآن تعادل برقرار كند. از طرفي بايد جو سازمان از تشنج به دور ماند وكاركناني كه ايده هاي آنها اجرا نشده بايد اين مسأله رابپذيرند وبا سازمان هماهنگ باشند . نقش رهبري در اين جا ايجاد جوي است كه بتواند خصومت را به انرژي خلاق تبديل كند . پيتر سنج در اين باره مي گويد:" كليد آزاديدر كار اين است كه به مردم بياموزيم كه از اجبار در توافق خودداري كنند.ما فكر مي كنيم كه توافق از اهميت زيادي برخوردار است . اما چه كسي توجه مي كند ؟ما بايد تضادها ، اختلافات ومشكلات را بروز دهيم وآنها را باديگران درميان بگذاريم زيرا به كمك يكديگرهوشمندانه تر عمل مي كنيم. "مقابله با تضادهاي درون سازمان نيازمند اين است كه رهبري فرهنگ حاكم برسازمان را به سمت پذيرش مخالفتها و نارضايتي ها سوق داده و كاركنان را تشويق به استفاده ار انرژي خلاقي كه به هنگام اجتناب در توافق پيش مي آيد بكند. سازش پذيري عاطفي ، سازش پذيري فكري و جسماني را به فعاليت وامي دارد.اين هماهنگي در استعدادها در عمل اتفاق مي افتد و نوعي انعطاف پذيري به فرد اعطا مي كند . بسياري از ويژگي هاي رهبران بزرگ وموفق ريشه در هوش عاطفي آنها دارد نه در هوش منطقي آنها . بارون ، بايرن (Baron , Byrne) در تحقيقي در سال 1997 به نتايج زير جهت صفات رهبري دست يافتند . اين صفات را مي توان مرتبط باخصوصيات هوش عاطفي كه به آن مي پردازيم يافت.
الف ) جذب كننده : رهبر بايد از ويژگيهاي ميل به پيشرفت ، بلند پروازي ، انرژي زياد ، پيگيري و اصرار بر امور و ابتكار عمل برخوردار باشد .
ب ) صداقت و درستي : ( Honesty and integrity) رهبر بايد از قابليت اعتماد زياد در اعمال مسئوليت ها و شخصيت باثبات برخوردار باشد و بصورت باز عمل نمايد و صداقت و راستي در پندار ، گفتار ، و كردارش نمايان باشد .
ج) انگيزه ي رهبري : (Leadership Motive) در وجود يك رهبر بايد ميل به تاثير گذاري بر ديگران و اعضاء سازمان، براي نيل به اهداف مشترك وجود داشته باشد . به عبارت ديگر انگيزه دروني و بيروني رهبر است كه وي را به حركت وا مي دارد و با عشق و علاقه در جهت اهداف سازمان حركت مي كند و پافشاري مي نمايد .
د ) اعتماد به نفس : (self- esteem ) رهبر بايد از اعتماد به نفس بالايي برخوردارباشد تا بتواند در ديگران تاثير بگذارد و با گامهايي بلند و استوار حركت نمايد . او بايد نسبت به خود احساس ارزشمند بودن داشته باشد تا اعضاء سازمان براي وي ارزش قائل شوند . او زماني مي تواند با موقعيتهاي اجتماعي كنار آيد و در اظهار عقيده و نظرات خود آسوده خاطر باشد كه از عزت نفس بالايي برخوردارباشد و اگر داراي عزت نفس پاييني باشد احساس بي ارزشي نموده و اين امر را به ساير جريانها از جمله محيط كاري ، زندگي ، و مسائل اجتماعي تعميم داده و در عملكرد خود ترديد و دودلي از خود نشان ميدهد و در نتيجه سازمان در تصميم گيريها دچار مشكل خواهد شد .
هوش هيجاني در سازمان چگونه عمل مي كند
تعهد ومسئوليت پذيري كاركنان در يك سازمان مي تواند عملكرد بالاي سازمان رابه همراه داشته باشد . سازمانهاي برتر امكان دسترسي سريع به شايستگيهاي رهبري مورد نيازشان را دارند و تصميمات آنان عملكرد فعلي آنان را بهينه كرده و زمينه را براي آينده مهيا مي سازد. شناخت و احترام نسبت به قرارداد رواني بين كارگران و سازمان يك عامل موفقيت كليدي در مديريت تغيير است. اين موضوع ما را ناگزيـر مـــي سازد آگاهي بيشتري از تحول يافته و تحول، نوآوري، هشياري، انعطاف پذيري، آزادانديشي را به عنوان موضوعهاي مهمتر و ابزار بقا در نظر بگيريم. بسياري از سازمانها بر روشهايي پافشاري مي كنند كه اغلب اوقات به دلايل اجتماعي، سياسي و قدرت موثر نيستند. يك راه و روش براي برخورد با اين موضوع افزايش آگاهي و هشياري مردم و هوش احساسي است.سازماني كه در حال تعديل يا كوچك سازي است اينكه در سازمان چگونه چنين جوي ايجاد شود مي تواند بستگي به كارگيري شعور عاطفي در رهبري افراد و تعميم آن در سراسر سازمان باشد. اين نوع نيروي عاطفي است كه مشخص كننده نزديكي يا سازگاري با اهداف است.اين نيروافراد را به جلو مي راندو احساس مسئوليت پذيري را ايجاد مي كند كه كجا باشند،چگونه عمل كنند وآياباديگران همدرد هستند وآنهارا به تلاش وامي دارند. تعهد عاطفي تنها نمايانگر ابتكار عمل فردي و مسئوليت پذيري نيست بلكه از نيروهاي اصلي است كه موقع دشواري با انسان است. تعهد عاطفي كاركنان نسبت به سازمان از هرگونه تعهدي قوي تر است زيرا از احساسات عميق ريشه مي گيرد و افراد رادر شرايط دشوار وشكست در سازمان نگه ميدارد وانگيزه افراد رادر ايجاد تحول براي بهبود سازمان دوچندان مي كند.تعهداگر تنها ريشه در هوش منطقي كاركنان داشته باشد در شرايط ثبات و توسعه سازماني وجود دارد ودر شرايط متزلزل سازماني افراد سعي دارند موقعيت خود را حفظ كنند نه لزوماً سازمان را.
مسأله مهم ديگري كه امروزه مطرح است اين است كه همگام با رشد قدرت و جاذبه رسانه گروهي ، كار بيشتري از طريق ارتباطات كامپيوتري و وئديويي انجام مي شود مديران و رهبران بايد چه تصويري از خود نشان دهند. اين يكي از ابعاد شعور عاطفي است يعني تأثير بدون فريب يا اعمال نفوذ و شناختن ، آموختن ، ارتباط برقرار كردن ، نوآوري كردن ، پيشرو بودن و عمل نمودن به طريقي كه به جاي اتكا به دانش يا تجزيه وتحليل فني به ظرفيت عاطفي توجه شود.هوش عاطفي از درون به رهبران كمك مي كند و انها را راهنمايي كرده تا به دامنه گسترده تري از قابليت ها دست يافته و تنها به قدرت شناخت خود تكيه نشود ، اين نوعي نفوذ است كه بهتر است به جاي قدرت طلبي طنين ناميده شود.
هوش هيجاني وعملكرد اثر بخش
توانايي به كارگيري هيجانات يا توليد هيجانها براي تسهيل حل مسئله در كارآيي اعضاي گروه نقش مهمي را ايفا مي كند. گسترش هيجانهاي مثبت در داخل گروهها، همكاري و مشاركت اعضاي گروه را تسهيل كرده، تعارض را كاهش داده و ميزان كارآيي اعضاي گروه را بهبود مي بخشد. واقع بارساد (2000) از دانشكده مديريت ييل در مطالعه اي كه راجع به شناخت هيجاني انجام داد،دريافت كه عملكرد گروههايي كه هوش هيجاني بالايي داشتند، به طور معناداري بيشتر از عملكرد گروههايي بود كه هوش هيجاني پاييني داشتند. با توجه به نتايج اين بررسيها و ساير مطالعه ها به نظر مي رسد كه هوش هيجاني به عنوان يك عامل واسطه اي و سازمان دهنده مي تواند موجب بهبود عملكرد گروه شود. زيرا براي گرو ه اين امكان را فراهم مي آورد كه به طور وسيع وموثر به شكل هماهنگ درآيد. همچنين به نظر مي رسد كه گروههايي كه از نظر هوش هيجاني در حد پاييني قرار دارند، به وقت بيشتري نياز داشته باشند تا نحوه كاركردن موثر را در قابل يك گروه هماهنگ تجربه كنند.
نمودهاي هوش عاطفي در محيط كاري
كار با هوش عاطفي يك آگاهي در مورد تناقضات موجود در رويكردهاي سنتي آموزش ويادگيري خودگردان ارائه مي دهد. همچنين باعث مي شود تا توسعه رهبري را به همراه داشته باشد .مشخصه هاي هوش عاطفي يك ديد كلي درباره بحث بازگشت سرمايه درسازمانها زماني كه برنامه هاي آموزشي مربوطه براي تأثير روي عملكرد به كار برده مي شود را به همراه دارد.گلمن براين عقيده است كه سرمايه گذاري روي هوش عاطفي رهبران با برنامه هاي خاص فردي بر روي جو و عملكرد سازماني تأثير دارد. اگر چه يافته هاي جديد بر سرمايگذاري بر روي كاركنان اصلي نيز تأكيد مي كند. بسياري از مشاغل نيازمند يك توانايي ذهني عمومي((GMA هستند . تواناييهاي زيادي توسط روانشناسان مطرح شده است. تواناييهاي ذهني اساسي كه در عملكرد موثر نقش دارند طبق نظر (M.D.Dunnette) عبارتند از :
1- ادراك كلامي: فهم آنچه كه گفته و شنيده مي شود ، فهم آنچه كه در ارتباط با ديگران بيان مي شود.
2- شمارشي: سرعت انجام محاسبات رياضي
3- تجسم فضايي: درك الگوهاي فضايي (سه بعدي يا فاصله اي) تصور اينكه اگر جايگاه اشيايا مسائل عوض شود چگونه به نظر مي آيد.
4- حافظه: نگه داشتن و به خاطر آوردن تجربيات گذشته
5- استدلال استقرايي: شناسايي يك ترتيب كلي از يك مورد خاص تا كل
اين تواناييها ملاك انتخاب كاركنان و برنامه هاي آموزش شغلي در نظر گرفته مي شود البته بايد در نظر داشت كه در مورد وظايف وشغلهاي پيچيده تر اين تواناييها ضرورت بيشتري دارند. گلمن در كتاب كار با هوش عاطفي بيان مي كند كه بسياري از اين تواناييهاي ذهني ريشه در هوش عاطفي دارد نه لزوماً در هوش منطقي. شعور عقلي شيوه درك مسائل از طريق تكيه بر آگاهي وانديشه است و شعور عاطفي نوعي سيستم آگاهي دهنده قدرتمند و توانمند است كه گهگاه غير منطقي نيز عمل مي كنند .اين دو شعور با هماهنگي كامل و در ارتباط به هم بايد عمل كرده و تعادل بين آنها برقرار شود . ويژگي هايي مثل توانايي تهييج و بر انگيختن خود ، استقامت وپايداري در مقابل شكست ، از دست ندادن روحيه، همدلي واميد داشتن به هوش احساسي برمي گردد. احساس نيروي محرك وبرانگيزنده ذهن است. خطر پذيري يا ريسك كه نقش مهمي در موفقيتهاي تجاري دارد از ويژگي هاي هوش عاطفي به شمار مي رود .عقل وهوش منطقي به قدرت استدلال كمك مي كند ولي توانايي پيش بيني پيامدهاي تصميم تنها از هوش عاطفي برمي آيد. طبق نظر انديشمندان از طريق هوش منطقي مي توان به استخدام درآمد اما از طريق هوش عاطفي مي توان در محيط كار رشد كرد و سطوح بالاتر رسيد. هوش عاطفي مي تواند نحوه استفاده از مهارتهاي در اختيار فرد از جمله هوش علمي را تعيين كند . به همين جهت است كه لزوماً همه افرادي كه داراي ضريب هوشي بالا هستند ونمرات بالا در آزمونهاي ورودي دانشگاهها و شركتها كسب مي كنند داراي بهترين عملكرد نيستند و پيشرفت شغلي چنداني ندارند. طبق نظر گلمن و همكارانش مشخصه هاي هوش عاطفي كه در سازمانها نمود مي يابد به شرح زير است:
1- خود آگاهي: شامل داشتن سه مهارت خودآگاهي احساسي ،قدرت تشخيص درست و خوداتكايي
2- خود مديريتي :شامل شش مهارت عمده است كه عبارتندازخود كنترلي احساسي ، شفافيت ، سازگاري ، توفيق گرايي ،ابتكار عمل داشتن وخوش بيني
3- اگاهي اجتماعي : اين ويژگي خود نيازمند داشتن سه مولفه است كه عبارتند از همدلي ، آگاهي سازماني وخدمت ( شناخت و برآورده كردن نيازهاي پيروان ، مشتريان و روسا)
4- روابط مديريتي : اين مشخصه هفت ويژگي مهم را به دنبال دارد. اين ويژگي ها شامل رهبري الهام بخش، نفوذ ،تواناسازي ديگران، تسريع كننده تغييرات،ايجاد پيوند (جمع آوري و برقراريي يك شبكه روابط)وكارتيمي وتشريك مساعي
چهار مشخصه گفته شده در جدول شماره يك آورده شده است .(اين جدول برگرفته از كتاب آقاي گلمن در سال 2002است.). با توجه به مشخصه هاي بالا رهبري طنين دار كسي است كه كه مي تواند الهام بخش ، انگيزه دهنده و محرك تعهد وحمايت كاركنان از خويش باشدو به طور مستمر با استفاده از قوتها و ويژگي هاي هوش هيجاني اش بتواند بين سبكهاي متفاوت رهبري و انعطاف پذيري براي برآوردن نيازهاي موقعيتهاي گوناگون عمل كند. كار كردن به شيوه اين فرايند، به مديران و رهبران كمك مي كند تا ميزان تاثير گذاري رهبري عاطفي خود بر روحيات و رفتارهاي سازمان خود و به تبع آن، نحوه وفق دادن رفتار خود را مشخص كنند. فردي كه بتواند با الگوي صحيح ، ارتباط سالمي با ديگران برقراركند و دركنار اين ارتباط خصوصيات فردي و اجتماعي مثبت خود را (حسن خلق ، همدردي ، همراهي و....) به مرحله بروز برساند و به ديگران نشان دهد ، يقينا مورد توجه افراد واقع خواهد شد و درديد اكثريت آنها داراي مقبولبت و محبوبيت خواهد بود .
طبق تحقيقات گلمن هوش عاطفي به عنوان ابزاري براي پيشبرد دامنه نفوذ رهبري استفاده مي شود .در مطالعه اي كه او روي 3871شركت و مديران عالي آنها انجام داد شش سبك رهبري كه مر تبط با ويژگي هاي مختلف هوش عاطفي است يافت البته در اين باره قبلاً مطالعاتي توسط ديويد مك كلند انجام شده بود .او در يافته بود خصوصيات مرتبط با هوش عاطفي مؤثر تر عمل مي كنندبه طور مثال رهبراني با اين ويژگي ها بيشتر به عملكرد افراد پاداش مي دهند ، نتيجه گراتر هستند.بنابراين شناخت خصوصيات ويژه مرتبط با هر سبك رهبري اهميت دارد . در جدول شماره دو كه برگرفته از يكي از مقالات گلمن در سال 2000است اين سبك ها را مشاهده مي كنيم.
[External Link Removed for Guests]
آموزش و يادگيري هوش هيجاني در سازمان
برخي از خصوصيات هوش هيجاني مي تواند اكتسابي باشد . اين ويژگي ها مي تواند توسط كاركنان به ويژه سطوح مديريتي فراگرفته شود. البته بايد در نظر داشت اين نوع يادگيري دو حلقه اي يا حتي سه حلقه اي بايد باشد. رهبري در آموزش اين خصوصيات به افراد نقش كليدي را ايفا مي كند.از وظايف مهم رهبر درك عواطف ديگران عمل كردن در جهت شكل دادن به آنهاست .كنترل اين مبادله احساسات و عواطف بر عهده هوش عاطفي فرد است .رهبر قدرتمند كسي است كه بتواند با خلق وخوي ديگران سازگار شود و ديگران را زير سلطه عاطفي خود در آورد .رهبر مي تواند اين هوش را بين افراد ايجاد كند. عاملي كه باعث ايجاد روابط نزديك با ديگران مي شود هوش بين فردي است. هسته هوش بين فردي ابتدا توانايي درك و سپس ارائه پاسخ مناسب به روحيات و خلق و خو و انگيزشها و خواستههاي افراد ديگر است. درمقابل آن هوش درون فردياست كه كليد اصلي عبارت است از: آگاهي داشتن از احساسات شخصي خود كه حاصل خودآگاهي ا ست و توانايي متمايز كردن و استفاده از آنها براي هدايت رفتار خويش.هوش بين فردي توانايي درك افراد ديگر است، يعني اينكه چه چيز موجب برانگيختن آنها ميشود، چگونه كار ميكنند و چگونه ميتوان با آنها كار مشترك انجام داد. تجار و مديران موفق جزو كساني اند كه از هوش ميان فردي بالايي برخوردارند.
هاچ و گاردنر معتقدند هركس چهار خصوصيت زير را داشته باشد صاحب هوش بين فردي است:
* سازماندهي گروه: داشتن ابتكار عمل براي هماهنگ كردن فعاليت هاي عده اي از افراد.
* مذاكره براي حل مسايل: استعداد ميانجي گري، جلوگيري از بروز اختلاف، حل و فصل دادن به مشكلات
* روابط شخصي: استعداد همدردي و دلجويي از ديگران
* تجزيه و تحليل اجتماعي: شناخت و بصيرت دروني راجع به عواطف. انگيزه ها و علايق ديگران. اين گونه افراد به راحتي مي توانند با ديگران رابطه صميمي برقرار كنند.
دو مهارت اول قابل يادگيري است دومهارت بعدي اگرچه تا حد زيادي ذاتي هستند ولي با آموزشهاي دو سويه قابل يادگيري هستند. مهارت هاي فوق، عوامل ضروري براي موفقيت هاي اجتماعي هستند. افرادي كه از هوش عاطفي خوبي برخوردارند. به راحتي با ديگران رابطه برقرار مي كنند، احساسات و واكنش هاي مردم را به خوبي پيش بيني كرده و به آن جهت مي دهند و مشاجرات را حل و فصل مي كنند. آن ها از آن دسته افراد هستند كه همه دوست دارند با آن ها باشند چون رفتارشان دلگرم كننده و روحيه بخش است.مهارت تجزيه وتحليل اجتماعي در واقع همان مهارت همدلي را به دنبال دارد كه بطور كلي آيزنبرگ سه خصيصه را براي افراد همدل برشمرده است كه بايد در شخص وجود داشته باشد :
1- با ديگران همدردي كند، يعني در باره نيازهاي ديگران نوعي احساس نگراني نمايد .
2- با ديگران اشتراك نظر داشته باشد ، يعني قادر باشد خود را به جاي ديگران بگذارد و به مسائل از نگاه آنان بنگرد.
3- داراي احساسات همدلانه باشد ، يعني از طريق اعمال و رفتار از خود هيجان نشان بدهد .
يكي از ويژگيهاي جهاني سازمانها، شركتها و مؤسسات اين است كه همة افراد در اين سازمانها مخصوصاً رهبران ارشد معلمان متعهدي براي ياددادن منابع انساني هستند. اين سازمانها ازمهندسي رهبري توسعه يافتهاي برخوردار هستند و سيستم هاي مناسبي را براي آموزش و تربيت رهبران پويا در تمام سطوح سازماني بوجود آوردهاند. همواره در سازمانهاي ياددهنده بهترين رهبران، البته نه بطور يكسان، بهترين معلمان هستند كه بواسطه همين ويژگي ميتوان سازمان را متحول ساخت. رهبران ارشد به كاركنان خود ياد ميدهند كه چگونه زمينههاي ذهني و فكري خود را رشد دهند و آنرا به ديگران انتقال دهند . آنها به كاركنان ياد ميدهند كه برخورداري از نگرش اعتراف به شكست، باعث تلاش و فعاليت مجدد ميشود و همچنين ياد ميدهند كه در هر جايي امكان رشد وجود دارد و هركس كه دنبال پيشرفت و ترقي باشد بدان دست خواهد يافت . ايجاد چنين جوي نيازمند هيچ طرح و نقشه جداگانه و خاصي نيست. بلكه نيازمند يكسري دروندادهاي شخصي، از خودگذشتگي و احساس تعهد در رهبران اين سازمانها است. بنابراين هيچ طرح و نسخهاي را نميتوان از پيش تجويز كرد زيرا هر كدام از سازمانها براساس دانش و تجربه رهبران خويش و واقعيت هاي محيط كاريشان منحصر به فرد هستند . رهبران به منظور ياددادن و ايجاد ارتباط تعاملي ميان كاركنان و مديران در تمام سطوح سازمان به ارايه بازخورد و مربيگري ميپردازند. از طريق اين فرآيند ميتوان افراد را طوري يادداد كه بصورت خودانگيخته به آينده توجه كنند و آنها را طوري متقاعد و رهبري كرد كه بتوانند درخودشان انرژي مثبت ايجاد كنند. كه همه اينها از طريق ياددادن امكان پذير خواهد بود. رهبران با بازگذاشتن فرآيند تصميم گيري ديگران را ياد ميدهند تا بدانند كه چگونه و چرا يك تصميم معين اتخاذ شده است . رهبران براي انجام اين امر اولاً بايد سعي كنند با زيردستان صادق و روراست باشند و كساني را كه واقعاً جوهرة لازم را براي توسعه و گسترش قدرت تصميمگيري و ريسك پذيري دارند شناسايي كنند، دوماً بايد از تصميمات خود بعنوان روشي براي مربيگري استفاده كنند و به زيردستان نشان دهند كه چگونه مسائل و موضوعات را بايد در يك سطح كليتر و جامع تجزيه و تحليل كرد. است . رهبران قوي از طريق ايجاد انگيزة لازم كاركنان را طوري متقاعد ميكنند كه روند منطقي و عقلايي آنان را دنبال كنندو اصلاً قابل تصور نيست كه رهبران بطور خصوصي و بدون مشاركت تصميمي را اتخاذ نمايند. گلمن بر آموزش خود رهبري يا يادگيري خود مدار تأكيد دارداين يادگيري شامل موارد زير است :
• ژرف نگري براي دستيابي به ايده هاي خود
• خودآگاهي وتشخيصي از اينكه اكنون در كجا هستم
• اطمينان از اينكه تواناييهاي شما باعث غلبه بر محدوديتها شده وباعث كاستن انگيزه در رسيدن به اهداف نيست
• ايجادو تعهد نسبت به يادگيري مواردي كه قوتها بر اساس آن بنا شده و شكافها كاهش مي يابد .
• فعاليت وتمرين مداوم و تجربه با رفتارهاي جديد كه از توسعه خصوصيات هوش عاطفي حمايت مي كند .
• تكيه بر يك مربي قابل اعتماد كه به طور منظم پايه پيشرفت افرادند.
در كل براي آموزش و اجراي هوش هيجاني در سازمان مي توان چند نكته را در نظر داشت.فراهم ساختن فرصتهايي براي تمرين آموخته ها؛ پيش بيني فرصتهاي متعدد براي دادن بازخورد؛ استقاده از موقعيتهاي گروهي براي ايفاي نقش و مهمترين رفتارهاي اجتماعي وآموزش آنها؛ نشان دادن نيازهاي اختصاصي هر فرد به او به طور خصوصي و محرمانه؛ فراهم ساختن منابع حمايتي و تقويتي براي كاركنان در برنامه طي مرحله پيگيري.
هوش هيجاني ابزاري نوين در مديريت بازار
امروزه در تقسيمبنديهايي كه براي نگرش مديريتي مديران به كار ميرود آنها را به دو دسته كارمندگراها و كارگراها تقسيم ميكنند كه در واقع تمايزي است بين كساني كه اولويت و تمركز خود را بر انجام كار بدون توجه به روحيه ديگران ميدهند و كساني كه روحيه كاركنان و انگيزش آنان را در نظر ميگيرند. ناگفته پيداست بهترين شيوه روشي است كه هر دو وجه را يعني كارگرايي و كارمند گرايي را در اوج دارا باشد. هوش هيجاني به نظر ميرسد ميتواند شكل تكامل يافتهاي از توجه به انسان در سازمانها باشد و ابزاري نوين و شايسته در دستان مديران تجاري و تئوريسينهاي بازار براي هدايت افراد درون سازمان و مشتريان برون سازمان و تأمين رضايت آنها. استفاده از هوش هيجاني در تجارت ايدهاي نوين ميباشد كه براي بسياري از مديران و تجار جانيفتاده است. در واقع بيشتر مديران كماكان ترجيح ميدهند براي انجام كارها از مغزشان استفاده كنند تا از قلبشان. نگراني اصلي آنها آن است كه احساس همدلي و دلسوزي با همكاران و مشتريان آنها را از پرداختن به اهداف سازمان دور نمايد. در هر صورت همه بايستي قبول كنند كه قواعد بازي در دنياي پست مدرن متفاوت است و بايستي طبق قاعده روز عمل كرد.شركتهاي هوشمند براي نظارت بر تحولات بازار و همسو شدن با تغييرات سليقهاي و استفاده از قوانين تشويقي معمولاً سيستم بازاريابي طراحي ميكنند. سيستم بازاريابي فرايندي كامل است كه موجب هماهنگي شركت با بهترين فرصتهاي بازار ميشود.بزرگترين تجار و كارآفرينان معمولاً تأكيد فراواني بر غرايز خود دارند و براي آنچه در خصوص بازار حس ميكنند اهميت بسيار بالايي قائلند. اين بدان معناست كه انسانهايي در بازار بسيار اثر گذارند كه خوب ميدانند در وراي همه منطقهاي رياضي و علمي نيروي الهام و احساس كارساز است. كارآمدند و تواني را در اختيار دارند كه موجب ميگردد افرادي مولد باشند.در واقع مديريت سازمان ابتدا بايستي با تكيه بر هوش هيجاني مسير را حس كند و دورنما را مشخص كند و مأموريت سازمان را تشخيص دهد و بعد با استفاده از قواعد علمي و تئوريك بازاريابي به اهداف كوتاه مدت و بلند مدت خود دست يابد. احساس خدمتگزاري به مشتريان، همدلي درون سازماني در جهت حفظ مشتريان و تعيين رسالت سازمان مسائلي نيستند كه از طريق مباحث تئوريك بتوان بدانها پرداخت بلكه نياز به هوشي برتر دارند كه هم هوش بين فردي را شامل شود هم هوش درون فردي را.
نتيجه گيري :
پيشرفت حرفه اي سازماني با مشاهده مفاهيم هوش عاطفي مرتبط با توسعه رهبري آغاز شد.ارزش خود آگاهي وخود مديريتي ، ايجاد روابط، دريافت شهودي و عوامل احساسي در زندگي كاري غير قابل ترديدند.در سازمانهاي امروزي جايي كه تيمهاي كاري براي موفقيت حياتي هستند ، مديران وكاركنان مي توانند روحيه تيمي و توانمند سازي محيط كاري را با بهبود مشخصه هاي هوش عاطفي ايجاد كنند. رهبري يك سازمان براي انطباق پذيري با تغييرها و به منظور بقا و رشد در محيطهاي جديد كسب و كار، ويژگيهاي خاصي را مي طلبد كه عموماً مديران براي پاسخ به آنها با مشكلات بسياري مواجه مي شوند. در اين زمينه يكي از مهمترين مولفه هاي شخصيتي كه مي تواند به رهبران و مديران كمك كند. هوش هيجاني است. با توجه به اينكه هوش هيجاني، توان استفاده از احساس و هيجان خود وديگران دررفتار فردي و گروهي در راستاي دستيابي به بيشترين مطلوبيت است. بنابراين، تلفيق دانش مديريتي و تواناييهاي هيجاني در مديريت مي تواند در سوق دادن افراد به سوي دستيابي به هدف كارساز و مفيد باشد. درك واداره هوش عاطفي به شكل مؤثرنه تنها بينشهاي جديدي درباره برانگيختن افراد ارائه مي كند بلكه اين امكان را مي دهد كه درباره احساسات واداره آنها به شكل سازنده عمل شود.
منبع : ارايه دکتر سید محسن علامه در mydocument.ir
مقدمه :
هوش هيجاني به طور فزاينده اي تبديل به يك عامل اندازه گيري رهبران اثر بخش بالقوه شده است . با داشتن استعداد وهوش بالا امكان دارد يك تحليل گر مالي عالي و يا يك محقق منطقي شد اما با توسعه هوش هيجاني مي توان كانديدايي براي CEO و يا يك وكيل برجسته شد. هدف از نگارش اين مقاله بررسي وآشنايي با مفهوم هوش هيجاني و نقش آن در رهبري مي باشد . اميد است با مطالعه اين مقاله به نقش هوش هيجاني در زندگي خود بيشتر توجه نماييد زيرا بسياري از موفقيت ها در زندگي از اين هوش ناشي مي شود.مقاله حاضر مبتني بر تحقيقي از نوع توصيفي است وابزارجمع آوري اطلاعات آن به روش كتابخانه اي است .
نتايج حاصل از بررسي هاي صورت گرفته حاكي از نقش قابل ملاحظه هوش هيجاني در زندگي و به خصوص در رهبري سازمانها دارد تا حدي كه برخي پژوهشگران نقش هوش عاطفي را تا هشتاد درصد و نقش هوش منطقي راتنها بيست درصد اين امر مي دانند.مطالعاتي كه در زمينه شعور عاطفي انجام شده حاكي از آن است كه باهوش ترين افراد از نظر عقلاني ، اغلب در تجارت وزندگي خصوصي موفق نيستند .تحقيقات نشان مي دهد كه مدير يا متخصصيني كه از EQ(ضريب عاطفي) بالايي برخوردارو از نظرفني نيز با تجربه هستند با آمادگي و مهارت بيشتر وسريع تر از ديگران به رفع تعارض هاي نوپا ، ضعف هاي گروهي و سازماني و خلأ هاي موجود ، ارتباطات پنهاني دراز مدت و رفع تيرگي هاي متقابل كه ارزشمندو سودمند جلوه مي نمايد خواهد پرداخت . همچنين گزارشهاي انجام شده توسط مديران در زمينه رشد تصاعدي علوم شعور عاطفي به ما مي آموزد كه چطور قدرت استدلال خود را افزايش دهيم و از انرژي عواطف ، خرد شهودي و قدرت استدلال خود را افزايش دهيم و از انرژي عواطف ، خرد شهودي وقدرت ارتباط با خود و اطرافيان بهره بيشتري كسب نماييم. علوم جديد ثابت كرده اند كه زير بناي بسياري از تصميمات مهم ، فعالترين و سودمند ترين سازمان ها و رضايت بخش ترين و موفق ترين زندگي ها ، شعور عاطفي است نه IQيا قدرت مغزي.
هوش منطقي –هوش هيجاني بين زنان ومردان
اين دو هوش ضد يكديگر نيستند بلكه فقط با هم تفاوت دارند)جك بلوك) روان شناس دانشگاه كاليفرنيا در بركلي با استفاده از معياري كه كاملاً شبيه هشياري عاطفي است و شامل قابليت هاي اساسي، عاطفي و اجتماعي است كه او آن را «بازگشت نفس» ناميده است، به مقايسه دو تيپ خالص تئوريك، يعني افرادي كه داراي بهره هوشي بالا و افرادي كه داراي استعدادهاي عاطفي پرقدرتي هستند، پرداخته و تفاوت هاي آنها را مورد بررسي قرار داده است. فردي كه فقط بهره هوشي او بالاست (يعني فاقد هشياري عاطفي است) تقريباً كاريكاتوري از يك آدم خردمند است، وي در قلمرو ذهن چيره دست ولي در دنياي شخصي خويش ضعيف است. اين امر در مورد زنان و مردان كمي تفاوت دارد، مرداني كه داراي بهره هوشي بالايي هستند از روي علايق و توانايي هاي گسترده عقلاني شان ـ نه احساس ـ مورد شناسايي قرار مي گيرند. آنها آدم هايي جاه طلب، سودمند، قابل پيش بيني، لجوج، انتقادگر، فروتن، نازك نارنجي و كمرو هستند كه از نظر احساس سرد و بي عاطفه اند. برعكس مردهايي كه از نظر هوش عاطفي قوي هستند، از نظر اجتماعي متعادل، شاد و سرزنده اند، هيچ گرايشي به ترس يا نگراني ندارند آنها ظرفيت چشمگيري براي تعهد و سرسپردگي به مردم يا اهداف خود، پذيرش مسئوليت و قبول چارچوب اخلاقي دارند، آنها در روابط خود با ديگران بسيار دلسوز و باملاحظه اند و از زندگي عاطفي غني، سرشار و متناسبي برخوردارند، آنها با خود،ديگران و دنياي اجتماعي اطراف خود خيلي راحت هستند. زن هايي كه فقط از بهره هوشي بالا برخوردار هستند از اعتماد به نفس خوبي برخوردار بوده و در بيان موضوعات عقلاني ارزشمند و انديشه هاي خود فصاحت كافي دارند و داراي علايق زيباشناسانه و روشنفكرانه زيادي هستند. آنها افرادي درون گرا، مستعد نگراني، فكر، خيال و گناه هستند و براي ابراز خشم خود تامل مي كنند، اگرچه آن را به طور غيرمستقيم نشان مي دهند، برعكس، زن هايي كه از نظر هوش عاطفي قوي هستند دوست دارند احساسات خود را به طور مستقيم بيان كنند و راجع به خود مثبت فكر مي كنند و زندگي براي آنها معنا دارد، آنها همچون مردان همنوع خود آدم هايي اجتماعي و گروه گرا هستند، احساسات خود را به گونه اي مناسب ابراز مي كنند و به خوبي از عهده فشارهاي رواني برمي آيند، توازن اجتماعي آنها، باعث مي شود تا به آساني با آدم هاي جديد كنار بيايند، با خود راحت هستند، شاد و آسوده خيال بوده و همواره پذيراي تجارب احساسي و هيجاني هستند، آنها برخلاف زن هاي با بهره هوشي بالا از نوع خالص، به ندرت احساس نگراني و گناه مي كنند و كمتر غرق در انديشه مي شوند.
نقش هوش هيجاني در زندگي
هوش هيجاني توانايي ادراك دقيق ارزيابي و بيان هيجان دست يابي و يا ايجاد احساسات زماني كه تسهيل كننده افكار هستند توانايي فهم هيجان و معلومات هيجاني و تنظيم هيجانها براي افزايش رشد هيجاني و عقلاني (Mayer & Salovey 1997) مي باشد. اين مفهوم توسط سالووي salovey و ماير Mayer معرفي شد و توسط گولمن Goleman (1995) مشهور شده و گسترش يافت. مهمترين عاملي كه باعث تفاوت در افراد مي شود هوش است .هوش درمغز انسان جايگاه مشخصي دارد و حاصل واكنش عمومي سلولها ومراكز مغز است.در نيمكره چب مغز فرايندهاي تفكرات منطقي را مي توان يافت و جايگاه عشق واحساس عاطفي درسمت راست مغز است.يك فرد مي تواند هم كودن و هم زيرك باشد تنها به اين دليل كه يك سمت مغز وي از سمت ديگر رشد بيشتري كرده است. مديراني واقعاًبرجسته اندكه مي توانند فرايندهاي اثر بخش نيمكره راست را با فرايندهاي اثر بخش نيمكره چپ در هم آميزند.يافته هاي جديد نشان مي دهد كه نقش عواطف واحساسات مثبت در كنار عوامل منطقي مثل هوشمند بودن و تفكر در كاميابي انسانها ان طور كه بايد شناخته نشده است . اگر چه يافته هاي جديد نشان مي دهد كه اين بهره احساسات وهيجانات انسان است كه معيار واقعي تري براي سنجش ميزان هوش انسان است نه بهره هوشي. دانيل گلمن معتقد است تفاوت را بايد در تواناييهايي جست كه آن را هوش عاطفي ناميده ايم .هوش عاطفي توانايي مهار كردن تمايلات عاطفي و هيجاني خود است وباعث درك خصوصي ترين احساسات ديگران و ارائه يك رفتار آرام وسنجيده در روابط انساني با ديگران است . اين توانايي باعث حفظ روابط ارزشمند انساني مي شود .امروزه به هشياري عاطفي به عنوان عامل مهمي براي موفقيت شغلي بر شمرده مي شود.
رهبري عاطفي
رهبر يك صفت ارثي وفطري نيست ، بلكه رهبري ( Leadership) يك نوع تعامل (Interaction) اجتماعي تخصصي ويك فرآيند دوجانبه ، تبادلي وگاهي تحول سازاست كه طي آن يك همكاريا عضو اجازه مي يابد ضمن تاثير گذاري برسايراعضاء ومردم ، به آنها انگيزه بدهد تا به هدفهاي گروهي وفردي خويش برسد. رهبران ، خواه ناخواه ، بايد بر حال و هواي سازمان خود مسلط باشند .بيش تر رهبراني كه استعداد خداداد دارند ، دل و دماغ و خلق و خوي سازمان خود را به كمك آميزه اي غريب از توانايي هاي روان شناختي كنترل مي كنند و اين آميزه همان است كه هوش عاطفي مي ناميم . اهميت هوش عاطفي در محيط كار به دليل ارتباط زيادي است كه بين بلوغ عاطفي رهبران و مديران وجود دارد . توانايي هايي مثل خود آگاهي همدلي و عملكرد مالي نمونه هايي از اين بلوغ عاطفي هستند. صاحب نظران مثل سلوي وگلمن بر مبناي تحقيقات خود چنين بيان مي دارند كه روحيه رهبر و رفتارهاي آن تاثيرات به سزايي بر عملكرد كلي سازمان داردزيرا روحيات كاملا مسري و قابل انتقال به ديگران هستند. مثلا يك رهبر يا مديرعصبي سازمان زهراگيني به وجود مي آورد كه پر از افراد كم آموز منفي است. يا يك رهبر بشاش و الهام دهنده پيروان وفاداري را به دنبال خود خواهد داشت كه مي توانند هر چالشي را از سر راه خود بردارند. از آنجا كه روحيات و رفتارهاي رهبران، محرك هاي نيرومند موفقيت كاري به شمار مي روند لذا وظيفه اصلي مديران ارشد (و حتي كار اصلي آنها) رهبري عاطفي است. به عبارت ديگر، قبل از اينكه رهبران بتوانند به كارهايي مثل تعيين استراتژي، تعيين بودجه يا استخدام كاركنان بپردازند، بايد در وهله اول به تاثير روحيات و رفتارهاي خود بر ديگران توجه نشان دهند اين دسته از رهبران هيجان هاي خود را شناخته و بر آن ها دهنه مي زنند و در ضمن ، احساسات ديگران را درك كرده و كم و زياد حالت هاي حسي و هيجاني سازمان خود را مي سنجند تنظيم روابط عاطفي و احساسي با زيردستان موضوعي پيچيده و از دغدغــه هاي دروني مديران است؛ چرا كه بهره وري مجموعه تحت مديريت در فضايي انساني اتفاق مي افتد كه در آن احساس و عاطفه انسانها درگير و دخيل در عملكرد خواهدبود.. ضريب هوشي : ظرفيتي ذهني و استعدادي كه لزوما موفقيت انسانها را تضمين نمي كند و به جاي آن هوش عاطفي تعيين كننده موفقيتهاي انسانها تشخيص داده شده است .عواطف باعث خلاقيت ، مشاركت ، ابتكار عمل ودگرگوني مي شوند. كساني كه از نظر هوش عاطفي قدرتمندند، مي توانند كاملا راحت با افراد ارتباط بر قرار كنند و واكنشها و احساسات آنها را به سرعت دريابند، ديگران را رهبري كنند و سازمان دهند و به مشاجراتي كه مي تواند در هر فعاليت بشري شعله ور شود خاتمه دهند . آنها افرادي هستند كه ديگران دوست دارند با آنها باشند زيرا از نظر عاطفي به ديگران نيرو مي دهند . حالتهاي روحي خوبي درافراد بو جود مي آورند و اين فكر را در آنها بوجود مي آید که اطراف فردي با اين خصوصيات بودن چه سعادتي است و در يك كلمه مي توان گفت اين افراد در نظر ديگران از محبوبيت بسياري برخوردار هستند.
ويژگي هاي رهبري با شعور عاطفي بالا
ارزش هاي بنيادين ومهمتر از همه شخصيت يك فرددر زندگي ، زاييده استعدادهاي عاطفي نهفته است نه ضريب هوشي. آنچه كه مسلماً در مورد رهبران بزرگ وموفق سازمانها مي دانيم است اين است كه لزوماً آنها باهوش ترين فرد سازمان از لحاظ ضريب هوشي نيستند ، بلكه آنها شعور عاطفي بالاتري نسبت به سايرين دارند و به همين وسيله افراد را به سمتي كه در نظر دارند سوق مي دهند . بايد گفت رمز نفوذ آنها بر افراد همين نكته است . رهبران موفق مي دانند چگونه با نفوذ بر قلبهاي افراد افكار وعمال آنها را در جهت اهداف مورد نظر خودبه كار بگيرند . مي دانيم كه رهبر در سازمان لزوماً مشروعيت خود را از قانون نمي گيرد . قدرت رهبر و نفوذ او بر كاركنان بيشتر به ويژگي هاي شخصيتي او بر مي گردد ، به همين دليل است كه مديراني كه نقش رهبري را در سازمان به عهده دارند در ايجاد تغييرات وتحولات در سازمانها موفق تر هستند . در دنياي امروز كه سرعت تغييرات بالاست وحتي ماهيت تغييرات نيز عوض شده است ،اهميت سازگاري و تشكيل يك محيط مناسب براي سازمان بيشتر شده است .مديران بايد بتوانند كاركنان خود را با آهنگ تغييرات همگام كنند . اين موضوع اهميت رهبري را نشان مي دهد .يك رهبر با نفوذ بسيار ساده تر مي تواند سازمان را منعطف كند تا مديريتي كه مي خواهد با تكيه بر تكنيكها ي خاص و صرف زمان بيشتري به اين مهم دست يابد. نكته مهم اين است كه استدلال توأم با عاطفه داراي قدرت وارزش بيشتري است. رهبراني كه از هوش هيجاني بالا برخوردارند اين نكته را براي توجيه تصميمات خود به افراد هميشه مد نظر دارند. مطالعات نشان داده است كه عواطف انرژي فعال كننده اي براي ارزش هاي اخلاقي هستند ،نظير اعتماد ، استحكام شخصيت ، همدلي ، صداقت وانعطاف پذيري ونيز لازمه سرمايه هاي اجتماعي يعني توانايي در ايجاد و حفظ روابط تجاري سودمند و قابل اعتماد هستند . مهم ترين خصيصه رهبري استعداد در ايجاد هيجان است يعني توانايي در ترغيب خود وديگران زيرا بدون كمك عواطف ، استدلال نه داراي اصول است و نه قدرت.يكي از مشكلات تصميم گيري در دنياي امروز طبق نظر پراهالد( استاد مديريت بازرگاني ميشيگان )اين است كه تمامي متون تخصصي ومشاورين عاطفه واحساس را از مديريت جدا مي دانند .خردگرايي فني از زمانهاي قديم شيوه مورد قبول در مديريت وبيشتر مشاغل بوده است و منطق صوري را بهترين راه حل براي مشكلات مي داند. در حالي شهود يا احساس ناشي از هوش هيجاني مي تواند بازدهي روند تصميم گيري را به طرز چشمگيري افزايش دهد .استفاده از هوش عاطفي باعث مي شود تا تمام جزيئات يك مسأله به سرعت بررسي شود و نتايج اعمال را به عنوان پيام هشدار دهنده به طور خودكار اعلام مي شود تا يا از خطر دوري شود يا بهترين گزينه انتخاب شود.بينش هاي عاطفي يا احساسات غريزي قسمت مهمي از حل مشكل و استدلال را به عهده دارند و شعور كاري خلاق و شهودي ميل به حسن تفاهم را افزايش مي دهد.احساسات ( منظور هوش عاطفي)عميق افرادحتي اگرپشتوانه اطلاعاتي محكمي نداشته باشد داراي ارزش است. در زمينه همكاري و موفقيتهاي شغلي همه چيز بستگي زيادي به روابط عاطفي و پيوندهاي انساني دارد. محيط هاي كاري در اين زمان داراي تغييرات بالا ست ، براي ماندن در عرصه رقابت و كسب مزيت رقابتي مناسب بايد مديران ورهبران سازمان خود را به هوش عاطفي مجهز كنند ، همچنين بايد به دنبال نيروهايي باشند كه از اين هوش بهره كافي برده باشند . خلاقيت ونوآوري لازمه بقا در دنياي امروز است.براي ايجاد يك محيط خلاق بايد افراد راعلاوه بر هوش منطقي به هوش عاطفي مجهز كرد .داشتن بستري از نوآوري در سازمانها مي تواند تزلزل و خصومت را در سازمان سبب شود ، زيرا هر كدام از كاركنان سعي بر اعمال ايده هاي خود دارند وسازمان بايد بتواند بين حجم تغييرات درون سازمان وبيرون ازآن تعادل برقرار كند. از طرفي بايد جو سازمان از تشنج به دور ماند وكاركناني كه ايده هاي آنها اجرا نشده بايد اين مسأله رابپذيرند وبا سازمان هماهنگ باشند . نقش رهبري در اين جا ايجاد جوي است كه بتواند خصومت را به انرژي خلاق تبديل كند . پيتر سنج در اين باره مي گويد:" كليد آزاديدر كار اين است كه به مردم بياموزيم كه از اجبار در توافق خودداري كنند.ما فكر مي كنيم كه توافق از اهميت زيادي برخوردار است . اما چه كسي توجه مي كند ؟ما بايد تضادها ، اختلافات ومشكلات را بروز دهيم وآنها را باديگران درميان بگذاريم زيرا به كمك يكديگرهوشمندانه تر عمل مي كنيم. "مقابله با تضادهاي درون سازمان نيازمند اين است كه رهبري فرهنگ حاكم برسازمان را به سمت پذيرش مخالفتها و نارضايتي ها سوق داده و كاركنان را تشويق به استفاده ار انرژي خلاقي كه به هنگام اجتناب در توافق پيش مي آيد بكند. سازش پذيري عاطفي ، سازش پذيري فكري و جسماني را به فعاليت وامي دارد.اين هماهنگي در استعدادها در عمل اتفاق مي افتد و نوعي انعطاف پذيري به فرد اعطا مي كند . بسياري از ويژگي هاي رهبران بزرگ وموفق ريشه در هوش عاطفي آنها دارد نه در هوش منطقي آنها . بارون ، بايرن (Baron , Byrne) در تحقيقي در سال 1997 به نتايج زير جهت صفات رهبري دست يافتند . اين صفات را مي توان مرتبط باخصوصيات هوش عاطفي كه به آن مي پردازيم يافت.
الف ) جذب كننده : رهبر بايد از ويژگيهاي ميل به پيشرفت ، بلند پروازي ، انرژي زياد ، پيگيري و اصرار بر امور و ابتكار عمل برخوردار باشد .
ب ) صداقت و درستي : ( Honesty and integrity) رهبر بايد از قابليت اعتماد زياد در اعمال مسئوليت ها و شخصيت باثبات برخوردار باشد و بصورت باز عمل نمايد و صداقت و راستي در پندار ، گفتار ، و كردارش نمايان باشد .
ج) انگيزه ي رهبري : (Leadership Motive) در وجود يك رهبر بايد ميل به تاثير گذاري بر ديگران و اعضاء سازمان، براي نيل به اهداف مشترك وجود داشته باشد . به عبارت ديگر انگيزه دروني و بيروني رهبر است كه وي را به حركت وا مي دارد و با عشق و علاقه در جهت اهداف سازمان حركت مي كند و پافشاري مي نمايد .
د ) اعتماد به نفس : (self- esteem ) رهبر بايد از اعتماد به نفس بالايي برخوردارباشد تا بتواند در ديگران تاثير بگذارد و با گامهايي بلند و استوار حركت نمايد . او بايد نسبت به خود احساس ارزشمند بودن داشته باشد تا اعضاء سازمان براي وي ارزش قائل شوند . او زماني مي تواند با موقعيتهاي اجتماعي كنار آيد و در اظهار عقيده و نظرات خود آسوده خاطر باشد كه از عزت نفس بالايي برخوردارباشد و اگر داراي عزت نفس پاييني باشد احساس بي ارزشي نموده و اين امر را به ساير جريانها از جمله محيط كاري ، زندگي ، و مسائل اجتماعي تعميم داده و در عملكرد خود ترديد و دودلي از خود نشان ميدهد و در نتيجه سازمان در تصميم گيريها دچار مشكل خواهد شد .
هوش هيجاني در سازمان چگونه عمل مي كند
تعهد ومسئوليت پذيري كاركنان در يك سازمان مي تواند عملكرد بالاي سازمان رابه همراه داشته باشد . سازمانهاي برتر امكان دسترسي سريع به شايستگيهاي رهبري مورد نيازشان را دارند و تصميمات آنان عملكرد فعلي آنان را بهينه كرده و زمينه را براي آينده مهيا مي سازد. شناخت و احترام نسبت به قرارداد رواني بين كارگران و سازمان يك عامل موفقيت كليدي در مديريت تغيير است. اين موضوع ما را ناگزيـر مـــي سازد آگاهي بيشتري از تحول يافته و تحول، نوآوري، هشياري، انعطاف پذيري، آزادانديشي را به عنوان موضوعهاي مهمتر و ابزار بقا در نظر بگيريم. بسياري از سازمانها بر روشهايي پافشاري مي كنند كه اغلب اوقات به دلايل اجتماعي، سياسي و قدرت موثر نيستند. يك راه و روش براي برخورد با اين موضوع افزايش آگاهي و هشياري مردم و هوش احساسي است.سازماني كه در حال تعديل يا كوچك سازي است اينكه در سازمان چگونه چنين جوي ايجاد شود مي تواند بستگي به كارگيري شعور عاطفي در رهبري افراد و تعميم آن در سراسر سازمان باشد. اين نوع نيروي عاطفي است كه مشخص كننده نزديكي يا سازگاري با اهداف است.اين نيروافراد را به جلو مي راندو احساس مسئوليت پذيري را ايجاد مي كند كه كجا باشند،چگونه عمل كنند وآياباديگران همدرد هستند وآنهارا به تلاش وامي دارند. تعهد عاطفي تنها نمايانگر ابتكار عمل فردي و مسئوليت پذيري نيست بلكه از نيروهاي اصلي است كه موقع دشواري با انسان است. تعهد عاطفي كاركنان نسبت به سازمان از هرگونه تعهدي قوي تر است زيرا از احساسات عميق ريشه مي گيرد و افراد رادر شرايط دشوار وشكست در سازمان نگه ميدارد وانگيزه افراد رادر ايجاد تحول براي بهبود سازمان دوچندان مي كند.تعهداگر تنها ريشه در هوش منطقي كاركنان داشته باشد در شرايط ثبات و توسعه سازماني وجود دارد ودر شرايط متزلزل سازماني افراد سعي دارند موقعيت خود را حفظ كنند نه لزوماً سازمان را.
مسأله مهم ديگري كه امروزه مطرح است اين است كه همگام با رشد قدرت و جاذبه رسانه گروهي ، كار بيشتري از طريق ارتباطات كامپيوتري و وئديويي انجام مي شود مديران و رهبران بايد چه تصويري از خود نشان دهند. اين يكي از ابعاد شعور عاطفي است يعني تأثير بدون فريب يا اعمال نفوذ و شناختن ، آموختن ، ارتباط برقرار كردن ، نوآوري كردن ، پيشرو بودن و عمل نمودن به طريقي كه به جاي اتكا به دانش يا تجزيه وتحليل فني به ظرفيت عاطفي توجه شود.هوش عاطفي از درون به رهبران كمك مي كند و انها را راهنمايي كرده تا به دامنه گسترده تري از قابليت ها دست يافته و تنها به قدرت شناخت خود تكيه نشود ، اين نوعي نفوذ است كه بهتر است به جاي قدرت طلبي طنين ناميده شود.
هوش هيجاني وعملكرد اثر بخش
توانايي به كارگيري هيجانات يا توليد هيجانها براي تسهيل حل مسئله در كارآيي اعضاي گروه نقش مهمي را ايفا مي كند. گسترش هيجانهاي مثبت در داخل گروهها، همكاري و مشاركت اعضاي گروه را تسهيل كرده، تعارض را كاهش داده و ميزان كارآيي اعضاي گروه را بهبود مي بخشد. واقع بارساد (2000) از دانشكده مديريت ييل در مطالعه اي كه راجع به شناخت هيجاني انجام داد،دريافت كه عملكرد گروههايي كه هوش هيجاني بالايي داشتند، به طور معناداري بيشتر از عملكرد گروههايي بود كه هوش هيجاني پاييني داشتند. با توجه به نتايج اين بررسيها و ساير مطالعه ها به نظر مي رسد كه هوش هيجاني به عنوان يك عامل واسطه اي و سازمان دهنده مي تواند موجب بهبود عملكرد گروه شود. زيرا براي گرو ه اين امكان را فراهم مي آورد كه به طور وسيع وموثر به شكل هماهنگ درآيد. همچنين به نظر مي رسد كه گروههايي كه از نظر هوش هيجاني در حد پاييني قرار دارند، به وقت بيشتري نياز داشته باشند تا نحوه كاركردن موثر را در قابل يك گروه هماهنگ تجربه كنند.
نمودهاي هوش عاطفي در محيط كاري
كار با هوش عاطفي يك آگاهي در مورد تناقضات موجود در رويكردهاي سنتي آموزش ويادگيري خودگردان ارائه مي دهد. همچنين باعث مي شود تا توسعه رهبري را به همراه داشته باشد .مشخصه هاي هوش عاطفي يك ديد كلي درباره بحث بازگشت سرمايه درسازمانها زماني كه برنامه هاي آموزشي مربوطه براي تأثير روي عملكرد به كار برده مي شود را به همراه دارد.گلمن براين عقيده است كه سرمايه گذاري روي هوش عاطفي رهبران با برنامه هاي خاص فردي بر روي جو و عملكرد سازماني تأثير دارد. اگر چه يافته هاي جديد بر سرمايگذاري بر روي كاركنان اصلي نيز تأكيد مي كند. بسياري از مشاغل نيازمند يك توانايي ذهني عمومي((GMA هستند . تواناييهاي زيادي توسط روانشناسان مطرح شده است. تواناييهاي ذهني اساسي كه در عملكرد موثر نقش دارند طبق نظر (M.D.Dunnette) عبارتند از :
1- ادراك كلامي: فهم آنچه كه گفته و شنيده مي شود ، فهم آنچه كه در ارتباط با ديگران بيان مي شود.
2- شمارشي: سرعت انجام محاسبات رياضي
3- تجسم فضايي: درك الگوهاي فضايي (سه بعدي يا فاصله اي) تصور اينكه اگر جايگاه اشيايا مسائل عوض شود چگونه به نظر مي آيد.
4- حافظه: نگه داشتن و به خاطر آوردن تجربيات گذشته
5- استدلال استقرايي: شناسايي يك ترتيب كلي از يك مورد خاص تا كل
اين تواناييها ملاك انتخاب كاركنان و برنامه هاي آموزش شغلي در نظر گرفته مي شود البته بايد در نظر داشت كه در مورد وظايف وشغلهاي پيچيده تر اين تواناييها ضرورت بيشتري دارند. گلمن در كتاب كار با هوش عاطفي بيان مي كند كه بسياري از اين تواناييهاي ذهني ريشه در هوش عاطفي دارد نه لزوماً در هوش منطقي. شعور عقلي شيوه درك مسائل از طريق تكيه بر آگاهي وانديشه است و شعور عاطفي نوعي سيستم آگاهي دهنده قدرتمند و توانمند است كه گهگاه غير منطقي نيز عمل مي كنند .اين دو شعور با هماهنگي كامل و در ارتباط به هم بايد عمل كرده و تعادل بين آنها برقرار شود . ويژگي هايي مثل توانايي تهييج و بر انگيختن خود ، استقامت وپايداري در مقابل شكست ، از دست ندادن روحيه، همدلي واميد داشتن به هوش احساسي برمي گردد. احساس نيروي محرك وبرانگيزنده ذهن است. خطر پذيري يا ريسك كه نقش مهمي در موفقيتهاي تجاري دارد از ويژگي هاي هوش عاطفي به شمار مي رود .عقل وهوش منطقي به قدرت استدلال كمك مي كند ولي توانايي پيش بيني پيامدهاي تصميم تنها از هوش عاطفي برمي آيد. طبق نظر انديشمندان از طريق هوش منطقي مي توان به استخدام درآمد اما از طريق هوش عاطفي مي توان در محيط كار رشد كرد و سطوح بالاتر رسيد. هوش عاطفي مي تواند نحوه استفاده از مهارتهاي در اختيار فرد از جمله هوش علمي را تعيين كند . به همين جهت است كه لزوماً همه افرادي كه داراي ضريب هوشي بالا هستند ونمرات بالا در آزمونهاي ورودي دانشگاهها و شركتها كسب مي كنند داراي بهترين عملكرد نيستند و پيشرفت شغلي چنداني ندارند. طبق نظر گلمن و همكارانش مشخصه هاي هوش عاطفي كه در سازمانها نمود مي يابد به شرح زير است:
1- خود آگاهي: شامل داشتن سه مهارت خودآگاهي احساسي ،قدرت تشخيص درست و خوداتكايي
2- خود مديريتي :شامل شش مهارت عمده است كه عبارتندازخود كنترلي احساسي ، شفافيت ، سازگاري ، توفيق گرايي ،ابتكار عمل داشتن وخوش بيني
3- اگاهي اجتماعي : اين ويژگي خود نيازمند داشتن سه مولفه است كه عبارتند از همدلي ، آگاهي سازماني وخدمت ( شناخت و برآورده كردن نيازهاي پيروان ، مشتريان و روسا)
4- روابط مديريتي : اين مشخصه هفت ويژگي مهم را به دنبال دارد. اين ويژگي ها شامل رهبري الهام بخش، نفوذ ،تواناسازي ديگران، تسريع كننده تغييرات،ايجاد پيوند (جمع آوري و برقراريي يك شبكه روابط)وكارتيمي وتشريك مساعي
چهار مشخصه گفته شده در جدول شماره يك آورده شده است .(اين جدول برگرفته از كتاب آقاي گلمن در سال 2002است.). با توجه به مشخصه هاي بالا رهبري طنين دار كسي است كه كه مي تواند الهام بخش ، انگيزه دهنده و محرك تعهد وحمايت كاركنان از خويش باشدو به طور مستمر با استفاده از قوتها و ويژگي هاي هوش هيجاني اش بتواند بين سبكهاي متفاوت رهبري و انعطاف پذيري براي برآوردن نيازهاي موقعيتهاي گوناگون عمل كند. كار كردن به شيوه اين فرايند، به مديران و رهبران كمك مي كند تا ميزان تاثير گذاري رهبري عاطفي خود بر روحيات و رفتارهاي سازمان خود و به تبع آن، نحوه وفق دادن رفتار خود را مشخص كنند. فردي كه بتواند با الگوي صحيح ، ارتباط سالمي با ديگران برقراركند و دركنار اين ارتباط خصوصيات فردي و اجتماعي مثبت خود را (حسن خلق ، همدردي ، همراهي و....) به مرحله بروز برساند و به ديگران نشان دهد ، يقينا مورد توجه افراد واقع خواهد شد و درديد اكثريت آنها داراي مقبولبت و محبوبيت خواهد بود .
طبق تحقيقات گلمن هوش عاطفي به عنوان ابزاري براي پيشبرد دامنه نفوذ رهبري استفاده مي شود .در مطالعه اي كه او روي 3871شركت و مديران عالي آنها انجام داد شش سبك رهبري كه مر تبط با ويژگي هاي مختلف هوش عاطفي است يافت البته در اين باره قبلاً مطالعاتي توسط ديويد مك كلند انجام شده بود .او در يافته بود خصوصيات مرتبط با هوش عاطفي مؤثر تر عمل مي كنندبه طور مثال رهبراني با اين ويژگي ها بيشتر به عملكرد افراد پاداش مي دهند ، نتيجه گراتر هستند.بنابراين شناخت خصوصيات ويژه مرتبط با هر سبك رهبري اهميت دارد . در جدول شماره دو كه برگرفته از يكي از مقالات گلمن در سال 2000است اين سبك ها را مشاهده مي كنيم.
[External Link Removed for Guests]
آموزش و يادگيري هوش هيجاني در سازمان
برخي از خصوصيات هوش هيجاني مي تواند اكتسابي باشد . اين ويژگي ها مي تواند توسط كاركنان به ويژه سطوح مديريتي فراگرفته شود. البته بايد در نظر داشت اين نوع يادگيري دو حلقه اي يا حتي سه حلقه اي بايد باشد. رهبري در آموزش اين خصوصيات به افراد نقش كليدي را ايفا مي كند.از وظايف مهم رهبر درك عواطف ديگران عمل كردن در جهت شكل دادن به آنهاست .كنترل اين مبادله احساسات و عواطف بر عهده هوش عاطفي فرد است .رهبر قدرتمند كسي است كه بتواند با خلق وخوي ديگران سازگار شود و ديگران را زير سلطه عاطفي خود در آورد .رهبر مي تواند اين هوش را بين افراد ايجاد كند. عاملي كه باعث ايجاد روابط نزديك با ديگران مي شود هوش بين فردي است. هسته هوش بين فردي ابتدا توانايي درك و سپس ارائه پاسخ مناسب به روحيات و خلق و خو و انگيزشها و خواستههاي افراد ديگر است. درمقابل آن هوش درون فردياست كه كليد اصلي عبارت است از: آگاهي داشتن از احساسات شخصي خود كه حاصل خودآگاهي ا ست و توانايي متمايز كردن و استفاده از آنها براي هدايت رفتار خويش.هوش بين فردي توانايي درك افراد ديگر است، يعني اينكه چه چيز موجب برانگيختن آنها ميشود، چگونه كار ميكنند و چگونه ميتوان با آنها كار مشترك انجام داد. تجار و مديران موفق جزو كساني اند كه از هوش ميان فردي بالايي برخوردارند.
هاچ و گاردنر معتقدند هركس چهار خصوصيت زير را داشته باشد صاحب هوش بين فردي است:
* سازماندهي گروه: داشتن ابتكار عمل براي هماهنگ كردن فعاليت هاي عده اي از افراد.
* مذاكره براي حل مسايل: استعداد ميانجي گري، جلوگيري از بروز اختلاف، حل و فصل دادن به مشكلات
* روابط شخصي: استعداد همدردي و دلجويي از ديگران
* تجزيه و تحليل اجتماعي: شناخت و بصيرت دروني راجع به عواطف. انگيزه ها و علايق ديگران. اين گونه افراد به راحتي مي توانند با ديگران رابطه صميمي برقرار كنند.
دو مهارت اول قابل يادگيري است دومهارت بعدي اگرچه تا حد زيادي ذاتي هستند ولي با آموزشهاي دو سويه قابل يادگيري هستند. مهارت هاي فوق، عوامل ضروري براي موفقيت هاي اجتماعي هستند. افرادي كه از هوش عاطفي خوبي برخوردارند. به راحتي با ديگران رابطه برقرار مي كنند، احساسات و واكنش هاي مردم را به خوبي پيش بيني كرده و به آن جهت مي دهند و مشاجرات را حل و فصل مي كنند. آن ها از آن دسته افراد هستند كه همه دوست دارند با آن ها باشند چون رفتارشان دلگرم كننده و روحيه بخش است.مهارت تجزيه وتحليل اجتماعي در واقع همان مهارت همدلي را به دنبال دارد كه بطور كلي آيزنبرگ سه خصيصه را براي افراد همدل برشمرده است كه بايد در شخص وجود داشته باشد :
1- با ديگران همدردي كند، يعني در باره نيازهاي ديگران نوعي احساس نگراني نمايد .
2- با ديگران اشتراك نظر داشته باشد ، يعني قادر باشد خود را به جاي ديگران بگذارد و به مسائل از نگاه آنان بنگرد.
3- داراي احساسات همدلانه باشد ، يعني از طريق اعمال و رفتار از خود هيجان نشان بدهد .
يكي از ويژگيهاي جهاني سازمانها، شركتها و مؤسسات اين است كه همة افراد در اين سازمانها مخصوصاً رهبران ارشد معلمان متعهدي براي ياددادن منابع انساني هستند. اين سازمانها ازمهندسي رهبري توسعه يافتهاي برخوردار هستند و سيستم هاي مناسبي را براي آموزش و تربيت رهبران پويا در تمام سطوح سازماني بوجود آوردهاند. همواره در سازمانهاي ياددهنده بهترين رهبران، البته نه بطور يكسان، بهترين معلمان هستند كه بواسطه همين ويژگي ميتوان سازمان را متحول ساخت. رهبران ارشد به كاركنان خود ياد ميدهند كه چگونه زمينههاي ذهني و فكري خود را رشد دهند و آنرا به ديگران انتقال دهند . آنها به كاركنان ياد ميدهند كه برخورداري از نگرش اعتراف به شكست، باعث تلاش و فعاليت مجدد ميشود و همچنين ياد ميدهند كه در هر جايي امكان رشد وجود دارد و هركس كه دنبال پيشرفت و ترقي باشد بدان دست خواهد يافت . ايجاد چنين جوي نيازمند هيچ طرح و نقشه جداگانه و خاصي نيست. بلكه نيازمند يكسري دروندادهاي شخصي، از خودگذشتگي و احساس تعهد در رهبران اين سازمانها است. بنابراين هيچ طرح و نسخهاي را نميتوان از پيش تجويز كرد زيرا هر كدام از سازمانها براساس دانش و تجربه رهبران خويش و واقعيت هاي محيط كاريشان منحصر به فرد هستند . رهبران به منظور ياددادن و ايجاد ارتباط تعاملي ميان كاركنان و مديران در تمام سطوح سازمان به ارايه بازخورد و مربيگري ميپردازند. از طريق اين فرآيند ميتوان افراد را طوري يادداد كه بصورت خودانگيخته به آينده توجه كنند و آنها را طوري متقاعد و رهبري كرد كه بتوانند درخودشان انرژي مثبت ايجاد كنند. كه همه اينها از طريق ياددادن امكان پذير خواهد بود. رهبران با بازگذاشتن فرآيند تصميم گيري ديگران را ياد ميدهند تا بدانند كه چگونه و چرا يك تصميم معين اتخاذ شده است . رهبران براي انجام اين امر اولاً بايد سعي كنند با زيردستان صادق و روراست باشند و كساني را كه واقعاً جوهرة لازم را براي توسعه و گسترش قدرت تصميمگيري و ريسك پذيري دارند شناسايي كنند، دوماً بايد از تصميمات خود بعنوان روشي براي مربيگري استفاده كنند و به زيردستان نشان دهند كه چگونه مسائل و موضوعات را بايد در يك سطح كليتر و جامع تجزيه و تحليل كرد. است . رهبران قوي از طريق ايجاد انگيزة لازم كاركنان را طوري متقاعد ميكنند كه روند منطقي و عقلايي آنان را دنبال كنندو اصلاً قابل تصور نيست كه رهبران بطور خصوصي و بدون مشاركت تصميمي را اتخاذ نمايند. گلمن بر آموزش خود رهبري يا يادگيري خود مدار تأكيد دارداين يادگيري شامل موارد زير است :
• ژرف نگري براي دستيابي به ايده هاي خود
• خودآگاهي وتشخيصي از اينكه اكنون در كجا هستم
• اطمينان از اينكه تواناييهاي شما باعث غلبه بر محدوديتها شده وباعث كاستن انگيزه در رسيدن به اهداف نيست
• ايجادو تعهد نسبت به يادگيري مواردي كه قوتها بر اساس آن بنا شده و شكافها كاهش مي يابد .
• فعاليت وتمرين مداوم و تجربه با رفتارهاي جديد كه از توسعه خصوصيات هوش عاطفي حمايت مي كند .
• تكيه بر يك مربي قابل اعتماد كه به طور منظم پايه پيشرفت افرادند.
در كل براي آموزش و اجراي هوش هيجاني در سازمان مي توان چند نكته را در نظر داشت.فراهم ساختن فرصتهايي براي تمرين آموخته ها؛ پيش بيني فرصتهاي متعدد براي دادن بازخورد؛ استقاده از موقعيتهاي گروهي براي ايفاي نقش و مهمترين رفتارهاي اجتماعي وآموزش آنها؛ نشان دادن نيازهاي اختصاصي هر فرد به او به طور خصوصي و محرمانه؛ فراهم ساختن منابع حمايتي و تقويتي براي كاركنان در برنامه طي مرحله پيگيري.
هوش هيجاني ابزاري نوين در مديريت بازار
امروزه در تقسيمبنديهايي كه براي نگرش مديريتي مديران به كار ميرود آنها را به دو دسته كارمندگراها و كارگراها تقسيم ميكنند كه در واقع تمايزي است بين كساني كه اولويت و تمركز خود را بر انجام كار بدون توجه به روحيه ديگران ميدهند و كساني كه روحيه كاركنان و انگيزش آنان را در نظر ميگيرند. ناگفته پيداست بهترين شيوه روشي است كه هر دو وجه را يعني كارگرايي و كارمند گرايي را در اوج دارا باشد. هوش هيجاني به نظر ميرسد ميتواند شكل تكامل يافتهاي از توجه به انسان در سازمانها باشد و ابزاري نوين و شايسته در دستان مديران تجاري و تئوريسينهاي بازار براي هدايت افراد درون سازمان و مشتريان برون سازمان و تأمين رضايت آنها. استفاده از هوش هيجاني در تجارت ايدهاي نوين ميباشد كه براي بسياري از مديران و تجار جانيفتاده است. در واقع بيشتر مديران كماكان ترجيح ميدهند براي انجام كارها از مغزشان استفاده كنند تا از قلبشان. نگراني اصلي آنها آن است كه احساس همدلي و دلسوزي با همكاران و مشتريان آنها را از پرداختن به اهداف سازمان دور نمايد. در هر صورت همه بايستي قبول كنند كه قواعد بازي در دنياي پست مدرن متفاوت است و بايستي طبق قاعده روز عمل كرد.شركتهاي هوشمند براي نظارت بر تحولات بازار و همسو شدن با تغييرات سليقهاي و استفاده از قوانين تشويقي معمولاً سيستم بازاريابي طراحي ميكنند. سيستم بازاريابي فرايندي كامل است كه موجب هماهنگي شركت با بهترين فرصتهاي بازار ميشود.بزرگترين تجار و كارآفرينان معمولاً تأكيد فراواني بر غرايز خود دارند و براي آنچه در خصوص بازار حس ميكنند اهميت بسيار بالايي قائلند. اين بدان معناست كه انسانهايي در بازار بسيار اثر گذارند كه خوب ميدانند در وراي همه منطقهاي رياضي و علمي نيروي الهام و احساس كارساز است. كارآمدند و تواني را در اختيار دارند كه موجب ميگردد افرادي مولد باشند.در واقع مديريت سازمان ابتدا بايستي با تكيه بر هوش هيجاني مسير را حس كند و دورنما را مشخص كند و مأموريت سازمان را تشخيص دهد و بعد با استفاده از قواعد علمي و تئوريك بازاريابي به اهداف كوتاه مدت و بلند مدت خود دست يابد. احساس خدمتگزاري به مشتريان، همدلي درون سازماني در جهت حفظ مشتريان و تعيين رسالت سازمان مسائلي نيستند كه از طريق مباحث تئوريك بتوان بدانها پرداخت بلكه نياز به هوشي برتر دارند كه هم هوش بين فردي را شامل شود هم هوش درون فردي را.
نتيجه گيري :
پيشرفت حرفه اي سازماني با مشاهده مفاهيم هوش عاطفي مرتبط با توسعه رهبري آغاز شد.ارزش خود آگاهي وخود مديريتي ، ايجاد روابط، دريافت شهودي و عوامل احساسي در زندگي كاري غير قابل ترديدند.در سازمانهاي امروزي جايي كه تيمهاي كاري براي موفقيت حياتي هستند ، مديران وكاركنان مي توانند روحيه تيمي و توانمند سازي محيط كاري را با بهبود مشخصه هاي هوش عاطفي ايجاد كنند. رهبري يك سازمان براي انطباق پذيري با تغييرها و به منظور بقا و رشد در محيطهاي جديد كسب و كار، ويژگيهاي خاصي را مي طلبد كه عموماً مديران براي پاسخ به آنها با مشكلات بسياري مواجه مي شوند. در اين زمينه يكي از مهمترين مولفه هاي شخصيتي كه مي تواند به رهبران و مديران كمك كند. هوش هيجاني است. با توجه به اينكه هوش هيجاني، توان استفاده از احساس و هيجان خود وديگران دررفتار فردي و گروهي در راستاي دستيابي به بيشترين مطلوبيت است. بنابراين، تلفيق دانش مديريتي و تواناييهاي هيجاني در مديريت مي تواند در سوق دادن افراد به سوي دستيابي به هدف كارساز و مفيد باشد. درك واداره هوش عاطفي به شكل مؤثرنه تنها بينشهاي جديدي درباره برانگيختن افراد ارائه مي كند بلكه اين امكان را مي دهد كه درباره احساسات واداره آنها به شكل سازنده عمل شود.
منبع : ارايه دکتر سید محسن علامه در mydocument.ir

- پست: 583
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۸۶, ۳:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 3433 بار
- سپاسهای دریافتی: 3949 بار
هوش هیجانی و مدیریت
1- مقدمه
مديريت و يا عامل انساني مهمترين دليل تحولاتي است كه امروز بشر در همه زمينهها و به هر شكلي در جوامع گوناگون شاهد آن است. در واقع عامل انساني است كه تفاوتهاي فاحش امروز زندگي بشر با شرايط گذشتهاش را رقم زده است. اگر اين عامل از زندگي روزمره حذف شود در واقع توسعه و پيشرفت از زندگي انسان حذف ميشود. براي تغيير و حركت بسوي شرايط بهتر علاوه بر عواملي چون سرمايه، مواد اوليه و غيره مهمترين و اصليترين عامل نيروي انساني است. در واقع ثروت و دارايي هر جامعهاي تنها و تنها نيروي انساني است. اين ديدگاه شايد افراطي بنظر برسد ولي واقعيتهاي پيشرو در جوامع گوناگون اين امر را ثابت ميكند. اگر يك جامعه را با همه امكانات مادي و ثروتهاي بيكران با جامعهاي كه از همه اين امكانات بيبهره است مقايسه كنيم و مشاهده كنيم كه جامعه فاقد ثروت از توان و قدرت بالاتري برخوردار است تنها عاملي كه اين مسئله را ايجاد كرده بايد عامل انساني باشد در زمينه امور اقتصادي و تجاري مانند همه ديگر بخشهاي اجتماعي عامل انساني مهم و حياتي است. مقاله حاضر نگاهي دارد به يكي از ديدگاههاي جديد در زمينه مديريت تجاري.
نخستين توجهي كه در عرصه مديريت و تجارت به صورتي جدي به رفتار مناسب با عوامل انساني مبذول گشت به التون مايو استاد دانشگاه هاروارد مربوط ميشود. وي در تحقيقاتي كه در شركت برق وسترن انجام داد و به تحقيقات هاتورن معروف شد به اين نتيجه مهم رسيد كه توجه به عامل انساني مهم ترين ابزار در رشد انگيزش و بهرهوري سازمانها و كاركنان آنها است. در واقع بعد از آنكه تيلور اصول مديريت علمي خود را منتشر و اجرا نمود انقلابي در بهرهوري سازمانها رخ داد، اما به همان نسبت اداره سازمانها را به سمت شيوههاي مكانيكي كه موجب كاهش رضايت كاركنان ميشد سوق داد. تلاشهاي التون مايو كه در واقع آغازگر جنبشي نوين در عرصه مديريت بود و به مكتب رفتارگرايان معروف گشت باعث شد مديران و نخبگان تجاري توجهي ويژه به عامل روحيه انساني در داخل و خارج از سازمان نمايند. شكوفايي شيوه رفتارگرايان مربوط به سالهاي ۱۹۳۰ ميشود با اين وجود تا به حال اين بينش اعتبار خود را حفظ نموده است. طوري كه حالا در تقسيمبنديهايي كه براي نگرش مديريتي مديران به كار ميرود آنها را به دو دسته كارمندگراها و كارگراها تقسيم ميكنند كه در واقع تمايزي است بين كساني كه اولويت و تمركز خود را بر انجام كار بدون توجه به روحيه ديگران ميدهند و كساني كه روحيه كاركنان و انگيزش آنان را در نظر ميگيرند. ناگفته پيداست بهترين شيوه روشي است كه هر دو وجه را يعني كارگرايي و كارمند گرايي را در اوج دارا باشد.
هوش هيجاني به نظر ميرسد ميتواند شكل تكامل يافتهاي از توجه به انسان در سازمانها باشد و ابزاري نوين و شايسته در دستان مديران تجاري و تئوريسينهاي بازار براي هدايت افراد درون سازمان و مشتريان برون سازمان و تأمين رضايت آنها.
2- هوش هيجاني
در تجارت وقتي صحبت از هوش به ميان ميآيد معمولاً به ياد نمرههاي درسي دانشگاه ميافتيم يا تستهاي هوش آزمونهاي استخدامي به ذهنمان ميرسد. اما به تعبيري وسيعتر ميتوان گفت دو نوع هوش وجود دارد: هوش تحصيلي و هوش هيجاني. با ديدي محدود كه تا به حال وجود داشته است تنها به هوش تحصيلي توجه شده است و اصلاً تنها هوش تحصيلي به رسميت شناخته شده است. هوشي كه شاخص وجود آن و شاخص مقدار آن در افراد مختلف نمرات درسي يا نتايج تستهاي هوشي بوده است. آزمونهايي كه معمولاً در محيطهاي بسته و انتزاعي برگزار ميشوند و ساير متغيرهاي اثرگذار به حداقل رسيده و در واقع متغيرهاي محيطي كه ميتوانند اثري سرنوشت ساز در توفيق يا شكست يك كار داشته باشند اثرشان تا حد خنثي پايين آورده ميشود.
در صورتي كه حالا توجه دانشمندان به نوع ديگري از هوش متمركز شده است. هوش هيجاني كه حداقل در زندگي اجتماعي (بخصوص فعاليتهاي تجاري و بازاريابي) اهميتي فراتر از هوش تحصيلي دارد. هوشي كه در طول تاريخ مصلحان و نخبگان اجتماعي را از نخبگان علمي جدا ميسازد.
هوش هيجاني بيانگر آن است كه در روابط اجتماعي و در بده بستانهاي رواني و عاطفي در شرايط خاص چه عملي مناسب و چه عملي نامناسب است. يعني اينكه فرد در شرايط مختلف بتواند اميد را در خود هميشه زنده نگه دارد، با ديگران همدلي نمايد، احساسات ديگران را بشنود، براي به دست آوردن پاداش بزرگتر، پاداشهاي كوچك را ناديده انگارد، نگذارد نگراني قدرت تفكر و استدلال او را مختل نمايد، در برابر مشكلات پايداري نمايد و در همه حال انگيزه خود را حفظ نمايد. هوش هيجاني نوع استعداد عاطفي ا ست كه تعيين ميكند از مهارتهاي خود چگونه به بهترين نحو ممكن استفاده كنيم و حتي كمك ميكند خرد را در مسيري درست به كار گيريم.
گلمن در كتاب هوش هيجاني خود به نقل از سالوي توصيف مبنايي خود از هوش هيجاني را درباره استعدادهاي فردي در ۵ توانايي اصلي تشريح مينمايد:
شناخت عواطف شخصي: خودآگاهي و تشخيص هر احساسي است به همان گونه كه بروز مينمايد. توانايي نظارت بر احساسات در هر لحظه براي به دست آوردن بينش و ادراك. ناتواني در تشخيص احساسات راستين ما را سردرگم ميكند. افرادي كه در مورد احساسات خود اطمينان و قطعيت دارند بهتر ميتوانند زندگي خود را هدايت كنند.
به كارگيري درست هيجانها: قدرت تنظيم احساسات خود توانايي است كه بر حس خودآگاهي متكي ميباشد. افرادي كه به لحاظ اين توانايي ضعيفاند دايماً با احساس نااميدي و افسردگي دست به گريبانند در حالي كه افرادي كه در آن مهارت زيادي دارند با سرعت بسيار بيشتري ميتوانند ناملايمات را پشت سر بگذارند. اين توانايي كمك شاياني ا ست براي از بين بردن تهديدهاي محيطي و يا كم كردن ضعفهاي دروني.
برانگيختن خود: افراد داراي اين مهارت در هر كاري كه به عهده ميگيرند بسيار مولد و اثر بخش خواهند بود. براي عطف توجه برانگيختن شخصي تسلط به نفس خود و براي خلاق بودن لازم است سكان رهبري هيجانها را در دست گرفت. توانايي دستيابي به مرحله غرقه شدن در كار انجام فعاليتهاي چشمگير را ميسر ميگرداند.
شناخت عواطف ديگران: همدلي اساس مهارت مردم است. كساني (مديران و تجاري) كه از همدلي بالايي برخوردار باشند به علايم اجتماعي ظريفي كه نشان دهنده نيازها يا خواسته هاي ديگران است توجه بيشتري نشان ميدهند. اين توان آنها را در حرفههاي مديريت و فروش كه مستلزم مراقبت و توجه به ديگرانند موفق ميسازد.
حفظ ارتباطها: بخش عمدهاي از هنر برقراري ارتباط مهارت كنترل عواطف در ديگران است. اينها مهارتهايي هستند كه محبوبيت رهبري اثر بخشي بين فردي را تقويت ميكنند. اين افراد هر آنچه كه به كنش متقابل آرام با ديگران بازميگردد به خوبي عمل ميكنند و ستارههاي جامعهاند.
ساختار مغز انسان با وجود رشد سرسام آوري كه در علوم و رياضيات و منطق داشته است از نظر عواطف با انسانهاي اوليه تفاوت چنداني نكرده است. هنوز عكسالعمل انسان در قبال خشم جريان يافتن خون به سمت دستها و تندتر شدن ضربان قلب ميباشد. در برابر ترس خون به سمت عضلات اسكلتي بزرگ مانند عضلات پا جريان مييابد و گريختن را آسان ميكند و در نتيجه صورت رنگ خود را از دست ميدهد و در برابر عشق دچار انگيختگي پاراسمپاتيكي ميشود كه واكنشي از آرامش كلي و خرسندي را پديد ميآورد و در هنگام تعجب ابروها را بالا مياندازد تا ميدان ديد وسيع تري داشته باشد.
در واقع با وجود رشد بسيار بالاي خردورزي در انسان كه فاصلهاي زياد با اجداد خود پيدا كرده است قلب و عواطف و احساسات انسانها تغييرات زيادي نكردهاند و انسان در اين زمينه رشد چشمگيري نداشته است. با وجود آنكه خيلي پيش از آنكه مغز متفكر و منطقي پديد آيد مغز هيجاني وجود داشته است. در واقع بادامه مغز كه در مسايل هيجاني تخصص دارد و به عنوان مخزن خاطرات هيجاني عمل ميكند در جريان تكامل نوع بشر موجب پيدايش قشر مخ شده است. مغز انسان در قرن ۲۱ زندگي ميكند در صورتي كه قلب او در دوران پارينه سنگي است.
هسته هوش بين فردي ابتدا توانايي درك و سپس ارائه پاسخ مناسب به روحيات و خلق و خو و انگيزشها و خواستههاي افراد ديگر است.
3- هوش هيجاني و مديريت بازار
استفاده از هوش هيجاني در تجارت ايدهاي نوين ميباشد كه براي بسياري از مديران و تجار جانيفتاده است. در واقع بيشتر مديران كماكان ترجيح ميدهند براي انجام كارها از مغزشان استفاده كنند تا از قلبشان. نگراني اصلي آنها آن است كه احساس همدلي و دلسوزي با همكاران و مشتريان آنها را از پرداختن به اهداف سازمان دور نمايد. در هر صورت همه بايستي قبول كنند كه قواعد بازي در دنياي پست مدرن متفاوت است و بايستي طبق قاعده روز عمل كرد.
شركتهاي هوشمند براي نظارت بر تحولات بازار و همسو شدن با تغييرات سليقهاي و استفاده از قوانين تشويقي معمولاً سيستم بازاريابي طراحي ميكنند. سيستم بازاريابي فرايندي كامل است كه موجب هماهنگي شركت با بهترين فرصتهاي بازار ميشود.
فرايند كلي مديريت بازار شامل ۴ مرحله اصلي است كه عبارتند از:
تجزيه و تحليل بازار: معمولاً شامل سيستمهاي اطلاعاتي و تحقيقاتي بازار و بررسي بازارهاي مصرف كننده و بررسي بازارهاي سازماني ميباشد. محيط پيچيده و در حال تغيير است و همواره فرصتها و تهديدهاي جديدي به همراه ميآورد. شركت و سيستم استراتژيك آن بايد محيط را همواره تحت نظر داشته باشند كه اين تحت نظر گرفتن محيط مستلزم دريافت اطلاعات زيادي ميباشد. اطلاعاتي در مورد مصرف كنندگان و نحوه خريد آنها.
انتخاب بازارهاي هدف: هيچ شركتي توانايي تأمين رضايت تمام مصرف كنندگان را ندارد. وجود شركتهاي مختلف و قوي در توليد كالاهاي مشابه بيانگر تنوع و تشتت سلايق بين مصرف كنندگان ميباشد. هر شركتي براي اينكه بتواند بهترين استفاده را از تواناييهاي بالقوه خود نمايد و بهترين جايگاه را در بازار انتخاب نمايد و در وضعيت بهتري قرار گيرد نيازمند بررسي چهار مرحلهاي ميباشد كه شامل اندازه گيري و پيش بيني تقاضا تقسيم بازار، هدفگيري در بازار و جايگاهيابي در بازار ميباشد.
تهيه تركيب عناصر بازاريابي: يكي از اساسيترين مفاهيم در بازاريابي نوين همين مفهوم آميخته بازاريابي ميباشد. مجموعهاي از متغيرهاي قابل كنترل كه شركت آنها در بازار هدف و براي ايجاد واكنش مورد نياز خود تركيب ميكند. اين تركيب در واقع ابزار دست تاجر ميباشد براي اينكه بازار را تحت تأثير قرار دهد. اين تركيب كه شامل طراحي محصول ،توزيع كالا، قيمتگذاري و تبليغات پيشبردي ميباشد كليد اصلي تجارت در بازارهاي نوين ميباشد.
اداره تلاشهاي بازار: اين مرحله شامل تجزيه و تحليل رقبا و خط مشيهاي رقابتي بازار و برنامهريزي ،اجرا و سازماندهي و كنترل برنامههاي بازاريابي است. شركتها وجه مهمي از بررسيهاي خود را بايد روي رقبا بگذارند و به طور مداوم محصولات و قيمتها و شيوه توزيع و تبليغات پيشبردي رقبا را از نزديك پي بگيرند و بدانند كه در چه وضعي هستند. مديريت در رأس هرم سازمان بايستي برنامههاي بازاريابي را تنظيم نمايد و بعد با برانگيختن همه افراد در همه سطوح برنامه را اجرايي نموده و براي اطمينان از اجراي برنامهها و رسيدن به اهداف كنترل داشته باشد و مميزي بازاريابي را نيز فراموش ننمايد.
در لايههاي مختلف فرايند بازاريابي توجهي ويژه به مشتريان به عنوان شركاي سازمان ميشود. به انسانهايي كه داراي عواطف هستند و هر چه شركتها به سمت فعاليتهاي خدماتي ميروند اين حساسيت بيشتر ميشود.
هوش هيجاني در تك تك مراحل فوق جهت دهنده مديريت شركت ميتواند باشد. همه ما داستان كارآفرينان بزرگ را شنيدهايم كه از هوش تحصيلي بالايي برخوردار نبودهاند و در دانشگاه وضعيت مطلوبي نداشتهاند اما با تكيه بر هوش هيجاني خود بزرگترين شركتهاي دنيا را ايجاد نمودهاند. بزرگترين تجار و كارآفرينان معمولاً تأكيد فراواني بر غرايز خود دارند و براي آنچه در خصوص بازار حس ميكنند اهميت بسيار بالايي قائلند. وقتي فورد به مهندسان خود با تأكيد ميگويد اين نام من است كه بالاي اين شركت نوشته شده است و بعد تصميم مورد نظر خود را اجرا ميكند بيانگر هوش هيجاني اوست. اين بدان معناست كه انسانهايي در بازار بسيار اثر گذارند كه خوب ميدانند در وراي همه منطقهاي رياضي و علمي نيروي الهام و احساس كارساز است. نيرويي كه از بشر اوليه تاكنون همواره همراه بوده است و ما را نيز كه در سر خط حركت تاريخ قرار داريم همان گونه ياري مينمايد كه اجداد اوليهمان را ياري ميكرد. در واقع مديران موفقي كه ساختار علمي بازار را ميشناسند و هوش هيجاني را همچون خون بدان تزريق مينمايند شگفتي ميآفرينند.
مديران و تجاري كه هوش هيجاني بالايي دارند يعني كساني كه احساسات خود را به خوبي ميشناسند و هدايت ميكنند و احساسات ديگران را نيز درك ميكنند و هدفمند با آن برخورد ميكنند در اداره بازار ممتازند. اين افراد حتي در زندگي فردي نيز خرسند و كارآمدند و تواني را در اختيار دارند كه موجب ميگردد افرادي مولد باشند.
در واقع مديريت سازمان ابتدا بايستي با تكيه بر هوش هيجاني مسير را حس كند و دورنما را مشخص كند و مأموريت سازمان را تشخيص دهد و بعد با استفاده از قواعد علمي و تئوريك بازاريابي به اهداف كوتاه مدت و بلند مدت خود دست يابد. احساس خدمتگزاري به مشتريان، همدلي درون سازماني در جهت حفظ مشتريان و تعيين رسالت سازمان مسائلي نيستند كه از طريق مباحث تئوريك بتوان بدانها پرداخت بلكه نياز به هوشي برتر دارند كه هم هوش بين فردي را شامل شود هم هوش درون فردي را.
4- هوش بين فردي و اميد و خوش بيني در خدمت بازار
هسته هوش بين فردي ابتدا توانايي درك و سپس ارائه پاسخ مناسب به روحيات و خلق و خو و انگيزشها و خواستههاي افراد ديگر است. در هوش درون فردي كليد اصلي عبارت است از: آگاهي داشتن از احساسات شخصي خود كه حاصل خودآگاهي ا ست و توانايي متمايز كردن و استفاده از آنها براي هدايت رفتار خويش.
هوش بين فردي توانايي درك افراد ديگر است، يعني اينكه چه چيز موجب برانگيختن آنها ميشود، چگونه كار ميكنند و چگونه ميتوان با آنها كار مشترك انجام داد. تجار و مديران موفق جزو كساني اند كه از هوش ميان فردي بالايي برخوردارند.
هچ و گاردنر چهار توانايي مجزايي را كه به عنوان مؤلفههاي هوش بين فردي مطرح ميباشند به شرح زير عنوان ميكنند:
سازماندهي گروه: داشتن ابتكار عمل در هماهنگ ساختن تلاشهاي گروهي از مردم است. اين مهارت براي رهبران ضروري است و در رهبران كارآمد هر نوع سازمان تجاري مشاهده ميشود.
ارائه راه حل: استعداد ميانجيگري، اجتناب از تعارضها يا حل تعارضهايي كه به وجود آمده است. افرادي كه اين توانايي را در سطح بالا دارند در جوش دادن معاملات و داوري كردن و وساطت توانايي زيادي دارند.
ارتباط فردي: دارا بودن اين استعداد رويارويي با ديگران يا شناخت و پاسخ دادن مناسب به احساسات و علايق مردم را آسان ميسازد. اين افراد همكاران تجاري خوبي هستند و در دنياي تجارت به عنوان فروشنده يا مدير موفق ميباشند و در زمينه دريافتن احساسات ديگران از طريق حالتهاي چهره بسيار موفقند و از محبوبيت زيادي برخوردارند.
تجزيه و تحليل اجتماعي: به معناي توانايي دريافت احساسات، انگيزش ها، علايق ديگران و داشتن دركي عميق از آنهاست. اين آگاهي از احساسات ديگران باعث ميشود اين افراد به راحتي با ديگران صميمي شوند. در بهترين حالت ميتوان گفت فردي با اين توانايي مشاور تجاري خوبي ميتواند باشد.
خوش بيني و اميد از ديگر ويژگيهاي افرادي است كه داراي هوش هيجاني بالايي ميباشند. اميد نقش شگفتآوري در موفقيت تجاري و مديريتي افراد دارد و زندگي حرفهاي هر كس كه به كسب و كار تجاري ميپردازد به نحو چشمگيري وابسته به ميزان اميد اوست. اميد چشمانداز و دورنمايي روشن و پرنوري است كه نشان ميدهد در نهايت همه چيز به خوبي پيش خواهد رفت. اشنايدر، اميد را اين گونه تعريف ميكند: اعتقاد به اين امر كه هدفتان هرچه باشد هم اراده دستيابي به آن را داريد و هم راه آن مقابلتان گشوده است. افراد پراميد كه اميدشان تمامي ندارد وقتي در دستيابي به هدفي مثلاً در انعقاد قرارداد معاملهاي شكست ميخورند بر اين باورند كه سخت تر كار و تلاش كنند و به مجموعه كارهايي ميانديشند كه ميتوانست سبب موفقيت آنها در معامله مذكور شود و از آنها درس ميگيرند.
خوشبيني نيز همانند اميد اثر بسياري در موفقيت كار تجاري دارد. خوش بيني يعني كه فرد صبر و انتظار زيادي داشته باشد. انتظاري در اين جهت كه علي رغم وجود موانع و دلسرديها در مجموع زندگي همه چيز درست خواهد شد. خوش بينيها شكست را رويدادي ميبينند كه ميتوانند آن را جبران كنند.
در تحقيقي كه سيلكمن بر روي بازاريابهاي شركت بيمه مت لايف انجام داد مشخص شد كه بازاريابهايي كه به طور ذاتي خوش بين هستند در سال اول كار خود به طور متوسط ۳۷ درصد بيشتر از افراد بدبين افراد را بيمه كردهاند و رها كردن كار در سال اول در بين افراد بدبين دو برابر افراد خوش بين بوده است. توانايي افراد در شنيدن و پذيرش پاسخ منفي با رويي گشاده در تمام زمينههاي فروش و بده بستان تجاري تواني سرنوشت ساز است.
5- نتيجهگيري
خريد و فروش و بازار و مديريت و تجارت به صورتي اجتناب ناپذير با عامل انساني سروكار دارند. چه در محيط داخل سازمان كه سلول اصلي تشكيل دهنده واحدها افراد ميباشند و چه در محيط خارج از سازمان كه مديريت با عوامل متعدد انساني سروكار دارد. از دولتمرداني كه قوانين تجاري را تدوين ميكنند و گروههاي مرجع اجتماعي مثل قهرمانان ورزشي و هنرمندان كه سلايق مردم را در خريد اجناس و رواج مد جهت دهي مينمايند و نهاد خانواده كه بخصوص در خريدهاي بزرگ كانون اصلي مشورت ميباشند و مشتريان نهايي كه خريداران اصلي هستند تا نمايندگيهاي فروش و توزيع همگي عامل انسان را به عنوان هسته مركزي با خود همراه دارند. هوش هيجاني به عنوان توانايي درك احساسات و نياز ديگران كمك بسيار كارسازيست در جهت هدايت ديگران در راهي كه منتهي به اهداف بلند مدت و كوتاه مدت سازماني و رضايت افراد و جامعه ميشود
منبع: managers.blogfa.com
1- مقدمه
مديريت و يا عامل انساني مهمترين دليل تحولاتي است كه امروز بشر در همه زمينهها و به هر شكلي در جوامع گوناگون شاهد آن است. در واقع عامل انساني است كه تفاوتهاي فاحش امروز زندگي بشر با شرايط گذشتهاش را رقم زده است. اگر اين عامل از زندگي روزمره حذف شود در واقع توسعه و پيشرفت از زندگي انسان حذف ميشود. براي تغيير و حركت بسوي شرايط بهتر علاوه بر عواملي چون سرمايه، مواد اوليه و غيره مهمترين و اصليترين عامل نيروي انساني است. در واقع ثروت و دارايي هر جامعهاي تنها و تنها نيروي انساني است. اين ديدگاه شايد افراطي بنظر برسد ولي واقعيتهاي پيشرو در جوامع گوناگون اين امر را ثابت ميكند. اگر يك جامعه را با همه امكانات مادي و ثروتهاي بيكران با جامعهاي كه از همه اين امكانات بيبهره است مقايسه كنيم و مشاهده كنيم كه جامعه فاقد ثروت از توان و قدرت بالاتري برخوردار است تنها عاملي كه اين مسئله را ايجاد كرده بايد عامل انساني باشد در زمينه امور اقتصادي و تجاري مانند همه ديگر بخشهاي اجتماعي عامل انساني مهم و حياتي است. مقاله حاضر نگاهي دارد به يكي از ديدگاههاي جديد در زمينه مديريت تجاري.
نخستين توجهي كه در عرصه مديريت و تجارت به صورتي جدي به رفتار مناسب با عوامل انساني مبذول گشت به التون مايو استاد دانشگاه هاروارد مربوط ميشود. وي در تحقيقاتي كه در شركت برق وسترن انجام داد و به تحقيقات هاتورن معروف شد به اين نتيجه مهم رسيد كه توجه به عامل انساني مهم ترين ابزار در رشد انگيزش و بهرهوري سازمانها و كاركنان آنها است. در واقع بعد از آنكه تيلور اصول مديريت علمي خود را منتشر و اجرا نمود انقلابي در بهرهوري سازمانها رخ داد، اما به همان نسبت اداره سازمانها را به سمت شيوههاي مكانيكي كه موجب كاهش رضايت كاركنان ميشد سوق داد. تلاشهاي التون مايو كه در واقع آغازگر جنبشي نوين در عرصه مديريت بود و به مكتب رفتارگرايان معروف گشت باعث شد مديران و نخبگان تجاري توجهي ويژه به عامل روحيه انساني در داخل و خارج از سازمان نمايند. شكوفايي شيوه رفتارگرايان مربوط به سالهاي ۱۹۳۰ ميشود با اين وجود تا به حال اين بينش اعتبار خود را حفظ نموده است. طوري كه حالا در تقسيمبنديهايي كه براي نگرش مديريتي مديران به كار ميرود آنها را به دو دسته كارمندگراها و كارگراها تقسيم ميكنند كه در واقع تمايزي است بين كساني كه اولويت و تمركز خود را بر انجام كار بدون توجه به روحيه ديگران ميدهند و كساني كه روحيه كاركنان و انگيزش آنان را در نظر ميگيرند. ناگفته پيداست بهترين شيوه روشي است كه هر دو وجه را يعني كارگرايي و كارمند گرايي را در اوج دارا باشد.
هوش هيجاني به نظر ميرسد ميتواند شكل تكامل يافتهاي از توجه به انسان در سازمانها باشد و ابزاري نوين و شايسته در دستان مديران تجاري و تئوريسينهاي بازار براي هدايت افراد درون سازمان و مشتريان برون سازمان و تأمين رضايت آنها.
2- هوش هيجاني
در تجارت وقتي صحبت از هوش به ميان ميآيد معمولاً به ياد نمرههاي درسي دانشگاه ميافتيم يا تستهاي هوش آزمونهاي استخدامي به ذهنمان ميرسد. اما به تعبيري وسيعتر ميتوان گفت دو نوع هوش وجود دارد: هوش تحصيلي و هوش هيجاني. با ديدي محدود كه تا به حال وجود داشته است تنها به هوش تحصيلي توجه شده است و اصلاً تنها هوش تحصيلي به رسميت شناخته شده است. هوشي كه شاخص وجود آن و شاخص مقدار آن در افراد مختلف نمرات درسي يا نتايج تستهاي هوشي بوده است. آزمونهايي كه معمولاً در محيطهاي بسته و انتزاعي برگزار ميشوند و ساير متغيرهاي اثرگذار به حداقل رسيده و در واقع متغيرهاي محيطي كه ميتوانند اثري سرنوشت ساز در توفيق يا شكست يك كار داشته باشند اثرشان تا حد خنثي پايين آورده ميشود.
در صورتي كه حالا توجه دانشمندان به نوع ديگري از هوش متمركز شده است. هوش هيجاني كه حداقل در زندگي اجتماعي (بخصوص فعاليتهاي تجاري و بازاريابي) اهميتي فراتر از هوش تحصيلي دارد. هوشي كه در طول تاريخ مصلحان و نخبگان اجتماعي را از نخبگان علمي جدا ميسازد.
هوش هيجاني بيانگر آن است كه در روابط اجتماعي و در بده بستانهاي رواني و عاطفي در شرايط خاص چه عملي مناسب و چه عملي نامناسب است. يعني اينكه فرد در شرايط مختلف بتواند اميد را در خود هميشه زنده نگه دارد، با ديگران همدلي نمايد، احساسات ديگران را بشنود، براي به دست آوردن پاداش بزرگتر، پاداشهاي كوچك را ناديده انگارد، نگذارد نگراني قدرت تفكر و استدلال او را مختل نمايد، در برابر مشكلات پايداري نمايد و در همه حال انگيزه خود را حفظ نمايد. هوش هيجاني نوع استعداد عاطفي ا ست كه تعيين ميكند از مهارتهاي خود چگونه به بهترين نحو ممكن استفاده كنيم و حتي كمك ميكند خرد را در مسيري درست به كار گيريم.
گلمن در كتاب هوش هيجاني خود به نقل از سالوي توصيف مبنايي خود از هوش هيجاني را درباره استعدادهاي فردي در ۵ توانايي اصلي تشريح مينمايد:
شناخت عواطف شخصي: خودآگاهي و تشخيص هر احساسي است به همان گونه كه بروز مينمايد. توانايي نظارت بر احساسات در هر لحظه براي به دست آوردن بينش و ادراك. ناتواني در تشخيص احساسات راستين ما را سردرگم ميكند. افرادي كه در مورد احساسات خود اطمينان و قطعيت دارند بهتر ميتوانند زندگي خود را هدايت كنند.
به كارگيري درست هيجانها: قدرت تنظيم احساسات خود توانايي است كه بر حس خودآگاهي متكي ميباشد. افرادي كه به لحاظ اين توانايي ضعيفاند دايماً با احساس نااميدي و افسردگي دست به گريبانند در حالي كه افرادي كه در آن مهارت زيادي دارند با سرعت بسيار بيشتري ميتوانند ناملايمات را پشت سر بگذارند. اين توانايي كمك شاياني ا ست براي از بين بردن تهديدهاي محيطي و يا كم كردن ضعفهاي دروني.
برانگيختن خود: افراد داراي اين مهارت در هر كاري كه به عهده ميگيرند بسيار مولد و اثر بخش خواهند بود. براي عطف توجه برانگيختن شخصي تسلط به نفس خود و براي خلاق بودن لازم است سكان رهبري هيجانها را در دست گرفت. توانايي دستيابي به مرحله غرقه شدن در كار انجام فعاليتهاي چشمگير را ميسر ميگرداند.
شناخت عواطف ديگران: همدلي اساس مهارت مردم است. كساني (مديران و تجاري) كه از همدلي بالايي برخوردار باشند به علايم اجتماعي ظريفي كه نشان دهنده نيازها يا خواسته هاي ديگران است توجه بيشتري نشان ميدهند. اين توان آنها را در حرفههاي مديريت و فروش كه مستلزم مراقبت و توجه به ديگرانند موفق ميسازد.
حفظ ارتباطها: بخش عمدهاي از هنر برقراري ارتباط مهارت كنترل عواطف در ديگران است. اينها مهارتهايي هستند كه محبوبيت رهبري اثر بخشي بين فردي را تقويت ميكنند. اين افراد هر آنچه كه به كنش متقابل آرام با ديگران بازميگردد به خوبي عمل ميكنند و ستارههاي جامعهاند.
ساختار مغز انسان با وجود رشد سرسام آوري كه در علوم و رياضيات و منطق داشته است از نظر عواطف با انسانهاي اوليه تفاوت چنداني نكرده است. هنوز عكسالعمل انسان در قبال خشم جريان يافتن خون به سمت دستها و تندتر شدن ضربان قلب ميباشد. در برابر ترس خون به سمت عضلات اسكلتي بزرگ مانند عضلات پا جريان مييابد و گريختن را آسان ميكند و در نتيجه صورت رنگ خود را از دست ميدهد و در برابر عشق دچار انگيختگي پاراسمپاتيكي ميشود كه واكنشي از آرامش كلي و خرسندي را پديد ميآورد و در هنگام تعجب ابروها را بالا مياندازد تا ميدان ديد وسيع تري داشته باشد.
در واقع با وجود رشد بسيار بالاي خردورزي در انسان كه فاصلهاي زياد با اجداد خود پيدا كرده است قلب و عواطف و احساسات انسانها تغييرات زيادي نكردهاند و انسان در اين زمينه رشد چشمگيري نداشته است. با وجود آنكه خيلي پيش از آنكه مغز متفكر و منطقي پديد آيد مغز هيجاني وجود داشته است. در واقع بادامه مغز كه در مسايل هيجاني تخصص دارد و به عنوان مخزن خاطرات هيجاني عمل ميكند در جريان تكامل نوع بشر موجب پيدايش قشر مخ شده است. مغز انسان در قرن ۲۱ زندگي ميكند در صورتي كه قلب او در دوران پارينه سنگي است.
هسته هوش بين فردي ابتدا توانايي درك و سپس ارائه پاسخ مناسب به روحيات و خلق و خو و انگيزشها و خواستههاي افراد ديگر است.
3- هوش هيجاني و مديريت بازار
استفاده از هوش هيجاني در تجارت ايدهاي نوين ميباشد كه براي بسياري از مديران و تجار جانيفتاده است. در واقع بيشتر مديران كماكان ترجيح ميدهند براي انجام كارها از مغزشان استفاده كنند تا از قلبشان. نگراني اصلي آنها آن است كه احساس همدلي و دلسوزي با همكاران و مشتريان آنها را از پرداختن به اهداف سازمان دور نمايد. در هر صورت همه بايستي قبول كنند كه قواعد بازي در دنياي پست مدرن متفاوت است و بايستي طبق قاعده روز عمل كرد.
شركتهاي هوشمند براي نظارت بر تحولات بازار و همسو شدن با تغييرات سليقهاي و استفاده از قوانين تشويقي معمولاً سيستم بازاريابي طراحي ميكنند. سيستم بازاريابي فرايندي كامل است كه موجب هماهنگي شركت با بهترين فرصتهاي بازار ميشود.
فرايند كلي مديريت بازار شامل ۴ مرحله اصلي است كه عبارتند از:
تجزيه و تحليل بازار: معمولاً شامل سيستمهاي اطلاعاتي و تحقيقاتي بازار و بررسي بازارهاي مصرف كننده و بررسي بازارهاي سازماني ميباشد. محيط پيچيده و در حال تغيير است و همواره فرصتها و تهديدهاي جديدي به همراه ميآورد. شركت و سيستم استراتژيك آن بايد محيط را همواره تحت نظر داشته باشند كه اين تحت نظر گرفتن محيط مستلزم دريافت اطلاعات زيادي ميباشد. اطلاعاتي در مورد مصرف كنندگان و نحوه خريد آنها.
انتخاب بازارهاي هدف: هيچ شركتي توانايي تأمين رضايت تمام مصرف كنندگان را ندارد. وجود شركتهاي مختلف و قوي در توليد كالاهاي مشابه بيانگر تنوع و تشتت سلايق بين مصرف كنندگان ميباشد. هر شركتي براي اينكه بتواند بهترين استفاده را از تواناييهاي بالقوه خود نمايد و بهترين جايگاه را در بازار انتخاب نمايد و در وضعيت بهتري قرار گيرد نيازمند بررسي چهار مرحلهاي ميباشد كه شامل اندازه گيري و پيش بيني تقاضا تقسيم بازار، هدفگيري در بازار و جايگاهيابي در بازار ميباشد.
تهيه تركيب عناصر بازاريابي: يكي از اساسيترين مفاهيم در بازاريابي نوين همين مفهوم آميخته بازاريابي ميباشد. مجموعهاي از متغيرهاي قابل كنترل كه شركت آنها در بازار هدف و براي ايجاد واكنش مورد نياز خود تركيب ميكند. اين تركيب در واقع ابزار دست تاجر ميباشد براي اينكه بازار را تحت تأثير قرار دهد. اين تركيب كه شامل طراحي محصول ،توزيع كالا، قيمتگذاري و تبليغات پيشبردي ميباشد كليد اصلي تجارت در بازارهاي نوين ميباشد.
اداره تلاشهاي بازار: اين مرحله شامل تجزيه و تحليل رقبا و خط مشيهاي رقابتي بازار و برنامهريزي ،اجرا و سازماندهي و كنترل برنامههاي بازاريابي است. شركتها وجه مهمي از بررسيهاي خود را بايد روي رقبا بگذارند و به طور مداوم محصولات و قيمتها و شيوه توزيع و تبليغات پيشبردي رقبا را از نزديك پي بگيرند و بدانند كه در چه وضعي هستند. مديريت در رأس هرم سازمان بايستي برنامههاي بازاريابي را تنظيم نمايد و بعد با برانگيختن همه افراد در همه سطوح برنامه را اجرايي نموده و براي اطمينان از اجراي برنامهها و رسيدن به اهداف كنترل داشته باشد و مميزي بازاريابي را نيز فراموش ننمايد.
در لايههاي مختلف فرايند بازاريابي توجهي ويژه به مشتريان به عنوان شركاي سازمان ميشود. به انسانهايي كه داراي عواطف هستند و هر چه شركتها به سمت فعاليتهاي خدماتي ميروند اين حساسيت بيشتر ميشود.
هوش هيجاني در تك تك مراحل فوق جهت دهنده مديريت شركت ميتواند باشد. همه ما داستان كارآفرينان بزرگ را شنيدهايم كه از هوش تحصيلي بالايي برخوردار نبودهاند و در دانشگاه وضعيت مطلوبي نداشتهاند اما با تكيه بر هوش هيجاني خود بزرگترين شركتهاي دنيا را ايجاد نمودهاند. بزرگترين تجار و كارآفرينان معمولاً تأكيد فراواني بر غرايز خود دارند و براي آنچه در خصوص بازار حس ميكنند اهميت بسيار بالايي قائلند. وقتي فورد به مهندسان خود با تأكيد ميگويد اين نام من است كه بالاي اين شركت نوشته شده است و بعد تصميم مورد نظر خود را اجرا ميكند بيانگر هوش هيجاني اوست. اين بدان معناست كه انسانهايي در بازار بسيار اثر گذارند كه خوب ميدانند در وراي همه منطقهاي رياضي و علمي نيروي الهام و احساس كارساز است. نيرويي كه از بشر اوليه تاكنون همواره همراه بوده است و ما را نيز كه در سر خط حركت تاريخ قرار داريم همان گونه ياري مينمايد كه اجداد اوليهمان را ياري ميكرد. در واقع مديران موفقي كه ساختار علمي بازار را ميشناسند و هوش هيجاني را همچون خون بدان تزريق مينمايند شگفتي ميآفرينند.
مديران و تجاري كه هوش هيجاني بالايي دارند يعني كساني كه احساسات خود را به خوبي ميشناسند و هدايت ميكنند و احساسات ديگران را نيز درك ميكنند و هدفمند با آن برخورد ميكنند در اداره بازار ممتازند. اين افراد حتي در زندگي فردي نيز خرسند و كارآمدند و تواني را در اختيار دارند كه موجب ميگردد افرادي مولد باشند.
در واقع مديريت سازمان ابتدا بايستي با تكيه بر هوش هيجاني مسير را حس كند و دورنما را مشخص كند و مأموريت سازمان را تشخيص دهد و بعد با استفاده از قواعد علمي و تئوريك بازاريابي به اهداف كوتاه مدت و بلند مدت خود دست يابد. احساس خدمتگزاري به مشتريان، همدلي درون سازماني در جهت حفظ مشتريان و تعيين رسالت سازمان مسائلي نيستند كه از طريق مباحث تئوريك بتوان بدانها پرداخت بلكه نياز به هوشي برتر دارند كه هم هوش بين فردي را شامل شود هم هوش درون فردي را.
4- هوش بين فردي و اميد و خوش بيني در خدمت بازار
هسته هوش بين فردي ابتدا توانايي درك و سپس ارائه پاسخ مناسب به روحيات و خلق و خو و انگيزشها و خواستههاي افراد ديگر است. در هوش درون فردي كليد اصلي عبارت است از: آگاهي داشتن از احساسات شخصي خود كه حاصل خودآگاهي ا ست و توانايي متمايز كردن و استفاده از آنها براي هدايت رفتار خويش.
هوش بين فردي توانايي درك افراد ديگر است، يعني اينكه چه چيز موجب برانگيختن آنها ميشود، چگونه كار ميكنند و چگونه ميتوان با آنها كار مشترك انجام داد. تجار و مديران موفق جزو كساني اند كه از هوش ميان فردي بالايي برخوردارند.
هچ و گاردنر چهار توانايي مجزايي را كه به عنوان مؤلفههاي هوش بين فردي مطرح ميباشند به شرح زير عنوان ميكنند:
سازماندهي گروه: داشتن ابتكار عمل در هماهنگ ساختن تلاشهاي گروهي از مردم است. اين مهارت براي رهبران ضروري است و در رهبران كارآمد هر نوع سازمان تجاري مشاهده ميشود.
ارائه راه حل: استعداد ميانجيگري، اجتناب از تعارضها يا حل تعارضهايي كه به وجود آمده است. افرادي كه اين توانايي را در سطح بالا دارند در جوش دادن معاملات و داوري كردن و وساطت توانايي زيادي دارند.
ارتباط فردي: دارا بودن اين استعداد رويارويي با ديگران يا شناخت و پاسخ دادن مناسب به احساسات و علايق مردم را آسان ميسازد. اين افراد همكاران تجاري خوبي هستند و در دنياي تجارت به عنوان فروشنده يا مدير موفق ميباشند و در زمينه دريافتن احساسات ديگران از طريق حالتهاي چهره بسيار موفقند و از محبوبيت زيادي برخوردارند.
تجزيه و تحليل اجتماعي: به معناي توانايي دريافت احساسات، انگيزش ها، علايق ديگران و داشتن دركي عميق از آنهاست. اين آگاهي از احساسات ديگران باعث ميشود اين افراد به راحتي با ديگران صميمي شوند. در بهترين حالت ميتوان گفت فردي با اين توانايي مشاور تجاري خوبي ميتواند باشد.
خوش بيني و اميد از ديگر ويژگيهاي افرادي است كه داراي هوش هيجاني بالايي ميباشند. اميد نقش شگفتآوري در موفقيت تجاري و مديريتي افراد دارد و زندگي حرفهاي هر كس كه به كسب و كار تجاري ميپردازد به نحو چشمگيري وابسته به ميزان اميد اوست. اميد چشمانداز و دورنمايي روشن و پرنوري است كه نشان ميدهد در نهايت همه چيز به خوبي پيش خواهد رفت. اشنايدر، اميد را اين گونه تعريف ميكند: اعتقاد به اين امر كه هدفتان هرچه باشد هم اراده دستيابي به آن را داريد و هم راه آن مقابلتان گشوده است. افراد پراميد كه اميدشان تمامي ندارد وقتي در دستيابي به هدفي مثلاً در انعقاد قرارداد معاملهاي شكست ميخورند بر اين باورند كه سخت تر كار و تلاش كنند و به مجموعه كارهايي ميانديشند كه ميتوانست سبب موفقيت آنها در معامله مذكور شود و از آنها درس ميگيرند.
خوشبيني نيز همانند اميد اثر بسياري در موفقيت كار تجاري دارد. خوش بيني يعني كه فرد صبر و انتظار زيادي داشته باشد. انتظاري در اين جهت كه علي رغم وجود موانع و دلسرديها در مجموع زندگي همه چيز درست خواهد شد. خوش بينيها شكست را رويدادي ميبينند كه ميتوانند آن را جبران كنند.
در تحقيقي كه سيلكمن بر روي بازاريابهاي شركت بيمه مت لايف انجام داد مشخص شد كه بازاريابهايي كه به طور ذاتي خوش بين هستند در سال اول كار خود به طور متوسط ۳۷ درصد بيشتر از افراد بدبين افراد را بيمه كردهاند و رها كردن كار در سال اول در بين افراد بدبين دو برابر افراد خوش بين بوده است. توانايي افراد در شنيدن و پذيرش پاسخ منفي با رويي گشاده در تمام زمينههاي فروش و بده بستان تجاري تواني سرنوشت ساز است.
5- نتيجهگيري
خريد و فروش و بازار و مديريت و تجارت به صورتي اجتناب ناپذير با عامل انساني سروكار دارند. چه در محيط داخل سازمان كه سلول اصلي تشكيل دهنده واحدها افراد ميباشند و چه در محيط خارج از سازمان كه مديريت با عوامل متعدد انساني سروكار دارد. از دولتمرداني كه قوانين تجاري را تدوين ميكنند و گروههاي مرجع اجتماعي مثل قهرمانان ورزشي و هنرمندان كه سلايق مردم را در خريد اجناس و رواج مد جهت دهي مينمايند و نهاد خانواده كه بخصوص در خريدهاي بزرگ كانون اصلي مشورت ميباشند و مشتريان نهايي كه خريداران اصلي هستند تا نمايندگيهاي فروش و توزيع همگي عامل انسان را به عنوان هسته مركزي با خود همراه دارند. هوش هيجاني به عنوان توانايي درك احساسات و نياز ديگران كمك بسيار كارسازيست در جهت هدايت ديگران در راهي كه منتهي به اهداف بلند مدت و كوتاه مدت سازماني و رضايت افراد و جامعه ميشود
منبع: managers.blogfa.com

- پست: 583
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۸۶, ۳:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 3433 بار
- سپاسهای دریافتی: 3949 بار
نگاه اجمالي به ظهور مفهوم هوش هيجاني
از 1900 الي 1969 ، هوش و هيجان به عنوان دو حيطه جدا از هم
تحقيقات در باب هوش : در اين دوره حوزه آزمونگري روانشناختي براي هوش رشد و گسترش يافت و يك تكنولوژي صريح و ركي درباره آزمونهاي هوش قدم به عرصه وجود گذاشت .
تحقيقات در باب هيجان : در حوزهاي جدا از هيجان بحث و گفتگو متمركز برهمان مشكل قديمي مرغ و تخممرغ بود كه كداميك زودتر بوجود آمدند ؛ واكنشهاي فيزيولوژيكي يا هيجان . در ديگر گستره هاي كاري ، داروين در رابطه با انتقالپذيري و تكوين پاسخهاي هيجاني سخن گفته بود اما در طول اين دوره هيجان اغلب ، به عنوان يك موضوعي كه فرهنگي است تعيين شد و عمدتاً محصول آسيبشناسي و پديدههايي با ويژگي فردي نگريسته ميشد .
تحقيقات در باب هوش اجتماعي : همانگونه كه آزمونگري هوشي پا به عرصه وجود گذاشت تمركز بر روي هوش كلامي و بياني بود . تعدادي از روانشناسان به دنبال شناسايي هوش اجتماعي هم بودند ولي به هر جهت تلاش در اين جهت به وضوح مأيوس كننده بود و مفاهيم هوشي منحصراً به صورت شناختي باقي ماندند .
از 1970 الي 1989 : پيشتازان هوش هيجاني
طلايهداران هوش هيجاني در اين دو دهه تلاش ميكردند : حوزه شناخت و عاطفه ظهور يافت تا به بررسي اين مطلب بپردازد كه چگونه هيجانات در رابطه با افكار ميباشند . در اين دوره عنوان شده بود كه افراد افسرده ممكن است نسبت به ديگران كمي بيشتر واقعگرا و دقيق باشند و از اينرو نوسانات خلقي آنها ممكن است خلاقيت آنها را ارتقاء بدهد . حوزه ارتباط غيركلامي ، مقياسهايي را گسترش داد تا براي ادراك اطلاعات غيركلامي كه قسمتي از آنها هيجان بود در باب تظاهرات چهرهاي و ژستها عمل كنند. آن افرادي كه در حوزه هوش مصنوعي كار ميكردند به بررسي اين مطلب پرداختند كه چگونه كامپيوترها ممكن است بفهمند و دليل بياورند درباره اينكه ابعاد هيجاني داستانها را دربياورند .
تئوري جديد گاردنر در باب هوش چندگانه به توصيف يك هوش درون فردي پرداخت كه اين هوش دربرگيرنده قابليت ادراك نمادسازي هيجانات ميباشد . كارهاي تجربي بر روي هوش اجتماعي بدين نتيجه رسيد كه آن (هوش اجتماعي) به مهارتهاي اجتماعي ، مهارتهاي همدلانه ، نگرشهاي پيش اجتماعي، اضطراب اجتماعي و هيجانپذيري تقسيم ميشود . تحقيقات در باب مغز شروع به جداسازي ارتباطات ميان هيجان و شناخت كردند . (استفاده به طور معمول از واژه هوش هيجاني ظاهر شد ) .
از 1990 الي 1993 ؛ ظهور هوش هيجاني
در 4 سال آغازين دهه 1990 ماير و سالوي رشته مقالاتي تحت عنوان هوش هيجاني چاپ كردند . اين مقالات تحت عنوان هوش هيجاني فراهم كننده اولين بازنگري حوزههاي بالقوه مربوط به هوش هيجاني بودند . در همان زمان مطالعات نشان داده شده شامل اولين توانايي سنجش هوش هيجاني ، تحت همان عنوان به چاپ رسيد . در اين مقاله بحث بر سر وجود يك هوش هيجاني به عنوان هوش واقعي بود . در همان زمان ، ديگر بنيانهاي هوش هيجاني گسترش يافتند عليالخصوص علوم مغزي .
از 1994 الي 1997 : عموميسازي و گسترش مفهوم هوش هيجاني
گلمن يك ژورناليست علمي كه كتاب مشهور خود را تحت عنوان هوش هيجاني منتشر ساخت ، در باب مدل خود در محافل آكادميك قلم زد . اين كتاب كه در كل جهان به بهترين نحوي به فروش رفت در سطح گستردهاي چاپ شد . مجله تايم روي جلد خود واژه هوش هيجاني را به كار برد . تعدادي از مقياسهاي شخصيتي تحت عنوان هوش هيجاني انتشار يافتند .
از 1998 تا به حال : تحقيق و مؤسسهسازي هوش هيجاني
پالايشهايي در باب مفهوم هوش هيجاني انجام شد و همراه با معرفي مقياسهاي جديدي در باب مفهوم و مقالات تحقيقي بازنگري شده در رابطه با موضوع .
بهمن ابراهیمی روان شناس
منبع: parsei.com
از 1900 الي 1969 ، هوش و هيجان به عنوان دو حيطه جدا از هم
تحقيقات در باب هوش : در اين دوره حوزه آزمونگري روانشناختي براي هوش رشد و گسترش يافت و يك تكنولوژي صريح و ركي درباره آزمونهاي هوش قدم به عرصه وجود گذاشت .
تحقيقات در باب هيجان : در حوزهاي جدا از هيجان بحث و گفتگو متمركز برهمان مشكل قديمي مرغ و تخممرغ بود كه كداميك زودتر بوجود آمدند ؛ واكنشهاي فيزيولوژيكي يا هيجان . در ديگر گستره هاي كاري ، داروين در رابطه با انتقالپذيري و تكوين پاسخهاي هيجاني سخن گفته بود اما در طول اين دوره هيجان اغلب ، به عنوان يك موضوعي كه فرهنگي است تعيين شد و عمدتاً محصول آسيبشناسي و پديدههايي با ويژگي فردي نگريسته ميشد .
تحقيقات در باب هوش اجتماعي : همانگونه كه آزمونگري هوشي پا به عرصه وجود گذاشت تمركز بر روي هوش كلامي و بياني بود . تعدادي از روانشناسان به دنبال شناسايي هوش اجتماعي هم بودند ولي به هر جهت تلاش در اين جهت به وضوح مأيوس كننده بود و مفاهيم هوشي منحصراً به صورت شناختي باقي ماندند .
از 1970 الي 1989 : پيشتازان هوش هيجاني
طلايهداران هوش هيجاني در اين دو دهه تلاش ميكردند : حوزه شناخت و عاطفه ظهور يافت تا به بررسي اين مطلب بپردازد كه چگونه هيجانات در رابطه با افكار ميباشند . در اين دوره عنوان شده بود كه افراد افسرده ممكن است نسبت به ديگران كمي بيشتر واقعگرا و دقيق باشند و از اينرو نوسانات خلقي آنها ممكن است خلاقيت آنها را ارتقاء بدهد . حوزه ارتباط غيركلامي ، مقياسهايي را گسترش داد تا براي ادراك اطلاعات غيركلامي كه قسمتي از آنها هيجان بود در باب تظاهرات چهرهاي و ژستها عمل كنند. آن افرادي كه در حوزه هوش مصنوعي كار ميكردند به بررسي اين مطلب پرداختند كه چگونه كامپيوترها ممكن است بفهمند و دليل بياورند درباره اينكه ابعاد هيجاني داستانها را دربياورند .
تئوري جديد گاردنر در باب هوش چندگانه به توصيف يك هوش درون فردي پرداخت كه اين هوش دربرگيرنده قابليت ادراك نمادسازي هيجانات ميباشد . كارهاي تجربي بر روي هوش اجتماعي بدين نتيجه رسيد كه آن (هوش اجتماعي) به مهارتهاي اجتماعي ، مهارتهاي همدلانه ، نگرشهاي پيش اجتماعي، اضطراب اجتماعي و هيجانپذيري تقسيم ميشود . تحقيقات در باب مغز شروع به جداسازي ارتباطات ميان هيجان و شناخت كردند . (استفاده به طور معمول از واژه هوش هيجاني ظاهر شد ) .
از 1990 الي 1993 ؛ ظهور هوش هيجاني
در 4 سال آغازين دهه 1990 ماير و سالوي رشته مقالاتي تحت عنوان هوش هيجاني چاپ كردند . اين مقالات تحت عنوان هوش هيجاني فراهم كننده اولين بازنگري حوزههاي بالقوه مربوط به هوش هيجاني بودند . در همان زمان مطالعات نشان داده شده شامل اولين توانايي سنجش هوش هيجاني ، تحت همان عنوان به چاپ رسيد . در اين مقاله بحث بر سر وجود يك هوش هيجاني به عنوان هوش واقعي بود . در همان زمان ، ديگر بنيانهاي هوش هيجاني گسترش يافتند عليالخصوص علوم مغزي .
از 1994 الي 1997 : عموميسازي و گسترش مفهوم هوش هيجاني
گلمن يك ژورناليست علمي كه كتاب مشهور خود را تحت عنوان هوش هيجاني منتشر ساخت ، در باب مدل خود در محافل آكادميك قلم زد . اين كتاب كه در كل جهان به بهترين نحوي به فروش رفت در سطح گستردهاي چاپ شد . مجله تايم روي جلد خود واژه هوش هيجاني را به كار برد . تعدادي از مقياسهاي شخصيتي تحت عنوان هوش هيجاني انتشار يافتند .
از 1998 تا به حال : تحقيق و مؤسسهسازي هوش هيجاني
پالايشهايي در باب مفهوم هوش هيجاني انجام شد و همراه با معرفي مقياسهاي جديدي در باب مفهوم و مقالات تحقيقي بازنگري شده در رابطه با موضوع .
بهمن ابراهیمی روان شناس
منبع: parsei.com

- پست: 583
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۸۶, ۳:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 3433 بار
- سپاسهای دریافتی: 3949 بار
هوش هيجاني و ضرورت آن در فرزندپروري
عصباني شدن آسان است - همه مي توانند عصباني شوند، اما عصباني شدن در برابر شخصِ مناسب، به ميزان مناسب، در زمان مناسب ، به دليل مناسب و به روش مناسب – آسان نيست! ( ارسطو )
[align=justify]
حتما تا به حال درباره IQ يا همان بهره هوشي ، خيلي چيزها شنيده ايد. و حتما شنيده ايد كه اگر كودكي IQ بالاتري داشته باشد ، حتما در بزرگسالي انسان تحصيل كرده و موفقتري خواهد بود. شايد به همين خاطر است كه تعداد زيادي از والدين ، از همان دوران قبل از مدرسه رفتن ، نگران كيفيت يادگيري فرزند دلبند خود و مدارسي كه قرار است او در آنها درس بخواند هستند. غافل از اينكه امروزه تحقيقات علمي ، نشان داده كه تنها داشتن هوش عقلانيِ زياد (كه مدارس مي خواهند از آن براي گذشتن از سد كنكور استفاده كنند) براي كسب موفقيت كافي نيست و علاوه بر IQ ، كيفيات ديگري نيز لازم است كه امروزه به آن هوش هيجاني مي گويند. اما منظور از هوش هيجاني چيست؟
به طور خلاصه هوش هيجاني يعني : داشتن ظرفيتي براي شناخت احساسات و هيجانات خود و ديگران و استفاده از اين هيجانات به نحو مناسب ، براي برقراري ارتباط بهتر با خود و ديگران.
همانطور كه در سخنان ارسطو در ابتداي اين سخن مشاهده مي كنيد ، عصبانيت يك هيجان و يا احساس است، و فردي كه داراي هوش هيجاني بالاتري باشد مي داند اين عصبانيت را چه وقت، كجا، با چه كسي و چگونه ابراز كند تا به جاي اينكه برايش دردسر توليد كند ، راه گشا باشد.
اينجا لازم است درباره خودِ كلمه هيجان بيشتر بدانيم: هيجان كلمه اي است كه در فارسي بيشتر براي احساسات و حالات پر شور و پر انرژي از آن استفاده مي كنيم ، ولي در روانشناسي براي بيان تمام حالات احساسي و رواني مثبت و منفي و علايم جسماني همراه آن به كار مي رود. هيجانات مثل خشم، ترس، عشق و محبت، تنفر، اميد، نااميدي، نگراني، احساس حقارت، غرور، غم و اندوه، شادي، تعجب، شرم، پشيماني، دلسوزي و ...
اهميت هوش هيجاني در چيست؟
[align=justify]دانشمندان زيادي عقيده دارند كه مي توان هوش هيجاني را در كودكان و حتي بزرگسالان پرورش و افزايش داد. اما چرا پرورش و رشد هوش هيجاني مهم است؟ به چند دليل:
1- بمنظور برخورد با موقعيتهاي تهديد كننده و خطرناك: [align=justify]كودك 3 ساله اي را درنظر بگيريد كه در معرض خطر دزيده شدن توسط يك سارق كودك است. بچه ها معمولا به طور غريزي و از راه هيجانات خود متوجه خطرناك بودن موقعيت مي شوند. اگر سارق به زور متوسل گردد ، او شروع به داد و فرياد و دست و پا زدن مي كند ( كاري كه شايد در موقعيتهاي ديگر براي شما خوشايند نباشد) كه باعث مي شود احتمال نجات خود را افزايش دهد. تحقيقات نشان مي دهد كودكان داراي هوش هيجاني بيشتر، موقعيتهاي خطرناك را سريعتر تشخيص داده و عكس العمل نشان مي دهند. و در نوجواني نيز احتمال كمتري وجود دارد كه جذب دوستان ناباب و انحرافات اجتماعي شوند.
2- به منظور خشنودي و شادي: [align=justify]اگر هدف فرزندپروري، ارتقاء سطح سلامتي كودكان باشد، بنابراين بايد براي افزايش يكي از عوامل مهم در سلامتي آنان ، يعني شادي و خوشحالي در فرزندان تلاش كنيم. مطالعات نشان داده كودكان شاد و سالم در جامعه متمدن ،انسانهايي مسئوليت پذير و شهرونداني خوب خواهند بود. هر چه هوش هيجاني بالاتر باشد، هيجانات و احساسات به ما كمك مي كند تا اطلاعات مربوط به پايه و اساس سلامتي ، يعني شادي را جمع آوري كرده ، اولويت بندي و پردازش كنيم تا به نحو احسن از آن استفاده گردد. كودكان داراي هوش هيجاني با توسل به مهارت خودشناسي مي توانند به ريشه هاي پنهان شادي و يا غم خود آگاه شده ، و آن را مديريت كنند.
3- براي كمك به ديگران: [align=justify]حساسيت و هوش هيجاني بالاتر به كودكان كمك مي كند تا نياز هاي ديگران را درك كرده و حداقل با همدلي به آنان كمك كنند. با پيروي از هوش هيجاني ، بچه ها مي آموزند كه احساسات و هيجانات، نيازها و تمايلات همه انسانها به يكديگر شبيه نيست. رسيدن به چنين دركي به افزايش شفقت و احترام به احساسات و تفاوتهاي فردي ديگران منجر مي گردد كه اين خود اساس همدلي (يكي از مهارتهاي هوش هيجاني) مي باشد. با پرورش هوش هيجاني فزندان ما پي مي برند انسانها زماني كامل مي شوند و احساسات بهتري خواهند داشت كه با يكديگر همكاري كنند.
4- به منظور ايجاد حس مسئوليت پذيري: [align=justify]هوش هيجاني به ما كمك مي كند تا از دو طريق فرزنداني با مسئوليت پذيري بيشتر داشته باشيم. ابتدا با آموزش كودكان مبتني بر اينكه مسئوليت احساسات و هيجانات خود را بپذيرند، به جاي اينكه بر اين باور باشند كه ديگران احساسات آنان را همچون عروسكي تحت كنترل دارند. مثال: به جاي اينكه بگويد ” او باعث عصبانيت من شد“ ، بگويد:” من عصباني شدم“. مي توانيم به آنان بياموزيم ، وقتي احساسات منفي دارند، حق انتخاب نيز دارند، انتخابهايي مثل اقدام كردن، تغيير دادن، ابراز وجود به شكل كلامي يا نوشتاري، يادگيري و اتخاذ ديدگاه هاي متفاوت. به ياد داشته باشيم هيچكدام از ما بر روي محيط خود صد در صد كنترل نداريم (بچه ها كه خيلي كمتر)، ولي بر روي هيجانات خود مي توانيم كنترل داشته باشيم. با توسل به مهارتهاي هوش هيجاني مي توانند بياموزيند با استفاده از افكار خود هيجانات مثبت تري را تجربه كرده و در نتيجه رفتار مناسبتري از خود نشان دهند. رفتار مناسبتر دو نتيجه دارد، الف- از اينكه خوب عمل كرده اند احساس بهتري نسبت به خود خواهند داشت( كه به اعتماد به نفس بيشتر كمك مي كند). ب- در ديگران احساس خوبي را ايجاد مي كنند (كه در روابط اجتماعي آنان مؤثر بوده و اين نيز خود عزت نفس را ارتقاء مي دهد).
طريق دوم براي مسئوليت پذيري بيشتر اين است كه به آنان بياموزيم با استفاده از احساسات خود با روشهاي اجتماع پسندتري اقدام كنند، با دو پرسش از خود كه راهنماي اقدام مناسب خواهد شد:
1- ” الآن چه احساسي دارم؟“ 2- ” او يا آنان چه احساسي دارند؟“
-[align=justify] تحقيقات نشان داده كودكاني كه از نظر هيجاني سالم تر و باهوش تر هستند، ويژگيهاي زير را دارند: 1- يادگيرندگان بهتري هستند. 2- مشكلات رفتاري كمتري دارند. 3- درباره ديگران احساسات بهتري دارند. 4- در مقابل فشار همسالان بهتر مقاومت مي كنند. 5- خشونت كمتري دارند و قادر به همدلي بيشتري هستند. 6- در حل مشكلات و تعارضها بهتر عمل مي كنند. 7- رفتارهاي خود تخريبي (مثل استفاده از مواد مخدر، صرف مشروبات الكلي، ...) كمتري دارند. 8- دوستان بهتر و بيشتري دارند. 9- بيشتر از ديگران قادرند هيجانات و تكانه هاي خود را كنترل كنند. 10- خوشحالتر، سالمتر و موفق تر از ديگران هستند.
چگونه هوش هيجاني فرزندان را افزايش دهيم؟
- [align=justify] قبل از هر چيز والدين خود بايد درباره احساسات و هيجانات اطلاعات بيشتر و ملموس تري پيدا كنند. توصيه مي شود در جلسات گروهي درباره انواع هيجانات مثل شادي و غم، عشق و تنفر، ترس و شجاعت و ... صحبتهاي سازنده و اكتشافي داشته باشيد.
- براي بچه هاي خيلي كوچك كمك كنيد تا لغات و عباراتي كه در برگيرنده هيجانات و احساسات مي باشد را بياموزند. والدين هم بهتر است احساسات خود را بيان كنند، مثال:
” احساس بي قراري مي كنم“ ، ” احساس نااميدي مي كنم“ ،” احساس شادي مي كنم“.
- احساسات آنان را نام گذاري كنيد: ” به نظر مي رسد نااميد شده اي! “
- احساسات و هيجانات ديگران را نام گذاري كنيد( در خيابان ، تلوزيون و كتابهاي داستان): ” مثل اينكه آن خانم در فيلم احساس حسادت مي كند“.
- از بچه ها بخواهيد احساسات خود را نقاشي كنند: ” مي توني خشم خودت را نقاشي كني؟“ يا ” وقتي خيلي مي ترسي قيافه ات چه شكلي ميشه؟ آن را برايم نقاشي كن!“
- محيط و فضايي سرشار از احساس امنيت خاطر و حمايت فراهم سازيد: براي احساسات ارزش قايل شده و آنها را مورد شناسايي قرار دهيد. درباره احساسات به راحتي صحبت كنيد. از داد زدن و رفتارهاي خشن براي سركوب احساسات منفي بچه ها اجتناب كنيد. صداقت هيجاني را از طريق عشق بدون قيد و شرط تشويق كنيد.
- وقتي بچه ها بزرگتر مي شوند برايشان توضيح دهيد كه مثلا چرا خشم معمولا يك احساس ثانويه است( قبل از خشم يك احساس ديگر وجود دارد: وقتي با كارنامه خراب فرزندمان روبرو مي شويم ، اول احساس نااميدي مي كنيم ، سپس عصباني مي شويم، يا وقتي يك ماشين با سرعت جلوي اتومبيل ما مي پيچد، اول مي ترسيم بعد عصباني مي شويم و به او ناسزا مي گوييم). يا توضيح دهيد كه هيجانات منفي ما از جمع شدن نيازهاي هيجاني برآورده نشده بوجود مي آيد. همچنين درباره جنبه هاي مثبت هيجانات ظاهراٌ منفي مثل خشم ، گفتگو كنيد.
- بجاي نام گذاري بر روي فرزندان با صفات گوناگون ( دست و پا چلفتي، ديوانه، ترسو...) احساسات آنان را نام گذاري كنيد (الآن احساس خجالت مي كني، مثل اينكه خشمگين هستي، به نظر ميرسه كمي احساس ترس مي كني...)
- براي اينكه فرزندان خود را بهتر بشناسيد ، دستور دان، تنبيه، قضاوت، سخنراني، نصيحت و تهديد كارساز نيست، بلكه گوش دادن به آنان و دقيق شدن به زبان بدن (حالات و حركات اعضاي بدن و صورت) مي تواند در اين راه مؤثر باشد.
- والدين خود مهمترين الگوي رفتاري و هيجاني فرزندان هستند، اگر تصور مي كنيد از نظر احساسي و هيجاني احتياج به كمك و تقويت بيشتر داريد ، حتما از دوستان با تجربه و يا روانشناس و مشاور بهره بگيرد.
به ياد داشته باشيد كه بزه و جرم و جنايت از احساس ضعف ،احساس ناكامي، احساس تحت كنترل بودن و احساس مغبون شدن بوجود مي آيد. اسلحه و چاقو ، آتش و سنگ و يا مواد مخدر، جانشين احساس محترم بودن مي گردد. بچه هايي كه مورد احترام قرار مي گيرند نيازي به اسلحه و چاقو براي قدرتمند شدن و يا سيگار براي احساس بزرگي ندارند.
منابعي براي مطالعه بيشتر:
[align=justify]اگر مي خواهيد درباره ويتامينهاي مناسبِ هيجانات و احساسات بيشتر بدانيد كتاب راز كودكان شاد، ترجمه منزه فراهاني را از نشر پيك بهار مطالعه كنيد. اگر مايليد براي كشف و شناخت بيشتر هيجانات فرزندتان از طريق حالات و حركات بدن اطلاعاتي بدست آوريد، كتاب زبان بدن كودكان، ترجمه بهمن ابراهيمي را از انتشارات انجمن اوليا و مربيان بخواهيد. براي ايجاد ارتباطي اثربخش تر با فرزندان نوجوان خود كتاب پدر، مادر، نوجوان را با ترجمه مهدي قراچه داغي از انتشارات پيك بهار تهيه كنيد.
برای مقابله با گستاخی های فرزندان خود، بدون توسل به خشونت و تحقیر کتاب بگو مگو ترجمه خانم نسرین پارسا را از انتشارات پرنیان مطالعه بفرمائید.
تهيه و تنظيم: بهمن ابراهيمي
>>>>>>>>><<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<
پرورش هوش اخلاقي در كودكان
[align=justify]ما چگونه به كودكانمان درست و غلط را آموزش مي دهيم ؟آنها چگونه و از كجا دلسوزي ،مهرباني و ديگر ارزش هاي اخلاقي مهم را ياد مي گيرند؟آيا روش هاي علمي وجود دارد تا والدين جهت شكل دهي ويژگيهاي كودكانشان ،از آنها بهره گيرند؟ اينها برخي از سوالاتي هستند كه معمولا به ذهن والدين و دست اندركاران پرورش و تربيت كودكان مي رسد، به همين جهت ابتدا به اختصار نظرات برخي از مولفان و نظريه پردازان را مرور كرده و در پايان به ارائه چند راهكار ساده خواهيم پرداخت .
يكي از ابعاد رشد و تحول ، كه از دوران كودكي تا سال هاي بزرگسالي ،در كنار ديگر ابعاد رشد شكل مي گيرد،رشد اخلاقي كودكان است .وقتي مردم درباره رشد اخلاقي صحبت مي كنند، آنها به رفتار و نگرش هاي خودشان نسبت به ساير مردم در جامعه اشاره دارند،به عبارتي آنها به پيروي ما از هنجارهاي اجتماعي ،مقررات و قوانين ،عرف و آداب و رسوم توجه مي كنند .البته به زبان ساده و در مورد كودكان ،ما توانايي آنها را در تمايز درست از غلط توصيف مي كنيم .
دو نظريه پرداز و روانشناس معروف ، ژان پياژه و لارنس گلبرگ ، رشد اخلاقي كودكان را مطالعه كردند. پياژه مشاهده كرد كه چگونه استدلال اخلاقي در كودكان شكل مي گيرد.او دريافت در كودكان خردسال ،در مقايسه با كودكان بزرگتر ،ادراك ابتداي تري از رفتار درست -غلط دارند.
پياژه با طرح اين پرسش اساسي كه كدام رفتار بدتر است ؟ ، مشاهده كرد كه كودكان خردسال رفتار بد را به وسيله ميزان صدمه اي كه به خاطر رفتار شخص ايجاد شده قضاوت مي كنند، او داستانهايي را در قالب معما يا مساله اخلاقي بود براي آنها تعريف مي كرد و از آنها مي خواست بگويند " چه كسي رفتارش بدتر است ؟" به عنوان مثال ،يكي از داستان ها به اين شرح بود : پسري كه بطور اتفاقي 15 فنجان را مي شكند كار بدتري كرده است يا پسري كه از روي لجبازي و عصبانيت ،هنگامي كه مادرش در آن اطراف نيست ، يك فنجان را مي شكند؟ پياژه مشاهده كرد كودكان خردسال ، رفتار بد را به پسري كه فنجان بيشتري شكسته است نسبت دادند و اين امر صرف نظر از نيت كودك دوم بود . پياژه اين استدلال اخلاقي را ، اخلاق عيني يا واقع گرايي اخلاقي ناميده ،در حالي كه كودكان بزرگتر رفتار بد را به پسري كه فقط يك فنجان شكسته بود نسبت دادند.،زيرا انگيزه او بد بود.مسلما اين نوع استدلال پيشرفته تر از استدلال اخلاق عيني است .از نظر پياژه به نظر نمي رسد كودكان بتوانند اين مرحله از رشد اخلاقي را كاملا قبل از سنين 12 يا 13 سالگي كسب كنند.
نظريه پرداز و مولفي ديگر ، يعني لارنس گلبرگ كار پياژه را تا سنين جواني و بزرگسالي ادامه داد.
گلبرگ سطح اول را پيش عرفي ناميد.در اين سطح كودكان با اجتناب از تنبيه و برآوردن نيازها ي خود رفتار صحيح را نشان مي دهند .(در اين سطح مرحله اول مساوي تنبيه -اطاعت و مرحله دوم با فرد گرايي توصيف مي شود ). اين سطح و مرحله هايش كارهاي كودكان خردسال تا 10 سالگي را توجه مي كند .سطح دوم ،عرفي خوانده مي شود ، در اين سطح كودكان بيشتر با زندگي بر اساس انتظارات ديگران و انجام كار صحيح به دليل اينكه براي گروه مناسب است ،رفتار مي كند.(مرحله سوم با انطباق بين افراد و مرحله چهارم با نظام اجتماعي و تبعيت از قانون مرتبط است ).اين سطح و مرحله هايش با ويژگي هاي كودكان بالاي 10 سال تا دوران بزرگسالي مطابقت دارد.
سطح سوم ،پس عرفي ناميده مي شود .در طي اين سطح افراد رفتارشان را به وسيله ارزش ها و اعتقادات گروهي و به عبارتي معيارهاي جهاني ارزيابي مي كنند و رفتارها را با جامعه اي كه با آنها زندگي مي كنند فكنترل مي نمايند.به اين ترتيب رفتار صحيح بر اساس يك قرار داد اجتماعي با ديگران و مطابق با اصول اخلاق جهاني كه ممكن است بر مبناي قوانين جوامع بشري پايه ريزي شده باشد.(در اين سطح مرحله پنجم با قرار دادهاي اجتماعي و حقوق فردي ،مرحله ششم با علم اخلاق و نوعدوستي مطابقت دارد.) با آن كه ديدگاه هاي ديگري نيز از سوي مولفان ديگر ارائه شده و افراد متعددي با مراحل رشد اخلاقي پياژه و گلبرگ اتفاق نظر نداشته و از آنها انتقاد مي كنند، اما همچنان اين پرسش اصلي براي والدين باقي است كه ما چگونه رفتار اخلاقي را به كودكان آموزش مي دهيم؟
يكي ديگر از مسائل اساسي كه همواره در اكثر مسائل (مانند رشد هوش ،شكل گيري شخصيت و...) انساني مطرح است ، تعيين ميزان سهم "طبيعت-تربيت " است .متعادل ترين نظر در اين بين آن است كه رشد اخلاقي حاصل تعامل بين طبيعت و تربيت است .
اخلاق در نتيجه تعامل عواملي مانند نظرات والدين ، روش هاي انضباطي و همچنين انتخاب ها و اختيارات خود كودكان شكل مي گيرد.كودك از تجارب اوليه خود براي تشخيص درست از غلط بهره مي گيرد .در عين حال هنگامي كه نياز به تربيت و پرورش دارند ،والدين به طور متعادل نيازهايشان را برآورده مي سازند ،بدين ترتيب ياد مي گيرند در زندگي مقررات را بپذيرند و ياس ها را تحمل كنند.
دوست داشتن افراطي و برآوردن نيازها صرف نظر از خواسته ها و نيازهاي كودك، او را لوس مي كند.اين سبب مي شود كودكان در اولين مراحل رشد اخلاقي بر اساس فردگرايي خودخواهانه مغرور شوند. اين مساله براي كودكان دو ساله خوب است ،براي شش ساله ها قابل تحمل و در 12 ساله ها و يا سنسن بالاتر مضر است . محدوديت زياد موجب مي گردد كودك احساس كم ارزشي و فقدان خويشتن داري كند.اين روش ها موجب بهم ريختن سلامت رواني كودك مي شوند ، او فردي بسيار سركش يا بسيار مطيع ،ليكن به شكلي بيمارگونه و ناسالم ،خواهد شد.
با اندكي تامل مي توان دريافت رسيدن به تعادل مشكل است .با برقراري انضباط ما فقط رفتار غلط را تنبيه نمي كنيم يا باعث ايجاد محدوديت نمي شويم بلكه چگونگي تشخيص درست از غلط را آموزش مي دهيم.
حتي به رغم مقررات و نظام هاي اجتماعي ، كودكان در سنين بالاتر مي توانند تصميم بگيرند و انتخاب كنند كه از قوانين و مقررات جامعه پيروي نمايند يا نه . در نهايت والدين در درك رشد اخلاقي بايد اين واقعيت را بپذيرند كه بايد كودكانشان را ارزيابي كنند تا اهداف بهتري را براي رشد فردي آنها برگزينند.
به تازگي مولفان ، اصطلاح تازه اي را تحت عنوان هوش اخلاقي سعي دارند در روانشناسي وارد نمايند .در اين زمينه مايكل بوريا ده نكته را براي پرورش كودكاني اخلاقي يا ايجاد هوش اخلاقي پيشنهاد مي دهد ، كه ابتدا رئوس اين موارد را مرور كرده و سپس به اختصار به شرح هر يك مي پردازد:
1-احساس تعهد در راستاي ايجاد و پرورش كودكي اخلاقي
2-تلاش براي آن كه الگويي نمونه يا يك مثال اخلاقي قوي باشيد.
3-شناختن باورها و عقايد خودتان ، ضمن تلاش براي سهيم كردن ديگران
4-از لحظات آموختني به خوبي بهره بگيريد.
5-انضباط را به عنوان يك درس اخلاقي به كار بنديد.
6-توقع رفتاري اخلاقي داشته باشيد .
7-نسبت به آثار رفتارها واكنش نشان دهيد.
8-رفتارهاي اخلاقي را تقويت كرده و پاداش دهيد .
9-به طور روزانه اصول اخلاقي را اولويت بندي نماييد.
10-مشاركت و ثبت قانون طلايي
از نظر دكتر مايكل بوريا ، خانه بهترين مدرسه براي آموزش رفتارهاي اخلاقي است .در اين راستا ،او ده نكته را جهت ايجاد هوش اخلاقي به والدين پيشنهاد مي دهد.
1- احساس تعهد در جهت پرورش كودكي اخلاقي
يك سوال اساسي آن است كه پرورش يك كودك اخلاقي چه مقدار براي شما اهميت دارد؟ چراكه تحقيقات نشان داده اند ،والديني كه شديدا احساس نياز به شكل دادن رفتارهاي اخلاقي در كودكانشان مي نمايند، يا ترس از ايجاد اخلاق هاي زشت در آنها دارند ، معمولا موفق بوده اند، زيرا خودشان را براي تلاش ذز اين مورد متعهد كرده اند.بنابراين اگر شما واقعا مي خواهيد كودكي داراي اخلاق داشته باشيد ، بايد احساس تعهد شخصي براي پرورش او نموده و اين تعهد تا نيل به هدف تداوم يابد.
2- تلاش براي آن كه الگويي نمونه يا يك مثال اخلاقي قوي باشيد
والدين اولين و قوي ترين الگو يا معلم اخلاق براي كودكانشان هستند، بنابراين مطمئن شويد همان رفتارهاي اخلاقي را كه از كودكتان انتظار داريد ، انجام دهيد تا آنها از شما فراگيرند.
3-شناخت باورها و عقايد خودتان ضمن سهيم كردن آنها با ديگران
پيش از آنكه بتوانيد كودكي با اخلاق پرورش دهيد ، بايد درباره آنچه كه به آن باور داريد با خودتان صادق و صريح باشيد ، بنابراين مدتي كوتاه به تمامي ارزش هايتان فكر كنيد .سپس درباره اين كه چرا شما اين روش اجراي خاص خودتان را داريد ،به طور منظم با كودكتان صحبت كرده و نظراتتان را با او در ميان گذاريد.
4-از لحظات آموختن به خوبي بهره بگيريد
بهترين لحظه هاي آموزش معمولا غيرمنتظره و اتفاقي هستند و بر خلاف تصور ،از پيش برنامه ريزي نشده اند.هر گاه بحث موضوعات اخلاقي به ميان آمد ،از آن فرصت استفاده كنيد ،آنها به شما و كودك كمك مي نمايند تا باورهاي اخلاقي استواري را كه در هدايت مستمر رفتارهايش براي تمامي زندگي موثرند،رشد دهد.
5-انضباط را به عنوان يك درس اخلاقي به كار بنديد
انظباط موثر موجب مراقبت از كودك در اين امر مي شود تا تشخصي دهد كه چرا رفتارش اشتباه است وچگونه مي تواندذ آن را اصلاح و تصحيح نمايد. در اين راستا ، استفاده از پرسش هاي صحيح به كودكان كمك مي نمايد به اين توانايي دست يابند كه نظ ديگران را درباره رفتارشان دريابند و توانايي درك نتايج رفتارهايشان را توسعه دهند.
6-توقع رفتارهاي اخلاقي داشته باشيد
در اين زمينه نتيجه مطالعات روشن بوده است ،كودكاني كه رفتارهاي اخلاقي دارند ،والديني دارند كه از آنها انتظارات داشته اند چنين عمل كنند.توقعات و انتظارات شما از كودكتان ، به منزله تعيين نوعي استاندارد براي رفتارهاي آنهاست .
7-نسبت به آثار رفتارهاي واكنش نشان دهيد
محققين ابراز مي كنند كه يكي از بهترين تمرين هاي سازنده اخلاق ، اشاره به اثر رفتار كودك بر شخص ديگر است ، انجام اين كار موجب افزايش رشد اخلاقي كودك مي شود.
8-رفتارهاي اخلاقي كودك را تقويت كرده و پاداش دهيد
يكي از ساده ترين راههاي كمك به كودك در جهت كسب رفتارهاي جديد اين است كه پس از وقوع آن رفتارها ، آنها را پاداش داده و تحسين نماييد . پس با هدف شكل دهي رفتارهاي اخلاقي ، كودك را زير نظر بگيريد و با شرح اينكه چرا رفتارش خوب بوده و شما براي آن ارزش قائليد، آن را تقويت نماييد.
9-هر روز اصول اخلاقي را اولويت بندي كنيد.
كودكان با خواندن اصول اخلاقي در متن كتابها ياد نمي گيرند چگونه افراد با اخلاق بشوند ، بلكه تنها با انجام كارهاي خوب ، اين امر را مي آموزند، كودك را جهت كمك براي ايجاد تغيير در دنياي خودش تشويق كنيد و هميشه او را ياري دهيد تا نتيجه مثبت عمل خود را بر روي حالات ديگران درك و تشخيص دهد .هدف نهايي و واقعي براي كودكان آن است كه هرچه كمتر و كمتر به راهنمايي بزرگسالان وابسته باشند و اصول اخلاقي بايد به زندگي روزمره آنها وارد شده و ضمنا آنها را براي خودشان دروني سازند ، اين امر تنها زماني روي مي دهد كه والدين بر اهميت فضيلت ها دائما تاكيد كنند و بچه هايشان هم مكررا اين رفتارهاي اخلاقي را تمرين كنند.
10-مشاركت و ثبت قانون طلايي
به كودكتان قانون طلايي را كه بسياري از تمدن ها را در طول قرن ها هدايت و راهنمايي كرده است [ و سخن پيامبر اسلام(ص) نيز هست ] آموزش دهيد: " با ديگران همانگونه رفتار كنيد ، كه مي خواهيد با شما رفتار شود ." به او يادآوري كنيد از خودش قبل از هر كاري بپرسد "آيا من دوست دارم ، ديگري با من اين طور رفتار كند؟" تلاش كنيد اين اصل ، قانون اساسي اخلاقي خانواده شما باشد.
نويسنده : رونالد هاكسلي -ترجمه :دكتر فرناز كشاورزي - عضو هيات علمي گروه روانشناسي دانشگاه آزاد اسلامي -تهران
(منبع:همشهري 12 بهمن 1382)
>>>>>>>><<<<<<<<<<<<<<<<<<<<
فرزندان ناسازگار
مقدمه
[align=justify]اكثر قريب به اتفاق زوجهايي كه با پيوند زناشويي، زندگي مشترك خود را آغاز ميكنند در روياهاي خود تصاوير زيبا و لذت بخشي از فرزند يا فرزنداني كه قرار است در آينده داشته باشند را در ذهن ترسيم ميكنند و در انتظار شكفته شدن ثمرة زندگي زناشويي روزهاي پر از اميدي را پشت سر ميگذارند. بدون شك براي تعداد زيادي از والدين داشتن و پرورش فرزند، تجربهاي بالقوه لذت بخش و جذاب است، اما هستند مادران و پدراني كه با به دنيا آمدن و بزرگ شدن تدريجي فرزندشان ، كاخ آرزوها و اميدهاي خود را سرنگون و تخريب شده ميبينند. آنان اغلب رفتارهاي ناسازگارانة فرزند خود را با صفاتي مثل لجباز، پرخاشگر، گستاخ، حاضرجواب، وروجك، قانونشكن، بهانهگير، دروغگو، شلخته، بياعتنا، عصبي و ... بيان ميكنند.
غالباً زوجهاي جوان براي فرزندپروري آموزش نديدهاند و براي برخورد درست و سازنده با رفتارهاي ناسازگارانه آمادگي ندارند. بنابراين عدهاي از آنان به زور و تهديد متوسل شده و عدهاي ديگر پرچم تسليم را به فرزندان خود نشان ميدهند، عدهاي نيز با آزمايش و خطا تلاش ميكنند تا روشهاي بهتري براي كنترل فرزندان خود پيدا كنند.
آنچه مسلم است اين است كه نميتوان ادعا كرد يك روش صحيح با فرمولي ثابت براي تربيت فرزندان وجود دارد. تفاوتهاي فردي و ويژگيهاي منحصر به فرد هر كدام از فرزندان لزوم اتخاذ روشهاي اختصاصي را نشان ميدهد. با اين همه به علت وجود نقاط مشترك بين تمام كودكان و نوجوانان ميتوان از راهكارهاي ارايه شده توسط متخصصان بهره گرفت تا شرايط پرورش آرام و لذتبخش فرزندان، مهيا شود.
منظور از رفتارهاي ناسازگار چيست؟
[align=justify]قبل از هر چيز بهتر است به درك مشتركي از رفتارهاي ناسازگار برسيم. كودكان و نوجواناني كه رفتارهاي ناسازگار از خود نشان ميدهند غالباً چالشهاي فراواني را براي والدين خود بهوجود ميآورند. رفتارهايي از خود نشان ميدهند كه تأثير منفي بر اطرافيانشان گذاشته و واكنشهاي ناخوشايند اين افراد نيز متقابلاً به خودشان باز ميگردد. درواقع با رفتار خود احساس بسيار بدي در طرف مقابل خود ايجاد ميكنند، احساساتي مثل خشم، اضطراب، ترس، شرم و حتي حقارت و ضعف.
روانشناسان معمولاً رفتارهاي ناسازگار را در سه طبقه تقسيمبندي ميكنند:
1- اختلال بيش فعالي و كمبود توجه
2- اختلال لجبازي و نافرماني
3- اختلال سلوك
[align=justify]گرچه شباهتهاي زيادي بين اين سه طبقه وجود دارد، ولي ويژگيهاي متمايز كنندهاي هم در آنها وجود دارد. ممكن است علايم هر سه طبقه در يك كودك ديده شود.
مشكل اصلي كودكان بيشفعال اين است كه نميتوانند رفتارشان را كنترل و تنظيم كنند. نميتوانند رفتاري هماهنگ و مناسب با محيط اطراف نشان دهند كه با علامتهايي مثل كم توجهي، حواسپرتي، رفتارهاي تكانشي و كمبود تمركز در اموري كه توجه و تلاش ذهني بيشتري نياز دارد همراه ميباشد. در كارهايي كه به آن علاقه داشته و ماهر باشند هيچ تفاوتي با همسالان خود ندارند، از آنجا كه ذهنشان بيش از حد مشغول اطلاعات حسي است خيلي سريع حواسشان به محركهاي محيطي جلب شده و از كار يا وظيفة اصلي خود (غالباً تكاليف مدرسه) باز ميمانند. وسايلشان را گم ميكنند، امور روزانة خود را فراموش ميكنند، مرتب حركت ميكنند و نميتوانند آرام بگيرند، ميان صحبت ديگران ميپرند، طوري رفتار ميكنند گويي نميتوانند با تأمل به ارزيابي يا پيشبيني حوادث و انديشيدن به راههاي مختلف براي حل مسايل و مشكلات بپردازند. بنابراين اعمالي از آنان مشاهده ميكنيم كه بدون فكر به عواقب آن صورت گرفته. نوبت را رعايت نميكنند، ممكن است سريع از كوره در رفته و چيزي را بسوي كسي پرت كنند و رفتارهاي جسورانه و خطرناكي از خود نشان دهند.
در اختلال لجبازي و نافرماني رفتارهاي منفي و ناهنجار زيادي ديده ميشود. سرپيچي از قوانين روزمره، قهر كردن و قشقرق راه انداختن، بحث و جدل با بزرگترها، آزار و مقصر دانستن ديگران و ناسزاگويي، از كوره در رفتن، زودرنجي، خشونت، كينهتوزي و انتقام گرفتن از علايمي است كه ممكن است اين دسته از كودكان از خود نشان دهند.
كودكان مبتلا به اختلال سلوك معمولاً به حقوق ديگران تجاوز ميكنند و ممكن است با رفتارهايي مثل قلدري و تهديد ديگران، نزاع و كتككاري، استفاده از وسايلي مثل چاقو و ... ، سرقت، تخريب اموال ديگران، فرار از مدرسه و خانه، و غيره همراه است.
عوامل زيادي در ايجاد اين اختلالات دخيل هستند. از عوامل زيستي و ارثي گرفته تا مشكلات محيطي و تربيتي. به عبارت ديگر تعدادي از آنان به علت مشكلات قبل از تولد، يا حين تولد و يا حتي بيماريهاي مهم زمان طفوليت ساختار عصبي زيستي تحريكپذيرتري نسبت به همسالان خود دارند و عدهاي نيز به خاطر وجود پدر يا مادر ناسازگار، بيمار، و يا عدم وجود قانون منصفانه و قاطع در خانه ، چنين رفتارهايي از خود نشان ميدهند. مشكلات مالي ، طلاق، اختلاف شديد بين والدين آشفتگيهاي روحي و رواني والدين و ... نيز ميتواند در بروز اين مشكلات نقش داشته باشند.
با رفتارهاي ناسازگار چگونه برخورد كنيم؟
براي بهبود رفتارهاي ناسازگار فرزندان روشهاي مفيد و متنوعي توسط متخصصان ارايه شده كه تلاش ميكنيم به تعدادي از بهترينهاي آنها اشاره كنيم:
تحقيقات نشان داده اگر والدين برخي رفتارهاي خود را تغيير دهند فرمانبري كودك بيشتر ميشود.
اگر والدين خود تحت فشارهاي رواني ناشي از زندگي و كار هستند و نميتوانند رفتار و گفتار خود را كنترل كنند، بهتر است قبل از انجام هر گونه كاري در مورد فرزند خود، به فكر روشي براي كنترل فشارهاي خود باشند، و اگر به تنهايي از عهدة آن برنميآيند، به يك روانشناس يا مشاور مراجعه كنند. البته گاهي نيز والدين افكار غلط و افراطي دربارة فرزند خود دارند. مثلاً: فرزندم اين كارها را ميكند تا حرص مرا در بياورد. يا: او باعث ايجاد تمام مشكلات ما در خانه است. چنين افكاري زمينه را براي بوجود آمدن احساسات بسيار بد نسبت به فرزند مهيا ميكند و بالطبع بر رفتار آنان نيز تأثير ميگذارد.
بهتر است والدين از ارايه دستورات مبهم ، كلي و تكراري اجتناب كنند. بجاي اينكه بگويند: خودت را جمع و جور كن! به طور شفاف و مشخص بگويند كه از او چه ميخواهند: دوست دارم تا پنج دقيقة ديگر دفتر و كتابهات را از وسط اتاق جمع كني و آنها را داخل كمد بگذاري.
بجاي سخنراني و بحث و جدل، كوتاه و مؤثر و با لحني محكم ولي در كمال آرامش به او گوشزد كنيم كه رفتارش در ما چه احساسي بوجود آورده و چه تأثيري گذاشته است و اگر دست از اين رفتار خود برندارد چه عاقبتي در انتظار اوست. نكتة مهم دربارة اين عاقبت اين است كه بايد شدني و محدود باشد. مثلاً نگوييم: براي هميشه از اين خانه خواهم رفت! چون نميتوانيد براي هميشه از خانه برويد. يا نگوييم: ديگر حق نداري تلوزيون نگاه كني! چون به هر حال بعد از مدتي كه حالمان بهتر شد، احتمالاً از نظر خود برگشته و اجازه تماشاي تلوزيون را به او ميدهيم. پس بهتر است مثلاً بگوييم: امروز از ديدن برنامه كودك محروم هستي. يا: اين هفته تو را به پارك نميبرم.
اگر دستور شما را انجام داد از تشويق او غافل نشويم. پاداشهايي مثل تهيه غذاهاي مورد علاقة او، تحسين كلامي، به گردش بردن، اجازه استفاده از وسايل ورزشي يا اسباب بازي و استفاده از سيستم ژتون يا همان ستارهها كه با جمع كردن تعداد مشخصي از آنها ميتواند به يك چيز مورد علاقه برسد. فقط فراموش نكنيم كه به او بگوييم براي كدام رفتارش پاداش دريافت ميكند.
نكتة ديگر اين است والدين تصور ميكنند كودكان قوانين خانه را ميدانند، در حاليكه واقعيت چيزي ديگري است. بهتر است زماني مناسب را براي تأمل دربارة تمام قوانيني كه او از آنها سرپيچي كرده اختصاص دهيم. مثل بيرون ماندن از خانه تا ديروقت و غيره. بهتر است با كمك او ليستي از مهمترين قوانين را به ترتيب اهميت اولويت بندي كرده و روش انجام دقيق آنها و همچنين نوع تنبيه (محروميت) براي انجام ندادنشان را مشخص كرده ، و با قاطعيت اجرا كنيم.
اگر فرزندمان زود خشمگين ميشود و كنترل خود را از دست ميدهد، بد نيست روشهاي مقابله با خشم و مديريت آن را آموزش دهيم. يكي از دلايل اصلي عصبانيت و ناراحتي بسياري از كودكان اين است كه نميتوانند احساسات خود را به درستي بيان كنند. ميتوان با كمك صورتكهاي كارتوني انواع احساسات و نام صحيح آنها را آموزش داد.
علايم هشدار دهندة خشم را به فرزندان آموزش دهيم. برايش توضيح ميدهيم كه همه خشمگين ميشوند، ولي بعضي سعي ميكنند خشم خود را طوري مديريت كنند كه به خود و ديگران آسيب نزند. به همراه او ليستي از تمامي علام جسماني، فكري و رفتاري كه به ذهن ميرسد را تهيه ميكنيم. علايم جسمي مثل: افزايش ضربان قلب، سريع شدن تنفس، عرق كردن، سفت شدن عضلات، داغ شدن بدن و ... ، علايم فكري مثل: ازش متنفرم، ميخواهم بزنمش، داره به من زور ميگه و ... ، علايم رفتاري مثل: داد زدن، تهديد كردن، لرزيدن، لگد و كتك زدن، گريه كردن و غيره.
ميتوان روشهاي آرام سازي را آموزش داد، همانند: 1- نفس عميق (يعني دم عميق و بازدم آهسته) 2- تجسم (يك تصوير آرامش بخش مثلاً شناور داخل يك قايق كه به آرامي همراه اواج دريا تكان ميخورد را تجسم كند يا تصور كند يك ساعت شني است كه عصبانيت مثل دانههاي شن به آرامي از بدنش بيرون ميروند) 3- روش آدم آهني و عروسك پارچهاي (از او ميخواهيم مثل يك آدم آهني عضلات خود را سفت كند، بعد از 15 ثانيه او را واميداريم تا عضلات خود را به مدت 15 ثانيه مثل يك عروسك پارچهاي شل كند) 4- حرف زدنهاي مثبت با خود بمنظور كسب آرامش (مثلاً با خود بگويد: ولش كن، بيخيال، خونسرد باش، نميگذارم مرا عصباني كند، نميخواهد مرا برنجاند شايد برايش مشكلي پيش آمده و غيره) .
والدين بهتر است به ياد داشته باشند كه از مهارتهاي ارتباطي مثل گوش دادن، ابراز وجود و قاطعيت، حل مسئله و تصميمگيري استفاده كنند، چراكه بسياري از ناسازگاريهاي كودكان به دليل عدم مهارت والدين در اينگونه مهارتهاست (جهت كسب اطلاعات بيشتر ميتوانيد به بروشورهاي مربوطه مراجعه كنيد).
گاهي با طرح سوالات جالب ميتوان به شكلي جذاب و غير مستقيم، حل كردن مسائل و تفكر را به او آموزش داد، مثلاً از او بپرسيم:
پسري به نام آرمين مرتباً اشياء خود را گم ميكند و از اين نظر معروف شده، كداميك از موارد زير را به او پيشنهاد ميكني؟
الف- اتاقش را مرتب كند و هر چيزي را در جاي مشخصي بگذارد.
ب- چيزهاي مهم راهميشه با خودش نگه دارد.
ج– كيفش را حداقل هفتهاي يكبار مرتب كند.
د- يك جعبه كنار در بگذارد و وسايل مدرسة خود را در آن قرار دهد.
نظريات ديگري كه به ذهنت ميرسد: ........................................................
آنچه مسلم است هيچ بچهاي براي آزار دادن والدين خود به دنيا نميآيد ، برخي كودكان فقط ياد نگرفتهاند چگونه خود را به شما و ديگران
نشان دهند و چگونه هيجانات خود را مديريت كنند.
تهيه و تنظيم: بهمن ابراهيمي
منبع : parsei.com
عصباني شدن آسان است - همه مي توانند عصباني شوند، اما عصباني شدن در برابر شخصِ مناسب، به ميزان مناسب، در زمان مناسب ، به دليل مناسب و به روش مناسب – آسان نيست! ( ارسطو )
[align=justify]
حتما تا به حال درباره IQ يا همان بهره هوشي ، خيلي چيزها شنيده ايد. و حتما شنيده ايد كه اگر كودكي IQ بالاتري داشته باشد ، حتما در بزرگسالي انسان تحصيل كرده و موفقتري خواهد بود. شايد به همين خاطر است كه تعداد زيادي از والدين ، از همان دوران قبل از مدرسه رفتن ، نگران كيفيت يادگيري فرزند دلبند خود و مدارسي كه قرار است او در آنها درس بخواند هستند. غافل از اينكه امروزه تحقيقات علمي ، نشان داده كه تنها داشتن هوش عقلانيِ زياد (كه مدارس مي خواهند از آن براي گذشتن از سد كنكور استفاده كنند) براي كسب موفقيت كافي نيست و علاوه بر IQ ، كيفيات ديگري نيز لازم است كه امروزه به آن هوش هيجاني مي گويند. اما منظور از هوش هيجاني چيست؟
به طور خلاصه هوش هيجاني يعني : داشتن ظرفيتي براي شناخت احساسات و هيجانات خود و ديگران و استفاده از اين هيجانات به نحو مناسب ، براي برقراري ارتباط بهتر با خود و ديگران.
همانطور كه در سخنان ارسطو در ابتداي اين سخن مشاهده مي كنيد ، عصبانيت يك هيجان و يا احساس است، و فردي كه داراي هوش هيجاني بالاتري باشد مي داند اين عصبانيت را چه وقت، كجا، با چه كسي و چگونه ابراز كند تا به جاي اينكه برايش دردسر توليد كند ، راه گشا باشد.
اينجا لازم است درباره خودِ كلمه هيجان بيشتر بدانيم: هيجان كلمه اي است كه در فارسي بيشتر براي احساسات و حالات پر شور و پر انرژي از آن استفاده مي كنيم ، ولي در روانشناسي براي بيان تمام حالات احساسي و رواني مثبت و منفي و علايم جسماني همراه آن به كار مي رود. هيجانات مثل خشم، ترس، عشق و محبت، تنفر، اميد، نااميدي، نگراني، احساس حقارت، غرور، غم و اندوه، شادي، تعجب، شرم، پشيماني، دلسوزي و ...
اهميت هوش هيجاني در چيست؟
[align=justify]دانشمندان زيادي عقيده دارند كه مي توان هوش هيجاني را در كودكان و حتي بزرگسالان پرورش و افزايش داد. اما چرا پرورش و رشد هوش هيجاني مهم است؟ به چند دليل:
1- بمنظور برخورد با موقعيتهاي تهديد كننده و خطرناك: [align=justify]كودك 3 ساله اي را درنظر بگيريد كه در معرض خطر دزيده شدن توسط يك سارق كودك است. بچه ها معمولا به طور غريزي و از راه هيجانات خود متوجه خطرناك بودن موقعيت مي شوند. اگر سارق به زور متوسل گردد ، او شروع به داد و فرياد و دست و پا زدن مي كند ( كاري كه شايد در موقعيتهاي ديگر براي شما خوشايند نباشد) كه باعث مي شود احتمال نجات خود را افزايش دهد. تحقيقات نشان مي دهد كودكان داراي هوش هيجاني بيشتر، موقعيتهاي خطرناك را سريعتر تشخيص داده و عكس العمل نشان مي دهند. و در نوجواني نيز احتمال كمتري وجود دارد كه جذب دوستان ناباب و انحرافات اجتماعي شوند.
2- به منظور خشنودي و شادي: [align=justify]اگر هدف فرزندپروري، ارتقاء سطح سلامتي كودكان باشد، بنابراين بايد براي افزايش يكي از عوامل مهم در سلامتي آنان ، يعني شادي و خوشحالي در فرزندان تلاش كنيم. مطالعات نشان داده كودكان شاد و سالم در جامعه متمدن ،انسانهايي مسئوليت پذير و شهرونداني خوب خواهند بود. هر چه هوش هيجاني بالاتر باشد، هيجانات و احساسات به ما كمك مي كند تا اطلاعات مربوط به پايه و اساس سلامتي ، يعني شادي را جمع آوري كرده ، اولويت بندي و پردازش كنيم تا به نحو احسن از آن استفاده گردد. كودكان داراي هوش هيجاني با توسل به مهارت خودشناسي مي توانند به ريشه هاي پنهان شادي و يا غم خود آگاه شده ، و آن را مديريت كنند.
3- براي كمك به ديگران: [align=justify]حساسيت و هوش هيجاني بالاتر به كودكان كمك مي كند تا نياز هاي ديگران را درك كرده و حداقل با همدلي به آنان كمك كنند. با پيروي از هوش هيجاني ، بچه ها مي آموزند كه احساسات و هيجانات، نيازها و تمايلات همه انسانها به يكديگر شبيه نيست. رسيدن به چنين دركي به افزايش شفقت و احترام به احساسات و تفاوتهاي فردي ديگران منجر مي گردد كه اين خود اساس همدلي (يكي از مهارتهاي هوش هيجاني) مي باشد. با پرورش هوش هيجاني فزندان ما پي مي برند انسانها زماني كامل مي شوند و احساسات بهتري خواهند داشت كه با يكديگر همكاري كنند.
4- به منظور ايجاد حس مسئوليت پذيري: [align=justify]هوش هيجاني به ما كمك مي كند تا از دو طريق فرزنداني با مسئوليت پذيري بيشتر داشته باشيم. ابتدا با آموزش كودكان مبتني بر اينكه مسئوليت احساسات و هيجانات خود را بپذيرند، به جاي اينكه بر اين باور باشند كه ديگران احساسات آنان را همچون عروسكي تحت كنترل دارند. مثال: به جاي اينكه بگويد ” او باعث عصبانيت من شد“ ، بگويد:” من عصباني شدم“. مي توانيم به آنان بياموزيم ، وقتي احساسات منفي دارند، حق انتخاب نيز دارند، انتخابهايي مثل اقدام كردن، تغيير دادن، ابراز وجود به شكل كلامي يا نوشتاري، يادگيري و اتخاذ ديدگاه هاي متفاوت. به ياد داشته باشيم هيچكدام از ما بر روي محيط خود صد در صد كنترل نداريم (بچه ها كه خيلي كمتر)، ولي بر روي هيجانات خود مي توانيم كنترل داشته باشيم. با توسل به مهارتهاي هوش هيجاني مي توانند بياموزيند با استفاده از افكار خود هيجانات مثبت تري را تجربه كرده و در نتيجه رفتار مناسبتري از خود نشان دهند. رفتار مناسبتر دو نتيجه دارد، الف- از اينكه خوب عمل كرده اند احساس بهتري نسبت به خود خواهند داشت( كه به اعتماد به نفس بيشتر كمك مي كند). ب- در ديگران احساس خوبي را ايجاد مي كنند (كه در روابط اجتماعي آنان مؤثر بوده و اين نيز خود عزت نفس را ارتقاء مي دهد).
طريق دوم براي مسئوليت پذيري بيشتر اين است كه به آنان بياموزيم با استفاده از احساسات خود با روشهاي اجتماع پسندتري اقدام كنند، با دو پرسش از خود كه راهنماي اقدام مناسب خواهد شد:
1- ” الآن چه احساسي دارم؟“ 2- ” او يا آنان چه احساسي دارند؟“
-[align=justify] تحقيقات نشان داده كودكاني كه از نظر هيجاني سالم تر و باهوش تر هستند، ويژگيهاي زير را دارند: 1- يادگيرندگان بهتري هستند. 2- مشكلات رفتاري كمتري دارند. 3- درباره ديگران احساسات بهتري دارند. 4- در مقابل فشار همسالان بهتر مقاومت مي كنند. 5- خشونت كمتري دارند و قادر به همدلي بيشتري هستند. 6- در حل مشكلات و تعارضها بهتر عمل مي كنند. 7- رفتارهاي خود تخريبي (مثل استفاده از مواد مخدر، صرف مشروبات الكلي، ...) كمتري دارند. 8- دوستان بهتر و بيشتري دارند. 9- بيشتر از ديگران قادرند هيجانات و تكانه هاي خود را كنترل كنند. 10- خوشحالتر، سالمتر و موفق تر از ديگران هستند.
چگونه هوش هيجاني فرزندان را افزايش دهيم؟
- [align=justify] قبل از هر چيز والدين خود بايد درباره احساسات و هيجانات اطلاعات بيشتر و ملموس تري پيدا كنند. توصيه مي شود در جلسات گروهي درباره انواع هيجانات مثل شادي و غم، عشق و تنفر، ترس و شجاعت و ... صحبتهاي سازنده و اكتشافي داشته باشيد.
- براي بچه هاي خيلي كوچك كمك كنيد تا لغات و عباراتي كه در برگيرنده هيجانات و احساسات مي باشد را بياموزند. والدين هم بهتر است احساسات خود را بيان كنند، مثال:
” احساس بي قراري مي كنم“ ، ” احساس نااميدي مي كنم“ ،” احساس شادي مي كنم“.
- احساسات آنان را نام گذاري كنيد: ” به نظر مي رسد نااميد شده اي! “
- احساسات و هيجانات ديگران را نام گذاري كنيد( در خيابان ، تلوزيون و كتابهاي داستان): ” مثل اينكه آن خانم در فيلم احساس حسادت مي كند“.
- از بچه ها بخواهيد احساسات خود را نقاشي كنند: ” مي توني خشم خودت را نقاشي كني؟“ يا ” وقتي خيلي مي ترسي قيافه ات چه شكلي ميشه؟ آن را برايم نقاشي كن!“
- محيط و فضايي سرشار از احساس امنيت خاطر و حمايت فراهم سازيد: براي احساسات ارزش قايل شده و آنها را مورد شناسايي قرار دهيد. درباره احساسات به راحتي صحبت كنيد. از داد زدن و رفتارهاي خشن براي سركوب احساسات منفي بچه ها اجتناب كنيد. صداقت هيجاني را از طريق عشق بدون قيد و شرط تشويق كنيد.
- وقتي بچه ها بزرگتر مي شوند برايشان توضيح دهيد كه مثلا چرا خشم معمولا يك احساس ثانويه است( قبل از خشم يك احساس ديگر وجود دارد: وقتي با كارنامه خراب فرزندمان روبرو مي شويم ، اول احساس نااميدي مي كنيم ، سپس عصباني مي شويم، يا وقتي يك ماشين با سرعت جلوي اتومبيل ما مي پيچد، اول مي ترسيم بعد عصباني مي شويم و به او ناسزا مي گوييم). يا توضيح دهيد كه هيجانات منفي ما از جمع شدن نيازهاي هيجاني برآورده نشده بوجود مي آيد. همچنين درباره جنبه هاي مثبت هيجانات ظاهراٌ منفي مثل خشم ، گفتگو كنيد.
- بجاي نام گذاري بر روي فرزندان با صفات گوناگون ( دست و پا چلفتي، ديوانه، ترسو...) احساسات آنان را نام گذاري كنيد (الآن احساس خجالت مي كني، مثل اينكه خشمگين هستي، به نظر ميرسه كمي احساس ترس مي كني...)
- براي اينكه فرزندان خود را بهتر بشناسيد ، دستور دان، تنبيه، قضاوت، سخنراني، نصيحت و تهديد كارساز نيست، بلكه گوش دادن به آنان و دقيق شدن به زبان بدن (حالات و حركات اعضاي بدن و صورت) مي تواند در اين راه مؤثر باشد.
- والدين خود مهمترين الگوي رفتاري و هيجاني فرزندان هستند، اگر تصور مي كنيد از نظر احساسي و هيجاني احتياج به كمك و تقويت بيشتر داريد ، حتما از دوستان با تجربه و يا روانشناس و مشاور بهره بگيرد.
به ياد داشته باشيد كه بزه و جرم و جنايت از احساس ضعف ،احساس ناكامي، احساس تحت كنترل بودن و احساس مغبون شدن بوجود مي آيد. اسلحه و چاقو ، آتش و سنگ و يا مواد مخدر، جانشين احساس محترم بودن مي گردد. بچه هايي كه مورد احترام قرار مي گيرند نيازي به اسلحه و چاقو براي قدرتمند شدن و يا سيگار براي احساس بزرگي ندارند.
منابعي براي مطالعه بيشتر:
[align=justify]اگر مي خواهيد درباره ويتامينهاي مناسبِ هيجانات و احساسات بيشتر بدانيد كتاب راز كودكان شاد، ترجمه منزه فراهاني را از نشر پيك بهار مطالعه كنيد. اگر مايليد براي كشف و شناخت بيشتر هيجانات فرزندتان از طريق حالات و حركات بدن اطلاعاتي بدست آوريد، كتاب زبان بدن كودكان، ترجمه بهمن ابراهيمي را از انتشارات انجمن اوليا و مربيان بخواهيد. براي ايجاد ارتباطي اثربخش تر با فرزندان نوجوان خود كتاب پدر، مادر، نوجوان را با ترجمه مهدي قراچه داغي از انتشارات پيك بهار تهيه كنيد.
برای مقابله با گستاخی های فرزندان خود، بدون توسل به خشونت و تحقیر کتاب بگو مگو ترجمه خانم نسرین پارسا را از انتشارات پرنیان مطالعه بفرمائید.
تهيه و تنظيم: بهمن ابراهيمي
>>>>>>>>><<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<
پرورش هوش اخلاقي در كودكان
[align=justify]ما چگونه به كودكانمان درست و غلط را آموزش مي دهيم ؟آنها چگونه و از كجا دلسوزي ،مهرباني و ديگر ارزش هاي اخلاقي مهم را ياد مي گيرند؟آيا روش هاي علمي وجود دارد تا والدين جهت شكل دهي ويژگيهاي كودكانشان ،از آنها بهره گيرند؟ اينها برخي از سوالاتي هستند كه معمولا به ذهن والدين و دست اندركاران پرورش و تربيت كودكان مي رسد، به همين جهت ابتدا به اختصار نظرات برخي از مولفان و نظريه پردازان را مرور كرده و در پايان به ارائه چند راهكار ساده خواهيم پرداخت .
يكي از ابعاد رشد و تحول ، كه از دوران كودكي تا سال هاي بزرگسالي ،در كنار ديگر ابعاد رشد شكل مي گيرد،رشد اخلاقي كودكان است .وقتي مردم درباره رشد اخلاقي صحبت مي كنند، آنها به رفتار و نگرش هاي خودشان نسبت به ساير مردم در جامعه اشاره دارند،به عبارتي آنها به پيروي ما از هنجارهاي اجتماعي ،مقررات و قوانين ،عرف و آداب و رسوم توجه مي كنند .البته به زبان ساده و در مورد كودكان ،ما توانايي آنها را در تمايز درست از غلط توصيف مي كنيم .
دو نظريه پرداز و روانشناس معروف ، ژان پياژه و لارنس گلبرگ ، رشد اخلاقي كودكان را مطالعه كردند. پياژه مشاهده كرد كه چگونه استدلال اخلاقي در كودكان شكل مي گيرد.او دريافت در كودكان خردسال ،در مقايسه با كودكان بزرگتر ،ادراك ابتداي تري از رفتار درست -غلط دارند.
پياژه با طرح اين پرسش اساسي كه كدام رفتار بدتر است ؟ ، مشاهده كرد كه كودكان خردسال رفتار بد را به وسيله ميزان صدمه اي كه به خاطر رفتار شخص ايجاد شده قضاوت مي كنند، او داستانهايي را در قالب معما يا مساله اخلاقي بود براي آنها تعريف مي كرد و از آنها مي خواست بگويند " چه كسي رفتارش بدتر است ؟" به عنوان مثال ،يكي از داستان ها به اين شرح بود : پسري كه بطور اتفاقي 15 فنجان را مي شكند كار بدتري كرده است يا پسري كه از روي لجبازي و عصبانيت ،هنگامي كه مادرش در آن اطراف نيست ، يك فنجان را مي شكند؟ پياژه مشاهده كرد كودكان خردسال ، رفتار بد را به پسري كه فنجان بيشتري شكسته است نسبت دادند و اين امر صرف نظر از نيت كودك دوم بود . پياژه اين استدلال اخلاقي را ، اخلاق عيني يا واقع گرايي اخلاقي ناميده ،در حالي كه كودكان بزرگتر رفتار بد را به پسري كه فقط يك فنجان شكسته بود نسبت دادند.،زيرا انگيزه او بد بود.مسلما اين نوع استدلال پيشرفته تر از استدلال اخلاق عيني است .از نظر پياژه به نظر نمي رسد كودكان بتوانند اين مرحله از رشد اخلاقي را كاملا قبل از سنين 12 يا 13 سالگي كسب كنند.
نظريه پرداز و مولفي ديگر ، يعني لارنس گلبرگ كار پياژه را تا سنين جواني و بزرگسالي ادامه داد.
گلبرگ سطح اول را پيش عرفي ناميد.در اين سطح كودكان با اجتناب از تنبيه و برآوردن نيازها ي خود رفتار صحيح را نشان مي دهند .(در اين سطح مرحله اول مساوي تنبيه -اطاعت و مرحله دوم با فرد گرايي توصيف مي شود ). اين سطح و مرحله هايش كارهاي كودكان خردسال تا 10 سالگي را توجه مي كند .سطح دوم ،عرفي خوانده مي شود ، در اين سطح كودكان بيشتر با زندگي بر اساس انتظارات ديگران و انجام كار صحيح به دليل اينكه براي گروه مناسب است ،رفتار مي كند.(مرحله سوم با انطباق بين افراد و مرحله چهارم با نظام اجتماعي و تبعيت از قانون مرتبط است ).اين سطح و مرحله هايش با ويژگي هاي كودكان بالاي 10 سال تا دوران بزرگسالي مطابقت دارد.
سطح سوم ،پس عرفي ناميده مي شود .در طي اين سطح افراد رفتارشان را به وسيله ارزش ها و اعتقادات گروهي و به عبارتي معيارهاي جهاني ارزيابي مي كنند و رفتارها را با جامعه اي كه با آنها زندگي مي كنند فكنترل مي نمايند.به اين ترتيب رفتار صحيح بر اساس يك قرار داد اجتماعي با ديگران و مطابق با اصول اخلاق جهاني كه ممكن است بر مبناي قوانين جوامع بشري پايه ريزي شده باشد.(در اين سطح مرحله پنجم با قرار دادهاي اجتماعي و حقوق فردي ،مرحله ششم با علم اخلاق و نوعدوستي مطابقت دارد.) با آن كه ديدگاه هاي ديگري نيز از سوي مولفان ديگر ارائه شده و افراد متعددي با مراحل رشد اخلاقي پياژه و گلبرگ اتفاق نظر نداشته و از آنها انتقاد مي كنند، اما همچنان اين پرسش اصلي براي والدين باقي است كه ما چگونه رفتار اخلاقي را به كودكان آموزش مي دهيم؟
يكي ديگر از مسائل اساسي كه همواره در اكثر مسائل (مانند رشد هوش ،شكل گيري شخصيت و...) انساني مطرح است ، تعيين ميزان سهم "طبيعت-تربيت " است .متعادل ترين نظر در اين بين آن است كه رشد اخلاقي حاصل تعامل بين طبيعت و تربيت است .
اخلاق در نتيجه تعامل عواملي مانند نظرات والدين ، روش هاي انضباطي و همچنين انتخاب ها و اختيارات خود كودكان شكل مي گيرد.كودك از تجارب اوليه خود براي تشخيص درست از غلط بهره مي گيرد .در عين حال هنگامي كه نياز به تربيت و پرورش دارند ،والدين به طور متعادل نيازهايشان را برآورده مي سازند ،بدين ترتيب ياد مي گيرند در زندگي مقررات را بپذيرند و ياس ها را تحمل كنند.
دوست داشتن افراطي و برآوردن نيازها صرف نظر از خواسته ها و نيازهاي كودك، او را لوس مي كند.اين سبب مي شود كودكان در اولين مراحل رشد اخلاقي بر اساس فردگرايي خودخواهانه مغرور شوند. اين مساله براي كودكان دو ساله خوب است ،براي شش ساله ها قابل تحمل و در 12 ساله ها و يا سنسن بالاتر مضر است . محدوديت زياد موجب مي گردد كودك احساس كم ارزشي و فقدان خويشتن داري كند.اين روش ها موجب بهم ريختن سلامت رواني كودك مي شوند ، او فردي بسيار سركش يا بسيار مطيع ،ليكن به شكلي بيمارگونه و ناسالم ،خواهد شد.
با اندكي تامل مي توان دريافت رسيدن به تعادل مشكل است .با برقراري انضباط ما فقط رفتار غلط را تنبيه نمي كنيم يا باعث ايجاد محدوديت نمي شويم بلكه چگونگي تشخيص درست از غلط را آموزش مي دهيم.
حتي به رغم مقررات و نظام هاي اجتماعي ، كودكان در سنين بالاتر مي توانند تصميم بگيرند و انتخاب كنند كه از قوانين و مقررات جامعه پيروي نمايند يا نه . در نهايت والدين در درك رشد اخلاقي بايد اين واقعيت را بپذيرند كه بايد كودكانشان را ارزيابي كنند تا اهداف بهتري را براي رشد فردي آنها برگزينند.
به تازگي مولفان ، اصطلاح تازه اي را تحت عنوان هوش اخلاقي سعي دارند در روانشناسي وارد نمايند .در اين زمينه مايكل بوريا ده نكته را براي پرورش كودكاني اخلاقي يا ايجاد هوش اخلاقي پيشنهاد مي دهد ، كه ابتدا رئوس اين موارد را مرور كرده و سپس به اختصار به شرح هر يك مي پردازد:
1-احساس تعهد در راستاي ايجاد و پرورش كودكي اخلاقي
2-تلاش براي آن كه الگويي نمونه يا يك مثال اخلاقي قوي باشيد.
3-شناختن باورها و عقايد خودتان ، ضمن تلاش براي سهيم كردن ديگران
4-از لحظات آموختني به خوبي بهره بگيريد.
5-انضباط را به عنوان يك درس اخلاقي به كار بنديد.
6-توقع رفتاري اخلاقي داشته باشيد .
7-نسبت به آثار رفتارها واكنش نشان دهيد.
8-رفتارهاي اخلاقي را تقويت كرده و پاداش دهيد .
9-به طور روزانه اصول اخلاقي را اولويت بندي نماييد.
10-مشاركت و ثبت قانون طلايي
از نظر دكتر مايكل بوريا ، خانه بهترين مدرسه براي آموزش رفتارهاي اخلاقي است .در اين راستا ،او ده نكته را جهت ايجاد هوش اخلاقي به والدين پيشنهاد مي دهد.
1- احساس تعهد در جهت پرورش كودكي اخلاقي
يك سوال اساسي آن است كه پرورش يك كودك اخلاقي چه مقدار براي شما اهميت دارد؟ چراكه تحقيقات نشان داده اند ،والديني كه شديدا احساس نياز به شكل دادن رفتارهاي اخلاقي در كودكانشان مي نمايند، يا ترس از ايجاد اخلاق هاي زشت در آنها دارند ، معمولا موفق بوده اند، زيرا خودشان را براي تلاش ذز اين مورد متعهد كرده اند.بنابراين اگر شما واقعا مي خواهيد كودكي داراي اخلاق داشته باشيد ، بايد احساس تعهد شخصي براي پرورش او نموده و اين تعهد تا نيل به هدف تداوم يابد.
2- تلاش براي آن كه الگويي نمونه يا يك مثال اخلاقي قوي باشيد
والدين اولين و قوي ترين الگو يا معلم اخلاق براي كودكانشان هستند، بنابراين مطمئن شويد همان رفتارهاي اخلاقي را كه از كودكتان انتظار داريد ، انجام دهيد تا آنها از شما فراگيرند.
3-شناخت باورها و عقايد خودتان ضمن سهيم كردن آنها با ديگران
پيش از آنكه بتوانيد كودكي با اخلاق پرورش دهيد ، بايد درباره آنچه كه به آن باور داريد با خودتان صادق و صريح باشيد ، بنابراين مدتي كوتاه به تمامي ارزش هايتان فكر كنيد .سپس درباره اين كه چرا شما اين روش اجراي خاص خودتان را داريد ،به طور منظم با كودكتان صحبت كرده و نظراتتان را با او در ميان گذاريد.
4-از لحظات آموختن به خوبي بهره بگيريد
بهترين لحظه هاي آموزش معمولا غيرمنتظره و اتفاقي هستند و بر خلاف تصور ،از پيش برنامه ريزي نشده اند.هر گاه بحث موضوعات اخلاقي به ميان آمد ،از آن فرصت استفاده كنيد ،آنها به شما و كودك كمك مي نمايند تا باورهاي اخلاقي استواري را كه در هدايت مستمر رفتارهايش براي تمامي زندگي موثرند،رشد دهد.
5-انضباط را به عنوان يك درس اخلاقي به كار بنديد
انظباط موثر موجب مراقبت از كودك در اين امر مي شود تا تشخصي دهد كه چرا رفتارش اشتباه است وچگونه مي تواندذ آن را اصلاح و تصحيح نمايد. در اين راستا ، استفاده از پرسش هاي صحيح به كودكان كمك مي نمايد به اين توانايي دست يابند كه نظ ديگران را درباره رفتارشان دريابند و توانايي درك نتايج رفتارهايشان را توسعه دهند.
6-توقع رفتارهاي اخلاقي داشته باشيد
در اين زمينه نتيجه مطالعات روشن بوده است ،كودكاني كه رفتارهاي اخلاقي دارند ،والديني دارند كه از آنها انتظارات داشته اند چنين عمل كنند.توقعات و انتظارات شما از كودكتان ، به منزله تعيين نوعي استاندارد براي رفتارهاي آنهاست .
7-نسبت به آثار رفتارهاي واكنش نشان دهيد
محققين ابراز مي كنند كه يكي از بهترين تمرين هاي سازنده اخلاق ، اشاره به اثر رفتار كودك بر شخص ديگر است ، انجام اين كار موجب افزايش رشد اخلاقي كودك مي شود.
8-رفتارهاي اخلاقي كودك را تقويت كرده و پاداش دهيد
يكي از ساده ترين راههاي كمك به كودك در جهت كسب رفتارهاي جديد اين است كه پس از وقوع آن رفتارها ، آنها را پاداش داده و تحسين نماييد . پس با هدف شكل دهي رفتارهاي اخلاقي ، كودك را زير نظر بگيريد و با شرح اينكه چرا رفتارش خوب بوده و شما براي آن ارزش قائليد، آن را تقويت نماييد.
9-هر روز اصول اخلاقي را اولويت بندي كنيد.
كودكان با خواندن اصول اخلاقي در متن كتابها ياد نمي گيرند چگونه افراد با اخلاق بشوند ، بلكه تنها با انجام كارهاي خوب ، اين امر را مي آموزند، كودك را جهت كمك براي ايجاد تغيير در دنياي خودش تشويق كنيد و هميشه او را ياري دهيد تا نتيجه مثبت عمل خود را بر روي حالات ديگران درك و تشخيص دهد .هدف نهايي و واقعي براي كودكان آن است كه هرچه كمتر و كمتر به راهنمايي بزرگسالان وابسته باشند و اصول اخلاقي بايد به زندگي روزمره آنها وارد شده و ضمنا آنها را براي خودشان دروني سازند ، اين امر تنها زماني روي مي دهد كه والدين بر اهميت فضيلت ها دائما تاكيد كنند و بچه هايشان هم مكررا اين رفتارهاي اخلاقي را تمرين كنند.
10-مشاركت و ثبت قانون طلايي
به كودكتان قانون طلايي را كه بسياري از تمدن ها را در طول قرن ها هدايت و راهنمايي كرده است [ و سخن پيامبر اسلام(ص) نيز هست ] آموزش دهيد: " با ديگران همانگونه رفتار كنيد ، كه مي خواهيد با شما رفتار شود ." به او يادآوري كنيد از خودش قبل از هر كاري بپرسد "آيا من دوست دارم ، ديگري با من اين طور رفتار كند؟" تلاش كنيد اين اصل ، قانون اساسي اخلاقي خانواده شما باشد.
نويسنده : رونالد هاكسلي -ترجمه :دكتر فرناز كشاورزي - عضو هيات علمي گروه روانشناسي دانشگاه آزاد اسلامي -تهران
(منبع:همشهري 12 بهمن 1382)
>>>>>>>><<<<<<<<<<<<<<<<<<<<
فرزندان ناسازگار
مقدمه
[align=justify]اكثر قريب به اتفاق زوجهايي كه با پيوند زناشويي، زندگي مشترك خود را آغاز ميكنند در روياهاي خود تصاوير زيبا و لذت بخشي از فرزند يا فرزنداني كه قرار است در آينده داشته باشند را در ذهن ترسيم ميكنند و در انتظار شكفته شدن ثمرة زندگي زناشويي روزهاي پر از اميدي را پشت سر ميگذارند. بدون شك براي تعداد زيادي از والدين داشتن و پرورش فرزند، تجربهاي بالقوه لذت بخش و جذاب است، اما هستند مادران و پدراني كه با به دنيا آمدن و بزرگ شدن تدريجي فرزندشان ، كاخ آرزوها و اميدهاي خود را سرنگون و تخريب شده ميبينند. آنان اغلب رفتارهاي ناسازگارانة فرزند خود را با صفاتي مثل لجباز، پرخاشگر، گستاخ، حاضرجواب، وروجك، قانونشكن، بهانهگير، دروغگو، شلخته، بياعتنا، عصبي و ... بيان ميكنند.
غالباً زوجهاي جوان براي فرزندپروري آموزش نديدهاند و براي برخورد درست و سازنده با رفتارهاي ناسازگارانه آمادگي ندارند. بنابراين عدهاي از آنان به زور و تهديد متوسل شده و عدهاي ديگر پرچم تسليم را به فرزندان خود نشان ميدهند، عدهاي نيز با آزمايش و خطا تلاش ميكنند تا روشهاي بهتري براي كنترل فرزندان خود پيدا كنند.
آنچه مسلم است اين است كه نميتوان ادعا كرد يك روش صحيح با فرمولي ثابت براي تربيت فرزندان وجود دارد. تفاوتهاي فردي و ويژگيهاي منحصر به فرد هر كدام از فرزندان لزوم اتخاذ روشهاي اختصاصي را نشان ميدهد. با اين همه به علت وجود نقاط مشترك بين تمام كودكان و نوجوانان ميتوان از راهكارهاي ارايه شده توسط متخصصان بهره گرفت تا شرايط پرورش آرام و لذتبخش فرزندان، مهيا شود.
منظور از رفتارهاي ناسازگار چيست؟
[align=justify]قبل از هر چيز بهتر است به درك مشتركي از رفتارهاي ناسازگار برسيم. كودكان و نوجواناني كه رفتارهاي ناسازگار از خود نشان ميدهند غالباً چالشهاي فراواني را براي والدين خود بهوجود ميآورند. رفتارهايي از خود نشان ميدهند كه تأثير منفي بر اطرافيانشان گذاشته و واكنشهاي ناخوشايند اين افراد نيز متقابلاً به خودشان باز ميگردد. درواقع با رفتار خود احساس بسيار بدي در طرف مقابل خود ايجاد ميكنند، احساساتي مثل خشم، اضطراب، ترس، شرم و حتي حقارت و ضعف.
روانشناسان معمولاً رفتارهاي ناسازگار را در سه طبقه تقسيمبندي ميكنند:
1- اختلال بيش فعالي و كمبود توجه
2- اختلال لجبازي و نافرماني
3- اختلال سلوك
[align=justify]گرچه شباهتهاي زيادي بين اين سه طبقه وجود دارد، ولي ويژگيهاي متمايز كنندهاي هم در آنها وجود دارد. ممكن است علايم هر سه طبقه در يك كودك ديده شود.
مشكل اصلي كودكان بيشفعال اين است كه نميتوانند رفتارشان را كنترل و تنظيم كنند. نميتوانند رفتاري هماهنگ و مناسب با محيط اطراف نشان دهند كه با علامتهايي مثل كم توجهي، حواسپرتي، رفتارهاي تكانشي و كمبود تمركز در اموري كه توجه و تلاش ذهني بيشتري نياز دارد همراه ميباشد. در كارهايي كه به آن علاقه داشته و ماهر باشند هيچ تفاوتي با همسالان خود ندارند، از آنجا كه ذهنشان بيش از حد مشغول اطلاعات حسي است خيلي سريع حواسشان به محركهاي محيطي جلب شده و از كار يا وظيفة اصلي خود (غالباً تكاليف مدرسه) باز ميمانند. وسايلشان را گم ميكنند، امور روزانة خود را فراموش ميكنند، مرتب حركت ميكنند و نميتوانند آرام بگيرند، ميان صحبت ديگران ميپرند، طوري رفتار ميكنند گويي نميتوانند با تأمل به ارزيابي يا پيشبيني حوادث و انديشيدن به راههاي مختلف براي حل مسايل و مشكلات بپردازند. بنابراين اعمالي از آنان مشاهده ميكنيم كه بدون فكر به عواقب آن صورت گرفته. نوبت را رعايت نميكنند، ممكن است سريع از كوره در رفته و چيزي را بسوي كسي پرت كنند و رفتارهاي جسورانه و خطرناكي از خود نشان دهند.
در اختلال لجبازي و نافرماني رفتارهاي منفي و ناهنجار زيادي ديده ميشود. سرپيچي از قوانين روزمره، قهر كردن و قشقرق راه انداختن، بحث و جدل با بزرگترها، آزار و مقصر دانستن ديگران و ناسزاگويي، از كوره در رفتن، زودرنجي، خشونت، كينهتوزي و انتقام گرفتن از علايمي است كه ممكن است اين دسته از كودكان از خود نشان دهند.
كودكان مبتلا به اختلال سلوك معمولاً به حقوق ديگران تجاوز ميكنند و ممكن است با رفتارهايي مثل قلدري و تهديد ديگران، نزاع و كتككاري، استفاده از وسايلي مثل چاقو و ... ، سرقت، تخريب اموال ديگران، فرار از مدرسه و خانه، و غيره همراه است.
عوامل زيادي در ايجاد اين اختلالات دخيل هستند. از عوامل زيستي و ارثي گرفته تا مشكلات محيطي و تربيتي. به عبارت ديگر تعدادي از آنان به علت مشكلات قبل از تولد، يا حين تولد و يا حتي بيماريهاي مهم زمان طفوليت ساختار عصبي زيستي تحريكپذيرتري نسبت به همسالان خود دارند و عدهاي نيز به خاطر وجود پدر يا مادر ناسازگار، بيمار، و يا عدم وجود قانون منصفانه و قاطع در خانه ، چنين رفتارهايي از خود نشان ميدهند. مشكلات مالي ، طلاق، اختلاف شديد بين والدين آشفتگيهاي روحي و رواني والدين و ... نيز ميتواند در بروز اين مشكلات نقش داشته باشند.
با رفتارهاي ناسازگار چگونه برخورد كنيم؟
براي بهبود رفتارهاي ناسازگار فرزندان روشهاي مفيد و متنوعي توسط متخصصان ارايه شده كه تلاش ميكنيم به تعدادي از بهترينهاي آنها اشاره كنيم:
تحقيقات نشان داده اگر والدين برخي رفتارهاي خود را تغيير دهند فرمانبري كودك بيشتر ميشود.
اگر والدين خود تحت فشارهاي رواني ناشي از زندگي و كار هستند و نميتوانند رفتار و گفتار خود را كنترل كنند، بهتر است قبل از انجام هر گونه كاري در مورد فرزند خود، به فكر روشي براي كنترل فشارهاي خود باشند، و اگر به تنهايي از عهدة آن برنميآيند، به يك روانشناس يا مشاور مراجعه كنند. البته گاهي نيز والدين افكار غلط و افراطي دربارة فرزند خود دارند. مثلاً: فرزندم اين كارها را ميكند تا حرص مرا در بياورد. يا: او باعث ايجاد تمام مشكلات ما در خانه است. چنين افكاري زمينه را براي بوجود آمدن احساسات بسيار بد نسبت به فرزند مهيا ميكند و بالطبع بر رفتار آنان نيز تأثير ميگذارد.
بهتر است والدين از ارايه دستورات مبهم ، كلي و تكراري اجتناب كنند. بجاي اينكه بگويند: خودت را جمع و جور كن! به طور شفاف و مشخص بگويند كه از او چه ميخواهند: دوست دارم تا پنج دقيقة ديگر دفتر و كتابهات را از وسط اتاق جمع كني و آنها را داخل كمد بگذاري.
بجاي سخنراني و بحث و جدل، كوتاه و مؤثر و با لحني محكم ولي در كمال آرامش به او گوشزد كنيم كه رفتارش در ما چه احساسي بوجود آورده و چه تأثيري گذاشته است و اگر دست از اين رفتار خود برندارد چه عاقبتي در انتظار اوست. نكتة مهم دربارة اين عاقبت اين است كه بايد شدني و محدود باشد. مثلاً نگوييم: براي هميشه از اين خانه خواهم رفت! چون نميتوانيد براي هميشه از خانه برويد. يا نگوييم: ديگر حق نداري تلوزيون نگاه كني! چون به هر حال بعد از مدتي كه حالمان بهتر شد، احتمالاً از نظر خود برگشته و اجازه تماشاي تلوزيون را به او ميدهيم. پس بهتر است مثلاً بگوييم: امروز از ديدن برنامه كودك محروم هستي. يا: اين هفته تو را به پارك نميبرم.
اگر دستور شما را انجام داد از تشويق او غافل نشويم. پاداشهايي مثل تهيه غذاهاي مورد علاقة او، تحسين كلامي، به گردش بردن، اجازه استفاده از وسايل ورزشي يا اسباب بازي و استفاده از سيستم ژتون يا همان ستارهها كه با جمع كردن تعداد مشخصي از آنها ميتواند به يك چيز مورد علاقه برسد. فقط فراموش نكنيم كه به او بگوييم براي كدام رفتارش پاداش دريافت ميكند.
نكتة ديگر اين است والدين تصور ميكنند كودكان قوانين خانه را ميدانند، در حاليكه واقعيت چيزي ديگري است. بهتر است زماني مناسب را براي تأمل دربارة تمام قوانيني كه او از آنها سرپيچي كرده اختصاص دهيم. مثل بيرون ماندن از خانه تا ديروقت و غيره. بهتر است با كمك او ليستي از مهمترين قوانين را به ترتيب اهميت اولويت بندي كرده و روش انجام دقيق آنها و همچنين نوع تنبيه (محروميت) براي انجام ندادنشان را مشخص كرده ، و با قاطعيت اجرا كنيم.
اگر فرزندمان زود خشمگين ميشود و كنترل خود را از دست ميدهد، بد نيست روشهاي مقابله با خشم و مديريت آن را آموزش دهيم. يكي از دلايل اصلي عصبانيت و ناراحتي بسياري از كودكان اين است كه نميتوانند احساسات خود را به درستي بيان كنند. ميتوان با كمك صورتكهاي كارتوني انواع احساسات و نام صحيح آنها را آموزش داد.
علايم هشدار دهندة خشم را به فرزندان آموزش دهيم. برايش توضيح ميدهيم كه همه خشمگين ميشوند، ولي بعضي سعي ميكنند خشم خود را طوري مديريت كنند كه به خود و ديگران آسيب نزند. به همراه او ليستي از تمامي علام جسماني، فكري و رفتاري كه به ذهن ميرسد را تهيه ميكنيم. علايم جسمي مثل: افزايش ضربان قلب، سريع شدن تنفس، عرق كردن، سفت شدن عضلات، داغ شدن بدن و ... ، علايم فكري مثل: ازش متنفرم، ميخواهم بزنمش، داره به من زور ميگه و ... ، علايم رفتاري مثل: داد زدن، تهديد كردن، لرزيدن، لگد و كتك زدن، گريه كردن و غيره.
ميتوان روشهاي آرام سازي را آموزش داد، همانند: 1- نفس عميق (يعني دم عميق و بازدم آهسته) 2- تجسم (يك تصوير آرامش بخش مثلاً شناور داخل يك قايق كه به آرامي همراه اواج دريا تكان ميخورد را تجسم كند يا تصور كند يك ساعت شني است كه عصبانيت مثل دانههاي شن به آرامي از بدنش بيرون ميروند) 3- روش آدم آهني و عروسك پارچهاي (از او ميخواهيم مثل يك آدم آهني عضلات خود را سفت كند، بعد از 15 ثانيه او را واميداريم تا عضلات خود را به مدت 15 ثانيه مثل يك عروسك پارچهاي شل كند) 4- حرف زدنهاي مثبت با خود بمنظور كسب آرامش (مثلاً با خود بگويد: ولش كن، بيخيال، خونسرد باش، نميگذارم مرا عصباني كند، نميخواهد مرا برنجاند شايد برايش مشكلي پيش آمده و غيره) .
والدين بهتر است به ياد داشته باشند كه از مهارتهاي ارتباطي مثل گوش دادن، ابراز وجود و قاطعيت، حل مسئله و تصميمگيري استفاده كنند، چراكه بسياري از ناسازگاريهاي كودكان به دليل عدم مهارت والدين در اينگونه مهارتهاست (جهت كسب اطلاعات بيشتر ميتوانيد به بروشورهاي مربوطه مراجعه كنيد).
گاهي با طرح سوالات جالب ميتوان به شكلي جذاب و غير مستقيم، حل كردن مسائل و تفكر را به او آموزش داد، مثلاً از او بپرسيم:
پسري به نام آرمين مرتباً اشياء خود را گم ميكند و از اين نظر معروف شده، كداميك از موارد زير را به او پيشنهاد ميكني؟
الف- اتاقش را مرتب كند و هر چيزي را در جاي مشخصي بگذارد.
ب- چيزهاي مهم راهميشه با خودش نگه دارد.
ج– كيفش را حداقل هفتهاي يكبار مرتب كند.
د- يك جعبه كنار در بگذارد و وسايل مدرسة خود را در آن قرار دهد.
نظريات ديگري كه به ذهنت ميرسد: ........................................................
آنچه مسلم است هيچ بچهاي براي آزار دادن والدين خود به دنيا نميآيد ، برخي كودكان فقط ياد نگرفتهاند چگونه خود را به شما و ديگران
نشان دهند و چگونه هيجانات خود را مديريت كنند.
تهيه و تنظيم: بهمن ابراهيمي
منبع : parsei.com

- پست: 583
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۸۶, ۳:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 3433 بار
- سپاسهای دریافتی: 3949 بار
Re: هوش هيجاني
هوش هيجاني ابزاري نوين در مديريت بازار
چكيده
اين مقاله به موضوع هوش هيجاني و كاربرد آن در مديريت سازمانها ميپردازد. هوش هيجاني تعريف شده و با هوش تحصيلي مقايسه ميشود. شرايط بروز هوش هيجاني و استعدادهاي فردي براي ايجاد هوش هيجاني تشريح ميشوند. سپس كاربرد هوش هيجاني در مديريت بازار بررسي ميشود. همچنين به موضوع هوش بين فردي، اميد و خوشبيني و نقش آنها در مديريت بازار پرداخته ميشود.
كليدواژه : هوش هيجاني؛ هوش تحصيلي؛ هوش بين فردي؛ مديريت بازار
1- مقدمه
مديريت و يا عامل انساني مهمترين دليل تحولاتي است كه امروز بشر در همه زمينهها و به هر شكلي در جوامع گوناگون شاهد آن است. در واقع عامل انساني است كه تفاوتهاي فاحش امروز زندگي بشر با شرايط گذشتهاش را رقم زده است. اگر اين عامل از زندگي روزمره حذف شود در واقع توسعه و پيشرفت از زندگي انسان حذف ميشود. براي تغيير و حركت بسوي شرايط بهتر علاوه بر عواملي چون سرمايه، مواد اوليه و غيره مهمترين و اصليترين عامل نيروي انساني است. در واقع ثروت و دارايي هر جامعهاي تنها و تنها نيروي انساني است. اين ديدگاه شايد افراطي بنظر برسد ولي واقعيتهاي پيشرو در جوامع گوناگون اين امر را ثابت ميكند. اگر يك جامعه را با همه امكانات مادي و ثروتهاي بيكران با جامعهاي كه از همه اين امكانات بيبهره است مقايسه كنيم و مشاهده كنيم كه جامعه فاقد ثروت از توان و قدرت بالاتري برخوردار است تنها عاملي كه اين مسئله را ايجاد كرده بايد عامل انساني باشد در زمينه امور اقتصادي و تجاري مانند همه ديگر بخشهاي اجتماعي عامل انساني مهم و حياتي است. مقاله حاضر نگاهي دارد به يكي از ديدگاههاي جديد در زمينه مديريت تجاري.
نخستين توجهي كه در عرصه مديريت و تجارت به صورتي جدي به رفتار مناسب با عوامل انساني مبذول گشت به التون مايو استاد دانشگاه هاروارد مربوط ميشود. وي در تحقيقاتي كه در شركت برق وسترن انجام داد و به تحقيقات هاتورن معروف شد به اين نتيجه مهم رسيد كه توجه به عامل انساني مهم ترين ابزار در رشد انگيزش و بهرهوري سازمانها و كاركنان آنها است. در واقع بعد از آنكه تيلور اصول مديريت علمي خود را منتشر و اجرا نمود انقلابي در بهرهوري سازمانها رخ داد، اما به همان نسبت اداره سازمانها را به سمت شيوههاي مكانيكي كه موجب كاهش رضايت كاركنان ميشد سوق داد. تلاشهاي التون مايو كه در واقع آغازگر جنبشي نوين در عرصه مديريت بود و به مكتب رفتارگرايان معروف گشت باعث شد مديران و نخبگان تجاري توجهي ويژه به عامل روحيه انساني در داخل و خارج از سازمان نمايند. شكوفايي شيوه رفتارگرايان مربوط به سالهاي ۱۹۳۰ ميشود با اين وجود تا به حال اين بينش اعتبار خود را حفظ نموده است. طوري كه حالا در تقسيمبنديهايي كه براي نگرش مديريتي مديران به كار ميرود آنها را به دو دسته كارمندگراها و كارگراها تقسيم ميكنند كه در واقع تمايزي است بين كساني كه اولويت و تمركز خود را بر انجام كار بدون توجه به روحيه ديگران ميدهند و كساني كه روحيه كاركنان و انگيزش آنان را در نظر ميگيرند. ناگفته پيداست بهترين شيوه روشي است كه هر دو وجه را يعني كارگرايي و كارمند گرايي را در اوج دارا باشد.
هوش هيجاني به نظر ميرسد ميتواند شكل تكامل يافتهاي از توجه به انسان در سازمانها باشد و ابزاري نوين و شايسته در دستان مديران تجاري و تئوريسينهاي بازار براي هدايت افراد درون سازمان و مشتريان برون سازمان و تأمين رضايت آنها.
2- هوش هيجاني
در تجارت وقتي صحبت از هوش به ميان ميآيد معمولاً به ياد نمرههاي درسي دانشگاه ميافتيم يا تستهاي هوش آزمونهاي استخدامي به ذهنمان ميرسد. اما به تعبيري وسيعتر ميتوان گفت دو نوع هوش وجود دارد: هوش تحصيلي و هوش هيجاني. با ديدي محدود كه تا به حال وجود داشته است تنها به هوش تحصيلي توجه شده است و اصلاً تنها هوش تحصيلي به رسميت شناخته شده است. هوشي كه شاخص وجود آن و شاخص مقدار آن در افراد مختلف نمرات درسي يا نتايج تستهاي هوشي بوده است. آزمونهايي كه معمولاً در محيطهاي بسته و انتزاعي برگزار ميشوند و ساير متغيرهاي اثرگذار به حداقل رسيده و در واقع متغيرهاي محيطي كه ميتوانند اثري سرنوشت ساز در توفيق يا شكست يك كار داشته باشند اثرشان تا حد خنثي پايين آورده ميشود.
در صورتي كه حالا توجه دانشمندان به نوع ديگري از هوش متمركز شده است. هوش هيجاني كه حداقل در زندگي اجتماعي (بخصوص فعاليتهاي تجاري و بازاريابي) اهميتي فراتر از هوش تحصيلي دارد. هوشي كه در طول تاريخ مصلحان و نخبگان اجتماعي را از نخبگان علمي جدا ميسازد.
هوش هيجاني بيانگر آن است كه در روابط اجتماعي و در بده بستانهاي رواني و عاطفي در شرايط خاص چه عملي مناسب و چه عملي نامناسب است. يعني اينكه فرد در شرايط مختلف بتواند اميد را در خود هميشه زنده نگه دارد، با ديگران همدلي نمايد، احساسات ديگران را بشنود، براي به دست آوردن پاداش بزرگتر، پاداشهاي كوچك را ناديده انگارد، نگذارد نگراني قدرت تفكر و استدلال او را مختل نمايد، در برابر مشكلات پايداري نمايد و در همه حال انگيزه خود را حفظ نمايد. هوش هيجاني نوع استعداد عاطفي ا ست كه تعيين ميكند از مهارتهاي خود چگونه به بهترين نحو ممكن استفاده كنيم و حتي كمك ميكند خرد را در مسيري درست به كار گيريم.
گلمن در كتاب هوش هيجاني خود به نقل از سالوي توصيف مبنايي خود از هوش هيجاني را درباره استعدادهاي فردي در ۵ توانايي اصلي تشريح مينمايد:
شناخت عواطف شخصي: خودآگاهي و تشخيص هر احساسي است به همان گونه كه بروز مينمايد. توانايي نظارت بر احساسات در هر لحظه براي به دست آوردن بينش و ادراك. ناتواني در تشخيص احساسات راستين ما را سردرگم ميكند. افرادي كه در مورد احساسات خود اطمينان و قطعيت دارند بهتر ميتوانند زندگي خود را هدايت كنند.
به كارگيري درست هيجانها: قدرت تنظيم احساسات خود توانايي است كه بر حس خودآگاهي متكي ميباشد. افرادي كه به لحاظ اين توانايي ضعيفاند دايماً با احساس نااميدي و افسردگي دست به گريبانند در حالي كه افرادي كه در آن مهارت زيادي دارند با سرعت بسيار بيشتري ميتوانند ناملايمات را پشت سر بگذارند. اين توانايي كمك شاياني ا ست براي از بين بردن تهديدهاي محيطي و يا كم كردن ضعفهاي دروني.
برانگيختن خود: افراد داراي اين مهارت در هر كاري كه به عهده ميگيرند بسيار مولد و اثر بخش خواهند بود. براي عطف توجه برانگيختن شخصي تسلط به نفس خود و براي خلاق بودن لازم است سكان رهبري هيجانها را در دست گرفت. توانايي دستيابي به مرحله غرقه شدن در كار انجام فعاليتهاي چشمگير را ميسر ميگرداند.
شناخت عواطف ديگران: همدلي اساس مهارت مردم است. كساني (مديران و تجاري) كه از همدلي بالايي برخوردار باشند به علايم اجتماعي ظريفي كه نشان دهنده نيازها يا خواسته هاي ديگران است توجه بيشتري نشان ميدهند. اين توان آنها را در حرفههاي مديريت و فروش كه مستلزم مراقبت و توجه به ديگرانند موفق ميسازد.
حفظ ارتباطها: بخش عمدهاي از هنر برقراري ارتباط مهارت كنترل عواطف در ديگران است. اينها مهارتهايي هستند كه محبوبيت رهبري اثر بخشي بين فردي را تقويت ميكنند. اين افراد هر آنچه كه به كنش متقابل آرام با ديگران بازميگردد به خوبي عمل ميكنند و ستارههاي جامعهاند.
ساختار مغز انسان با وجود رشد سرسام آوري كه در علوم و رياضيات و منطق داشته است از نظر عواطف با انسانهاي اوليه تفاوت چنداني نكرده است. هنوز عكسالعمل انسان در قبال خشم جريان يافتن خون به سمت دستها و تندتر شدن ضربان قلب ميباشد. در برابر ترس خون به سمت عضلات اسكلتي بزرگ مانند عضلات پا جريان مييابد و گريختن را آسان ميكند و در نتيجه صورت رنگ خود را از دست ميدهد و در برابر عشق دچار انگيختگي پاراسمپاتيكي ميشود كه واكنشي از آرامش كلي و خرسندي را پديد ميآورد و در هنگام تعجب ابروها را بالا مياندازد تا ميدان ديد وسيع تري داشته باشد.
در واقع با وجود رشد بسيار بالاي خردورزي در انسان كه فاصلهاي زياد با اجداد خود پيدا كرده است قلب و عواطف و احساسات انسانها تغييرات زيادي نكردهاند و انسان در اين زمينه رشد چشمگيري نداشته است. با وجود آنكه خيلي پيش از آنكه مغز متفكر و منطقي پديد آيد مغز هيجاني وجود داشته است. در واقع بادامه مغز كه در مسايل هيجاني تخصص دارد و به عنوان مخزن خاطرات هيجاني عمل ميكند در جريان تكامل نوع بشر موجب پيدايش قشر مخ شده است. مغز انسان در قرن ۲۱ زندگي ميكند در صورتي كه قلب او در دوران پارينه سنگي است.
هسته هوش بين فردي ابتدا توانايي درك و سپس ارائه پاسخ مناسب به روحيات و خلق و خو و انگيزشها و خواستههاي افراد ديگر است.
3- هوش هيجاني و مديريت بازار
استفاده از هوش هيجاني در تجارت ايدهاي نوين ميباشد كه براي بسياري از مديران و تجار جانيفتاده است. در واقع بيشتر مديران كماكان ترجيح ميدهند براي انجام كارها از مغزشان استفاده كنند تا از قلبشان. نگراني اصلي آنها آن است كه احساس همدلي و دلسوزي با همكاران و مشتريان آنها را از پرداختن به اهداف سازمان دور نمايد. در هر صورت همه بايستي قبول كنند كه قواعد بازي در دنياي پست مدرن متفاوت است و بايستي طبق قاعده روز عمل كرد.
شركتهاي هوشمند براي نظارت بر تحولات بازار و همسو شدن با تغييرات سليقهاي و استفاده از قوانين تشويقي معمولاً سيستم بازاريابي طراحي ميكنند. سيستم بازاريابي فرايندي كامل است كه موجب هماهنگي شركت با بهترين فرصتهاي بازار ميشود.
فرايند كلي مديريت بازار شامل ۴ مرحله اصلي است كه عبارتند از:
تجزيه و تحليل بازار: معمولاً شامل سيستمهاي اطلاعاتي و تحقيقاتي بازار و بررسي بازارهاي مصرف كننده و بررسي بازارهاي سازماني ميباشد. محيط پيچيده و در حال تغيير است و همواره فرصتها و تهديدهاي جديدي به همراه ميآورد. شركت و سيستم استراتژيك آن بايد محيط را همواره تحت نظر داشته باشند كه اين تحت نظر گرفتن محيط مستلزم دريافت اطلاعات زيادي ميباشد. اطلاعاتي در مورد مصرف كنندگان و نحوه خريد آنها.
انتخاب بازارهاي هدف: هيچ شركتي توانايي تأمين رضايت تمام مصرف كنندگان را ندارد. وجود شركتهاي مختلف و قوي در توليد كالاهاي مشابه بيانگر تنوع و تشتت سلايق بين مصرف كنندگان ميباشد. هر شركتي براي اينكه بتواند بهترين استفاده را از تواناييهاي بالقوه خود نمايد و بهترين جايگاه را در بازار انتخاب نمايد و در وضعيت بهتري قرار گيرد نيازمند بررسي چهار مرحلهاي ميباشد كه شامل اندازه گيري و پيش بيني تقاضا تقسيم بازار، هدفگيري در بازار و جايگاهيابي در بازار ميباشد.
تهيه تركيب عناصر بازاريابي: يكي از اساسيترين مفاهيم در بازاريابي نوين همين مفهوم آميخته بازاريابي ميباشد. مجموعهاي از متغيرهاي قابل كنترل كه شركت آنها در بازار هدف و براي ايجاد واكنش مورد نياز خود تركيب ميكند. اين تركيب در واقع ابزار دست تاجر ميباشد براي اينكه بازار را تحت تأثير قرار دهد. اين تركيب كه شامل طراحي محصول ،توزيع كالا، قيمتگذاري و تبليغات پيشبردي ميباشد كليد اصلي تجارت در بازارهاي نوين ميباشد.
اداره تلاشهاي بازار: اين مرحله شامل تجزيه و تحليل رقبا و خط مشيهاي رقابتي بازار و برنامهريزي ،اجرا و سازماندهي و كنترل برنامههاي بازاريابي است. شركتها وجه مهمي از بررسيهاي خود را بايد روي رقبا بگذارند و به طور مداوم محصولات و قيمتها و شيوه توزيع و تبليغات پيشبردي رقبا را از نزديك پي بگيرند و بدانند كه در چه وضعي هستند. مديريت در رأس هرم سازمان بايستي برنامههاي بازاريابي را تنظيم نمايد و بعد با برانگيختن همه افراد در همه سطوح برنامه را اجرايي نموده و براي اطمينان از اجراي برنامهها و رسيدن به اهداف كنترل داشته باشد و مميزي بازاريابي را نيز فراموش ننمايد.
در لايههاي مختلف فرايند بازاريابي توجهي ويژه به مشتريان به عنوان شركاي سازمان ميشود. به انسانهايي كه داراي عواطف هستند و هر چه شركتها به سمت فعاليتهاي خدماتي ميروند اين حساسيت بيشتر ميشود.
هوش هيجاني در تك تك مراحل فوق جهت دهنده مديريت شركت ميتواند باشد. همه ما داستان كارآفرينان بزرگ را شنيدهايم كه از هوش تحصيلي بالايي برخوردار نبودهاند و در دانشگاه وضعيت مطلوبي نداشتهاند اما با تكيه بر هوش هيجاني خود بزرگترين شركتهاي دنيا را ايجاد نمودهاند. بزرگترين تجار و كارآفرينان معمولاً تأكيد فراواني بر غرايز خود دارند و براي آنچه در خصوص بازار حس ميكنند اهميت بسيار بالايي قائلند. وقتي فورد به مهندسان خود با تأكيد ميگويد اين نام من است كه بالاي اين شركت نوشته شده است و بعد تصميم مورد نظر خود را اجرا ميكند بيانگر هوش هيجاني اوست. اين بدان معناست كه انسانهايي در بازار بسيار اثر گذارند كه خوب ميدانند در وراي همه منطقهاي رياضي و علمي نيروي الهام و احساس كارساز است. نيرويي كه از بشر اوليه تاكنون همواره همراه بوده است و ما را نيز كه در سر خط حركت تاريخ قرار داريم همان گونه ياري مينمايد كه اجداد اوليهمان را ياري ميكرد. در واقع مديران موفقي كه ساختار علمي بازار را ميشناسند و هوش هيجاني را همچون خون بدان تزريق مينمايند شگفتي ميآفرينند.
مديران و تجاري كه هوش هيجاني بالايي دارند يعني كساني كه احساسات خود را به خوبي ميشناسند و هدايت ميكنند و احساسات ديگران را نيز درك ميكنند و هدفمند با آن برخورد ميكنند در اداره بازار ممتازند. اين افراد حتي در زندگي فردي نيز خرسند و كارآمدند و تواني را در اختيار دارند كه موجب ميگردد افرادي مولد باشند.
در واقع مديريت سازمان ابتدا بايستي با تكيه بر هوش هيجاني مسير را حس كند و دورنما را مشخص كند و مأموريت سازمان را تشخيص دهد و بعد با استفاده از قواعد علمي و تئوريك بازاريابي به اهداف كوتاه مدت و بلند مدت خود دست يابد. احساس خدمتگزاري به مشتريان، همدلي درون سازماني در جهت حفظ مشتريان و تعيين رسالت سازمان مسائلي نيستند كه از طريق مباحث تئوريك بتوان بدانها پرداخت بلكه نياز به هوشي برتر دارند كه هم هوش بين فردي را شامل شود هم هوش درون فردي را.
4- هوش بين فردي و اميد و خوش بيني در خدمت بازار
هسته هوش بين فردي ابتدا توانايي درك و سپس ارائه پاسخ مناسب به روحيات و خلق و خو و انگيزشها و خواستههاي افراد ديگر است. در هوش درون فردي كليد اصلي عبارت است از: آگاهي داشتن از احساسات شخصي خود كه حاصل خودآگاهي ا ست و توانايي متمايز كردن و استفاده از آنها براي هدايت رفتار خويش.
هوش بين فردي توانايي درك افراد ديگر است، يعني اينكه چه چيز موجب برانگيختن آنها ميشود، چگونه كار ميكنند و چگونه ميتوان با آنها كار مشترك انجام داد. تجار و مديران موفق جزو كساني اند كه از هوش ميان فردي بالايي برخوردارند.
هچ و گاردنر چهار توانايي مجزايي را كه به عنوان مؤلفههاي هوش بين فردي مطرح ميباشند به شرح زير عنوان ميكنند:
سازماندهي گروه: داشتن ابتكار عمل در هماهنگ ساختن تلاشهاي گروهي از مردم است. اين مهارت براي رهبران ضروري است و در رهبران كارآمد هر نوع سازمان تجاري مشاهده ميشود.
ارائه راه حل: استعداد ميانجيگري، اجتناب از تعارضها يا حل تعارضهايي كه به وجود آمده است. افرادي كه اين توانايي را در سطح بالا دارند در جوش دادن معاملات و داوري كردن و وساطت توانايي زيادي دارند.
ارتباط فردي: دارا بودن اين استعداد رويارويي با ديگران يا شناخت و پاسخ دادن مناسب به احساسات و علايق مردم را آسان ميسازد. اين افراد همكاران تجاري خوبي هستند و در دنياي تجارت به عنوان فروشنده يا مدير موفق ميباشند و در زمينه دريافتن احساسات ديگران از طريق حالتهاي چهره بسيار موفقند و از محبوبيت زيادي برخوردارند.
تجزيه و تحليل اجتماعي: به معناي توانايي دريافت احساسات، انگيزش ها، علايق ديگران و داشتن دركي عميق از آنهاست. اين آگاهي از احساسات ديگران باعث ميشود اين افراد به راحتي با ديگران صميمي شوند. در بهترين حالت ميتوان گفت فردي با اين توانايي مشاور تجاري خوبي ميتواند باشد.
خوش بيني و اميد از ديگر ويژگيهاي افرادي است كه داراي هوش هيجاني بالايي ميباشند. اميد نقش شگفتآوري در موفقيت تجاري و مديريتي افراد دارد و زندگي حرفهاي هر كس كه به كسب و كار تجاري ميپردازد به نحو چشمگيري وابسته به ميزان اميد اوست. اميد چشمانداز و دورنمايي روشن و پرنوري است كه نشان ميدهد در نهايت همه چيز به خوبي پيش خواهد رفت. اشنايدر، اميد را اين گونه تعريف ميكند: اعتقاد به اين امر كه هدفتان هرچه باشد هم اراده دستيابي به آن را داريد و هم راه آن مقابلتان گشوده است. افراد پراميد كه اميدشان تمامي ندارد وقتي در دستيابي به هدفي مثلاً در انعقاد قرارداد معاملهاي شكست ميخورند بر اين باورند كه سخت تر كار و تلاش كنند و به مجموعه كارهايي ميانديشند كه ميتوانست سبب موفقيت آنها در معامله مذكور شود و از آنها درس ميگيرند.
خوشبيني نيز همانند اميد اثر بسياري در موفقيت كار تجاري دارد. خوش بيني يعني كه فرد صبر و انتظار زيادي داشته باشد. انتظاري در اين جهت كه علي رغم وجود موانع و دلسرديها در مجموع زندگي همه چيز درست خواهد شد. خوش بينيها شكست را رويدادي ميبينند كه ميتوانند آن را جبران كنند.
در تحقيقي كه سيلكمن بر روي بازاريابهاي شركت بيمه مت لايف انجام داد مشخص شد كه بازاريابهايي كه به طور ذاتي خوش بين هستند در سال اول كار خود به طور متوسط ۳۷ درصد بيشتر از افراد بدبين افراد را بيمه كردهاند و رها كردن كار در سال اول در بين افراد بدبين دو برابر افراد خوش بين بوده است. توانايي افراد در شنيدن و پذيرش پاسخ منفي با رويي گشاده در تمام زمينههاي فروش و بده بستان تجاري تواني سرنوشت ساز است.
5- نتيجهگيري
خريد و فروش و بازار و مديريت و تجارت به صورتي اجتناب ناپذير با عامل انساني سروكار دارند. چه در محيط داخل سازمان كه سلول اصلي تشكيل دهنده واحدها افراد ميباشند و چه در محيط خارج از سازمان كه مديريت با عوامل متعدد انساني سروكار دارد. از دولتمرداني كه قوانين تجاري را تدوين ميكنند و گروههاي مرجع اجتماعي مثل قهرمانان ورزشي و هنرمندان كه سلايق مردم را در خريد اجناس و رواج مد جهت دهي مينمايند و نهاد خانواده كه بخصوص در خريدهاي بزرگ كانون اصلي مشورت ميباشند و مشتريان نهايي كه خريداران اصلي هستند تا نمايندگيهاي فروش و توزيع همگي عامل انسان را به عنوان هسته مركزي با خود همراه دارند. هوش هيجاني به عنوان توانايي درك احساسات و نياز ديگران كمك بسيار كارسازيست در جهت هدايت ديگران در راهي كه منتهي به اهداف بلند مدت و كوتاه مدت سازماني و رضايت افراد و جامعه ميشود.
نويسنده : شفقيزاده، اميرحسين
منبع:mgtsolution.com
چكيده
اين مقاله به موضوع هوش هيجاني و كاربرد آن در مديريت سازمانها ميپردازد. هوش هيجاني تعريف شده و با هوش تحصيلي مقايسه ميشود. شرايط بروز هوش هيجاني و استعدادهاي فردي براي ايجاد هوش هيجاني تشريح ميشوند. سپس كاربرد هوش هيجاني در مديريت بازار بررسي ميشود. همچنين به موضوع هوش بين فردي، اميد و خوشبيني و نقش آنها در مديريت بازار پرداخته ميشود.
كليدواژه : هوش هيجاني؛ هوش تحصيلي؛ هوش بين فردي؛ مديريت بازار
1- مقدمه
مديريت و يا عامل انساني مهمترين دليل تحولاتي است كه امروز بشر در همه زمينهها و به هر شكلي در جوامع گوناگون شاهد آن است. در واقع عامل انساني است كه تفاوتهاي فاحش امروز زندگي بشر با شرايط گذشتهاش را رقم زده است. اگر اين عامل از زندگي روزمره حذف شود در واقع توسعه و پيشرفت از زندگي انسان حذف ميشود. براي تغيير و حركت بسوي شرايط بهتر علاوه بر عواملي چون سرمايه، مواد اوليه و غيره مهمترين و اصليترين عامل نيروي انساني است. در واقع ثروت و دارايي هر جامعهاي تنها و تنها نيروي انساني است. اين ديدگاه شايد افراطي بنظر برسد ولي واقعيتهاي پيشرو در جوامع گوناگون اين امر را ثابت ميكند. اگر يك جامعه را با همه امكانات مادي و ثروتهاي بيكران با جامعهاي كه از همه اين امكانات بيبهره است مقايسه كنيم و مشاهده كنيم كه جامعه فاقد ثروت از توان و قدرت بالاتري برخوردار است تنها عاملي كه اين مسئله را ايجاد كرده بايد عامل انساني باشد در زمينه امور اقتصادي و تجاري مانند همه ديگر بخشهاي اجتماعي عامل انساني مهم و حياتي است. مقاله حاضر نگاهي دارد به يكي از ديدگاههاي جديد در زمينه مديريت تجاري.
نخستين توجهي كه در عرصه مديريت و تجارت به صورتي جدي به رفتار مناسب با عوامل انساني مبذول گشت به التون مايو استاد دانشگاه هاروارد مربوط ميشود. وي در تحقيقاتي كه در شركت برق وسترن انجام داد و به تحقيقات هاتورن معروف شد به اين نتيجه مهم رسيد كه توجه به عامل انساني مهم ترين ابزار در رشد انگيزش و بهرهوري سازمانها و كاركنان آنها است. در واقع بعد از آنكه تيلور اصول مديريت علمي خود را منتشر و اجرا نمود انقلابي در بهرهوري سازمانها رخ داد، اما به همان نسبت اداره سازمانها را به سمت شيوههاي مكانيكي كه موجب كاهش رضايت كاركنان ميشد سوق داد. تلاشهاي التون مايو كه در واقع آغازگر جنبشي نوين در عرصه مديريت بود و به مكتب رفتارگرايان معروف گشت باعث شد مديران و نخبگان تجاري توجهي ويژه به عامل روحيه انساني در داخل و خارج از سازمان نمايند. شكوفايي شيوه رفتارگرايان مربوط به سالهاي ۱۹۳۰ ميشود با اين وجود تا به حال اين بينش اعتبار خود را حفظ نموده است. طوري كه حالا در تقسيمبنديهايي كه براي نگرش مديريتي مديران به كار ميرود آنها را به دو دسته كارمندگراها و كارگراها تقسيم ميكنند كه در واقع تمايزي است بين كساني كه اولويت و تمركز خود را بر انجام كار بدون توجه به روحيه ديگران ميدهند و كساني كه روحيه كاركنان و انگيزش آنان را در نظر ميگيرند. ناگفته پيداست بهترين شيوه روشي است كه هر دو وجه را يعني كارگرايي و كارمند گرايي را در اوج دارا باشد.
هوش هيجاني به نظر ميرسد ميتواند شكل تكامل يافتهاي از توجه به انسان در سازمانها باشد و ابزاري نوين و شايسته در دستان مديران تجاري و تئوريسينهاي بازار براي هدايت افراد درون سازمان و مشتريان برون سازمان و تأمين رضايت آنها.
2- هوش هيجاني
در تجارت وقتي صحبت از هوش به ميان ميآيد معمولاً به ياد نمرههاي درسي دانشگاه ميافتيم يا تستهاي هوش آزمونهاي استخدامي به ذهنمان ميرسد. اما به تعبيري وسيعتر ميتوان گفت دو نوع هوش وجود دارد: هوش تحصيلي و هوش هيجاني. با ديدي محدود كه تا به حال وجود داشته است تنها به هوش تحصيلي توجه شده است و اصلاً تنها هوش تحصيلي به رسميت شناخته شده است. هوشي كه شاخص وجود آن و شاخص مقدار آن در افراد مختلف نمرات درسي يا نتايج تستهاي هوشي بوده است. آزمونهايي كه معمولاً در محيطهاي بسته و انتزاعي برگزار ميشوند و ساير متغيرهاي اثرگذار به حداقل رسيده و در واقع متغيرهاي محيطي كه ميتوانند اثري سرنوشت ساز در توفيق يا شكست يك كار داشته باشند اثرشان تا حد خنثي پايين آورده ميشود.
در صورتي كه حالا توجه دانشمندان به نوع ديگري از هوش متمركز شده است. هوش هيجاني كه حداقل در زندگي اجتماعي (بخصوص فعاليتهاي تجاري و بازاريابي) اهميتي فراتر از هوش تحصيلي دارد. هوشي كه در طول تاريخ مصلحان و نخبگان اجتماعي را از نخبگان علمي جدا ميسازد.
هوش هيجاني بيانگر آن است كه در روابط اجتماعي و در بده بستانهاي رواني و عاطفي در شرايط خاص چه عملي مناسب و چه عملي نامناسب است. يعني اينكه فرد در شرايط مختلف بتواند اميد را در خود هميشه زنده نگه دارد، با ديگران همدلي نمايد، احساسات ديگران را بشنود، براي به دست آوردن پاداش بزرگتر، پاداشهاي كوچك را ناديده انگارد، نگذارد نگراني قدرت تفكر و استدلال او را مختل نمايد، در برابر مشكلات پايداري نمايد و در همه حال انگيزه خود را حفظ نمايد. هوش هيجاني نوع استعداد عاطفي ا ست كه تعيين ميكند از مهارتهاي خود چگونه به بهترين نحو ممكن استفاده كنيم و حتي كمك ميكند خرد را در مسيري درست به كار گيريم.
گلمن در كتاب هوش هيجاني خود به نقل از سالوي توصيف مبنايي خود از هوش هيجاني را درباره استعدادهاي فردي در ۵ توانايي اصلي تشريح مينمايد:
شناخت عواطف شخصي: خودآگاهي و تشخيص هر احساسي است به همان گونه كه بروز مينمايد. توانايي نظارت بر احساسات در هر لحظه براي به دست آوردن بينش و ادراك. ناتواني در تشخيص احساسات راستين ما را سردرگم ميكند. افرادي كه در مورد احساسات خود اطمينان و قطعيت دارند بهتر ميتوانند زندگي خود را هدايت كنند.
به كارگيري درست هيجانها: قدرت تنظيم احساسات خود توانايي است كه بر حس خودآگاهي متكي ميباشد. افرادي كه به لحاظ اين توانايي ضعيفاند دايماً با احساس نااميدي و افسردگي دست به گريبانند در حالي كه افرادي كه در آن مهارت زيادي دارند با سرعت بسيار بيشتري ميتوانند ناملايمات را پشت سر بگذارند. اين توانايي كمك شاياني ا ست براي از بين بردن تهديدهاي محيطي و يا كم كردن ضعفهاي دروني.
برانگيختن خود: افراد داراي اين مهارت در هر كاري كه به عهده ميگيرند بسيار مولد و اثر بخش خواهند بود. براي عطف توجه برانگيختن شخصي تسلط به نفس خود و براي خلاق بودن لازم است سكان رهبري هيجانها را در دست گرفت. توانايي دستيابي به مرحله غرقه شدن در كار انجام فعاليتهاي چشمگير را ميسر ميگرداند.
شناخت عواطف ديگران: همدلي اساس مهارت مردم است. كساني (مديران و تجاري) كه از همدلي بالايي برخوردار باشند به علايم اجتماعي ظريفي كه نشان دهنده نيازها يا خواسته هاي ديگران است توجه بيشتري نشان ميدهند. اين توان آنها را در حرفههاي مديريت و فروش كه مستلزم مراقبت و توجه به ديگرانند موفق ميسازد.
حفظ ارتباطها: بخش عمدهاي از هنر برقراري ارتباط مهارت كنترل عواطف در ديگران است. اينها مهارتهايي هستند كه محبوبيت رهبري اثر بخشي بين فردي را تقويت ميكنند. اين افراد هر آنچه كه به كنش متقابل آرام با ديگران بازميگردد به خوبي عمل ميكنند و ستارههاي جامعهاند.
ساختار مغز انسان با وجود رشد سرسام آوري كه در علوم و رياضيات و منطق داشته است از نظر عواطف با انسانهاي اوليه تفاوت چنداني نكرده است. هنوز عكسالعمل انسان در قبال خشم جريان يافتن خون به سمت دستها و تندتر شدن ضربان قلب ميباشد. در برابر ترس خون به سمت عضلات اسكلتي بزرگ مانند عضلات پا جريان مييابد و گريختن را آسان ميكند و در نتيجه صورت رنگ خود را از دست ميدهد و در برابر عشق دچار انگيختگي پاراسمپاتيكي ميشود كه واكنشي از آرامش كلي و خرسندي را پديد ميآورد و در هنگام تعجب ابروها را بالا مياندازد تا ميدان ديد وسيع تري داشته باشد.
در واقع با وجود رشد بسيار بالاي خردورزي در انسان كه فاصلهاي زياد با اجداد خود پيدا كرده است قلب و عواطف و احساسات انسانها تغييرات زيادي نكردهاند و انسان در اين زمينه رشد چشمگيري نداشته است. با وجود آنكه خيلي پيش از آنكه مغز متفكر و منطقي پديد آيد مغز هيجاني وجود داشته است. در واقع بادامه مغز كه در مسايل هيجاني تخصص دارد و به عنوان مخزن خاطرات هيجاني عمل ميكند در جريان تكامل نوع بشر موجب پيدايش قشر مخ شده است. مغز انسان در قرن ۲۱ زندگي ميكند در صورتي كه قلب او در دوران پارينه سنگي است.
هسته هوش بين فردي ابتدا توانايي درك و سپس ارائه پاسخ مناسب به روحيات و خلق و خو و انگيزشها و خواستههاي افراد ديگر است.
3- هوش هيجاني و مديريت بازار
استفاده از هوش هيجاني در تجارت ايدهاي نوين ميباشد كه براي بسياري از مديران و تجار جانيفتاده است. در واقع بيشتر مديران كماكان ترجيح ميدهند براي انجام كارها از مغزشان استفاده كنند تا از قلبشان. نگراني اصلي آنها آن است كه احساس همدلي و دلسوزي با همكاران و مشتريان آنها را از پرداختن به اهداف سازمان دور نمايد. در هر صورت همه بايستي قبول كنند كه قواعد بازي در دنياي پست مدرن متفاوت است و بايستي طبق قاعده روز عمل كرد.
شركتهاي هوشمند براي نظارت بر تحولات بازار و همسو شدن با تغييرات سليقهاي و استفاده از قوانين تشويقي معمولاً سيستم بازاريابي طراحي ميكنند. سيستم بازاريابي فرايندي كامل است كه موجب هماهنگي شركت با بهترين فرصتهاي بازار ميشود.
فرايند كلي مديريت بازار شامل ۴ مرحله اصلي است كه عبارتند از:
تجزيه و تحليل بازار: معمولاً شامل سيستمهاي اطلاعاتي و تحقيقاتي بازار و بررسي بازارهاي مصرف كننده و بررسي بازارهاي سازماني ميباشد. محيط پيچيده و در حال تغيير است و همواره فرصتها و تهديدهاي جديدي به همراه ميآورد. شركت و سيستم استراتژيك آن بايد محيط را همواره تحت نظر داشته باشند كه اين تحت نظر گرفتن محيط مستلزم دريافت اطلاعات زيادي ميباشد. اطلاعاتي در مورد مصرف كنندگان و نحوه خريد آنها.
انتخاب بازارهاي هدف: هيچ شركتي توانايي تأمين رضايت تمام مصرف كنندگان را ندارد. وجود شركتهاي مختلف و قوي در توليد كالاهاي مشابه بيانگر تنوع و تشتت سلايق بين مصرف كنندگان ميباشد. هر شركتي براي اينكه بتواند بهترين استفاده را از تواناييهاي بالقوه خود نمايد و بهترين جايگاه را در بازار انتخاب نمايد و در وضعيت بهتري قرار گيرد نيازمند بررسي چهار مرحلهاي ميباشد كه شامل اندازه گيري و پيش بيني تقاضا تقسيم بازار، هدفگيري در بازار و جايگاهيابي در بازار ميباشد.
تهيه تركيب عناصر بازاريابي: يكي از اساسيترين مفاهيم در بازاريابي نوين همين مفهوم آميخته بازاريابي ميباشد. مجموعهاي از متغيرهاي قابل كنترل كه شركت آنها در بازار هدف و براي ايجاد واكنش مورد نياز خود تركيب ميكند. اين تركيب در واقع ابزار دست تاجر ميباشد براي اينكه بازار را تحت تأثير قرار دهد. اين تركيب كه شامل طراحي محصول ،توزيع كالا، قيمتگذاري و تبليغات پيشبردي ميباشد كليد اصلي تجارت در بازارهاي نوين ميباشد.
اداره تلاشهاي بازار: اين مرحله شامل تجزيه و تحليل رقبا و خط مشيهاي رقابتي بازار و برنامهريزي ،اجرا و سازماندهي و كنترل برنامههاي بازاريابي است. شركتها وجه مهمي از بررسيهاي خود را بايد روي رقبا بگذارند و به طور مداوم محصولات و قيمتها و شيوه توزيع و تبليغات پيشبردي رقبا را از نزديك پي بگيرند و بدانند كه در چه وضعي هستند. مديريت در رأس هرم سازمان بايستي برنامههاي بازاريابي را تنظيم نمايد و بعد با برانگيختن همه افراد در همه سطوح برنامه را اجرايي نموده و براي اطمينان از اجراي برنامهها و رسيدن به اهداف كنترل داشته باشد و مميزي بازاريابي را نيز فراموش ننمايد.
در لايههاي مختلف فرايند بازاريابي توجهي ويژه به مشتريان به عنوان شركاي سازمان ميشود. به انسانهايي كه داراي عواطف هستند و هر چه شركتها به سمت فعاليتهاي خدماتي ميروند اين حساسيت بيشتر ميشود.
هوش هيجاني در تك تك مراحل فوق جهت دهنده مديريت شركت ميتواند باشد. همه ما داستان كارآفرينان بزرگ را شنيدهايم كه از هوش تحصيلي بالايي برخوردار نبودهاند و در دانشگاه وضعيت مطلوبي نداشتهاند اما با تكيه بر هوش هيجاني خود بزرگترين شركتهاي دنيا را ايجاد نمودهاند. بزرگترين تجار و كارآفرينان معمولاً تأكيد فراواني بر غرايز خود دارند و براي آنچه در خصوص بازار حس ميكنند اهميت بسيار بالايي قائلند. وقتي فورد به مهندسان خود با تأكيد ميگويد اين نام من است كه بالاي اين شركت نوشته شده است و بعد تصميم مورد نظر خود را اجرا ميكند بيانگر هوش هيجاني اوست. اين بدان معناست كه انسانهايي در بازار بسيار اثر گذارند كه خوب ميدانند در وراي همه منطقهاي رياضي و علمي نيروي الهام و احساس كارساز است. نيرويي كه از بشر اوليه تاكنون همواره همراه بوده است و ما را نيز كه در سر خط حركت تاريخ قرار داريم همان گونه ياري مينمايد كه اجداد اوليهمان را ياري ميكرد. در واقع مديران موفقي كه ساختار علمي بازار را ميشناسند و هوش هيجاني را همچون خون بدان تزريق مينمايند شگفتي ميآفرينند.
مديران و تجاري كه هوش هيجاني بالايي دارند يعني كساني كه احساسات خود را به خوبي ميشناسند و هدايت ميكنند و احساسات ديگران را نيز درك ميكنند و هدفمند با آن برخورد ميكنند در اداره بازار ممتازند. اين افراد حتي در زندگي فردي نيز خرسند و كارآمدند و تواني را در اختيار دارند كه موجب ميگردد افرادي مولد باشند.
در واقع مديريت سازمان ابتدا بايستي با تكيه بر هوش هيجاني مسير را حس كند و دورنما را مشخص كند و مأموريت سازمان را تشخيص دهد و بعد با استفاده از قواعد علمي و تئوريك بازاريابي به اهداف كوتاه مدت و بلند مدت خود دست يابد. احساس خدمتگزاري به مشتريان، همدلي درون سازماني در جهت حفظ مشتريان و تعيين رسالت سازمان مسائلي نيستند كه از طريق مباحث تئوريك بتوان بدانها پرداخت بلكه نياز به هوشي برتر دارند كه هم هوش بين فردي را شامل شود هم هوش درون فردي را.
4- هوش بين فردي و اميد و خوش بيني در خدمت بازار
هسته هوش بين فردي ابتدا توانايي درك و سپس ارائه پاسخ مناسب به روحيات و خلق و خو و انگيزشها و خواستههاي افراد ديگر است. در هوش درون فردي كليد اصلي عبارت است از: آگاهي داشتن از احساسات شخصي خود كه حاصل خودآگاهي ا ست و توانايي متمايز كردن و استفاده از آنها براي هدايت رفتار خويش.
هوش بين فردي توانايي درك افراد ديگر است، يعني اينكه چه چيز موجب برانگيختن آنها ميشود، چگونه كار ميكنند و چگونه ميتوان با آنها كار مشترك انجام داد. تجار و مديران موفق جزو كساني اند كه از هوش ميان فردي بالايي برخوردارند.
هچ و گاردنر چهار توانايي مجزايي را كه به عنوان مؤلفههاي هوش بين فردي مطرح ميباشند به شرح زير عنوان ميكنند:
سازماندهي گروه: داشتن ابتكار عمل در هماهنگ ساختن تلاشهاي گروهي از مردم است. اين مهارت براي رهبران ضروري است و در رهبران كارآمد هر نوع سازمان تجاري مشاهده ميشود.
ارائه راه حل: استعداد ميانجيگري، اجتناب از تعارضها يا حل تعارضهايي كه به وجود آمده است. افرادي كه اين توانايي را در سطح بالا دارند در جوش دادن معاملات و داوري كردن و وساطت توانايي زيادي دارند.
ارتباط فردي: دارا بودن اين استعداد رويارويي با ديگران يا شناخت و پاسخ دادن مناسب به احساسات و علايق مردم را آسان ميسازد. اين افراد همكاران تجاري خوبي هستند و در دنياي تجارت به عنوان فروشنده يا مدير موفق ميباشند و در زمينه دريافتن احساسات ديگران از طريق حالتهاي چهره بسيار موفقند و از محبوبيت زيادي برخوردارند.
تجزيه و تحليل اجتماعي: به معناي توانايي دريافت احساسات، انگيزش ها، علايق ديگران و داشتن دركي عميق از آنهاست. اين آگاهي از احساسات ديگران باعث ميشود اين افراد به راحتي با ديگران صميمي شوند. در بهترين حالت ميتوان گفت فردي با اين توانايي مشاور تجاري خوبي ميتواند باشد.
خوش بيني و اميد از ديگر ويژگيهاي افرادي است كه داراي هوش هيجاني بالايي ميباشند. اميد نقش شگفتآوري در موفقيت تجاري و مديريتي افراد دارد و زندگي حرفهاي هر كس كه به كسب و كار تجاري ميپردازد به نحو چشمگيري وابسته به ميزان اميد اوست. اميد چشمانداز و دورنمايي روشن و پرنوري است كه نشان ميدهد در نهايت همه چيز به خوبي پيش خواهد رفت. اشنايدر، اميد را اين گونه تعريف ميكند: اعتقاد به اين امر كه هدفتان هرچه باشد هم اراده دستيابي به آن را داريد و هم راه آن مقابلتان گشوده است. افراد پراميد كه اميدشان تمامي ندارد وقتي در دستيابي به هدفي مثلاً در انعقاد قرارداد معاملهاي شكست ميخورند بر اين باورند كه سخت تر كار و تلاش كنند و به مجموعه كارهايي ميانديشند كه ميتوانست سبب موفقيت آنها در معامله مذكور شود و از آنها درس ميگيرند.
خوشبيني نيز همانند اميد اثر بسياري در موفقيت كار تجاري دارد. خوش بيني يعني كه فرد صبر و انتظار زيادي داشته باشد. انتظاري در اين جهت كه علي رغم وجود موانع و دلسرديها در مجموع زندگي همه چيز درست خواهد شد. خوش بينيها شكست را رويدادي ميبينند كه ميتوانند آن را جبران كنند.
در تحقيقي كه سيلكمن بر روي بازاريابهاي شركت بيمه مت لايف انجام داد مشخص شد كه بازاريابهايي كه به طور ذاتي خوش بين هستند در سال اول كار خود به طور متوسط ۳۷ درصد بيشتر از افراد بدبين افراد را بيمه كردهاند و رها كردن كار در سال اول در بين افراد بدبين دو برابر افراد خوش بين بوده است. توانايي افراد در شنيدن و پذيرش پاسخ منفي با رويي گشاده در تمام زمينههاي فروش و بده بستان تجاري تواني سرنوشت ساز است.
5- نتيجهگيري
خريد و فروش و بازار و مديريت و تجارت به صورتي اجتناب ناپذير با عامل انساني سروكار دارند. چه در محيط داخل سازمان كه سلول اصلي تشكيل دهنده واحدها افراد ميباشند و چه در محيط خارج از سازمان كه مديريت با عوامل متعدد انساني سروكار دارد. از دولتمرداني كه قوانين تجاري را تدوين ميكنند و گروههاي مرجع اجتماعي مثل قهرمانان ورزشي و هنرمندان كه سلايق مردم را در خريد اجناس و رواج مد جهت دهي مينمايند و نهاد خانواده كه بخصوص در خريدهاي بزرگ كانون اصلي مشورت ميباشند و مشتريان نهايي كه خريداران اصلي هستند تا نمايندگيهاي فروش و توزيع همگي عامل انسان را به عنوان هسته مركزي با خود همراه دارند. هوش هيجاني به عنوان توانايي درك احساسات و نياز ديگران كمك بسيار كارسازيست در جهت هدايت ديگران در راهي كه منتهي به اهداف بلند مدت و كوتاه مدت سازماني و رضايت افراد و جامعه ميشود.
نويسنده : شفقيزاده، اميرحسين
منبع:mgtsolution.com

- پست: 583
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۸۶, ۳:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 3433 بار
- سپاسهای دریافتی: 3949 بار
Re: هوش هيجاني
[COLOR=#a0a0a0][FONT=Tahoma,sans-serif] [FONT=Tahoma,sans-serif][External Link Removed for Guests]هیجانی چكيده
يك سازمان براي انطباق با تغييرات و به منظور بقا و رشد در محيطهاي جديد، ويژگيهاي خاصي را مي طلبد كه عموماً مديران براي پاسخ به آنها با مشكلات بسياري مواجه مي شوند. يكي از مهمترين خصيصه ها كه مي تواند به رهبران و مديران در پاسخ به اين تغييرات كمك كند، هوش هيجاني است. هوش هيجاني موضوعي است كه سعي در تشريح و تفسير جايگاه هيجانهاي و احساسات در توانمنديهاي انساني دارد. مديران برخوردار از هوش هيجاني، رهبران مؤثري هستند كه اهداف را با حداكثر بهره وري، رضايتمندي و تعهد كاركنان محقق مي سازند. با توجه به اهميت هوش هيجاني درمديريت ،اين مقاله به بررسي ابعاد هوش هيجاني درمديريت ،رشد وتوسعه رهبري درمحيط کاروروش آموزش هوش هيجاني درسازمان ميپردازد.
مقدمه
امروزه بسياري ازسازمانها دستخوش تغييرند وهرگونه تغيير نيازمند کارکنان ومديراني است که انطباق پذير بوده وباتغييرها سازگار شوند.دراين ميان تعامل اجتماعي به شيوه اي شايسته وثمربخش براي بيشتر مديران و رهبران به عنوان عنصر کليدي درمديريت تغييرهاي سازماني اهميت فزاينده اي دارد. بررسيها نشان داده است که گوي رقابت آينده را مديراني خواهند برد که بتوانند به طور اثربخش ونتيجه بخش با منابع انساني خودارتباط برقرارکنند.دراين زمينه هوش هيجاني (EMOTIONAL INTELLIGENCE=EI) يکي ازمولفه هايي است که مي تواند به ميزان زيادي درروابط مديران با اعضاي سازمان نقش مهمي ايفا کندوبه گفته گلمن (1998)شرط حتمي واجتناب ناپذير درسازمان به حساب مي آيد.اخيرابرخي ازدانشمندان نيز دريافتهاند که هوش هيجاني بااهميت تراز بهر ه هوشي (IQ) براي يک مدير ورهبر است . امروزه هوش هيجاني به عنوان نوعي هوش تبيين شده است که هم شامل درک دقيق هيجانهاي خود شخص وهم تعبير دقيق حالات هيجاني ديگران است .هوش هيجاني ،فرد رااز نظرهيجاني ارزيابي مي كند، به اين معني که فرد به چه ميزاني ازهيجانها واحساسهاي خود آگاهي دارد وچگونه آنها راکنترل واداره مي کند. نکته قابل توجه درراستاي هوش هيجاني اين است که تواناييهاي هوش هيجاني ذاتي نيستند، آنها مي توانند آموخته شوند .
ابعاد هوش هيجاني در مديريت و رهبري
گلمن، بوياتزيس و ري (1999) نيز اجزاي هوش هيجاني را به شرح زيربيان کرده اند:
1) خودآگاهي: خودآگاهي يا تشخيص احساس در همان زمان كه در حال وقوع است، بخش مهم و كليدي هوش هيجاني را تشكيل مي دهد. توانايي کنترل و اداره لحظه به لحظه احساسها نشان از درک خويشتن و بصيرت روان شناسانه دارد. مديران و رهبراني كه درجه اي بالا از خود آگاهي دارند، با خود و ديگران صادق هستند و مي دانند كه چگونه احساسهايشان بر آنها، ساير مردم و عملكرد شغليشان تاثير مي گذارد. آنها با يك احساس قوي از خودآگاهي، با اعتماد به نفس و در استفاده از قابليتهايشان كوشا هستند و مي دانند چه وقت درخواست كمك كنند.
2) خودنظم دهي: كنترل و اداره احساسات مهارتي است كه بر پايه خود آگاهي شكل مي گيرد. مديران ورهبران قادرند محيطي از اعتماد و انصاف خلق كنند. عامل خود نظم دهي به دلايل رقابتي بسيار مهم است، زيرا در محيطي كه سازمانها مستهلك مي شوند و فناوري كار با سرعتي گيج كننده تغيير شكل مي يابد. فقط افرادي كه بر هيجانهايشان تسلط يافته اند، قادر به انطباق با اين تغييرها هستند.
3) انگيزش: هدايت احساسها در جهت هدف خاص براي تمركز توجه و ايجاد انگيزه در خود بسيار مهم است. كنترل احساسها زمينه ساز هر نوع مهارت وموفقيت است و كساني كه قادرند احساسهاي خود را به موقع برانگيزانند، در هر كاري كه به آنان واگذار شود، سعي مي كنند مولد وموثر باشند. رهبران با انگيزه براي رسيدن به ماوراي انتظارهاي خود و هركس ديگر حركت مي كنند. كليد واژه اين رهبران، پيشرفت است. رهبراني كه بالقوه رهبر هستند، ميل به پيشرفت در آنها دروني شده و براي رسيدن به پيشرفت برانگيخته مي شوند. شور، اولين علامت رهبران با انگيزه است كه به وسيله آن عشق به يادگيري دارند، به انجام خوب شغل مبادرت مي كنند و يك انرژي خستگي ناپذير براي بهتر انجام دادن كارها نشان مي دهند. تعهد سازماني علامت ديگر است. وقتي افراد شغلشان را براي خودش دوست دارند. به سازماني كه در آن مشغول بكارند، احساس تعهد مي كنند و به طور قابل ملاحظه اي موقعي كه علايم بر ضد آنهاست، خوشبين باقي مي مانند.
4) همدلي: توانايي ديگري كه براساس خودآگاهي هيجاني شكل مي گيرد، همدلي با ديگران است كه نوعي مهارت مردمي محسوب مي شود. رهبران همدلي سعي مي كنند همه را راضي كنند. آنها با ملاحظه و فكر، احساسهاي كاركنان را همراه با ساير عوامل در تصميم گيريها در نظر مي گيرند. امروزه همدلي به عنوان جزئي از رهبري بسيار مهم است، رهبران همدل بيشترين همدردي را با افراد اطرافشان نشان مي دهند. آنها دانش خود را براي پيشرفت سازمانشان به روشهاي ظريف اما با اهميت استفاده مي كنند.
5) مهارت هاي اجتماعي يا تنظيم روابط با ديگران: هنر ارتباط با مردم به مقدار زياد، مهارت كنترل و اداره احساسهاي ديگران است. اين مهارت نوعي توانايي است كه محبوبيت، قوه رهبري و نفوذ شخصي را تقويت مي كند. رهبران داراي سطوح بالاي تواناييهاي هيجاني مي باشند. اغلب با روحيه هستند. افراد ماهر از نظر اجتماعي به حوزه وسيعي از آشناييها و همچنين مهارتها براي ايجاد رابطه تمايل دارند. اين افراد در مديريت گروهها ماهر هستند. مهارتهاي اجتماعي مي تواند به عنوان كليد قابليتهاي رهبري در اكثر سازمانها در نظر گرفته شود، زيرا وظيفه رهبر انجام كار از طريق ديگرافراد است. در اين راستا رهبران به مديريت موثر روابط نياز دارند ومهارتهاي اجتماعي آن را ممكن مي سازد.
ماير،سالووي وکارسو (1990)نيز براي هوش هيجاني چهاربعدتشخيص داده اند که عبارتند از:
1) شناسايي هيجانها در خود و ديگران: ضروري ترين توانايي مرتبط با هوش هيجاني اين است كه از هيجانها و احساسهاي خودآگاه باشد. توانايي خودآگاهي به مديران اجازه مي دهد تا نقاط قوت و ضعف خود را بشناسند و به ارزش خود اعتماد پيدا كنند. مديران خود آگاه براي آزمون دقيق روحيات خود از خود آگاهي استفاده مي كنند و به طور شهودي و از راه درك مستقيم مي دانند كه چگونه ديگران را تحت تاثير قرار دهند.
2) كاربرد هيجانها: کاربرد هيجانها،توانايي استفاده از هيجانها درکمک به کسب نتايج مطلوب ،حل مسايل واستفاده ازفرصتهاست. اين مهارت شامل توانايي مهم همدلي و بينش سازماني است. مديراني كه از اين توانايي برخوردارند. هيجانها و احساسهاي ديگران را بيشتر عملي مي سازند تا اينكه آنها را حس كنند. آنان نشان مي دهند كه مراقب هستند. علاوه بر اين، آنان در زمينه شناخت روند سياستهاي اداري تخصص دارند. بنابراين، مديران برخوردار از آگاهي اجتماعي دقيقاً مي دانند كه گفتار و كردارشان برديگران تاثير مي گذارد و آن قدر حساس هستند كه اگر كلام و رفتارشان تاثير منفي داشته باشد، آن را تغيير مي دهند.
3) توانايي درک و فهم هيجانها: توانايي درک هيجانهاي پيچيده وآگاهي ازعلل آنهاوچگونگي تغيير هيجانها ازيک حالت به حالت ديگر رادرک هيجانها مي نامند. مديراني كه از اين توانايي برخوردارند، از اين مهارتها در جهت گسترش شور و اشتياق خود و حل اختلافهااز طريق شوخي و ابراز مهرباني استفاده مي كنند. آنها به كمك اين تواناييها مي توانند بفهمند كه چه چيزي موجب برانگيختن يا عدم برانگيختن افراد يا گروهها مي شود و در نتيجه مي توانند همكاري بهتري را با ديگران برنامه ريزي كنند.
4) مديريت هيجانها: مديريت هيجانها،توانايي کنترل واداره کردن هيجانها درخود و ديگران است. مديراني كه اين توانايي را دارا هستند، اجازه نمي دهند بدخلقي هاي گاه و بيگاه در طول روز از آنها سربزند. آنان از توانايي مديريت هيجانها به اين منظور استفاده مي كنند كه بدخلقي و روحيه بد را به محيط كاري و اداره وارد نكنند يا منشا و علت بروز آن را به شيوه اي منطقي براي مردم توضيح دهند. بنابراين، آنها مي دانند كه منشا اين بدخلقي ها كجاست و چه مدت ممكن است به طول انجامد. «جردن»، «اشانازي»، «هارتل» و «هوپر» (1999) ابعاد هوش هيجاني در محيط كار را به صورت مدل نشان داده اند. در اين مدل بر اساس ابعاد ماير، سالووي و كارسو، شاخصهاي فرعي تر تبيين و ارتباط آنها با هوش هيجاني مرتبط با خود و ديگران كه تشكيل دهنده هوش هيجاني محيط كار است. به صورت شكل 1 بيان شده است (شكل شماره يك).
هوش هيجاني و رهبري گروه
توانايي به كارگيري هيجانات يا توليد هيجانها براي تسهيل حل مسئله در كارآيي اعضاي گروه نقش مهمي را ايفا مي كند. در واقع بارساد (2000) از دانشكده مديريت ييل در مطالعه اي كه راجع به شناخت هيجاني انجام داد، دريافت كه گسترش هيجانهاي مثبت در داخل گروهها، همكاري و مشاركت اعضاي گروه را تسهيل كرده، تعارض را كاهش داده و ميزان كارآيي اعضاي گروه را بهبود مي بخشد. رايس (1999) متخصص آمريكايي در زمينه منابع انساني، مقياس چند عاملي هوش هيجاني را روي 164 نفر از كاركنان عادي و 11 نفر از رهبران اين كاركنان كه در يك شركت بيمه مشغول به كار بودند، اجرا كرد و با اين آزمون به ارزيابي هوش هيجاني آنان پرداخت.
بين نمره هاي مربوط به گروه رهبران درآزمون هوش هيجاني با نمره هاي كارآيي آنان كه توسط مديران اداره درجه بندي شده بود (51/0= r) محاسبه شد. همبستگي بين ميانگين نمره هاي گروه در آزمون هوش هيجاني و امتيازبندي مديران از عملكرد آنان در ارائه خدمات به مشتريان (46/0= r) بود. در اين بررسي، رابطه بين هوش هيجاني و عملكرد پيچيده بود. مثلاً نمره هوش هيجاني بالاتر رهبر گروه كه از طريق آزمون هوش هيجاني اندازه گيري شده بود، با امتياز بندي مديران از نظر دقت گروه در رسيدگي به شكايات مشتريان، رابطه منفي (35/0= r) داشت، در حالي كه عملكرد امتيازبندي شده توسط اعضاي گروه همبستگي مثبت و نسبتاً بالايي (58/0 = r) با هوش هيجاني داشت.
يك گروه تيم تحقيق استراليايي كه توسط «جردن»، «اشانازي»، «هارتل» و «هوپر» (1999) رهبري مي شد. عملكرد 44 گروه را طي دوره زماني 9 هفتهاي مورد بررسي قرار داد. هوش هيجاني اعضاي گروهها با استفاده از يك مقياس خود سنجي كه براساس مدل ماير و سالووي طراحي شده بود، اندازه گيري شد. محققان، عملكرد گروههايي كه در زمينه هوش هيجاني بالا يا پائين بودند را تحليل كردند. در آغاز مطالعه، عملكرد گروههايي كه هوش هيجاني بالايي داشتند. به طور معناداري بيشتر از عملكرد گروههايي بود كه هوش هيجاني پائيني داشتند و در پايان هفته نهم، عملكرد هر دو گروه در يك سطح قرار داشت. با توجه به نتايج اين بررسيها و ساير مطالعه ها به نظر مي رسد كه هوش هيجاني به عنوان يك عامل واسطه اي و سازمان دهنده مي تواند موجب بهبود عملكرد گروه شود. زيرا براي گرو ه اين امكان را فراهم مي آورد كه به طور وسيع وموثر به شكل هماهنگ درآيد. همچنين به نظر مي رسد كه گروههايي كه از نظر هوش هيجاني در حد پاييني قرار دارند، به وقت بيشتري نياز داشته باشند تا نحوه كاركردن موثر را در قابل يك گروه هماهنگ تجربه كنند.
روشهاي صحيح اجراي برنامه آموزش هوش هيجاني
در اجراي برنامه هاي هوش هيجاني در سازمان بايد به چند اصل مهم توجه داشت. اين اصول عبارتند از:(كارسو و ولف، 2001).
- مشخص كردن اهداف سازمان به طور واضح؛
- ايجاد پيوند بين آموزش و اهداف سازمان؛ارزيابي دقيق كاركنان در برنامه آموزشي براي مشخص ساختن تواناييهاي پايه و نيازهاي فردي آنان؛
- انطباق طرح برنامه آموزشي با تواناييها و ضعفهاي كاركنان؛
- تهيه و تدوين ساختار جلسه ها؛
- استفاده از تمرينهاي عملي، مطالعات موردي و روش ايفاي نقش؛
- برقراري ارتباط و پيوند بين آموخته ها و تجارب دنياي واقعي كاركنان؛
- فراهم ساختن فرصتهايي براي تمرين آموخته ها؛
- پيش بيني فرصتهاي متعدد براي دادن بازخورد؛
- استقاده از موقعيتهاي گروهي براي ايفاي نقش و مهمترين رفتارهاي اجتماعي وآموزش آنها؛
- نشان دادن نيازهاي اختصاصي هر فرد به او به طور خصوصي و محرمانه؛
- فراهم ساختن منابع حمايتي و تقويتي براي كاركنان در برنامه طي مرحله پيگيري.
نتيجه گيري
سازمانها براي اينكه بتوانند درمحيط پرتلاطم ورقابتي امروزباقي بمانند، بايدخودرابه تفكرهاي نوين كسب وكارمجهزسازند و به طورمستمر خود را بهبود بخشند. رهبري اين گونه سازمانها بسيار حساس و پيچيده است وزماني اين حساسيت دو چندان مي شود كه رهبر با تغييرهاي انطباقي روبه رو باشد كه بسيار متفاوت از تغييرهاي فني است. مشكلات فني از طريق دانش فني و فرآيندهاي متداول حل مسئله قابل حل هستند، در حالي كه مشكلات انطباقي در برابر اين گونه راه حلها متفاوت است. رهبري يك سازمان براي انطباق پذيري با تغييرها و به منظور بقا و رشد در محيطهاي جديد كسب و كار، ويژگيهاي خاصي را مي طلبد كه عموماً مديران براي پاسخ به آنها با مشكلات بسياري مواجه مي شوند. در اين زمينه يكي از مهمترين مولفه هاي شخصيتي كه مي تواند به رهبران و مديران كمك كند. هوش هيجاني است. با توجه به اينكه هوش هيجاني، توان استفاده از احساس و هيجان خود وديگران دررفتار فردي و گروهي در جهت كسب حداكثر نتايج با حداكثر رضايت است. بنابراين، تلفيق دانش مديريتي و تواناييهاي هيجاني در مديريت مي تواند در سوق دادن افراد به سوي دستيابي به هدف كارساز و مفيد باشد.
نویسندگان:
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
منابع
1- Barsade,S. G.(2000). The ripple effect: Emotional contagion in groups . working paper: New Haven. CT:
Yale University press.
2- Caruso, D. R,.&Wolff, C.(2001). Emotional intelligence in the workplace .In the emotional intelligence in
everyday life: A Scientific inquiry . Edited by: Joseph Ciarrochi , Joseph .P.Forgas,. &John D. Mayer
psychology press.
3- Goleman, D.Boyatzis, R.E,. & Rhee,k.(1999). Clustering competence in emotional intelligence insights from
the emotional competence inventory. (ECI). from the world wide web http:// www. eiconsortium. org.
4- Jordan, R.J. Ashanasy, N. M. Hartel, C.E, J, .& Hooper, G.S.(1999). Workgroup emotional intelligence: Scale
development and relationship to team process effectiveness and goal focus. Manuscript .Submitted for ?? publication.
5-Mayer,J.D.Salovey, p,.& Caruso, D.R. (1999). Emotional intelligence meets traditional standards for?an intelligence .Journal of Intelligence .27.pp:267-269.
6- Rice, C.L.(1999). A quantitative study of emotional intelligence and its impact in team performance
:Unpublished Masters Thesis.pepeerdine .University of? Malibu
[External Link Removed for Guests]
منبع: adavoudi.blogfa.com
يك سازمان براي انطباق با تغييرات و به منظور بقا و رشد در محيطهاي جديد، ويژگيهاي خاصي را مي طلبد كه عموماً مديران براي پاسخ به آنها با مشكلات بسياري مواجه مي شوند. يكي از مهمترين خصيصه ها كه مي تواند به رهبران و مديران در پاسخ به اين تغييرات كمك كند، هوش هيجاني است. هوش هيجاني موضوعي است كه سعي در تشريح و تفسير جايگاه هيجانهاي و احساسات در توانمنديهاي انساني دارد. مديران برخوردار از هوش هيجاني، رهبران مؤثري هستند كه اهداف را با حداكثر بهره وري، رضايتمندي و تعهد كاركنان محقق مي سازند. با توجه به اهميت هوش هيجاني درمديريت ،اين مقاله به بررسي ابعاد هوش هيجاني درمديريت ،رشد وتوسعه رهبري درمحيط کاروروش آموزش هوش هيجاني درسازمان ميپردازد.
مقدمه
امروزه بسياري ازسازمانها دستخوش تغييرند وهرگونه تغيير نيازمند کارکنان ومديراني است که انطباق پذير بوده وباتغييرها سازگار شوند.دراين ميان تعامل اجتماعي به شيوه اي شايسته وثمربخش براي بيشتر مديران و رهبران به عنوان عنصر کليدي درمديريت تغييرهاي سازماني اهميت فزاينده اي دارد. بررسيها نشان داده است که گوي رقابت آينده را مديراني خواهند برد که بتوانند به طور اثربخش ونتيجه بخش با منابع انساني خودارتباط برقرارکنند.دراين زمينه هوش هيجاني (EMOTIONAL INTELLIGENCE=EI) يکي ازمولفه هايي است که مي تواند به ميزان زيادي درروابط مديران با اعضاي سازمان نقش مهمي ايفا کندوبه گفته گلمن (1998)شرط حتمي واجتناب ناپذير درسازمان به حساب مي آيد.اخيرابرخي ازدانشمندان نيز دريافتهاند که هوش هيجاني بااهميت تراز بهر ه هوشي (IQ) براي يک مدير ورهبر است . امروزه هوش هيجاني به عنوان نوعي هوش تبيين شده است که هم شامل درک دقيق هيجانهاي خود شخص وهم تعبير دقيق حالات هيجاني ديگران است .هوش هيجاني ،فرد رااز نظرهيجاني ارزيابي مي كند، به اين معني که فرد به چه ميزاني ازهيجانها واحساسهاي خود آگاهي دارد وچگونه آنها راکنترل واداره مي کند. نکته قابل توجه درراستاي هوش هيجاني اين است که تواناييهاي هوش هيجاني ذاتي نيستند، آنها مي توانند آموخته شوند .
ابعاد هوش هيجاني در مديريت و رهبري
گلمن، بوياتزيس و ري (1999) نيز اجزاي هوش هيجاني را به شرح زيربيان کرده اند:
1) خودآگاهي: خودآگاهي يا تشخيص احساس در همان زمان كه در حال وقوع است، بخش مهم و كليدي هوش هيجاني را تشكيل مي دهد. توانايي کنترل و اداره لحظه به لحظه احساسها نشان از درک خويشتن و بصيرت روان شناسانه دارد. مديران و رهبراني كه درجه اي بالا از خود آگاهي دارند، با خود و ديگران صادق هستند و مي دانند كه چگونه احساسهايشان بر آنها، ساير مردم و عملكرد شغليشان تاثير مي گذارد. آنها با يك احساس قوي از خودآگاهي، با اعتماد به نفس و در استفاده از قابليتهايشان كوشا هستند و مي دانند چه وقت درخواست كمك كنند.
2) خودنظم دهي: كنترل و اداره احساسات مهارتي است كه بر پايه خود آگاهي شكل مي گيرد. مديران ورهبران قادرند محيطي از اعتماد و انصاف خلق كنند. عامل خود نظم دهي به دلايل رقابتي بسيار مهم است، زيرا در محيطي كه سازمانها مستهلك مي شوند و فناوري كار با سرعتي گيج كننده تغيير شكل مي يابد. فقط افرادي كه بر هيجانهايشان تسلط يافته اند، قادر به انطباق با اين تغييرها هستند.
3) انگيزش: هدايت احساسها در جهت هدف خاص براي تمركز توجه و ايجاد انگيزه در خود بسيار مهم است. كنترل احساسها زمينه ساز هر نوع مهارت وموفقيت است و كساني كه قادرند احساسهاي خود را به موقع برانگيزانند، در هر كاري كه به آنان واگذار شود، سعي مي كنند مولد وموثر باشند. رهبران با انگيزه براي رسيدن به ماوراي انتظارهاي خود و هركس ديگر حركت مي كنند. كليد واژه اين رهبران، پيشرفت است. رهبراني كه بالقوه رهبر هستند، ميل به پيشرفت در آنها دروني شده و براي رسيدن به پيشرفت برانگيخته مي شوند. شور، اولين علامت رهبران با انگيزه است كه به وسيله آن عشق به يادگيري دارند، به انجام خوب شغل مبادرت مي كنند و يك انرژي خستگي ناپذير براي بهتر انجام دادن كارها نشان مي دهند. تعهد سازماني علامت ديگر است. وقتي افراد شغلشان را براي خودش دوست دارند. به سازماني كه در آن مشغول بكارند، احساس تعهد مي كنند و به طور قابل ملاحظه اي موقعي كه علايم بر ضد آنهاست، خوشبين باقي مي مانند.
4) همدلي: توانايي ديگري كه براساس خودآگاهي هيجاني شكل مي گيرد، همدلي با ديگران است كه نوعي مهارت مردمي محسوب مي شود. رهبران همدلي سعي مي كنند همه را راضي كنند. آنها با ملاحظه و فكر، احساسهاي كاركنان را همراه با ساير عوامل در تصميم گيريها در نظر مي گيرند. امروزه همدلي به عنوان جزئي از رهبري بسيار مهم است، رهبران همدل بيشترين همدردي را با افراد اطرافشان نشان مي دهند. آنها دانش خود را براي پيشرفت سازمانشان به روشهاي ظريف اما با اهميت استفاده مي كنند.
5) مهارت هاي اجتماعي يا تنظيم روابط با ديگران: هنر ارتباط با مردم به مقدار زياد، مهارت كنترل و اداره احساسهاي ديگران است. اين مهارت نوعي توانايي است كه محبوبيت، قوه رهبري و نفوذ شخصي را تقويت مي كند. رهبران داراي سطوح بالاي تواناييهاي هيجاني مي باشند. اغلب با روحيه هستند. افراد ماهر از نظر اجتماعي به حوزه وسيعي از آشناييها و همچنين مهارتها براي ايجاد رابطه تمايل دارند. اين افراد در مديريت گروهها ماهر هستند. مهارتهاي اجتماعي مي تواند به عنوان كليد قابليتهاي رهبري در اكثر سازمانها در نظر گرفته شود، زيرا وظيفه رهبر انجام كار از طريق ديگرافراد است. در اين راستا رهبران به مديريت موثر روابط نياز دارند ومهارتهاي اجتماعي آن را ممكن مي سازد.
ماير،سالووي وکارسو (1990)نيز براي هوش هيجاني چهاربعدتشخيص داده اند که عبارتند از:
1) شناسايي هيجانها در خود و ديگران: ضروري ترين توانايي مرتبط با هوش هيجاني اين است كه از هيجانها و احساسهاي خودآگاه باشد. توانايي خودآگاهي به مديران اجازه مي دهد تا نقاط قوت و ضعف خود را بشناسند و به ارزش خود اعتماد پيدا كنند. مديران خود آگاه براي آزمون دقيق روحيات خود از خود آگاهي استفاده مي كنند و به طور شهودي و از راه درك مستقيم مي دانند كه چگونه ديگران را تحت تاثير قرار دهند.
2) كاربرد هيجانها: کاربرد هيجانها،توانايي استفاده از هيجانها درکمک به کسب نتايج مطلوب ،حل مسايل واستفاده ازفرصتهاست. اين مهارت شامل توانايي مهم همدلي و بينش سازماني است. مديراني كه از اين توانايي برخوردارند. هيجانها و احساسهاي ديگران را بيشتر عملي مي سازند تا اينكه آنها را حس كنند. آنان نشان مي دهند كه مراقب هستند. علاوه بر اين، آنان در زمينه شناخت روند سياستهاي اداري تخصص دارند. بنابراين، مديران برخوردار از آگاهي اجتماعي دقيقاً مي دانند كه گفتار و كردارشان برديگران تاثير مي گذارد و آن قدر حساس هستند كه اگر كلام و رفتارشان تاثير منفي داشته باشد، آن را تغيير مي دهند.
3) توانايي درک و فهم هيجانها: توانايي درک هيجانهاي پيچيده وآگاهي ازعلل آنهاوچگونگي تغيير هيجانها ازيک حالت به حالت ديگر رادرک هيجانها مي نامند. مديراني كه از اين توانايي برخوردارند، از اين مهارتها در جهت گسترش شور و اشتياق خود و حل اختلافهااز طريق شوخي و ابراز مهرباني استفاده مي كنند. آنها به كمك اين تواناييها مي توانند بفهمند كه چه چيزي موجب برانگيختن يا عدم برانگيختن افراد يا گروهها مي شود و در نتيجه مي توانند همكاري بهتري را با ديگران برنامه ريزي كنند.
4) مديريت هيجانها: مديريت هيجانها،توانايي کنترل واداره کردن هيجانها درخود و ديگران است. مديراني كه اين توانايي را دارا هستند، اجازه نمي دهند بدخلقي هاي گاه و بيگاه در طول روز از آنها سربزند. آنان از توانايي مديريت هيجانها به اين منظور استفاده مي كنند كه بدخلقي و روحيه بد را به محيط كاري و اداره وارد نكنند يا منشا و علت بروز آن را به شيوه اي منطقي براي مردم توضيح دهند. بنابراين، آنها مي دانند كه منشا اين بدخلقي ها كجاست و چه مدت ممكن است به طول انجامد. «جردن»، «اشانازي»، «هارتل» و «هوپر» (1999) ابعاد هوش هيجاني در محيط كار را به صورت مدل نشان داده اند. در اين مدل بر اساس ابعاد ماير، سالووي و كارسو، شاخصهاي فرعي تر تبيين و ارتباط آنها با هوش هيجاني مرتبط با خود و ديگران كه تشكيل دهنده هوش هيجاني محيط كار است. به صورت شكل 1 بيان شده است (شكل شماره يك).
هوش هيجاني و رهبري گروه
توانايي به كارگيري هيجانات يا توليد هيجانها براي تسهيل حل مسئله در كارآيي اعضاي گروه نقش مهمي را ايفا مي كند. در واقع بارساد (2000) از دانشكده مديريت ييل در مطالعه اي كه راجع به شناخت هيجاني انجام داد، دريافت كه گسترش هيجانهاي مثبت در داخل گروهها، همكاري و مشاركت اعضاي گروه را تسهيل كرده، تعارض را كاهش داده و ميزان كارآيي اعضاي گروه را بهبود مي بخشد. رايس (1999) متخصص آمريكايي در زمينه منابع انساني، مقياس چند عاملي هوش هيجاني را روي 164 نفر از كاركنان عادي و 11 نفر از رهبران اين كاركنان كه در يك شركت بيمه مشغول به كار بودند، اجرا كرد و با اين آزمون به ارزيابي هوش هيجاني آنان پرداخت.
بين نمره هاي مربوط به گروه رهبران درآزمون هوش هيجاني با نمره هاي كارآيي آنان كه توسط مديران اداره درجه بندي شده بود (51/0= r) محاسبه شد. همبستگي بين ميانگين نمره هاي گروه در آزمون هوش هيجاني و امتيازبندي مديران از عملكرد آنان در ارائه خدمات به مشتريان (46/0= r) بود. در اين بررسي، رابطه بين هوش هيجاني و عملكرد پيچيده بود. مثلاً نمره هوش هيجاني بالاتر رهبر گروه كه از طريق آزمون هوش هيجاني اندازه گيري شده بود، با امتياز بندي مديران از نظر دقت گروه در رسيدگي به شكايات مشتريان، رابطه منفي (35/0= r) داشت، در حالي كه عملكرد امتيازبندي شده توسط اعضاي گروه همبستگي مثبت و نسبتاً بالايي (58/0 = r) با هوش هيجاني داشت.
يك گروه تيم تحقيق استراليايي كه توسط «جردن»، «اشانازي»، «هارتل» و «هوپر» (1999) رهبري مي شد. عملكرد 44 گروه را طي دوره زماني 9 هفتهاي مورد بررسي قرار داد. هوش هيجاني اعضاي گروهها با استفاده از يك مقياس خود سنجي كه براساس مدل ماير و سالووي طراحي شده بود، اندازه گيري شد. محققان، عملكرد گروههايي كه در زمينه هوش هيجاني بالا يا پائين بودند را تحليل كردند. در آغاز مطالعه، عملكرد گروههايي كه هوش هيجاني بالايي داشتند. به طور معناداري بيشتر از عملكرد گروههايي بود كه هوش هيجاني پائيني داشتند و در پايان هفته نهم، عملكرد هر دو گروه در يك سطح قرار داشت. با توجه به نتايج اين بررسيها و ساير مطالعه ها به نظر مي رسد كه هوش هيجاني به عنوان يك عامل واسطه اي و سازمان دهنده مي تواند موجب بهبود عملكرد گروه شود. زيرا براي گرو ه اين امكان را فراهم مي آورد كه به طور وسيع وموثر به شكل هماهنگ درآيد. همچنين به نظر مي رسد كه گروههايي كه از نظر هوش هيجاني در حد پاييني قرار دارند، به وقت بيشتري نياز داشته باشند تا نحوه كاركردن موثر را در قابل يك گروه هماهنگ تجربه كنند.
روشهاي صحيح اجراي برنامه آموزش هوش هيجاني
در اجراي برنامه هاي هوش هيجاني در سازمان بايد به چند اصل مهم توجه داشت. اين اصول عبارتند از:(كارسو و ولف، 2001).
- مشخص كردن اهداف سازمان به طور واضح؛
- ايجاد پيوند بين آموزش و اهداف سازمان؛ارزيابي دقيق كاركنان در برنامه آموزشي براي مشخص ساختن تواناييهاي پايه و نيازهاي فردي آنان؛
- انطباق طرح برنامه آموزشي با تواناييها و ضعفهاي كاركنان؛
- تهيه و تدوين ساختار جلسه ها؛
- استفاده از تمرينهاي عملي، مطالعات موردي و روش ايفاي نقش؛
- برقراري ارتباط و پيوند بين آموخته ها و تجارب دنياي واقعي كاركنان؛
- فراهم ساختن فرصتهايي براي تمرين آموخته ها؛
- پيش بيني فرصتهاي متعدد براي دادن بازخورد؛
- استقاده از موقعيتهاي گروهي براي ايفاي نقش و مهمترين رفتارهاي اجتماعي وآموزش آنها؛
- نشان دادن نيازهاي اختصاصي هر فرد به او به طور خصوصي و محرمانه؛
- فراهم ساختن منابع حمايتي و تقويتي براي كاركنان در برنامه طي مرحله پيگيري.
نتيجه گيري
سازمانها براي اينكه بتوانند درمحيط پرتلاطم ورقابتي امروزباقي بمانند، بايدخودرابه تفكرهاي نوين كسب وكارمجهزسازند و به طورمستمر خود را بهبود بخشند. رهبري اين گونه سازمانها بسيار حساس و پيچيده است وزماني اين حساسيت دو چندان مي شود كه رهبر با تغييرهاي انطباقي روبه رو باشد كه بسيار متفاوت از تغييرهاي فني است. مشكلات فني از طريق دانش فني و فرآيندهاي متداول حل مسئله قابل حل هستند، در حالي كه مشكلات انطباقي در برابر اين گونه راه حلها متفاوت است. رهبري يك سازمان براي انطباق پذيري با تغييرها و به منظور بقا و رشد در محيطهاي جديد كسب و كار، ويژگيهاي خاصي را مي طلبد كه عموماً مديران براي پاسخ به آنها با مشكلات بسياري مواجه مي شوند. در اين زمينه يكي از مهمترين مولفه هاي شخصيتي كه مي تواند به رهبران و مديران كمك كند. هوش هيجاني است. با توجه به اينكه هوش هيجاني، توان استفاده از احساس و هيجان خود وديگران دررفتار فردي و گروهي در جهت كسب حداكثر نتايج با حداكثر رضايت است. بنابراين، تلفيق دانش مديريتي و تواناييهاي هيجاني در مديريت مي تواند در سوق دادن افراد به سوي دستيابي به هدف كارساز و مفيد باشد.
نویسندگان:
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
منابع
1- Barsade,S. G.(2000). The ripple effect: Emotional contagion in groups . working paper: New Haven. CT:
Yale University press.
2- Caruso, D. R,.&Wolff, C.(2001). Emotional intelligence in the workplace .In the emotional intelligence in
everyday life: A Scientific inquiry . Edited by: Joseph Ciarrochi , Joseph .P.Forgas,. &John D. Mayer
psychology press.
3- Goleman, D.Boyatzis, R.E,. & Rhee,k.(1999). Clustering competence in emotional intelligence insights from
the emotional competence inventory. (ECI). from the world wide web http:// www. eiconsortium. org.
4- Jordan, R.J. Ashanasy, N. M. Hartel, C.E, J, .& Hooper, G.S.(1999). Workgroup emotional intelligence: Scale
development and relationship to team process effectiveness and goal focus. Manuscript .Submitted for ?? publication.
5-Mayer,J.D.Salovey, p,.& Caruso, D.R. (1999). Emotional intelligence meets traditional standards for?an intelligence .Journal of Intelligence .27.pp:267-269.
6- Rice, C.L.(1999). A quantitative study of emotional intelligence and its impact in team performance
:Unpublished Masters Thesis.pepeerdine .University of? Malibu
[External Link Removed for Guests]
منبع: adavoudi.blogfa.com

- پست: 583
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۸۶, ۳:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 3433 بار
- سپاسهای دریافتی: 3949 بار
Re: هوش هيجاني
درود به دوستان گرامی
تا به امروز بیشتر مباحث این تاپیک بیان نظری مباحث هوش هیجانی بود
اما پست حاضر کاربرد هوش هیجانی را نشان می دهد به بیانی روشنتر مزیت به کاربستن هوش هیجانی و عواقب عدم استفاده را در عمل نشان میدهد
واما....
همانطور که در مباحث تئوریک ذکر شد :
یکی از موضوع های هوش هیجانی کنترل عواطف و هیجانات است
که در این مطلب خواهید خواند :
====================== اصل 10-90
نحوه واکنش شما به شرايط و وضعيتهايى که در زندگى برايتان پيش مىآيد، زندگى شما را تغيير خواهد داد.
١٠٪ از زندگى ما را اتفاقاتى که خودمان نقشى در پيش آمدنشان نداريم تشکيل مىدهد و ٩٠٪ بقيه بستگى به چگونگى واکنش ما به آن اتفاقات دارد.
به عبارت ديگر، ما کنترلى بر روى ١٠٪ از اتفاقاتى که برايمان روى مىدهد نداريم. مثلاً هواپيما دير مىرسد و برنامههاى پيشبينى شده ما به هم مىخورد و يا يک راننده بىاحتياط ممکن است با ما تصادف کند. ما روى اين ١٠٪ کنترلى نمىتوانيم داشته باشيم. امّا قضيه در مورد ٩٠٪ بقيه متفاوت است. آن ٩٠٪ را خودمان تعيين مىکنيم.
چگونه؟.... با واکنشهايمان.
مثال زير موضوع را بهتر روشن مىسازد:
شما در کنارهمسر و دختر کوچکتان در حال صبحانه خوردن هستيد. دخترتان دستش به فنجان چاى مىخورد و چاى بر روى پيراهن تميزى که براى رفتن به اداره پوشيدهايد مىريزد. شما کنترلى بر روى اين اتفاقى که افتاده است نداشتيد.
امّا آنچه از اين به بعد اتفاق مىافتد را واکنش شما به اين حادثه تعيين مىکند.
سناريوى اول
شما بر سر دختر کوچکتان داد مىزنيد و او را به خاطر کارى که کرده است دعوا مىکنيد. او به گريه مىافتد. بعد رو به همسرتان مىکنيد و از او به خاطر قرار دادن فنجان، نزديک لبه ميز انتقاد مىکنيد. سپس بگومگوى کوتاهى با همسرتان در مىگيرد. بعد با عجله به اتاق خواب مىرويد و پيراهنتان را عوض مىکنيد. دوباره به آشپزخانه بر مىگرديد و متوجه مىشويد دخترتان قهر کرده و صبحانهاش را تمام نکرده و براى مدرسه رفتن آماده نشده است. در نتيجه سرويس مدرسه را از دست داده است. همسرتان بايد فوراً آماده رفتن به سر کارش شود. بنابراين بايد خودتان دخترتان را به مدرسه برسانيد. چون خودتان هم ديرتان شده است با سرعت غيرمجاز رانندگى مىکنيد و سرانجام با ١٥ دقيقه تأخير و دريافت يک برگ جريمه ١٤ هزار تومانى به مدرسه دخترتان مىرسيد. دخترتان با عجله از ماشين پياده مىشود و بدون خداحافظى به سوى ساختمان مدرسه مىدود. بعد شما به سوى اداره حرکت مىکنيد و با ٢٠ دقيقه تأخير به اداره مىرسيد و متوجه مىشويد که يادتان رفته کيفتان را همراه بياوريد. روزتان با ناراحتى و عصبانيت شروع شده و در ادامه هم بد و بدتر مىشود. شما براى تمام شدن ساعت کار و بازگشت به خانه لحظهشمارى مىکنيد.
هنگامى که به خانه بازگشتيد، همچنان رابطهتان با همسر و دخترتان سرد است.
چرا؟ ......... به دليل واکنشى که صبح نشان داديد.
سوال: چرا روز بدى داشتيد؟
جواب:
الف) علتش چاى بود.
ب) علتش دخترتان بود.
پ) علتش جريمه شدن توسط پليس بود.
ت) علتش خودتان بوديد.
جواب درست گزينه «ت» است.
شما کنترلى بر ريختن چاى روى پيراهنتان نداشتيد. امّا واکنشى که در آن ٥ ثانيه نشان داديد علّت خراب شدن روزتان بود.
بيائيد با هم سناريوى ديگرى را هم در نظر بگيريم.
سناريوى دوم
چاى روى پيراهن شما مىريزد. دخترتان شروع به گريه کردن مىکند. شما به آرامى به او مىگوييد: «اشکالى ندارد عزيزم. بايد دفعه ديگه بيشتر مواظب باشى.» با سرعت به اتاق خواب مىرويد پيراهنتان را عوض مىکنيد و کيفتان را بر مىداريد به آشپزخانه بر مىگرديد و از پنجره دخترتان را مىبينيد که به سمت سرويس مدرسهاش مىرود. او بر مىگردد و برايتان دست تکان مىدهد و با شما خداحافظى مىکند. شما هم به سمت اداره حرکت مىکنيد و ٥ دقيقه زودتر به سرکار مىرسيد و با همکارانتان به احوالپرسى و شوخى مىپردازيد.
تفاوت را متوجه شديد؟
دو سناريوى مختلف که هر دو يک جور شروع شدند ولى پايان متفاوتى داشتند.
چرا؟
به دليل چگونگى واکنش شما.
شما واقعاً روى ١٠٪ از اتفاقاتى که برايتان مىافتد کنترلى نداريد. ولى ٩٠٪ بقيه را واکنش شما تعيين مىکند.
در اينجا راههايى براى اجراى اصل ١٠-٩٠ پيشنهاد مىکنيم.

اگر کسى نکتهاى منفى درباره شما گفت، مثل اسفنج نباشيد! اجازه دهيد اين حمله مثل آبى که بر روى شيشه ريخته مىشود دفع گردد. نگذاريد حرفهاى منفى بر روى شما تأثير بگذارند.
به حوادثى که برايتان پيش مىآيد، واکنش مناسب نشان دهيد. يک واکنش غلط مىتواند به از دست دادن يک دوست، اخراج شدن از محل کار، تحت فشار استرس قرار گرفتن و ... بيانجامد. اگر ماشينى جلوى ماشين شما پيچيد چگونه واکنش نشان مىدهيد؟ آرامشتان را از دست مىدهيد؟ فشار خونتان بالا مىرود؟ با او دعوا مىکنيد؟ ناسزا مىگوئيد؟ بوق مىزنيد؟ .... آيا اگر چند ثانيه ديرتر به مقصد برسيد آسمان به زمين مىآيد؟ پس چرا اجازه مىدهيد حرکت اشتباه يک راننده تمام روزتان را خراب کند.
اگر هواپيما تأخير دارد و شما به کارتان نمىرسيد چرا بيخود با پرسنل فرودگاه بحث مىکنيد؟ آنها که کنترلى روى اين مساله ندارند. از وقتى که به دست آوردهايد براى مطالعه، آشنا شدن با مسافران ديگر و ... استفاده کنيد. استرس تنها کارها را خرابتر مىکند.
اصل ١٠-٩٠ را هميشه به ياد داشته باشيد و بيخود عصبانى نشويد. آن را به کار ببنديد و نتايجش را ببينيد. امتحانش مجانى است. تنها عده کمى اين اصل را به کار مىبندند. به کار بستن اين اصل مىتواند زندگى شما را تغيير دهد!
منبع: ravanyar.com
تا به امروز بیشتر مباحث این تاپیک بیان نظری مباحث هوش هیجانی بود
اما پست حاضر کاربرد هوش هیجانی را نشان می دهد به بیانی روشنتر مزیت به کاربستن هوش هیجانی و عواقب عدم استفاده را در عمل نشان میدهد
واما....
همانطور که در مباحث تئوریک ذکر شد :
یکی از موضوع های هوش هیجانی کنترل عواطف و هیجانات است
که در این مطلب خواهید خواند :
====================== اصل 10-90
نحوه واکنش شما به شرايط و وضعيتهايى که در زندگى برايتان پيش مىآيد، زندگى شما را تغيير خواهد داد.
١٠٪ از زندگى ما را اتفاقاتى که خودمان نقشى در پيش آمدنشان نداريم تشکيل مىدهد و ٩٠٪ بقيه بستگى به چگونگى واکنش ما به آن اتفاقات دارد.
به عبارت ديگر، ما کنترلى بر روى ١٠٪ از اتفاقاتى که برايمان روى مىدهد نداريم. مثلاً هواپيما دير مىرسد و برنامههاى پيشبينى شده ما به هم مىخورد و يا يک راننده بىاحتياط ممکن است با ما تصادف کند. ما روى اين ١٠٪ کنترلى نمىتوانيم داشته باشيم. امّا قضيه در مورد ٩٠٪ بقيه متفاوت است. آن ٩٠٪ را خودمان تعيين مىکنيم.
چگونه؟.... با واکنشهايمان.
مثال زير موضوع را بهتر روشن مىسازد:
شما در کنارهمسر و دختر کوچکتان در حال صبحانه خوردن هستيد. دخترتان دستش به فنجان چاى مىخورد و چاى بر روى پيراهن تميزى که براى رفتن به اداره پوشيدهايد مىريزد. شما کنترلى بر روى اين اتفاقى که افتاده است نداشتيد.
امّا آنچه از اين به بعد اتفاق مىافتد را واکنش شما به اين حادثه تعيين مىکند.
سناريوى اول
شما بر سر دختر کوچکتان داد مىزنيد و او را به خاطر کارى که کرده است دعوا مىکنيد. او به گريه مىافتد. بعد رو به همسرتان مىکنيد و از او به خاطر قرار دادن فنجان، نزديک لبه ميز انتقاد مىکنيد. سپس بگومگوى کوتاهى با همسرتان در مىگيرد. بعد با عجله به اتاق خواب مىرويد و پيراهنتان را عوض مىکنيد. دوباره به آشپزخانه بر مىگرديد و متوجه مىشويد دخترتان قهر کرده و صبحانهاش را تمام نکرده و براى مدرسه رفتن آماده نشده است. در نتيجه سرويس مدرسه را از دست داده است. همسرتان بايد فوراً آماده رفتن به سر کارش شود. بنابراين بايد خودتان دخترتان را به مدرسه برسانيد. چون خودتان هم ديرتان شده است با سرعت غيرمجاز رانندگى مىکنيد و سرانجام با ١٥ دقيقه تأخير و دريافت يک برگ جريمه ١٤ هزار تومانى به مدرسه دخترتان مىرسيد. دخترتان با عجله از ماشين پياده مىشود و بدون خداحافظى به سوى ساختمان مدرسه مىدود. بعد شما به سوى اداره حرکت مىکنيد و با ٢٠ دقيقه تأخير به اداره مىرسيد و متوجه مىشويد که يادتان رفته کيفتان را همراه بياوريد. روزتان با ناراحتى و عصبانيت شروع شده و در ادامه هم بد و بدتر مىشود. شما براى تمام شدن ساعت کار و بازگشت به خانه لحظهشمارى مىکنيد.
هنگامى که به خانه بازگشتيد، همچنان رابطهتان با همسر و دخترتان سرد است.
چرا؟ ......... به دليل واکنشى که صبح نشان داديد.
سوال: چرا روز بدى داشتيد؟
جواب:
الف) علتش چاى بود.
ب) علتش دخترتان بود.
پ) علتش جريمه شدن توسط پليس بود.
ت) علتش خودتان بوديد.
جواب درست گزينه «ت» است.
شما کنترلى بر ريختن چاى روى پيراهنتان نداشتيد. امّا واکنشى که در آن ٥ ثانيه نشان داديد علّت خراب شدن روزتان بود.
بيائيد با هم سناريوى ديگرى را هم در نظر بگيريم.
سناريوى دوم
چاى روى پيراهن شما مىريزد. دخترتان شروع به گريه کردن مىکند. شما به آرامى به او مىگوييد: «اشکالى ندارد عزيزم. بايد دفعه ديگه بيشتر مواظب باشى.» با سرعت به اتاق خواب مىرويد پيراهنتان را عوض مىکنيد و کيفتان را بر مىداريد به آشپزخانه بر مىگرديد و از پنجره دخترتان را مىبينيد که به سمت سرويس مدرسهاش مىرود. او بر مىگردد و برايتان دست تکان مىدهد و با شما خداحافظى مىکند. شما هم به سمت اداره حرکت مىکنيد و ٥ دقيقه زودتر به سرکار مىرسيد و با همکارانتان به احوالپرسى و شوخى مىپردازيد.
تفاوت را متوجه شديد؟
دو سناريوى مختلف که هر دو يک جور شروع شدند ولى پايان متفاوتى داشتند.
چرا؟
به دليل چگونگى واکنش شما.
شما واقعاً روى ١٠٪ از اتفاقاتى که برايتان مىافتد کنترلى نداريد. ولى ٩٠٪ بقيه را واکنش شما تعيين مىکند.
در اينجا راههايى براى اجراى اصل ١٠-٩٠ پيشنهاد مىکنيم.


اگر کسى نکتهاى منفى درباره شما گفت، مثل اسفنج نباشيد! اجازه دهيد اين حمله مثل آبى که بر روى شيشه ريخته مىشود دفع گردد. نگذاريد حرفهاى منفى بر روى شما تأثير بگذارند.
به حوادثى که برايتان پيش مىآيد، واکنش مناسب نشان دهيد. يک واکنش غلط مىتواند به از دست دادن يک دوست، اخراج شدن از محل کار، تحت فشار استرس قرار گرفتن و ... بيانجامد. اگر ماشينى جلوى ماشين شما پيچيد چگونه واکنش نشان مىدهيد؟ آرامشتان را از دست مىدهيد؟ فشار خونتان بالا مىرود؟ با او دعوا مىکنيد؟ ناسزا مىگوئيد؟ بوق مىزنيد؟ .... آيا اگر چند ثانيه ديرتر به مقصد برسيد آسمان به زمين مىآيد؟ پس چرا اجازه مىدهيد حرکت اشتباه يک راننده تمام روزتان را خراب کند.
اگر هواپيما تأخير دارد و شما به کارتان نمىرسيد چرا بيخود با پرسنل فرودگاه بحث مىکنيد؟ آنها که کنترلى روى اين مساله ندارند. از وقتى که به دست آوردهايد براى مطالعه، آشنا شدن با مسافران ديگر و ... استفاده کنيد. استرس تنها کارها را خرابتر مىکند.
اصل ١٠-٩٠ را هميشه به ياد داشته باشيد و بيخود عصبانى نشويد. آن را به کار ببنديد و نتايجش را ببينيد. امتحانش مجانى است. تنها عده کمى اين اصل را به کار مىبندند. به کار بستن اين اصل مىتواند زندگى شما را تغيير دهد!
منبع: ravanyar.com

- پست: 583
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۸۶, ۳:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 3433 بار
- سپاسهای دریافتی: 3949 بار
Re: هوش هيجاني
مدیریت هیجانات در زندگی روزانه
------------------------------------

«امپراطور آسوکا در پایان جنگ کالینگا به اهمیت عشق و صلح برای یک جامعه سالم پی برد. آنگاه او بر آن شد تا نفرت، خشم و انتقامجویی را کنار بگذارد.» اگر امپراطور زودتر به این آگاهی دست یافته بود، به احتمال زیاد آتش جنگ را بر نمیافروخت و در نتیجه، خون هزاران هزار بیگناه بر زمین ریخته نمیشد.
همگی ما در زندگی روزمره خود، چه در محیط خانواده، مدرسه یا محل کار، با خشم، اضطراب و افسردگی روبرو میشویم، گرچه میزان آن بسته به عوامل متعددی از یک فرد تا فرد دیگر متفاوت است. خشم معمولاً از تعاملات بین فردی نشأت میگیرد و به مشکلات سلامتی جسمی ارتباط دارد. خشم باعث از بین بردن روابط بین فردی، صلح، عشق و شادی خود فرد و نیز دیگران میگردد. پژوهشهای من به روشنی نشان میدهد که درجه بالای اضطراب با مشکلات سلامت جسمی نظیر احساس سرگیجه، درد عضلانی، خارش پوست، تغییر رنگ ادرار، تغییر رنگ چشم و نیز کمبود اتکاء به نفس ارتباط دارد. شایان ذکر است که وجود سطح بهینهای از اضطراب، قابل قبول است زیرا حذف کامل آن از زندگی فرد امکانپذیر نیست. در مورد افسردگی نیز وضعیت به همین گونه است. بسامد و مدّت زیاد افسردگی نیز زندگی ما را تباه میسازد. از اینجاست که باید به فکر مدیریت هیجانات خود برآئیم.
به پرسشهای زیر، کدامیک از سه پاسخ «همیشه»، «گاهی» و «هرگز» را میدهید؟
* من درباره اشتباهات گذشتهام نگرانم
* من حس میکنم که دست از تلاش در زندگی برداشتهام
* اتفاقات جزئی مرا به شدّت ناراحت میکند
بسیاری از پژوهشگران دریافتهاند که کسانی که به پرسشهایی از این قبیل، پاسخ «همیشه» را دادهاند دارای مشکلات سلامت جسمی از قبیل مشکل خواب (به خواب رفتن یا در خواب ماندن)، سردرد، ناراحتیهای معده و سوء هاضمه، احساس خستگی، کاهش اشتها، تب، فراموشی، پشت درد و تپش قلب تندتر از حد معمول هستند.
اکنون پرسشهایی زیر را در نظر بگیرید و بگوئید کدامیک از سه پاسخ «تقریباً همیشه»، «بیشتر مواقع» و «گاهی» را به آنها میدهید؟
* من خشم را درون خودم نگاه میدارم
* من با دیگران به بحث و جدل میپردازم
* من در درونم میجوشم ولی آن را نشان نمیدهم
پژوهشها نشان دادهاند که کسانی که به پرسشهایی از این قبیل، پاسخ «تقریباً همیشه» را دادهاند در بلند مدت دچار بیماری قلبی، سرطان و فشار خون بالا میشوند. پژوهشها نشان دادهاند که هر چند ممکن است فرو خوردن خشم از لحاظ رفتاری، نشانه مثبتی تلقی شود امّا به همان اندازه بیرون ریختن خشم، باعث افزایش فشار خون فرد میگردد.
این هیجانات باعث افزایش احتمال ابتلا به سرطان و بیماریهای عروق کرونر و یا گسترش آنها میشود. بنابراین، همانگونه که ملاحظه میشود، خشم مانند یک شمشیر دو لبه عمل میکند. دشمنی و خصومت نیز همانند خشم با مشکلات جسمی نظیر بیماری قلبی ارتباط دارد. یکی از دلایل ساده ارتباط بین هیجانات منفی نظیر خشم و اضطراب با مشکلات سلامت جسمی این است که هنگامی که ما در سطح بالایی از هیجانات منفی قرار داریم، الگوهای فکریمان تا حدّ زیادی مختل میشود و در نتیجه، ظرفیت محافظت از سلامت جسمی کاهش مییابد. خبر خوب این است که ما میتوانیم یاد بگیریم که خشم و سایر هیجانات منفی را به مقدار مناسب بروز دهیم. به طور کلّی، خشم در ما به دلیل سیستم اعتقادی معیوبمان پدید میآید. آلبرت الیس، روان درمانگر آمریکایی، عبارت «باورهای نامعقول» را برای آن به کار برده است. همه ما میتوانیم با کمک یک روانشناس مجرّب یاد بگیریم که چگونه این باورهای نامعقول را به حداقل رسانیم و آنها را به باورهای معقول، یعنی باورهایی که در زندگی روزمره ما عملیتر هستند و برپایه ارزیابی زمینههای زندگی واقعی قرار دارند، تبدیل کنیم. به همین ترتیب، مدیریت موثر سایر جنبههای هیجانی نیز همواره قابل فراگیری است.
در زندگی روزانه، در خانه، مدرسه یا محل کار، با شنیدن جملات سادهای مانند آنچه در زیر آمده است، خشم در وجود ما برانگیخته میشود:
* به محض این که دیدمت فهمیدم که از پس این کار برنمیآیی.
* پدر و مادرت باید خیلی از بابت این بچهای که تربیت کردهاند ناراحت باشند.
* کمهوشی تو در همه کارهایی که میکنی نمایان است.
* امروز چقدر کثیف به نظر میآیی، بهتر است نکات بهداشتی را بیشتر رعایت کنی.
* به نظر نمیرسد که توانایی انجام هیچ ورزشی را داشته باشی.
* راستش را بخواهی، از همان اول که دیدمت فهمیدم موفق نمیشوی.
همه ما اتفاق نظر داریم که این جملات تحریکآمیز میتواند باعث برانگیخته شدن خشم در بسیاری از ما گردد (البته نه همیشه). من هم قبول دارم که شنیدن چنین عبارت تحریکآمیزی بسیار نامطلوب است و ما را تحت فشار میگذارد امّا آنچه اهمیت دارد این است که شدّت، مدّت و بسامد خشممان را کاهش دهیم و از سلامت جسمی خود محافظت کنیم. آنچه من سعی دارم بگویم این است که ما باید با تغییر در باورهای نامعقولمان، خود را مجهز کنیم و اجازه ندهیم که خشم در وجود ما مزمن، شدید و با دوام گردد. خبر خوب این است که تغییر و اصلاح سیستم اعتقادی بر پایه زمینههای زندگی واقعی، میتواند تمام این مشکلات را به حداقل برساند و زندگی را برای ما با معنیتر سازد. ما میتوانیم جنبههای انسانی را در خود تقویت کنیم و خلاصه آن که مدیریت موثر هیجانات میتواند به ما کمک کند که زندگی روزانه سالمتر و عاقلانهتری داشته باشیم.
منبع: ravanyar.com
------------------------------------

«امپراطور آسوکا در پایان جنگ کالینگا به اهمیت عشق و صلح برای یک جامعه سالم پی برد. آنگاه او بر آن شد تا نفرت، خشم و انتقامجویی را کنار بگذارد.» اگر امپراطور زودتر به این آگاهی دست یافته بود، به احتمال زیاد آتش جنگ را بر نمیافروخت و در نتیجه، خون هزاران هزار بیگناه بر زمین ریخته نمیشد.
همگی ما در زندگی روزمره خود، چه در محیط خانواده، مدرسه یا محل کار، با خشم، اضطراب و افسردگی روبرو میشویم، گرچه میزان آن بسته به عوامل متعددی از یک فرد تا فرد دیگر متفاوت است. خشم معمولاً از تعاملات بین فردی نشأت میگیرد و به مشکلات سلامتی جسمی ارتباط دارد. خشم باعث از بین بردن روابط بین فردی، صلح، عشق و شادی خود فرد و نیز دیگران میگردد. پژوهشهای من به روشنی نشان میدهد که درجه بالای اضطراب با مشکلات سلامت جسمی نظیر احساس سرگیجه، درد عضلانی، خارش پوست، تغییر رنگ ادرار، تغییر رنگ چشم و نیز کمبود اتکاء به نفس ارتباط دارد. شایان ذکر است که وجود سطح بهینهای از اضطراب، قابل قبول است زیرا حذف کامل آن از زندگی فرد امکانپذیر نیست. در مورد افسردگی نیز وضعیت به همین گونه است. بسامد و مدّت زیاد افسردگی نیز زندگی ما را تباه میسازد. از اینجاست که باید به فکر مدیریت هیجانات خود برآئیم.
به پرسشهای زیر، کدامیک از سه پاسخ «همیشه»، «گاهی» و «هرگز» را میدهید؟
* من درباره اشتباهات گذشتهام نگرانم
* من حس میکنم که دست از تلاش در زندگی برداشتهام
* اتفاقات جزئی مرا به شدّت ناراحت میکند
بسیاری از پژوهشگران دریافتهاند که کسانی که به پرسشهایی از این قبیل، پاسخ «همیشه» را دادهاند دارای مشکلات سلامت جسمی از قبیل مشکل خواب (به خواب رفتن یا در خواب ماندن)، سردرد، ناراحتیهای معده و سوء هاضمه، احساس خستگی، کاهش اشتها، تب، فراموشی، پشت درد و تپش قلب تندتر از حد معمول هستند.
اکنون پرسشهایی زیر را در نظر بگیرید و بگوئید کدامیک از سه پاسخ «تقریباً همیشه»، «بیشتر مواقع» و «گاهی» را به آنها میدهید؟
* من خشم را درون خودم نگاه میدارم
* من با دیگران به بحث و جدل میپردازم
* من در درونم میجوشم ولی آن را نشان نمیدهم
پژوهشها نشان دادهاند که کسانی که به پرسشهایی از این قبیل، پاسخ «تقریباً همیشه» را دادهاند در بلند مدت دچار بیماری قلبی، سرطان و فشار خون بالا میشوند. پژوهشها نشان دادهاند که هر چند ممکن است فرو خوردن خشم از لحاظ رفتاری، نشانه مثبتی تلقی شود امّا به همان اندازه بیرون ریختن خشم، باعث افزایش فشار خون فرد میگردد.
این هیجانات باعث افزایش احتمال ابتلا به سرطان و بیماریهای عروق کرونر و یا گسترش آنها میشود. بنابراین، همانگونه که ملاحظه میشود، خشم مانند یک شمشیر دو لبه عمل میکند. دشمنی و خصومت نیز همانند خشم با مشکلات جسمی نظیر بیماری قلبی ارتباط دارد. یکی از دلایل ساده ارتباط بین هیجانات منفی نظیر خشم و اضطراب با مشکلات سلامت جسمی این است که هنگامی که ما در سطح بالایی از هیجانات منفی قرار داریم، الگوهای فکریمان تا حدّ زیادی مختل میشود و در نتیجه، ظرفیت محافظت از سلامت جسمی کاهش مییابد. خبر خوب این است که ما میتوانیم یاد بگیریم که خشم و سایر هیجانات منفی را به مقدار مناسب بروز دهیم. به طور کلّی، خشم در ما به دلیل سیستم اعتقادی معیوبمان پدید میآید. آلبرت الیس، روان درمانگر آمریکایی، عبارت «باورهای نامعقول» را برای آن به کار برده است. همه ما میتوانیم با کمک یک روانشناس مجرّب یاد بگیریم که چگونه این باورهای نامعقول را به حداقل رسانیم و آنها را به باورهای معقول، یعنی باورهایی که در زندگی روزمره ما عملیتر هستند و برپایه ارزیابی زمینههای زندگی واقعی قرار دارند، تبدیل کنیم. به همین ترتیب، مدیریت موثر سایر جنبههای هیجانی نیز همواره قابل فراگیری است.
در زندگی روزانه، در خانه، مدرسه یا محل کار، با شنیدن جملات سادهای مانند آنچه در زیر آمده است، خشم در وجود ما برانگیخته میشود:
* به محض این که دیدمت فهمیدم که از پس این کار برنمیآیی.
* پدر و مادرت باید خیلی از بابت این بچهای که تربیت کردهاند ناراحت باشند.
* کمهوشی تو در همه کارهایی که میکنی نمایان است.
* امروز چقدر کثیف به نظر میآیی، بهتر است نکات بهداشتی را بیشتر رعایت کنی.
* به نظر نمیرسد که توانایی انجام هیچ ورزشی را داشته باشی.
* راستش را بخواهی، از همان اول که دیدمت فهمیدم موفق نمیشوی.
همه ما اتفاق نظر داریم که این جملات تحریکآمیز میتواند باعث برانگیخته شدن خشم در بسیاری از ما گردد (البته نه همیشه). من هم قبول دارم که شنیدن چنین عبارت تحریکآمیزی بسیار نامطلوب است و ما را تحت فشار میگذارد امّا آنچه اهمیت دارد این است که شدّت، مدّت و بسامد خشممان را کاهش دهیم و از سلامت جسمی خود محافظت کنیم. آنچه من سعی دارم بگویم این است که ما باید با تغییر در باورهای نامعقولمان، خود را مجهز کنیم و اجازه ندهیم که خشم در وجود ما مزمن، شدید و با دوام گردد. خبر خوب این است که تغییر و اصلاح سیستم اعتقادی بر پایه زمینههای زندگی واقعی، میتواند تمام این مشکلات را به حداقل برساند و زندگی را برای ما با معنیتر سازد. ما میتوانیم جنبههای انسانی را در خود تقویت کنیم و خلاصه آن که مدیریت موثر هیجانات میتواند به ما کمک کند که زندگی روزانه سالمتر و عاقلانهتری داشته باشیم.

منبع: ravanyar.com

- پست: 583
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۸۶, ۳:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 3433 بار
- سپاسهای دریافتی: 3949 بار
Re: هوش هيجاني
هوش هیجانی و روابط زناشویی
اعتقاد مشاوران خانواده، راه دستیابی به ازدواجی موفق و یک زندگی خانوادگی سرشار از خوشبختی، بسیار ساده و سرراست است: «باید بدانی چه موقع معذرتخواهی کنی و هنگامی که همسرت کار مورد علاقهات را انجام نداد به روی خودت نیاوری.» مانند بسیاری از سخنان موجز و نغز دیگر، سادگی ظاهری این دستورالعمل، فریبنده است. در حقیقت دانستن این که چه موقع، چرا و چگونه از همسرتان معذرتخواهی کنید و نیز برخورداری از تواناییهایی چون شکیبایی، بردباری و مدارا کردن در هنگام عصبانیت، احتیاج به مهارتهای هیجانی پیشرفته و سطح بالایی چون همدلی، کنترل خود و درک عمیق نیازها و احساسات دیگران دارد. نکته جالب توجه در مورد این مهارتها این است که بدانیم اینها شباهت زیادی به اجزا یا ابعاد تشکیل دهنده سازه هوش هیجانی دارند.
هیجانی ( EI ) توسط مایر و سالووی این گونه تعریف شده است: «توانایی درک و فهم عواطف به منظور ارزیابی افکار و خلق و خو و تنظیم آنها به گونهای که موجب تعالی و رشد عقلانی-هیجانی گردد». در واقع این همخوانی و تجانس آشکار بین انواع تواناییهایی که هوش هیجانی را میسازد و تواناییهایی که لازمه گفتگو و تعاملات موفقیتآمیز زناشویی میباشند، ما را به این موضوع رهنمون میسازد که هوش هیجانی در زمینه ازدواج موفق و زندگی زناشویی، نقشی مهم و غیر قابل انکار دارد. حال سؤال این است که هوش هیجانی به چه طریقی میتواند زندگی زناشویی را تحت تأثیر خود قرار دهد؟ و زوجین به چه نوع مهارتهای هیجانی نیاز دارند تا به کمک آنها بتوانند بر مشکلات روز افزون زندگی زناشویی خود و فراز و نشیبهای آن فایق آیند؟
هوش هیجانی چیست؟
واژه جامع هوش هیجانی به سه دسته توانایی ذهنی اشاره دارد که یک دسته آن، تواناییهای بسیار اساسی است که دربرگیرنده ادراک و تشخیص عواطف خود و دیگران میباشد، به عبارت دیگر، افرادی که از هوش هیجانی بالایی برخوردارند میدانند که خود یا دیگران در یک لحظه خاص، در چه نوع حالت هیجانی به سر میبرند. بنابراین قادرند به دقت عواطف گوناگون و متفاوتی چون خشم، ترس، احساس گناه و عشق را از هم تشخیص دهند.
های هوش هیجانی بطور کلی عبارتند از:
1- توانایی دریافت و تشخیص دقیق عواطف خود و دیگران
2- توانایی استدلال کردن راجع به عواطف
3- توانایی اداره و تنظیم مؤثر عواطف
تواناییهای سه گانه، ظاهراً عوامل اساسی تشکیل دهنده یک زمینه غنی عاطفی برای داشتن یک زندگی زناشویی سعادتمندانه محسوب میشوند.
ادراک هیجانی و روابط زوجین
از سال 1995 تاکنون تحقیقات زیادی در زمینه ادراک عاطفی و روابط زناشویی صورت گرفته که نتایج آن به شرح زیر است:
1- ازدواج و زندگی زناشویی یک بافت سرشار از عاطفه می باشد.
2- در ازدواجهایی که زوجین با یکدیگر در تعارض و تضاد باشند، برانگیختگیهای هیجانی زیادتری دیده میشود. به عبارت دیگر، بیشتر تعارضها و اختلافات بین زوجین به دلیل برانگیختگیهای هیجانی صورت میگیرد.
3- افراد در توانایی دریافت و تشخیص دقیق عواطف خود و دیگران با یکدیگر تفاوت دارند. مثلاً بعضی از زوجها آشکارا نسبت به علائم هیجانی همسرشان بیتوجه هستند و آنان را نادیده میگیرند یا آمادگی سوء تعبیر و عدم تشخیص صحیح این عواطف را دارند. مثلاً حالت غمناکی یا اندوه همسر خود را به عنوان عصبانیت و خشم تفسیر مینمایند.
4- انسانها دارای تفاوتهای قابل توجهی در توانایی ابراز صریح عواطف خود می باشند. مثلاً برخی از زوجها عادت دارند پیامهای هیجانی مبهم و گیج کنندهای به طرف مقابل خود بدهند (هم زمان، هم میخندند و هم اخم میکنند). پژوهشگران دریافتهاند که ارتباط با ثبات و معناداری بین تفاوتهای فردی در توانایی ابراز دقیق و صحیح عواطف و تشخیص آنها با شادیهای زندگی و روابط زناشویی مطلوب وجود دارد.
5- زوجهای خرسند در مقایسه با زوجهایی که رابطه زناشویی و هیجانی خوبی با هم ندارند، احساس همدلی بیشتری به هم نشان میدهند و نسبت به احساسات یکدیگر حساسیت بیشتری به خرج میدهند.
6- زوجهای ناراضی از زندگی زناشویی در عکسالعمل به رفتار نامناسب همسرشان مقابله به مثل میکنند.
7- زنان بهتراز مردان در ابراز دقیق عواطف و تشخیص آنها عمل مینمایند. برای مثال وقتی که یک زن پیام هیجانی مثبتی به شوهرش میدهد، احتمالاً از علائم غیر کلامی - بدنی (مثل لبخند زدن) و از یک لحن صمیمانه در هنگام سخن گفتن استفاده مینماید. از طرف دیگر، مردان تمایل به استفاده از پیامهای مبهم و مختلط (ترکیبی) دارند. برای مثال هنگامی که مردی میخواهد پیام هیجانی مثبتی به همسرش بدهد، این پیام هم همراه با خنده است و هم همراه با علائم بالقوه تهدیدکنندهای چون حرکات ابرو یا چشم.
8- ناتوانی مردان در تشخیص و ابراز دقیق عواطف، علت مهم و اساسی ازدواجهای ناموفق است. برای مثال در برانگیختگیهای هیجانی بالا در طول کشمکشهای زناشویی (که از طریق اندازهگیری علائم فیزیولوژیکی مثل ضربان قلب یا فشار خون مشخص میشود) مردانی که از زندگی زناشویی خود راضی نمیباشند و با همسران خود اختلاف دارند، علائمی از گوشهگیری یا انزوای هیجانی و بی عاطفگی از خود نشان میدهند، روانشناسان آن را «حصار سنگی» نامیدند.
9- زوجهای شاد و خوشبخت نسبت به زوجهای ناسازگار، هم در اظهار و ابراز عواطف و هم در استنباط، تشخیص و دریافت عواطف، عملکرد بهتری از خود نشان میدهند.
10- برخی از مردان احساس میکنند که هم زمان از دو طرف مورد تهدید واقع می شوند: یکی از طرف موقعیتهایی که قادر به کنترل آنها نمیباشند و یکی هم از طرف عواطف ناخوشایند و منفی، چون اضطراب و اندوه که بهوسیله این موقعیتها ایجاد میشوند. این مردان هنگامی که احساس آسیبپذیری و ناتوانی مینمایند، عصبانی میشوند و مایل به تجربه حالتهای هیجانی هستند تا از آن طریق احساس کنند قادر به کنترل موقعیتها میباشند.
11- در زمینه زندگی زناشویی، وضعیت فوق بدین معنی است که احتمالاً یک شوهر به تقاضای همسرش جهت استقلال بیشتر، با واکنشهای خشمآلود به این نوع گستاخی پاسخ دهد تا واکنشهای مضطربانه، و علت بروز چنین واکنشی احتمالاً ترس از دست دادن همسر است. این خشم و عصبانیت ممکن است منجر به رفتارهای تخریبی شود که با جنگ و دعواهای خانوادگی و ضرب و شتمهای جسمی و خشونتآمیز همراه است.
12- در تعاملهای پر از تنش و تعارض زندگی زناشویی، حتی شوهرانی که بسیار مقاوم و شکیبا میباشند، احساس درهم شکسته شدن مینمایند و در مقابل علائم جسمانی و منفی شدیدی (چون انقباضات و دردهای معده، افزایش ضربان قلب، تعریق کف دست، سردرد و ... ) که آنان را تهدید میکند، احساس ناتوانی، اضطراب و دستپاچگی مینمایند. در چنین شرایطی، مردان ممکن است به صورت خودکار و غیر ارادی دچار خشم شوند. روی هم رفته و بر اساس یافتههای مطالعات انجام شده بر روی تعاملهای زندگی زناشویی، فرض میشود که اگر زوجین از عواطف همسرانشان آگاه شوند و بتوانند عواطفشان را به صورتی واضح و آشکار به یکدیگر اطلاع دهند و ابراز نمایند، زندگی بهتری خواهند داشت. برای این کار لازم است تا نسبت به علل، جوانب و پیامدهای عواطفشان بر زندگی زناشوییشان آگاه گردند.
افسانه وکیلی
روانشناس و مشاور کودک و خانواده
ravanyar.com
اعتقاد مشاوران خانواده، راه دستیابی به ازدواجی موفق و یک زندگی خانوادگی سرشار از خوشبختی، بسیار ساده و سرراست است: «باید بدانی چه موقع معذرتخواهی کنی و هنگامی که همسرت کار مورد علاقهات را انجام نداد به روی خودت نیاوری.» مانند بسیاری از سخنان موجز و نغز دیگر، سادگی ظاهری این دستورالعمل، فریبنده است. در حقیقت دانستن این که چه موقع، چرا و چگونه از همسرتان معذرتخواهی کنید و نیز برخورداری از تواناییهایی چون شکیبایی، بردباری و مدارا کردن در هنگام عصبانیت، احتیاج به مهارتهای هیجانی پیشرفته و سطح بالایی چون همدلی، کنترل خود و درک عمیق نیازها و احساسات دیگران دارد. نکته جالب توجه در مورد این مهارتها این است که بدانیم اینها شباهت زیادی به اجزا یا ابعاد تشکیل دهنده سازه هوش هیجانی دارند.
هیجانی ( EI ) توسط مایر و سالووی این گونه تعریف شده است: «توانایی درک و فهم عواطف به منظور ارزیابی افکار و خلق و خو و تنظیم آنها به گونهای که موجب تعالی و رشد عقلانی-هیجانی گردد». در واقع این همخوانی و تجانس آشکار بین انواع تواناییهایی که هوش هیجانی را میسازد و تواناییهایی که لازمه گفتگو و تعاملات موفقیتآمیز زناشویی میباشند، ما را به این موضوع رهنمون میسازد که هوش هیجانی در زمینه ازدواج موفق و زندگی زناشویی، نقشی مهم و غیر قابل انکار دارد. حال سؤال این است که هوش هیجانی به چه طریقی میتواند زندگی زناشویی را تحت تأثیر خود قرار دهد؟ و زوجین به چه نوع مهارتهای هیجانی نیاز دارند تا به کمک آنها بتوانند بر مشکلات روز افزون زندگی زناشویی خود و فراز و نشیبهای آن فایق آیند؟
هوش هیجانی چیست؟
واژه جامع هوش هیجانی به سه دسته توانایی ذهنی اشاره دارد که یک دسته آن، تواناییهای بسیار اساسی است که دربرگیرنده ادراک و تشخیص عواطف خود و دیگران میباشد، به عبارت دیگر، افرادی که از هوش هیجانی بالایی برخوردارند میدانند که خود یا دیگران در یک لحظه خاص، در چه نوع حالت هیجانی به سر میبرند. بنابراین قادرند به دقت عواطف گوناگون و متفاوتی چون خشم، ترس، احساس گناه و عشق را از هم تشخیص دهند.
های هوش هیجانی بطور کلی عبارتند از:
1- توانایی دریافت و تشخیص دقیق عواطف خود و دیگران
2- توانایی استدلال کردن راجع به عواطف
3- توانایی اداره و تنظیم مؤثر عواطف
تواناییهای سه گانه، ظاهراً عوامل اساسی تشکیل دهنده یک زمینه غنی عاطفی برای داشتن یک زندگی زناشویی سعادتمندانه محسوب میشوند.
ادراک هیجانی و روابط زوجین
از سال 1995 تاکنون تحقیقات زیادی در زمینه ادراک عاطفی و روابط زناشویی صورت گرفته که نتایج آن به شرح زیر است:
1- ازدواج و زندگی زناشویی یک بافت سرشار از عاطفه می باشد.
2- در ازدواجهایی که زوجین با یکدیگر در تعارض و تضاد باشند، برانگیختگیهای هیجانی زیادتری دیده میشود. به عبارت دیگر، بیشتر تعارضها و اختلافات بین زوجین به دلیل برانگیختگیهای هیجانی صورت میگیرد.
3- افراد در توانایی دریافت و تشخیص دقیق عواطف خود و دیگران با یکدیگر تفاوت دارند. مثلاً بعضی از زوجها آشکارا نسبت به علائم هیجانی همسرشان بیتوجه هستند و آنان را نادیده میگیرند یا آمادگی سوء تعبیر و عدم تشخیص صحیح این عواطف را دارند. مثلاً حالت غمناکی یا اندوه همسر خود را به عنوان عصبانیت و خشم تفسیر مینمایند.
4- انسانها دارای تفاوتهای قابل توجهی در توانایی ابراز صریح عواطف خود می باشند. مثلاً برخی از زوجها عادت دارند پیامهای هیجانی مبهم و گیج کنندهای به طرف مقابل خود بدهند (هم زمان، هم میخندند و هم اخم میکنند). پژوهشگران دریافتهاند که ارتباط با ثبات و معناداری بین تفاوتهای فردی در توانایی ابراز دقیق و صحیح عواطف و تشخیص آنها با شادیهای زندگی و روابط زناشویی مطلوب وجود دارد.
5- زوجهای خرسند در مقایسه با زوجهایی که رابطه زناشویی و هیجانی خوبی با هم ندارند، احساس همدلی بیشتری به هم نشان میدهند و نسبت به احساسات یکدیگر حساسیت بیشتری به خرج میدهند.
6- زوجهای ناراضی از زندگی زناشویی در عکسالعمل به رفتار نامناسب همسرشان مقابله به مثل میکنند.
7- زنان بهتراز مردان در ابراز دقیق عواطف و تشخیص آنها عمل مینمایند. برای مثال وقتی که یک زن پیام هیجانی مثبتی به شوهرش میدهد، احتمالاً از علائم غیر کلامی - بدنی (مثل لبخند زدن) و از یک لحن صمیمانه در هنگام سخن گفتن استفاده مینماید. از طرف دیگر، مردان تمایل به استفاده از پیامهای مبهم و مختلط (ترکیبی) دارند. برای مثال هنگامی که مردی میخواهد پیام هیجانی مثبتی به همسرش بدهد، این پیام هم همراه با خنده است و هم همراه با علائم بالقوه تهدیدکنندهای چون حرکات ابرو یا چشم.
8- ناتوانی مردان در تشخیص و ابراز دقیق عواطف، علت مهم و اساسی ازدواجهای ناموفق است. برای مثال در برانگیختگیهای هیجانی بالا در طول کشمکشهای زناشویی (که از طریق اندازهگیری علائم فیزیولوژیکی مثل ضربان قلب یا فشار خون مشخص میشود) مردانی که از زندگی زناشویی خود راضی نمیباشند و با همسران خود اختلاف دارند، علائمی از گوشهگیری یا انزوای هیجانی و بی عاطفگی از خود نشان میدهند، روانشناسان آن را «حصار سنگی» نامیدند.
9- زوجهای شاد و خوشبخت نسبت به زوجهای ناسازگار، هم در اظهار و ابراز عواطف و هم در استنباط، تشخیص و دریافت عواطف، عملکرد بهتری از خود نشان میدهند.
10- برخی از مردان احساس میکنند که هم زمان از دو طرف مورد تهدید واقع می شوند: یکی از طرف موقعیتهایی که قادر به کنترل آنها نمیباشند و یکی هم از طرف عواطف ناخوشایند و منفی، چون اضطراب و اندوه که بهوسیله این موقعیتها ایجاد میشوند. این مردان هنگامی که احساس آسیبپذیری و ناتوانی مینمایند، عصبانی میشوند و مایل به تجربه حالتهای هیجانی هستند تا از آن طریق احساس کنند قادر به کنترل موقعیتها میباشند.
11- در زمینه زندگی زناشویی، وضعیت فوق بدین معنی است که احتمالاً یک شوهر به تقاضای همسرش جهت استقلال بیشتر، با واکنشهای خشمآلود به این نوع گستاخی پاسخ دهد تا واکنشهای مضطربانه، و علت بروز چنین واکنشی احتمالاً ترس از دست دادن همسر است. این خشم و عصبانیت ممکن است منجر به رفتارهای تخریبی شود که با جنگ و دعواهای خانوادگی و ضرب و شتمهای جسمی و خشونتآمیز همراه است.
12- در تعاملهای پر از تنش و تعارض زندگی زناشویی، حتی شوهرانی که بسیار مقاوم و شکیبا میباشند، احساس درهم شکسته شدن مینمایند و در مقابل علائم جسمانی و منفی شدیدی (چون انقباضات و دردهای معده، افزایش ضربان قلب، تعریق کف دست، سردرد و ... ) که آنان را تهدید میکند، احساس ناتوانی، اضطراب و دستپاچگی مینمایند. در چنین شرایطی، مردان ممکن است به صورت خودکار و غیر ارادی دچار خشم شوند. روی هم رفته و بر اساس یافتههای مطالعات انجام شده بر روی تعاملهای زندگی زناشویی، فرض میشود که اگر زوجین از عواطف همسرانشان آگاه شوند و بتوانند عواطفشان را به صورتی واضح و آشکار به یکدیگر اطلاع دهند و ابراز نمایند، زندگی بهتری خواهند داشت. برای این کار لازم است تا نسبت به علل، جوانب و پیامدهای عواطفشان بر زندگی زناشوییشان آگاه گردند.
افسانه وکیلی
روانشناس و مشاور کودک و خانواده
ravanyar.com
Re: هوش هيجاني
«هوش اجتماعی یعنی توانایی درک و مدیریت کردن مردان، زنان، دختران و پسران، برای رفتار خردمندانه در روابط انسانی.»
تورندایک در جای دیگری هم در توضیح هوش اجتماعی چنین میگوید:
«هوش اجتماعی به این معناست که بتوانیم [External Link Removed for Guests] رفتارهای خود و دیگران را به خوبی درک کرده و از این اطلاعات در تعاملات اجتماعی استفاده کنیم.»
همانطور که میبینید این تعریفها، به آن چیزی که امروز به عنوان هوش هیجانی یا هوش عاطفی میشناسیم بسیار نزدیک هستند.
دانشمندان معاصر هم نقش تورندایک را در توجه به هوش عاطفی مد نظر قرار دادهاند.
به عنوان مثال، تراویس برادبری (Travis Bradberry) و جین گریوز (Jean Greeves) که کتاب هوش هیجانی آنها مطرح و شناخته شده است (The Emotional Intelligence Quick Book)، کتابشان را به تورندایک تقدیم کردهاند که «یک قرن پیش این بینش را داشت که به جهان بگوید هوش هیجانی (EQ) مهمتر از [External Link Removed for Guests] (IQ) است.»
تورندایک در جای دیگری هم در توضیح هوش اجتماعی چنین میگوید:
«هوش اجتماعی به این معناست که بتوانیم [External Link Removed for Guests] رفتارهای خود و دیگران را به خوبی درک کرده و از این اطلاعات در تعاملات اجتماعی استفاده کنیم.»
همانطور که میبینید این تعریفها، به آن چیزی که امروز به عنوان هوش هیجانی یا هوش عاطفی میشناسیم بسیار نزدیک هستند.
دانشمندان معاصر هم نقش تورندایک را در توجه به هوش عاطفی مد نظر قرار دادهاند.
به عنوان مثال، تراویس برادبری (Travis Bradberry) و جین گریوز (Jean Greeves) که کتاب هوش هیجانی آنها مطرح و شناخته شده است (The Emotional Intelligence Quick Book)، کتابشان را به تورندایک تقدیم کردهاند که «یک قرن پیش این بینش را داشت که به جهان بگوید هوش هیجانی (EQ) مهمتر از [External Link Removed for Guests] (IQ) است.»