روان شناسی انسان گرایی

در اين بخش مي‌توانيد در مورد مباحث مرتبط با بهداشت و روان به بحث بپردازيد.

مدیران انجمن: Dr.Akhavan, mahshid-banoo, شوراي نظارت

ارسال پست
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 356
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۸ خرداد ۱۳۸۶, ۶:۳۵ ب.ظ
محل اقامت: Victoria, Australia
سپاس‌های ارسالی: 6778 بار
سپاس‌های دریافتی: 2887 بار

روان شناسی انسان گرایی

پست توسط noora »

   روان شناسی انسان گرایی
   در نخستین سالهای دهه 1960 جنبشی در روان شناسی امریکا بوجود آمد که به عنوان روانشناسی انسان گرایی یا نیروی سوم شناخته شده است. این جنبش قصد آن نداشت که مانند بعضی از دیدگاههای نو فرویدی‌ها یا نو رفتارگرایان شکل تجدید نظر شده یا انطباق یافته‌ای از مکتبهای فکری موجود باشد. بر عکس چنانچه از اصطلاح نیروی سوم استنباط می‌شود، روانشناسی انسان گرایی می‌خواست جای دو نیروی عمده روانشناسی یعنی رفتارگرایی و روانکاوی را بگیرد.
پیش بینی اندیشه‌های روان شناسان انسان گرا را مانند همه جنبشها می‌توان در آثار روانشناسان پیشین یافت. (فرنتز برنتانو) اظهار داشته بود که روان شناسی باید هشیاری را به عنوان یک کیفیت یکپارچه مطالعه کند. (اوزالد کولپه ) هم به روشنی نشان داد که تجربه‌های هشیار چندان ساده و ابتدائی هم نیستند. (ویلیام جیمز ( در مورد تمرکز بر هوشیاری و توجه به کلیت فرد پافشاری کرد. روانشناسان گشتالت بر تجربه هشیار به عنوان زمینه درست و مفیدی برای مطالعه روان شناسی اصرار داشتند. در پیشینه روانکاوی نیز تعدادی از پایه‌های مواضع انسان گرایانه وجود دارند. آدلر ، هورنای ، اریکسون و آلپورت با دیدگاه فروید مبنی بر اینکه افراد زیر نفوذ نیروهای ناهشیار قرار دارند، مخالف بودند. آنها بر این باور بودند که ما در درجه نخست موجوداتی هشیاریم و دارای اختیار و اراده آزاد هستیم.
همانند دیگر جنبشها در روانشناسی نوین به نظر می‌رسد که روح زمان موجب می‌شود که اندیشه‌های پیشایند به یک جنبش واقعی تبدیل شود. روانشناسی انسان گرایی ظاهرا بازتابی از ندای ناآرامی و نارضایتی جوانان سالهای دهه( 1960 )علیه جنبشهای ماشین گرایی و ماده گرایی فرهنگ معاصر غرب بود. جنبش روانشناسی انسان گرایی به وسیله تاسیس مجله روان شناسی انسان گرایی در سال (1961) ، انجمن روان شناسی انسان گرایی امریکا در سال (1962 )و شعبه روانشناسی انسان گرایی انجمن روان شناس امریکا در سال(1971 ) قوام یافت. اما برخلاف تمامی سمبلها و خصائص یک مکتب فکری ، روانشناسی انسان گرا عمدا یک مکتب نشد. این قضاوت خود روانشناسان انسان گراست که با گذشت سه دهه از آغاز جنبش در گردهمایی سال (1985 )که برای بحث درباره ماهیت این رشته تشکیل شده بود، بیان داشتند.
   مکتب انسان گرایی :
این مکتب بر انسان و تجارب شخصی او (ادراک شخصی( از واقعیات تکیه دارد. در واقع این انسان است که صرف انسان بودن مورد توجه قرار می‌گیرد. طرفداران چنین رویکردی سوال پرارزشی را مطرح می‌کنند و آن اینکه آیا هدف روان شناسی بررسی رفتار‌های تجزیه شده است یا کوشش در جهت حل مسائل مربوط به شادکامی و تحقق توانایی‌های بالقوه؟ این مکتب از ادبیات و معارف انسانی برای اثبات نظریاتش استفاده می‌کند و حتی گاهی مخالف روش علمی در روان شناسی است این یک رویکرد افراطی و متضاد است.
این اعتقاد که رویکردهای فرویدی و یادگیری، صرفا تصویر ناقصی از توان بالقوه آدمی فراهم می‌آورند، به یک جنبش متضاد انجامید که به آن روان‌شناسی نیروی سوم، روان‌شناسی انسان‌گرا یا روان‌شناسی کمال گفته می‌شود. روان‌شناسی انسان‌گرا، فلسفه‌ای است که به مقام و امیال و اهمیت انسان بیش از سایر چیزها معتقد است. روان‌شناسان انسان‌گرا معتقدند که رفتار انسان معنی‌دار است و معلول عده زیادی از عوامل فیزیکی، روانی، اجتماعی، فرهنگی و پیچیده است.
جنبش انسان‌گرایی بر خصوصیت مثبت یک شخص، ظرفیت انسان برای کمال و حق تعیین سرنوشت تاکید دارد. آن‌ها معتقدند که مردم می‌توانند عنان زندگی‌شان را در اختیار بگیرند و بازیچه دست محیط نباشند. از نظر آن‌ها مردم توان حیرت‌آوری برای خودشناسی هشیارانه دارند و راه کمک کردن به مردم جهت رسیدن به خودشناسی، گرم بودن، دلگرمی دادن و حمایت کردن از آن‌ها است.
از نظر روان‌شناسان انسان‌گرا؛ انتخاب، خلاقیت و خودشکوفایی انسان است که باید در زندگی انسان اصل قرار گیرد. بیشترین تاکید انسان‌گرایان بر تجربه هشیار، اعتقاد بر تمامیت طبیعت آدمی، توجه به آزادی اراده، خود انگیختگی، خود آگاهی، تصمیم‌گیری نیروی خلاق فرد و مطالعه همه عامل‌های مربوط به وضعیت انسان است. آن‌ها معتقد هستند که انسان اساسا پاک، طالب رشد و پیشرفت و نیز اصلاح‌پذیر و فعال است. از نظر آن‌ها فقط کسی را می‌توان به لحاظ روانی سالم دانست که در حال رشد و حرکت به سمت خودشکوفایی باشد. اکثر روان‌شناسان انسان‌گرا با تاثیر متغیرهای زیستی و محیطی بر رفتار مخالفتی ندارند، اما بر نقش خود فرد در تعریف و خلق سرنوشت خود تاکید می‌کنند و لذا آن نوع جبرگرایی را که مشخصه سایر رهیافت‌هاست، بی‌ارزش می‌دانند.
آن‌ها اظهار می‌کنند که انسان به مراتب بالاتر از موش‌های آزمایشگاهی است و او را نمی‌توان به صورت امور عینی و کمی درآورد و به واحدهای محرک – پاسخ کاهش داد و نمی توان به پیش بینی و تنظیم رفتار انسان ها پرداخت.    زمینه های اصلی روانشناسی انسان گرایی به شرح زیر است :
1. تاکید بر تجربه هشیار ،
2. اعتقاد بر تمامیت طبیعت آدمی ،
3. توجه به آزادی اراده ، خود انگیختگی ، و نیروی خلاق فرد ،
4. مطالعه همه عامل های مربوط به وضعیت انسان .
آن‌ها با رفتارگرایی هم مخالف‌اند و معتقدند که انسان صرفا از سائق‌های اساسی نظیر؛ سائق جنسی یا پرخاشگری یا نیازهای (فیزیولوژیک) نظیر گرسنگی و تشنگی، انگیزه نمی‌گیرد. انسان به بسط و پرورش توانایی‌های بالقوه و قابلیت‌های خود هم نیاز دارد. آن‌ها بالاترین ارزش را حرمت خود می‌دانند. به نظر روانشناسان انسان گرا ، رفتار گرایی رویکردی کوته بینانه ، ساختگی و عقیم نسبت به مطالعه ماهیت انسان است . به زعم آنان ، تاکید بر رفتار آشکار ضد انسانی است ، و نوع آدمی را تا حد حیوان یا ماشین کاهش می دهد .
رفتارگرایی تنها آماج روانشناسان انسان گرا نبود . آنان با گرایش های جبر گرایی روانکاوی فرویدی و به حداقل رساندن نقش هشیاری نیز مخالف بودند . آن‌ها مخالف رهیافت روان‌کاوانه هستند و معتقدند دانشی که از شناخت شخصیت‌های علیل حاصل شده باشد، صرفا روانی علیل به بار می‌آورد. آنان همچنین، طرفداران فروید را که فقط ، افراد روان رنجور ( نوروتیک ) و روان پریش ( پسیکوز ) را مطالعه می کردند ،مورد انتقاد قرار دادند . هدف روانشناسی انسان گرایی این بود که جنبه هایی از طبیعت انسانی را که تا آن زمان مورد غفلت قرار گرفته بود به طور جدی مطالعه کند . این هدف در کارهای آبراهام مازلو و کارل راجرز بیان شده است .

 آبراهام مازلو در تاریخ روان شناسی انسان گرا :


آبراهام مازلو(1971-1968) بنیان‌گذار مکتب انسان‌گرایی و یکی از شاخص‌ترین و فصیح‌ترین مبلغان روان‌شناسی کمال، همچنین یکی از مهمترین نظریه‌پردازان نهضت توانایی‌های انسان می‌باشد. او کسی است که این دیدگاه را به عنوان نیروی سوم در روان‌شناسی آمریکا معرفی کرد. به عقیده او هر فرد، دارای گرایش ذاتی برای رسیدن به خودشکوفایی است که بالاترین سطح نیاز انسان است.
مازلو پدر روحانی روان شناسی انسان گرایی خوانده می‌شود و احتمالا بیش از هر کس دیگری در این جنبش جرقه ایجاد کرده و مسئولیت علمی بدان اعطا کرده است. در ابتدا مازلو یک رفتارگرای پر حرارت بود، عقیده داشت که پاسخهای همه مسائل جهانی را می‌توان با رویکرد مکانیستی و علوم طبیعی پیدا کرد. سپس یک رشته تجارب شخصی ، تولد نخستن فرزندش ، جنگ جهانی دوم و برخورد کردن با سایر اندیشه‌ها درباره ماهیت انسان) فلسفه ، روانکاوی و روان شناسی گشتالت) او را متقاعد کرد که رفتارگرایی بسیار محدودتر از آن است که بتواند پاسخگوی مسائل پایدار انسانی باشد.
مازلو همچنین از تماس با برخی از روان شناسان اروپایی که از آلمان نازی گریخته و در ایالات متحده ساکن شده بودند، مانند آدلر ، هورنای ، کافکا و ورتهایمر تاثیر پذیرفت. احساس احترام او نسبت به ورتهایمر و مردم شناس امریکایی روت بندیکیت او را به سوی نخستین مطالعه‌اش در مورد اشخاص سالم از نظر روانی و خود شکوفا رهنمون شد. در دانشگاه برندیز در والتام ، ماساچوست ، از( 1951 ) تا (1969 )بود که مازلو نظریه‌اش را تدوین کرد و پالایش داد و به صورت مجموعه‌ای کتاب منتشر ساخت. او از جنبش گروه حساسیت آموزی حمایت کرد و در سالهای دهه 1960 یکی از روان شناسان معروف شد. او در سال( 1967) به ریاست انجمن روان شناسی امریکا انتخاب شد. توجه به سلسله مراتب نیازهای انسان و ویژگیهای افراد خود شکوفا بخش عمده پژوهشهای او را تشکیل می‌دهد. ار مباحث مهم دیگر نظریه مازلو در انسان گرایی ویژگیهای شخصیت سالم ، اعتماد به نفس و رابطه آن با سلامت روانی ، انگیزه‌های متعالی ، تجارب اوج (حالت عرفان) ، حرمت زدایی ،وجدان را می‌توان نام برد .


کارل راجرز در تاریخ روان شناسی انسان گرا :

کارل راجرز(1987-1902) یکی دیگر از نظریه‌پردازان مکتب انسان‌گرایی است. راجرز در حرکت بالقوه انسان نفوذ داشت و کارهای او بخش اصلی جنبش بالنده برای انسانی کردن روان‌شناسی به شمار می‌رود. به عقیده او؛ همگی ما از یک گرایش فطری برای رشد و کمال برخورداریم. یعنی از نیاز به پرورش و گسترش تمامی توانایی‌ها و قابلیت‌هایمان بهره‌مندیم، اما فقط در صورتی این توانایی‌ها را پرورش خواهیم داد که خودمان را درست شناخته باشیم.
راجرز در (اک پارک، ایلینویز )،یکی از حومه های شهر شیکاگو در سال (1902 ) میلادی چشم به جهان گشود . پدر و مادرش دیدگاه های مذهبی به شدت بنیاد گرایانه داشتند ، که بنا به گفته راجرز او را ،در سرتاسر دوره کودکی و نوجوانی مانند گیره ای در چنگ خود گرفته بود . عقاید آنان به انضمام سرکوبی هرگونه تظاهر آشکار هیجانی او را مجبور کرده بود که نه بر اساس ویژگی های شخصی بلکه بر اساس عقاید اخلاقی آنان زندگی کند .
او کودک منزوی و تنهایی بود که پیوسته کتاب می خواند . گوشه گیری و تنهایی او را بر آن داشت که به تجارب خودش متکی باشد .
با وجود این نمی توانست خود را از عقاید والدینش رها سازد . گر چه زندگی فکری اش متمرکز بود ولی زندگی هیجانی اش آشفته بود . او هنگامی که 22 سال داشت در دوران تحصیل در دانشگاه به عنوان نماینده فدراسیون جهانی دانش آموزان مسیحی به چین سفر کرد و ظاهرا تحت تاثیر این تماس با فرهنگ شرقی ، دید جدیدی نسبت به انسان پیدا کرد.
او متقاعد شد که مردم باید زندگی شان را به وسیله تفسیری که خودشان از رویدادها به عمل می آورند هدایت کنند ، نه اینکه به عقاید دیگران متکی باشند. او همچنین معتقد بود که اشخاص می توانند هشیارانه و فعالانه برای پیشرفت خود تلاش کنند . این مفاهیم زیر بنای نظریه ی شخصیتی اش را تشکیل دادند .
راجرز تحصیلات عالی خود را نخست در رشته کشاورزی و در رشته تاریخ آغاز کرد ولی در 24 سالگی به رشته آموزش و پرورش و به روان شناسی روی آورد و در نیویورک به دانشگاه کلمبیا رفت و پس از گذراندن امتحانات فوق لیسانس (.A .M ) در سال( 1931 )به دریافت درجه دکتری( PH.D )نائل گردید. بعد از آن، 9 سال در انجمن (پیشگیری از کودک آزاری) خدمت کرد و به کار با کودکان و نوجوانان بزهکار و محروم پرداخت .
در (1940 )حرفه ی دانشگاهی و علمی خود را آغاز کرد و در دانشگاه ایالتی اوهایو ، دانشگاه شیکاگو و دانشگاه ویس کنزین به تدریس و تحقیق پرداخت . در آن سالها بود که نظریه و رویکرد یگانه خود ، درباره روان درمانی را تدوین کرد . راجرز برای انستیتوی غربی ، فیلمی از گروه درمانی تهیه کرد که برنده ی جایزه آکادمیک در موضوعات کوتاه شد . وی اولین برنده جایزه کمک های حرفه ای برجسته از مجمع روانشناختی آمریکا شد .
کوششهایی که راجرز در تشکیل و رهبری گروههای کوچک معمول می‌داشت و نیز تلاشهای او در زمینه آموزش و پرورش ، همگی به صورتی او را در عقایدی که در مورد روان شناسی انسان بدست آورده بود، تائید و تقویت می‌کردند و بر غنای باورهای روان شناختی وی می‌افزودند. راجرز طرز تفکر خود را مرهون محیط فرهنگی خویش می‌دانست که بر سنتهای یهودی مسیحی متکی بود. او با اعتمادی که به عقاید خویش داشت، آرزو می‌کرد گسترش جهانی پیدا کند و می‌کوشید نظریه‌های خود را برای افراد بیشتری توضیح دهد. تحقق خود ، توافق و عدم توافق ، انسان با کنش کامل ، توجه مثبت غیر مشروط ، درمان مبتنی بر مراجع محوری و ... از مفاهیم نظریه انسان گرایانه راجرز هستند.

درمان مراجع محوری کارل راجرز :       نظریه راجرز درباره شخصیت آدمیان ، با روان درمانی او آنچنان آمیخته است که تفکیک این دو تقریبا به دشواری جدا کردن تار و پود یک پارچه بافتنی است .با اینهمه می توان از نوشته های او اصولی را درباره شخصیت بیرون آورد .ولی باید دانست که اندیشه راجرز چنانکه خود او می گوید پیوسته در تحول و تغییر است .از این رو آنچه بیان خواهد شد نباید نظریه قطعی و همیشگی او محسوب گردد.
اصول کلی نظریه راجرز :
راجرز شخصیت را دارای سه جز یا رکن اصلی می داند که عبارتند از :1- ارگانیسم 2- میدان پدیداری 3- خود .
1- ارگانیسم ،کل وجود آدمی است و آن در میدان پدیداری برای رفع نیازهای خود واکنش نشان می دهد و هدفش شگفتگی یا تحقق یابی وحفاظت و ارتقا است .مقصود از تحقق یابی یا خود شکفتگی ،رشد زیستی (بدنی )و روانی از دوران کودکی تا دوران بزرگسالی است ، البته در حدودی که ماهیت ارگانیسم اجازه می دهد.
2-میدان پدیداری ،مجموع تجاربی است که فرد آدمی حاصل می کند و آن یا آگاهانه است یا ناآگاهانه ، بر حسب اینکه تجاربی که میدان را تشکیل می- دهند بصورت رمزی باشند یا به این صورت نباشند. ميدان پديداري چارچوب و مرجع فرد است كه چگونگي رفتار به آن بستگي دارد و هدف آن نيز شكوفا ساختن خود است ليكن دو نياز ويژه دارد:‌
الف) نياز به توجه مثبت: اين نياز مي تواند مشروط يا غير مشروط باشد لازمه رشد خود، تأمين توجه مثبت غير مشروط است كه در سال هاي اوليه زندگي، اهميت بيشتري دارد.
ب) نياز به توجه خود: منظور اين است كه فرد، خويشتن را خوب تصور نمايد و احساس ارزشمندي كند و خود را بپذيرد. توجه به خود در وهله اول نخست مستلزم دريافت توجه مثبت از جانب ديگران است ولی سرانجام خود بايد مسقل از آنچه ديگران فكر مي كنند بر ارزش هاي شخصي متكي شود و به يك قضاوت دروني نسبتاً ثابت و پايداري از خويشتن برسد
3- خود ، یک جز از اجزا میدان پدیداری است ولی از آن میدان جدا شده است و عبارتست از مجموع ادراکات و ارزشیابی های آگاهانه من.خود هسته مرکزی نظریه راجرز درباره شخصیت را تشکیل می دهد و آن ویژگیهایی دارد که از مهمترین آنها یکی این است که از عمل متقابل ارگانیسم و محیط به وجود می آید. دیگر اینکه ارزشهای دیگران را به درون می افکند و آنها را با تصرفات و تغییراتی به عنوان اینکه از آن او هستند ادراک می نماید .دیگر اینکه بر اثر رشد و یادگیری ممکن است تغییر و تحول حاصل کند.

  درمانی مراجع :
   شهرت راجرز به سبب رویکرد درمانی معروفی است که درمان متمرکز بر شخص نامیده می شود . راجرز بر اساس داده های حاصل از روش درمانی خود ، نظریه ای در شخصیت تدوین کرد که به انگیزه ای نیرومند و منحصر به فرد معطوف است و به مفهوم خود شکوفایی مازلو شباهت دارد . اما برخلاف مازلو ، اندیشه های راجرز نه با مطالعه افرادی که از نظر هیجانی سالم بوده اند ، بلکه با به کار بستن درمان متمرکز بر شخص در مورد کسانی که به مراکز مشاوره دانشگاه او برای درمان می آمدند تدوین شده است .
نام روش درمانی وی دیدگاهش را نسبت به شخصیت انسان بیان می کند . راجرز با قرار دادن مسئولیت تغییر درمانجو به دوش خود وی به جای درمانگر، فرض می کند که اشخاص می توانند هشیارانه و بخردانه افکار و رفتار نامطلوب خود را به صورت افکار و رفتار مطلوب تغییر دهند . او باور نداشت که اشخاص تا ابد به وسیله نیروهای نا هشیار یا تجارب کودکی کنترل می شوند . شخصیت فرد به وسیله زمان حال و اینکه آن را چگونه ادراک می کنیم ، شکل می گیرد .
نکته مهمی که در نظریه راجرز جلب توجه می کند تاکیدی است که او درباره مفهوم ((خود )) دارد وآن را نقطه اصلی و مرکزی نظریه مربوط به شخصیت قرار می دهد .مفاهیم دیگر برآن مفهوم اصلی تکیه دارند یا به آن بر می گردند. مانند :ساخت خود ، تحقق خود، حفظ خود ، ارتقا خود.
در روش روان درمانی راجرز نیز اهمیت ((خود )) بخوبی نمایان است .باید دانست که راجرز روان درمانی را جوهر زندگی می داند و می گوید زندگی یک وضعیت درمانی است ،هم افراد سالم بهنجار و هم افراد ناسالم نابهنجار همه کمابیش در این وضعیت بسر می برند .روان درمانی نتیجه طبیعی زندگی است و درمان عبارتست از یک انقلاب یا دگرگونی زندگی. اما در روش تازه روان درمانی راجرز که ما می توانیم به فارسی از آن به ((خود درمانی ))تعبیر کنیم کار درمانکار ، این است که مراجع را یاری کند به اینکه مسائل و مشکلات خود را زنده کند ، در نظر بیاورد ، با آنها رو در رو بشود ، با آنها زندگی کند و شخصا به حل و فصل آنها بپردازد. بنابراین ((خود درمانی مراجع )) فن خاصی نیست بلکه نظر و عقیده ای است مبنی بر اینکه مراجع در جریان درمان مهمترین نقش را خود ایفا می کند وبا کمک درمانکار احیانا سخن می گوید ، چیز می نویسد ، به عمل می پردازد ....و سرانجام درمان می شود .
راجرز بر خلاف فروید اعتقاد دارد به اینکه آدمی پیوسته در حال پیشرفت و سازندگی است و قابل اعتماد است . او به سلامت و شاد کامی نوع بشر علاقه مند است و به همین سبب بوده که بیشتر هم خود را در روان شناسی به، روان درمانی معطوف داشته است و در این زمینه بسیار هم موفق بوده است.
رویکرد متمرکز بر شخص راجرز نسبت به روان درمانی تاثیر عمده ای در روان شناسی داشته است . همچین نظریه شخصیتی وی به ویژه تاکید او بر اهمیت ((خود)) با استقبال رو به رو شد . در مورد فقدان صراحت در بیان ماهیت استعداد بالقوه ذاتی برای شکوفایی و تاکید بر تجربه های هشیار و ذهنی همراه با نادیده گرفتن نیروهای ناهشیار احتمالی ، انتقاد هایی به عمل آمده است . نظریه و روش درمانی راجرز پژوهشهای حمایت کننده زیادی را موجب شده و در موقعیت بالینی به طور گسترده به کار رفته است. راجرز همچنین در حرکت بالقوه انسان نفوذ داشت و کارهای او بخش اصلی جنبش بالنده برای انسانی کردن روان شناسی به شمار می رود .او در سال 1946 به ریاست انجمن روان شناسی امریکا برگزیده شد و از طرف انجمن جایزه خدمت علمی ممتاز و جایزه خدمت حرفه ای ممتاز را دریافت کرد.

  كال راجرز در مورد عزت نفس(حرمت خود ):    راجرز یکی از با نفوذترین و كارآمدترين روان شناسان است. روش او پديدار شناسي و ديدگاهش انسان گرايي است. اصولاً نام وي با مفهوم "خود" قرين مي باشد, پديدار شناسان بر خلاف روان كاوان بر انگيزه هاي نا خودآگاه تكيه مي نمودند بر ديدگاه ذهني فرد و درباره آنچه تاكنون در جال وقوع است تاكيد مي ورزند.
در پديده شناختي اعتقاد بر اين است كه اگر چه دنياي واقعي ممكن است موجود باشد ولي موجوديت آن را نمي توان شناخت و يا تجربه كرد بلكه مي توان بر اساس ادراكات فرد, از اين ميان موجوديت را تصور و دريافت كرد. از اينرو انسان فقط بر اساس ادراكاتش از اشيا و بر اساس تصوري كه از آن دارد رفتار خواهد كرد . راجرز خود درباره رويكرد پديدارشناختي مي گويد: چارچوب دروني داوري هر انساني مناسب ترين زاويه ديد براي فهم و درك رفتار اوست. اعتقاد و اعتماد به تجربه هاي شخصي و گرايش فطری به حركت در جهت رشد, بالندگي و كمال, راجرز را به ارائه روش درماني "مراجعه مداريا درمان "بي رهنمود" وا داشت كه موفقيت هاي بسياري را به دنبال آورد. تا بدانجا كه نظريه هاي راجرز درباره شخصيت با روان درماني چنان آميخته و يگانه است كه قابل تفكيك نمي باشد.
هسته مركزي شخصيت به نظر راجرز "خود" است كه مفاهيم ديگر پيرامون آن قرار مي گيرند. خود با خويشتن شامل تمام افكار, ادراكات , ارزش هايي است كه من را تشكيل مي دهد. من شامل "آنچه هستم" و "آنچه مي توانم اتجام دهم", مي شود اين خويشتن ادراك شده به نوبه خود بر ادراك فرد از جهان هم بر رفتار او تاثیر مي گذارد.
فردی كه از يك خود پنداره قوي و مثبت برخوردار باشد در مقايسه با فردي كه خودپنداره ضعيف دارد نظر گاه كاملاً متفاوتي نسبت به جهان خواهد داشت . تشكيل خود پنداره حاصل و پيامد ارزيابي تجربه هاست و افراد اساساً ميل دارند به نحوي رفتار كنند كه باخهود انگاره آنان همخوان و همساز باشد و تجربه ها و احساساتي كه با خود پنداره شخص همسازي ندارند تهديد كننده اند.
جنبه ديگر خويشتن, خويشتن آرماني است يعني آن تصوري كه مي خواهيم باشيم بنابراين هر چه خويشتن آرماني به خويشتن واقعي نزديك تر باشد, اضطراب بالقوه كاهش مي يابد. و فرد راضي تر و خشنود تر خواهد بود. با رشد فرد پرورش خود آغاز مي شود كه فعاليت بخشيدن آن از جنبه هاي فيزيولوژيكي متوجه جنبه هاي رواني مي شود به عبارتي آن گاه كه بدن و اندامها شكل خاص خود را يافته و كامل شد، رشد و كمال متوجه شخصيت می شود و اين گرايش تحقق خود (از قوه به فعل رساندن) بيانگر روند خود شدن و پرورش ويژگيها و استعدادهاي يكتاي فرد است و مبين ميل ذاتي وي بسوي آفرينندگي است .
راجرز كه نماينده برحسته روان شناسي انساني است براي رشد و پرورش نوزاد آدمي به خانواده و محبتي كه كودك بايد دريافت نمايد تأكيد خاص دارد. تصور كودك از خود (خود واقعي وخود آرماني) حاصل تعامل او با ديگران است كه در وهله اول خانواده اهميت زيادي پيدا مي كند. كودك محتاج توجه مثبت و محبت بلا شرط است كه اين نماينده نيازي فراگير است كه كيفيت آن در روابط مادر و كودك متبلور مي شود. اگر مادر، كودك خود را نپسندد (حتي اگر متوجه يك جنبه رفتار باشد) اين عدم تأييد نشانه نپذيرفتن و نپسنديدن همه جنبه هاي وجود خود از جانب كودك تلقي مي شود و چنانچه نياز توجه مثبت، در كودك ،ناكام ماند ،كودك براي دريافت توجه مثبت تلاش می كند. در اين حالت راجرز آن را ”توجه مثبت مشروط مي خواند. در اين وضعيت عشق و محبتي كه كودك دريافت مي كند نتیجه رفتار درست کودک است و لذا كودك بايد از رفتار يا تفكري كه پسند مادر نيست پرهيز نمايد. انجام دادن رفتارهاي ممنوع باعث مي شود كه كودك احساس گناه و حقارت كند (چون خلاف انتظار مادر عمل كرده است) و احساس حقارت، حالت تدافعي را در كودك پي مي ريزد و در نتيجه آن محدود شدن آزادي فرد و عيان نشدن كامل ماهيت خود است . بنابراين اولين شرط پرورش و رشد خود، توجه مثبت، مشروط، در دوره شير خوارگي است و شخصيت سالم اصولاً زماني شكل مي- گيرد كه مادر بدون توجه به چگونگي رفتار كودك، به او عشق و محبت نشان مي دهد. كودكاني كه با احساس توجه مثبت نامشروط پرورش مي يابند در هر شرايطي خود را ارزشمند مي دانند البته معناي توجه مثبت نامشروط اين نيست كه كودك آزاد باشد، هر چه مي خواهد انجام دهد و مانعي در كار نباشد. به اعتقاد راجرز مادر مي تواند رفتار هاي خاصي را مورد تأييد قرار ندهد بدون اينكه براي دريافت عشق و محبت قيد و شرطي بگذارد. بنابراين اگر كودك توجه مثبت غير مشروط را تجربه و احساس ننمايد هيچ گونه شرطی شدن در او بوجود نمي آيد و در نتيجه توجه و احترام به خود نيز بدون قيد و شرط خواهد بود. در فرايند تحقق خود، اساسي ترين نيروي برانگيزنده رفتار آدمي، بنظر راجرزر ،خودشكوفايي است و آن گرايش و تمايل به تحقق بخشيدن، شكوفا ساختن و بالفعل نمودن استعدادها و نيروي بالقوه مي باشد. اين تمايل به تحقق ”خود“ موجب افزايش خود محتاري و خودكفايي براي خلاق بودن مي- شود. تمايل به تحقق خود، متغییری است كه بدان وسيله تمام تجربايت مورد ارزش يابي قرار مي گيرد. در اين فرایند تمام تجاربي كه در جهت تعالي وبقاي (خود) ،هستند بطور مثبت ارزش گذاري و فرد در پي آن بر مي آيد و اين خود موجب رضايت خاطر مي شود و تجاربي كه در جهت خلاف تعالي است، ارزش گذاري منفي و فرد از آنها مي گريزد و در نهايت انيكه مايل به تحقق، كليد اصلي نظريه شخصيت راجرز است كه به تشكيل سازمان ”خود“ منجر مي شود .اصول و يافته هاي مشاور غير مستقيم در درمان، وارد حيطه آموزش كلاس و تدريس نيز گرديده است. الگوهاي تدريس فردي كه در آن دانش آموز را محور قرار مي دهد از نظرات راجرز الهام مي گيرد كه در آن بر سلامت عاطفي و عقلی هر چه بيشتر دانش آموز از طريق خود پنداري، واقع گرايي، اعتماد به نفس و ابزار عكس العمل هايي همدردانه و همدلانه به ديگران، تدارك آموزشي كه مبتني بر نيازها و آرزوهاي خود دانش آموزان باشد و نيز مسؤل و تصميم گيرنده در فرايند يادگيري تأكيد مي شود كه منظور از آن، آموزش به روش غير مستقيم مي باشد از اين نوع آموزش مي توان براي توجه به كيفيات و احساسات فردي دانش اموزان و ايجاد فرصت هايي براي شركت دادن آنان و بر قرار كردن ارتباط مثبت با آنان استفاده كرد . معلم و نقش وي در جريان يادگيري، غير مستقيم و تسهيل كننده است كه داراي روابط فردي با دانش آموزان مي باشد و رشد آنان را هدايت مي كند الگوهاي آموزش غير مستقيم، تسهيل يادگيري را در كانون توجه خود قرار مي دهد و هدف آن كمك به دانش آموزان در حصول يكپارچگي فردي اثر بخش و ارزيابي واقعي خود است. از ديدگاه راجرز، فرد نه تنها تمايلي به حفظ خود و ارتقاي خود، بلكه نياز به تحقق خويشتن دارد به عبارتي خواهان آن است كه خويش را درجهت، تماميت، وحدت، كمال و خود مختاري سوق مي دهد.
انگيزه اصلي آفرينندگي نيز همان گرايش انسان در به فعليت در آوردن خويش، تا نيروهاي بالقوه ”خود بشود“ مي باشد و اين مستلزم اين است كه هر كس بر تجربه هاي خويش تكيه كند چرا كه اعتماد به اينكه مفهوم اوليه و نخستين راجرز، سازواره (ارگانيزم) است كه محل همه تجربه است كه تشكيل ميدان – پديداري را مي دهد .



منابع:   (کتاب)
سیاسی ،ع.ا (1371 ).نظریه شخصیت یا روان شناسی مکاتب .تهران : دانشگاه تهران.
شولتز،د.پ و شولتز،س.ا(1384 ).تاریخ روان شناسی نوین.ترجمه ا.سیف و ح.پاشا شریفی و خ.علی آبادی و ج.نجفی زند . تهران :موسسه آگاه (تاریخ انتشار به زبان اصلی،(1996 ).
  (سایت)
  psycho1.blogfa.com   onlinesunmed.com
daneshnameh.roshd.ir
[External Link Removed for Guests]
daneshjoyan87.persianblog.ir
[External Link Removed for Guests]  
هرچه مردم نا آگاه تر بمانند زمان درک این نکته که ثروت خودشان به خودشان هدیه شده طولانی تر خواهد بود
ارسال پست

بازگشت به “روانشناسي و روان پزشكي”