درود بر شما یاران گرانقدر ...
چند روزی کمتر در خدمت شما دوستان گرامی بودم ... ولی نه سفر بودم نه پی خوش گزرانی ...
در این چند روز پس از حدود 5 سال به بهشت زهرا رفتم ...
دوباره برایم واقعیت پدیدار شد ... واقعیتی که از دید برخی تلخ و از نگاه برخی شیرین است ...
بلی ... همان واقعیت رفتن و رخت بستن از این دنیای فانی ... دنیایی که نمیدانم چرا و به چه امیدی به آن دل بستیم ... آن هم چه دل بستنی ... افسوس !
هر روز به دنبال این هستیم که خانه یا ماشین یا درآمد میلیاردی داشته باشیم ولی آیا فکر هم میکنیم که چرا ؟!
ما که میدانیم آخر خواهد رسید پس چرا اینقدر به دنبال پوچیم ... آیا اتوموبیل 100 میلیونی یا خانه ی 4 میلیاردی و یا گوشی 1 میلیونی را با خود میبریم !؟
آیا به این فکر کرده ایم که چقدر زیباست وقتی رفتیم حتی 1 نفر فقط و فقط یک نفر از ما به نیکی یاد کند ؟!
وقتی سر مزار ما میایند به خوبی از ما یاد کنند و یا لااقل به بدی یاد نکنند ...
من به غسال خانه نیز رفتم آن هم پس از سالها ! برای خودم متاسفم !
دوستان به کسی کاری نداشته باشید حتما یه سر به غسال خانه بزنید ... یقینا متوجه میشوید که چرا من آمدم و وقت شما یاران دوست داشتنی را گرفتم ...
دیدم در روز پدر 2 پسر پدرشان را در غسال خانه نظاره میکنند ! وهدیه ی روز پدرشان اشکها و فریادهایشان بود ! خدای من پدر تا دیروز زنده بود و منتظر بوسه های پسرانش در روز پدر بود ! ولی رفت ...
بیشتر از این توان وصف صحنه های آن روز را ندارم ...
و...
آیا خیال میکنیم چون هنوز جوانیم پس برای زندگی هنوز وقت داریم ؟!؟ نه !!! هیچ اعتباری به اینکه دم دیگر باشیم نیست ... حتی اگر 200 سال هم عمر کنیم آخر خواهد رسید ...
خدایا همه ی ما بندگان خطاکارت را به خاطر گناهانمان ببخش ...
مهم نیست به چه صورت میرویم ... مهم این است که خواهیم رفت ... وسیله و دلیل متفاوت است هر کس به یک دلیل ... بدان ... بدان و آگاه باش که خواهی رفت ! پس انسانیت پیشه کن ...
روز هجرت خواهد رسید ... به دنیا دل نبندیم
با عشق با شرف با انسانیت زندگی کنیم تا شرمنده نباشیم ...
خداوند یارتان باشد
روز هجرت خواهد رسید ...
مدیران انجمن: رونین, Shahbaz, MASTER, MOHAMMAD_ASEMOONI, شوراي نظارت

- پست: 883
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۸۶, ۱:۳۰ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 112 بار
- سپاسهای دریافتی: 327 بار
- تماس:
MASTER, جان چه زیبا گفتی.من هم به این مطالب زیاد فکر می کنم ولی نمی دونم چرا وقت گناه همه این حرفها از یاد آدم می ره و در آینده باز هم اشتباه می کنه.خداوند به همه ما توفیق بده که همیشه به یادش و عاشقش باشیم نه اینکه از ترس مرگ و روز قیامت خداوند رو اطاعت کنیم ( گرچه بنده از همین کار هم عاجز بودم تا حالا )
[External Link Removed for Guests]
آموزش شارژ کارتریج و تعمیر انواع (راهنمای تعمیر لپ تاپ و پرینتر ، ...)
[External Link Removed for Guests]
آموزش شارژ کارتریج و تعمیر انواع (راهنمای تعمیر لپ تاپ و پرینتر ، ...)
[External Link Removed for Guests]

- پست: 163
- تاریخ عضویت: چهارشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۸۷, ۹:۴۷ ق.ظ
- سپاسهای ارسالی: 14 بار
- سپاسهای دریافتی: 27 بار
- تماس:
master جان اشک منو دراوردی خیلی قشنگ بود
با این توصیفهایی که کردی منو یاد روزی انداختی که روز دفن مادربزرگم توی غسال خونه داشتم به صورتش نگاه میکردم باورم نمیشد چون شب قبل اومده بود خونمون
انگار خبر داشت که قراره روز بعد...
از تمام بچه هاش خداحافظی کرده بود حتی به صورت غیر مستقیم وصیتش رو هم گفته بود انگار بهش الهام شده بود
خیلی وقته بهش سر نزدم خیلی دلم براش تنگ شده
حاضرم هر کاری کنم تا فقط یه بار دیگه ببینمش ولی انگار اون دوست نداره منو ببینه ولی برای من این جزء آرزوهای دست نیافتنی شده
برام دعا کنید به آرزوم برسم فقط یه بار دیگه ببینمش چیز زیادی نیست ولی نمیدونم چرا خدا دوست نداره من به این آرزوم برسم
با این توصیفهایی که کردی منو یاد روزی انداختی که روز دفن مادربزرگم توی غسال خونه داشتم به صورتش نگاه میکردم باورم نمیشد چون شب قبل اومده بود خونمون
انگار خبر داشت که قراره روز بعد...
از تمام بچه هاش خداحافظی کرده بود حتی به صورت غیر مستقیم وصیتش رو هم گفته بود انگار بهش الهام شده بود
خیلی وقته بهش سر نزدم خیلی دلم براش تنگ شده
حاضرم هر کاری کنم تا فقط یه بار دیگه ببینمش ولی انگار اون دوست نداره منو ببینه ولی برای من این جزء آرزوهای دست نیافتنی شده
برام دعا کنید به آرزوم برسم فقط یه بار دیگه ببینمش چیز زیادی نیست ولی نمیدونم چرا خدا دوست نداره من به این آرزوم برسم
تا توانی یکدل و یکرنگ باش که فرش با این همه رنگ به زیر پا افتاده



