صفحه 2 از 2
ارسال شده: چهارشنبه ۱۴ آذر ۱۳۸۶, ۶:۰۳ ب.ظ
توسط grimi
روزي يك مرد ثروتمند ، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آن جا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند . آن ها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند .
در راه بازگشت و در پايان سفر ، مرد از پسرش پرسيد : « نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟ »
پسر پاسخ داد : « عالي بود پدر ! »
پدر پرسيد : « آيا به زندگي آن ها توجه كردي ؟»
پسر پاسخ داد: « فكر مي كنم !»
پدر پرسيد : « چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي ؟ »
پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت : « فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آن ها چهار تا . ما در حياط مان فانوس هاي تزئيني داريم و آن ها ستارگان را دارند . حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آن ها بي انتهاست !»
در پايان حرف هاي پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه كرد : « متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعأ چقدر فقير هستيم !»

ارسال شده: چهارشنبه ۱۴ آذر ۱۳۸۶, ۶:۰۷ ب.ظ
توسط grimi
بچه پولدار هم بچه پولداراي قديم( قابل توجه آقازاده ها )

ارسال شده: چهارشنبه ۱۴ آذر ۱۳۸۶, ۱۱:۵۵ ب.ظ
توسط naatamam
روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود باسرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت.
ناگهان ازبين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخوردكرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است.
به طرف پسرك رفت و اورا سرزنش كرد.پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند. پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبورمي كند. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. براي اينكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم".
مرد بسيار متاثر شد و از پسر عذر خواهي كرد. برادرپسرك را بلند كرد و روي صندلي نشاند و سوار اتومبيل گرانقيمتش شد و به راهش ادامه داد.
در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوندبراي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند !
خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف ميزند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبورمي شود پاره آجربه سمت ما پرتاب كند. اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه!
ارسال شده: پنجشنبه ۱۵ آذر ۱۳۸۶, ۱۱:۳۲ ق.ظ
توسط grimi
مردي جهانگردي شنيد روحاني مقدسي در سرزمين خاور زندگي مي كند. وسايلش را جمع كرد تا برود و شكوه و عظمت او را ببيند. وقتي به خانه روحاني رسيد او را در كلبه محقري تنها يافت در حالي كه در آن خانه جز يك قفسه كتاب و ميز و صندلي چيزي وجود نداشت.
مرد جهانگرد از روحاني پرسيد: « پس وسايل خانه شما كجاست؟»
روحاني پرسيد: « وسايل تو كجاست؟»
مرد جهانگرد پاسخ داد: « من وسيله اي ندارم. اينجا مسافرم.»
روحاني نيز پاسخ داد: « من هم وسيله اي ندارم. اينجا مسافرم ...»
همه چيز زندگي، ساده تر از آني است که انديشه مي کنيم
ارسال شده: پنجشنبه ۱۵ آذر ۱۳۸۶, ۱۰:۱۲ ب.ظ
توسط Reza6662
همه چيز زندگي، ساده تر از آني است که انديشه مي کنيم
شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: " نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟ "
واتسون گفت: " میلیون ها ستاره می بینم ".
هلمز گفت: " چه نتیجه ای می گیری؟ ".
واتسون گفت: " از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم . از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیرم که زهره در برج مشتری ست، پس باید اوایل تابستان باشد. از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیرم که مریخ در محاذات قطب است، پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد ".
شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت: " واتسون ! تو احمقی بیش نیستی ! نتیجه ی اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر ما را دزدیده اند!"
ارسال شده: جمعه ۱۶ آذر ۱۳۸۶, ۱۱:۴۴ ق.ظ
توسط jupiter_2xl
در یک جزیرهء سر سبز و خرم تمامی صفات نیکو و پلید انسان با هم زندگی می کردند صفاتی چون: دانایی غرور ثروت شهوت عشق و ... .
در روزی از روزها دانایی همهء صفات را در یکجا جمع کرد و گفت قرار است سیل عظیمی در جزیره جاری شود و هر کس لوازم ضروری خود را بردارد و در قایقش بگذارد و آماده سیل شود. همه این کار را کردند و باران شدیدی شرو ع به باریدن کرد و سیل بزرگی براه افتاد. همه در قایق خودشان بودند تا اینکه صدای غرق شدن و کمک خواستن یکی از صفات آمد. آن محبت بود. عشق بی درنگ به کمک محبت شتافت و قایق خود را در اختیار محبت گذارد ولی چون قایق جای یک نفر را بیشتر نداشت محبت سوار شد و عشق در سیل گیر افتاد. به دورو بر خود نگاه کرد ثروت را در نزدیکی خود دید از او کمک خواست ولی ثروت در پاسخ گفت:آنقدر طلا و جواهر در قایق دارم که دیگر جایی برای تو نیست و قایق سنگین است.
عشق نا امیدانه به اطراف نگریست غرور را دید و از غرور کمک خواست. غرور در جوابش گفت: تو خیس هستی و اگر من به تو کمک نمایم خود و قایقم خیس میشویم. آب همینطور بالا می امد و عشق بیشتر در آب فرو میرفت. دانایی و بقیه در دور دست بودن و کسی صدای عشق را نمیشنید تا اینکه شهوت به نزدیکی عشق رسید . عشق از او کمک خواست ولی شهوت گفت:چندین سال است که منتظر یه همچین لحظه ای بودم تا از بین رفتن تو را ببینم.هر جا که تو بودی جایی برای من نبود و همیشه تو برتر از من و موجب تحقیر من بودی.
عشق دیگر نا امید از زندگی آنقدر آب خورد که از حال رفت.وقتی چشم باز کرد دیگر از سیل خبری نبود و خود را در خانه دانایی یافت. دانایی به او گفت الان دو روز است که بیهوشی .سیل تمام شده و آرامش به جزیره بازگشته است.
عشق بدو ن توجه به این حرفها در پی این بود که بداند چه کسی نجاتش داده است از دانایی پرسید و دانایی در جوابش گفت: زمان
ارسال شده: یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۶, ۱۰:۵۷ ق.ظ
توسط grimi
در دوره بهار و پائیز(770 تا 476 قبل از میلاد)فرمانروای مملکت چین می خواست برای خود بنائی نه طبقه بسازد.بسیاری از مردم را برای این کار به بیگار گرفت و چون دامنه ساختمان بسیار وسیع بود با اینکه سه سال در آن کار شد به اتمام نرسید.دارائی و اندوخته خزانه نه کشید و مردم گرسنه ماندند و کار نیمه تمام ماند.امپراطور برای اینکه کسی اعتراض نکند فرمانی صادر کرد و ضمن آن گفت اگر کسی جرات کند کارساختمان را نا درست بگوید اعدامش خواهد کرد.
مردم با آنکه همه می دانستند ادامه کار ساختمان وضع کشور را روز به روز و خیمتر می سازد،از ترس همچ نگفتند،تا اینکه یکی از وزرا که مردی عاقل بود و جرات داشت نامه ای به امپراطور نوشت و اجازه شرفیابی خواست. امپراطور که منظورش را فهمیده بود دستور داد تیر و کمات وشمشیر حاضر کردند و سپس او را احضار کرد.
وزیر وارد دربار شد چون امپراطور را با چهره بر افراخته دید بانرمی اظهار کرد:در باره کارهای دولتی و درباری نمی خواهد چیزی بگوید،فقط آمده است به امپراطور نوعی بازی را نشان بدهد.امپراطور پرسید چه نوع بازی است؟وی گفت:من می توانم نه تخم مرغ را یکی روی دیگری بگذام.امپراطور خنده ای کرد و گفت:من در تمام عمرم چنین بازیی را ندیده ام،خوب نشان بدهید.
وزیر شروع کرد تخم مرغی را روی تخم مرغ دیگر گذاردن،اما هربار که یکی را بالای دیگری می نهاده تخم مرغ قبلی می افتاد امپراطور که در کنار او با ذوق و شوق ناظر بازی بود و می خندید همینکه وزیر خواست تخم مرغ دیگری را روی تخم مرغ قبلی تگذارد گفت:دیگر نگذارید،خطر ناک است.وزیر از فرصت استفاده کرد و گفت:اعلی حضرتا!کار خطر ناکتر از این هم هست.سخن آمیخته به لحن سرزنش او امپراطور را متنبه کرد و فهمید که در ساختن عمارت نه طبقه اشتباه کرده است.دستورداد از آن دست بردارند.
ارسال شده: دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۶, ۱۱:۳۷ ق.ظ
توسط grimi
مردي دختر سه ساله اي داشت . روزي مرد به خانه امد و ديد كه دخترش گران ترين كاغذ زرورق كتابخانه اورا براي آرايش يك جعبه كودكانه هدر داده است . مرد دخترش را به خاطر اينكه كاغذ زرورق گرانبهايش را يه هدر داده است تنبيه كرد و دخترك آن شب را با گريه به بستر رفت وخوابيد . روز بعد مرد وقتي از خواب بيدار شد ديد دخترش بالاي سرش نشسته است و ان جعبه زرورق شده را به سمت او دراز كرده است .مرد تازه متوجه شد كه آن روز ،روز تولش است و دخترش زرورق ها رابراي هديه تولدش مصرف كرده است . او با شرمندگي دخترش رابوسيد و جعبه رااز او گرفت و در جعبه را باز كرد اما با كمال تعجب ديد كه جعبه خالي است مرد بار ديگر عصباني شد به دخترش گفت كه جعبه خالي هديه نيست وبايد چيزي درون آن قرار داد . اما دخترك با تعجب به پدر خيره شد وبه او گفت كه نزديك به هزار بوسه در داخل جعبه قرار داده است تا هر وقت دلتنگ شدباباز كردن جعبه يكي از اين بوسه ها را مصرف كند
مي گويند پدر آن جعبه را هميشه همراه خودداشت و هرروز كه دلش مي گرفت درب آن جعبه راباز مي كرد وبه طرز عجيبي آرام مي شد. هديه كار خود را كرده بود.

ارسال شده: سهشنبه ۲۰ آذر ۱۳۸۶, ۹:۰۰ ب.ظ
توسط grimi
چهارشنبه سوري و قصه بابا خارکن
روزي روزگاري خارکن پيري با زن و دخترش زندگي ميکردند. پيرمرد هر روز صبح به صحرا ميرفت، بوته هاي خار را جمع ميکرد و به شهر برده و ميفروخت و نان و پنيري ميخريد و به خانه برميگشت.
زندگي فقيرانه آنها هر طور بود ميگذشت و آنها هميشه شکر خدا را بجا مي آوردند که به هرحال سرپناهي و نان و پنيري دارند. يک سال نزديک عيد نوروز بابا خارکن به صحرا رفت و خار زيادي جمع کرد و بسيار خوشحال بود از اينکه با پول آن ميتواند چيزي هم براي عيد دخترش بخرد.اما قبل از رفتن به شهر هوا طوفاني شد و صاعقه اي به کوله بار بابا خارکن زد و تمام پشته اش خاکستر شد.
خارکن پير از غم و غصه از پا افتاد و دست به آسمان بلند کرد و با گريه به خداي خود گفت که اين بار شاد بودم که براي عيد نوروز دستم پر است، چرا اين بلاي آسماني را به من نازل کردي؟ حالا با چه رويي به خانه برگردم؟ و همينطور گفت و اشک ريخت تا به خواب رفت.
در خواب ديد که پيري به او ميگويد که براي رفع مشکلت نذر کن و کمي آجيل مشکل گشا بخر و بين همسايگان پخش کن تا مشکلت حل شود و هرسال اين نذر را تکرار کن تا هرگز دچار مشکل نشوي. پيرمرد از خواب پريد و به طرف شهر حرکت کرد و با آخرين سکه خودش کمي آجيل خريد و به همسايگان داد. آن شب گذشت و فردا بابا خارکن باز روانه صحرا شد. اين بار به محض اينکه تيشه اش با ريشه بوته خار برخورد کرد، صدايي شنيد و ديد يک کوزه پر از جواهر زير بوته پنهان شده است.
خوشحالي خارکن اندازه نداشت، مقداري از جواهرات را برداشت و محل کوزه را هم نشان کرد و به شهر رفت. آن شب با دستي پر و دل شاد به خانه برگشت و ماجرا را براي زن و فرزند خود تعريف کرد.در طي روزهاي بعد با استخدام چند کارگر در محل دفن کوزه قصر بزرگي ساخت و همراه خانواده اش به زندگي در اين قصر پرداختند و خوش بودند. مدتها گذشت، آوازه اخلاق خوش و ثروت خارکن به گوش حاکم رسيد و حاکم از دختر خارکن دعوت کرد تا به عنوان هم بازي دخترش به قصر بيايد. اين دو دختر مانند دو خواهر باهمديگر انس گرفتند و هميشه با هم بودند. نزديک سال نو، زن خارکن نذر آجيل مشکل گشا را به شوهرش يادآوري کرد اما خارکن آنقدر سرگرم تجارت و قصر و ثروت خود شده بود که نذر را فراموش کرد.
در اين ميان دختر حاکم با دختر خارکن به حمام رفتند و دختر حاکم گردنبند قيمتي خود را به مجسمه مرغي که در حمام بود آويخت و داخل حوض شد. دختر خارکن که منتظر دوست خود ايستاده بود ديد که ناگهان مرغ زنده شد و گرنبند جواهر را خورد. هرچه داد و فرياد کرد فايده اي نداشت و از طرفي کسي هم حرفش را باور نميکرد. حاکم گفت که او گردنبند دخترش را دزديده و دختر خارکن را به زندان انداختند. از طرفي قصر و دارايي خارکن هم در يک چشم برهم زدن به خاک مبدل شد و هيچ چيزي از آن باقي نماند.
زن خارکن شيون ميکرد که تو از نذرت غافل شدي و ما را به خاک سياه نشاندي. خارکن هم که متوجه اشتباه خودش شده بود دست توبه به آسمان بلند کرد و از خدا طلب بخشش کرد. همانشب در خواب ديد که زير پاي همسرش سکه اي پيدا ميکند. خارکن به سرعت بلند شد و سکه را پيدا کرد و شبانه عازم شهر شد و توانست قبل از سال نو مقداري آجيل خريده و بين مستمندان تقسيم کند.
بعد از آن نزد همسرش برگشت و ناگهان ديد که خانه و زندگيش دوباره برپا شده و دخترش هم از زندان آزاد شده و درخانه است. دختر حکايت کرد که ساعتي قبل مرغي که گردنبند را خورده بود دوباره زنده شد و گردنبند را پس داد و حاکم به اشتباه خود پي برده دختر را با هداياي بسيار آزاد کرده و به خانه فرستاده بود. خارکن هم شکر خدا را به جا آورده و پس از آن سالها با شادي زندگي کردند و هرگز آجيل مشکل گشاي سال نو را فراموش نکردند.به اميد اينکه صاحب اين نذر هم به مراد دل خودش برسد. انشااله."
[External Link Removed for Guests]
ارسال شده: سهشنبه ۲۰ آذر ۱۳۸۶, ۱۰:۳۱ ب.ظ
توسط Reza6662
بنده اي از کمي رزقش شکايت کرد ودر تامين روزي خود نگران شد به دلش افتاد به جنگل برود. رفت و در کنار رود خانه اي ناگهان ديد تمساحي دهانش را باز کرده وپرنده اي که پشت سرش تيز است داخل دهان او نشسته واز لاي دندان تمساح گوشتهاي به جا مانده را برداشته و مي خورد.
با خودش گفت خدايا چگونه تمساح دهان خودرا باز کرده تا اين پرنده درونش بنشيند؟ چگونه اين پرنده نترسيده وداخل دهان او رفته؟ چگونه است که تمساح او را نمي بلعد و اجازه خوردن به او مي دهد؟
ندا آمد بنده ما تمساح هر از چند گاهي از گوشتهاي باقي مانده در دهانش به تنگ آمده و ميان آفتاب دهانش را تمامن باز مي کند اين پرنده هم بر طبق عادت ديرينه خود به درون دهان رفته وعملن هم به تمساح کمک مي کند و هم سير مي شود اگر تمساح بخواهد دهانش را ببندد واو را ببلعد تيزي پشت سر پرنده درسقف دهان تمساح فرو مي رود.
حال خدايي که روزي پرنده را در دهان تمساح تضمين کرده از تامين روزي تو عاجز است؟
ارسال شده: چهارشنبه ۲۱ آذر ۱۳۸۶, ۱۰:۵۸ ق.ظ
توسط grimi
حدود دو قرن پیش از میلاد پیرمردی در ناحیه شمال چین زندگی می کرد.یک روز اسب این پیرمرد گم شد.
همسایگان از شنیدن خبر گم شده اسب او تاسف خوردند و برای ابراز همدردی به منزل وی رفتند،ولی پیرمرد بی آنکه کمترین اثر اندوه و غمی در چهره اش نمایان باشد گفت:مهم نیست که اسب من گم شده است.شاید این خود حکمتی داشته باشد.
همسایه ها از سخنان پیرمرد سخت تعجب بکردند و بازگشتند. پس از گذشت چند ماه اسب گم شده به همراه چند اسب دیگر باز گشت.همسایه ها این خبر را که شیدند با خوشحالی به منزل پیرمرد رفتند و تبریک گفتند،ولی پیرمرد انگارنه انگار که اتفاقی افتاده است با خونسری گفت:این کجایش جای خوشحالی دارد که من بی رنج و زحمت به آسانی و مجانی چند است به دست بیاورم،شاید این خودش موجب بدبختی برای من بشود.
پیرمرد تنها یک پسر داشت که علاقه زیاد به اسب سواری داشت.روزی هنگام سواری آن پسر از اسب افتاد و استخوان پایش شکست.همسایه ها به سراغ پیرمرد رفتند که او را تسلی دهند ولی پیر مرد بدون هیچگونه احساس ناراحتی گفت:استخوان پای شکست که شکست معلوم نیست که این خود بعدها به نفع ما تمام نشود.
همسایگان که باشگفتی سخنان پیرمرد را استماع کردند این بار هم نتوانستند در یابند که او درست می گوید یانه. یک سال بعد در آن منطقه جنگی اتفاق افتاد که اکثر جوانان به میدان جنگ رفتند و بیشتر آنها کشته شدند،ولی پسر پیرمرد به علت لنگ بودن پابه جنگ نرفت و زنده ماند و آنوقت بود که همسایگان به عمق گفته های پیرمرد رسیدند.