چنين حكا يت كنند كه . . .

در اين بخش ميتوانيد درباره موضوعاتي كه در انجمن براي آنها بخشي وجود ندارد به بحث و گفتگو بپردازيد

مدیران انجمن: رونین, Shahbaz, MASTER, MOHAMMAD_ASEMOONI, شوراي نظارت

Major
Major
نمایه کاربر
پست: 432
تاریخ عضویت: جمعه ۱۰ شهریور ۱۳۸۵, ۸:۱۹ ب.ظ
محل اقامت: mr_grimi2@yahoo.com
سپاس‌های ارسالی: 9 بار
سپاس‌های دریافتی: 23 بار

چنين حكا يت كنند كه . . .

پست توسط grimi »

شخصي پر خور با يك نفر كور هنگام افطار هم مجموعه شدند.
از قضا كور از پر خور شكم خواره تر بود و مجال به او نمي داد..
هنگام رفتن ، پر خور به صا حب خانه گفت:
حاج آقا خانه احسانت آباد . من امشب دو دفعه از تو شاد شدم.
اول بار بدان جهت كه مرا با كوري هم مجموعه نمودي و چنين انگاشتم كه كاملن خواهم خورد !
دوم آنكه پس از فراغ از خوردن، شاد شدم از اينكه اين كور خود مرا نخواهد خورد .
به خدا نگو مشكلي بزرگي دارم ; به مشكل بگو خدايي بزرگ دارم!
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 432
تاریخ عضویت: جمعه ۱۰ شهریور ۱۳۸۵, ۸:۱۹ ب.ظ
محل اقامت: mr_grimi2@yahoo.com
سپاس‌های ارسالی: 9 بار
سپاس‌های دریافتی: 23 بار

پست توسط grimi »

اگر هر كس مايل هست مي تونه يك حكايت ديگه بگه به همين ترتيب مجموعه اي از حكايت هاي زيبا به دست ميياد
ممنون :smile: :-) :) :grin:
به خدا نگو مشكلي بزرگي دارم ; به مشكل بگو خدايي بزرگ دارم!
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 432
تاریخ عضویت: جمعه ۱۰ شهریور ۱۳۸۵, ۸:۱۹ ب.ظ
محل اقامت: mr_grimi2@yahoo.com
سپاس‌های ارسالی: 9 بار
سپاس‌های دریافتی: 23 بار

پست توسط grimi »

معاويه به خوردن بره بريا ني مشغول بود .
ناگهان عربي از در آمد و در خوردن با او شركت كرد و با حرص و ولع بسيار گوشتها از هم مي دريد و استخوا نها را مي شكست .
معاويه گفت:از رفتار تو چنين معلوم است كه پدر اين بره تو را شاخ زده است .
اعرا بي گفت :از اين شفقتي كه تو درباره او داري چنان پيدا ست كه مادرش تو را شير داده است .
به خدا نگو مشكلي بزرگي دارم ; به مشكل بگو خدايي بزرگ دارم!
Fast Poster
Fast Poster
نمایه کاربر
پست: 237
تاریخ عضویت: شنبه ۴ شهریور ۱۳۸۵, ۱۰:۳۹ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 13 بار
سپاس‌های دریافتی: 83 بار

پست توسط padeshah »

خوب بود
جاي تامل داشت :-( :-( :-(
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 432
تاریخ عضویت: جمعه ۱۰ شهریور ۱۳۸۵, ۸:۱۹ ب.ظ
محل اقامت: mr_grimi2@yahoo.com
سپاس‌های ارسالی: 9 بار
سپاس‌های دریافتی: 23 بار

پست توسط grimi »

مولانا به عيادت ترسا يي رفت كه همسايه او بود .
او را پرسش كرد و گفت : چه حال داري ؟
گفت : تب مي كنم و گرد نم درد مي كند .اما امروز تبم شكست .
گفت : اميدوارم كه آن نيز بشكند .
به خدا نگو مشكلي بزرگي دارم ; به مشكل بگو خدايي بزرگ دارم!
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 432
تاریخ عضویت: جمعه ۱۰ شهریور ۱۳۸۵, ۸:۱۹ ب.ظ
محل اقامت: mr_grimi2@yahoo.com
سپاس‌های ارسالی: 9 بار
سپاس‌های دریافتی: 23 بار

پست توسط grimi »

كسي نيست با من همكاري كنه
:-x :-O :-? :-( :-)
به خدا نگو مشكلي بزرگي دارم ; به مشكل بگو خدايي بزرگ دارم!
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 432
تاریخ عضویت: جمعه ۱۰ شهریور ۱۳۸۵, ۸:۱۹ ب.ظ
محل اقامت: mr_grimi2@yahoo.com
سپاس‌های ارسالی: 9 بار
سپاس‌های دریافتی: 23 بار

پست توسط grimi »

وزي سلطان محمود غزنوي پيري ضعيف را د يد كه پشته اي خار بر دوش ميكشيد .
بر او رحمش آمد و گفت :
اي پير ! دو سه د ينار زر مي خواهي يا دراز گوشي يا دو سه كوسفند يا باغي كه به تو دهم تا از اين زحمت خلاصي يا بي؟
پير گفت :
زر بده تا در ميان بندم و بر دراز گوشي بنشينم و گوسفندان در پيش گيرم و به باغي بروم و به دولت تو در باقي عمر، آنجا بيا سايم .
سلطان را خوش آمد و فرمود چنان كردند .
به خدا نگو مشكلي بزرگي دارم ; به مشكل بگو خدايي بزرگ دارم!
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 432
تاریخ عضویت: جمعه ۱۰ شهریور ۱۳۸۵, ۸:۱۹ ب.ظ
محل اقامت: mr_grimi2@yahoo.com
سپاس‌های ارسالی: 9 بار
سپاس‌های دریافتی: 23 بار

پست توسط grimi »

شخصي به منزل دوستي رفت .
صا حبخا نه كاسه اي شير نزد او نهاد و گفت :
ميل فرماييد كه ماست و پنير و روغن وكره از شير است .
مهمان بخورد و دم نزد و رفت و صاحب خانه را به خانه خود دعوت كرد .
روز موعود يك شاخه مو نزد وي نهاد و گفت :
ميل فرماييد كه دوشاب و حلوا و شيره وكشمش و غيره از همين به عمل مي آيد
:-(
به خدا نگو مشكلي بزرگي دارم ; به مشكل بگو خدايي بزرگ دارم!
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 432
تاریخ عضویت: جمعه ۱۰ شهریور ۱۳۸۵, ۸:۱۹ ب.ظ
محل اقامت: mr_grimi2@yahoo.com
سپاس‌های ارسالی: 9 بار
سپاس‌های دریافتی: 23 بار

پست توسط grimi »

بها الواعظين معروف مي گويد:
در ابتداي مشروطه به خانه اي رفتم . پيرزن و دختر جواني در آنجا بود ند .
پيرزن پرسيد :
منظور از مشروطيت چيست ؟
گفتم :
قوانين جديده .
گفت :
مثلا" چه ؟
مرا شوخي گرفت ،گفتم :
مثلا" دختران جوان را به پيرمردان دهند و زنان پير را به جوانان .
دخترش گفت :
چه فايده دارد؟
پيرزن بلافاصله گفت :
اي بي حيا ، حالا كار تو به جايي رسيده كه بر قانون مشروطه ايراد مي گيري ؟؟
به خدا نگو مشكلي بزرگي دارم ; به مشكل بگو خدايي بزرگ دارم!
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 432
تاریخ عضویت: جمعه ۱۰ شهریور ۱۳۸۵, ۸:۱۹ ب.ظ
محل اقامت: mr_grimi2@yahoo.com
سپاس‌های ارسالی: 9 بار
سپاس‌های دریافتی: 23 بار

پست توسط grimi »

روزي مردي در زير درخت گردويي نشسته بود و با خود فکر ميکرد چرا خداوند گردويي به اين کوچکي

ميوه درختي به اين عظمت است وخربزه را بر بوته اي به آن کوچکي ميروياند که ناگهان گردويي از

بالا بر سرش سقوط کرد و مرد از درد به خود پيچيد و گفت خدايا بنازم حکمتت را چرا که اگر به جاي

آن گردو خربزه اي بر آن درخت مي بود اکنون از اين تن ناچيز چيزي بر جاي نمانده بود. .
به خدا نگو مشكلي بزرگي دارم ; به مشكل بگو خدايي بزرگ دارم!
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 432
تاریخ عضویت: جمعه ۱۰ شهریور ۱۳۸۵, ۸:۱۹ ب.ظ
محل اقامت: mr_grimi2@yahoo.com
سپاس‌های ارسالی: 9 بار
سپاس‌های دریافتی: 23 بار

پست توسط grimi »

در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت . نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد." :!:
به خدا نگو مشكلي بزرگي دارم ; به مشكل بگو خدايي بزرگ دارم!
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 1118
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۳ آبان ۱۳۸۶, ۳:۵۶ ب.ظ
محل اقامت: ايران....از خزر تا خليج هميشه فارس
سپاس‌های ارسالی: 1224 بار
سپاس‌های دریافتی: 1160 بار
تماس:

پست توسط big-man »

ملانصرالدين بر ير راهش مردي را ديد که ناله ميکرد.
وي را پرسيد: از چه مي نالي؟
مرد گفت: از درد ريش.
ملا پرسيد: طعام چه خورده اي؟
مرد جوابش داد: نان و يخ.
ملا گفت : نه دردت به درد مردمان مي خورد نه طعامت.
ارسال پست

بازگشت به “ساير گفتگوها”