صفحه 1 از 2

چنين حكا يت كنند كه . . .

ارسال شده: دوشنبه ۲۱ آبان ۱۳۸۶, ۷:۰۶ ب.ظ
توسط grimi
شخصي پر خور با يك نفر كور هنگام افطار هم مجموعه شدند.
از قضا كور از پر خور شكم خواره تر بود و مجال به او نمي داد..
هنگام رفتن ، پر خور به صا حب خانه گفت:
حاج آقا خانه احسانت آباد . من امشب دو دفعه از تو شاد شدم.
اول بار بدان جهت كه مرا با كوري هم مجموعه نمودي و چنين انگاشتم كه كاملن خواهم خورد !
دوم آنكه پس از فراغ از خوردن، شاد شدم از اينكه اين كور خود مرا نخواهد خورد .

ارسال شده: دوشنبه ۲۱ آبان ۱۳۸۶, ۷:۱۰ ب.ظ
توسط grimi
اگر هر كس مايل هست مي تونه يك حكايت ديگه بگه به همين ترتيب مجموعه اي از حكايت هاي زيبا به دست ميياد
ممنون :smile: :-) :) :grin:

ارسال شده: چهارشنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۶, ۴:۱۸ ب.ظ
توسط grimi
معاويه به خوردن بره بريا ني مشغول بود .
ناگهان عربي از در آمد و در خوردن با او شركت كرد و با حرص و ولع بسيار گوشتها از هم مي دريد و استخوا نها را مي شكست .
معاويه گفت:از رفتار تو چنين معلوم است كه پدر اين بره تو را شاخ زده است .
اعرا بي گفت :از اين شفقتي كه تو درباره او داري چنان پيدا ست كه مادرش تو را شير داده است .

ارسال شده: چهارشنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۶, ۹:۳۶ ب.ظ
توسط padeshah
خوب بود
جاي تامل داشت :-( :-( :-(

ارسال شده: سه‌شنبه ۲۹ آبان ۱۳۸۶, ۲:۱۷ ق.ظ
توسط grimi
مولانا به عيادت ترسا يي رفت كه همسايه او بود .
او را پرسش كرد و گفت : چه حال داري ؟
گفت : تب مي كنم و گرد نم درد مي كند .اما امروز تبم شكست .
گفت : اميدوارم كه آن نيز بشكند .

ارسال شده: سه‌شنبه ۲۹ آبان ۱۳۸۶, ۲:۲۱ ق.ظ
توسط grimi
كسي نيست با من همكاري كنه
:-x :-O :-? :-( :-)

ارسال شده: چهارشنبه ۳۰ آبان ۱۳۸۶, ۶:۴۲ ب.ظ
توسط grimi
وزي سلطان محمود غزنوي پيري ضعيف را د يد كه پشته اي خار بر دوش ميكشيد .
بر او رحمش آمد و گفت :
اي پير ! دو سه د ينار زر مي خواهي يا دراز گوشي يا دو سه كوسفند يا باغي كه به تو دهم تا از اين زحمت خلاصي يا بي؟
پير گفت :
زر بده تا در ميان بندم و بر دراز گوشي بنشينم و گوسفندان در پيش گيرم و به باغي بروم و به دولت تو در باقي عمر، آنجا بيا سايم .
سلطان را خوش آمد و فرمود چنان كردند .

ارسال شده: چهارشنبه ۷ آذر ۱۳۸۶, ۱۰:۱۶ ق.ظ
توسط grimi
شخصي به منزل دوستي رفت .
صا حبخا نه كاسه اي شير نزد او نهاد و گفت :
ميل فرماييد كه ماست و پنير و روغن وكره از شير است .
مهمان بخورد و دم نزد و رفت و صاحب خانه را به خانه خود دعوت كرد .
روز موعود يك شاخه مو نزد وي نهاد و گفت :
ميل فرماييد كه دوشاب و حلوا و شيره وكشمش و غيره از همين به عمل مي آيد
:-(

ارسال شده: جمعه ۹ آذر ۱۳۸۶, ۴:۵۹ ب.ظ
توسط grimi
بها الواعظين معروف مي گويد:
در ابتداي مشروطه به خانه اي رفتم . پيرزن و دختر جواني در آنجا بود ند .
پيرزن پرسيد :
منظور از مشروطيت چيست ؟
گفتم :
قوانين جديده .
گفت :
مثلا" چه ؟
مرا شوخي گرفت ،گفتم :
مثلا" دختران جوان را به پيرمردان دهند و زنان پير را به جوانان .
دخترش گفت :
چه فايده دارد؟
پيرزن بلافاصله گفت :
اي بي حيا ، حالا كار تو به جايي رسيده كه بر قانون مشروطه ايراد مي گيري ؟؟

ارسال شده: یک‌شنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۶, ۷:۵۶ ب.ظ
توسط grimi
روزي مردي در زير درخت گردويي نشسته بود و با خود فکر ميکرد چرا خداوند گردويي به اين کوچکي

ميوه درختي به اين عظمت است وخربزه را بر بوته اي به آن کوچکي ميروياند که ناگهان گردويي از

بالا بر سرش سقوط کرد و مرد از درد به خود پيچيد و گفت خدايا بنازم حکمتت را چرا که اگر به جاي

آن گردو خربزه اي بر آن درخت مي بود اکنون از اين تن ناچيز چيزي بر جاي نمانده بود. .

ارسال شده: دوشنبه ۱۲ آذر ۱۳۸۶, ۱۰:۲۲ ق.ظ
توسط grimi
در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت . نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد." :!:

ارسال شده: دوشنبه ۱۲ آذر ۱۳۸۶, ۱۱:۴۳ ق.ظ
توسط big-man
ملانصرالدين بر ير راهش مردي را ديد که ناله ميکرد.
وي را پرسيد: از چه مي نالي؟
مرد گفت: از درد ريش.
ملا پرسيد: طعام چه خورده اي؟
مرد جوابش داد: نان و يخ.
ملا گفت : نه دردت به درد مردمان مي خورد نه طعامت.